حاجاتتون قبول !!! ( دل نوشت 554 )

صبح سه شنبه از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و زنگ زدم ب خواهرم، ینی میخواستم برم دندون پزشکی چون هنوز ی عکس باید بگیره و همین طور چسب روکش رو دایمی نکرده ، اما وقتی با خواهرم صحبت کردم و گفت ملودی حالش بدتر شده و داریم میریم بیمارستان بستری ش کنیم، مطمئن شدم امروز هم نمیرم.

بعد با مامانم تماس گرفتم، گفت: دارم میام خونه، ملودی رو هم ک دارن می برن بیمارستان، بیام خونه ببینم چی کار کنم.

چایی رو دم کردم اما از استرس حالت تهوع داشتم و نمیتونستم چیزی بخورم. مامانم اومد برای جفتمون چایی ریختم، برعکس تصورم مامان خیلی ریلکس بود، اگه خواننده قدیمی باشین حتما میدونید من همیشه گفتم تو شرایط های بحرانی مامان و بابام بسیار خودشون رو می بازن و خوب این حالت معمولی مامانم کاملا برام غیرعادی بود.

داشتیم ب زور چای ساقه طلایی ها رو ک دیگه همه میدونید یزید قاطی ش داره، میدادیم پایین ک خواهرم زنگ زد و گفت داریم کارای بستری رو انجام میدیم !

همین ک مامانم قطع کرد شروع کرد ب گریه، حالا گریه نکن و کی گریه کن، زار میزد، خودش رو میزد، التماس خدا میکرد، اصن ی وضع بدی، ک خوب اونجا فهمیدم مامانم تغییری نکرده و همون آدم ه!

بهش گفتم: مامان چرا اینجوری میکنی، هنوز ک چیزی نشده، اگه میخوای بری اونجا و جلو چشم اونها گریه کنی نرو من میرم.

همون طور ک لباس هاش رو روی تخت پرت میکرد ی نه گفت و دوباره بلند تر گریه کرد.

رفتم چمدون کوچیک آوردم و لباساش رو تا کردم توی چمدون و گفتم: فقط قرص هات رو خودت بذار، چیزی از قرص هات جا نذار، لباس مهم نیست.

بعد زنگ زدیم فرودگاه و پرسیدیم اولین پرواز کی هست ک برای دو ساعت بعد ش بود. هر دو تا مون آماده شدیم، مامانم گفت: تو کجا میای؟

گفتم: بمونم خونه چی کار کنم، حداقل میام فرودگاه شاید ی کمکی خواستی، شاید همون پرواز اول جا نشد، من م پیش ت باشم

زنگ زدم ب آژانس و تا مامان بیاد طبق معمول ی عالمه نصیحت کرد ک کلید اینجاست و در رو شبها قفل کن و .....آخ

وقتی ماشین اومد از زیر قران رد شد و با هم رفتیم سوار شدیم، تا تو ماشین نشستیم حامد زنگ زد، بهش گفتم خودم باهات تماس میگیرم.

رفتیم سمت سالن فروش بلیط و لیست انتظار، من نشستم روی صندلی های اونجا و مامانم رفتم تو دفتر پرواز و تونست نفر اول لیست بشهزبان آقاهه بهش گفت فقط بقیه نفهمن وگرنه ما رو میکشن، اما شما ک نفر اول هستین حتما میرید.

بعد مامانم اومد پیش من نشست و با خواهرم چند باری صحبت کردیم، ی بار هم داشتن برای ملودی سرم میزدن ک مادر و دختر با هم گریه میکردن! کلا خواهرم فکر نکنم تو عمرش آمپول زده باشه بجز برای حاملگی ش، بشدت ترسو ه، حالا فک کنید ببینه بچه ش رو دارن سرنگ میزنن...

البته من ب مامانم نگفتم ک ناراحت نشه ک خواهرم چ حالی داشت. بعد مامان از این گفت ک حواس ت باشه راننده آژانس ه الان میدونی مسافر بودیم!!!!!!! در ها رو قفل کنخنثی

گوشام رو گرفتم و گفتم: مامان ولم کن تو رو خدا، بس ه نگو

البته ک مامانم هم گفت: نه باید بگم میگمیول

بعد دست کردم تو کیفم و ی رنگارنگ در اوردم و نصف کردم برای خودم و مامان. ک مامانم گفت: از این رنگارنگ ها تو کیف من م گذاشتی؟

گفتم: اره با ی مشت آب نباتنیشخند، حال ت بد شد بخور

مامان گفت: تو حالا نهار چی میخوری؟

گفتم: دختر ب این گندگی ک گشنه نمی مونه، اینهمه هم غذا داریم تو یخچال، تازه کالباس ها هم هستن

آهان راستی ی چیزی یادم رفت درباره اون روز ک کالباسها رو از حامد گرفتم بنویسم، وقتی از ماشین حامد پیاده شدم و منتظر تاکسی بودم، از این تاکسی های بانوان بوق زد و با اینکه خیلی خوشم نمیاد چون تجربه خوبی بابت ش ندارم و اکثرا از غم و غصه میگن و میخوان آدم رو تیغ بزنن، مسیر رو گفتم ک میخورد و سوار شدم.

ینی نمیدونم باور میکنید یا ن ک تا نشستم یکی با صدای لوس بچه گونه گفت: خالههه چی خریدی؟ اون چیه تو دستتتعجب

تو دلم گفتم: یا خداااااا، غیر من و این رانندهه ک ی زن گنده س ک کسی تو ماشین نیست، ینی صدای کی ه و خوب فقط برگشتم سمت زن راننده ک دوباره با همون لحن حرف زدسبز

خشک و شاید با حرص گفتم: کالباس ه!

گفت: هر دو تاش؟؟ اون زیری ش ک توی فویل ه اونم کالباس هتعجب

گفتم: بلهههههمنتظر

با همون لوس بازی گفت: من م فردا مهمون دارم!

گفتم: ب سلامتیابرو

گفت: دختر دایی مه، گفته برام پیتزا درست کنخنثی

گفتم: چ بهتر، دیگه الان میدونید غذا چیهزبان

گفت: نهه بار دوم ه داره میان ما هنوز نرفتیم ی بار هم، من تا حالا نرفتم، بچه هام بهم میگن کوفت بخورنتعجب، ی چلو خورش بنداز جلوشونهیپنوتیزم، گفتم بیخیال همون پیتزا رو درست میکنم سگ خورخنثی

خلاصه ک تا ب مقصد برسم کالباس هام رو سفت چسبیدمزبان و وقتی رسیدم بدون فوت وقت پریدم پایین و بای باینیشخند

خو حالا برگردیم ب فرودگاهنیشخند ی دختره اومد پیش م نشست و اول آب خورد و بعد گفت: خانوم مسکن تو کیف تون دارید؟

گفتم: والا قبلا داشتم بذار نگاه کنم!

ک خوب از تو چمدون م ( همون کیفم ! ) ی بسته ژلوفن در آوردم و بهش دادم ، خوشحال شد و گفت: چقد خوب، ژلوفن هم هست.

خوب میدونید دیگه لیست انتظار دقیقا وقتی بهشون بلیط میدن ک نزدیک ه پرواز باشه ک قاعدتا همه مسافرهای خود هواپیما اومده باشن و دقیق بدونن چند تا جا هست. نزدیک های ساعت پرواز مامانم رفت تو جمع اقایونی ک منتظر بلیط بودن و من و دختره تنها شدیم ک گفت: برای اولین باره دارم اینجوری میرم سفر

گفتم: تنها؟

گفت:اره، اصن قرار نبود، یهو دیروز جور شد، برای مشهد، خییلی خوشحالم، فکر نمیکردم بابام راضی بشه، ب قیافه م بیشتر میخوره اما 23 سالمه

گفتم: ن عزیزم مشخصه ک سن و سال ت همین ه، ب سلامتی، انشالا ک بهت خوش بگذره و حاجاتت هم قبول باشه

انگار دنبال ی پایه برای حرف زدن می گشت، گفت: اونجا دارم پیش ی دوست میرم ک برای بار آخره می بینم ش

گفتم: انشالا برای بار آخر نباشه

گفت: آخه داره میره خارج دیگه نمیاد

گفتم: انشالا تو میری پیشش

ی خنده ای از خوشحالی کرد و گفت: ایشالا

پرسیدم: اونجا کسی رو داری؟

گفت: ن اما همین دوستم داره برام هتل میگیره. راستی اگه میخواین شماره تون رو بهم بدید من فردا از تو حرم بهتون زنگ بزنم، براتون هم دعا میکنم

وای نمیدونم بگم چقد از این حرفش خوشحال شدم بخدا، نمیدونم فردا زنگ میزنه یا نه اما دم ش گرم ک همین رو هم گفتقلب

من م کلی ازش تشکر کردم و گفتم تو رو خدا برای خواهرزاده م دعا کن ک همون موقع مامان با بلیط اومد ک دختره دوباره همون حرفا رو تند تند ب مامانم هم گفت و مامانم هم اشک تو چشمات جمع شد و گفت برای نوه م دعا کن و ما تند تند ازش خدافظی کردیم و رفتیم ب سمت گرفتن کارت پرواز

همون موقع هم حامد تماس گرفت و گفت پس کجایی خبری ازت نیست ک بازم بهش گفتم خودم زنگ میزنمزبان

ی پسره هم بود ک خیلی گیج و ی مدلی خنگ بود و اونم بلیط پای پرواز گرفته بود، بنده خدا اصن نمیدونست باید چی کار کنه، ما هم دنبال گیت پرواز بودیم اما برداشته بودن و هرچی میگشتیم نبود تا از اطلاعات پرسیدم ، ک ب مامانم و اون پسره گفتم و چون مامان نفر اول بود و روی فیش واریزی ش 1 زده بود، اول ب اون بلیط داد و دیگه با هم رفتیم دم سالن دوم و خدافظی کردیم و فقط گفتم من میرم انقلاب کتاب بگیرم.

وقتی اومدم بیرون اول زنگ زدم ب حامد و جریان رو براش گفتم و بعد سوار تاکسی آزادی شدم و از آزادی هم رفتم انقلاب.

انتشارات کتاب کوله پشتی پکیج رایگان کتاب تا پنج شنبه میده، اگه گذرتون میخوره برید و بگیرید، آدرس ش هم این میدان انقلاب، ابتدای کارگر جنوبی، کوچه مهدیزاده، پلاک 7- واحد 102 از 9 صبح تا 6 عصر

تو انتشاراتی بودم ک حامد زنگ زد و گفت چی شد؟ کتابها رو گرفتیم ک گفتم دارم میگیرم اومد بیرون تماس میگیرم

دیگه من م کتابام رو گرفتم و باقی کتابها هم اگه برمیداشتیم 50% تخفیف داشت ک من سه تاش رو انتخاب کردم و با تخفیف خریدم.

وقتی اومدم بیرون ب حامد زنگ زدم وتوضیح دادم و بعد گفتم: وای نمیدونی چقد ساندویچی های خوشمزه داره اینجاخوشمزه

گفت : همونایی ک از دیوارشون سوسک میره بالا و مورچه میاد پایین

گفتم: برو باباابرو

بعد هم سوار تاکسی های خطی شدم و برگشتم ب سمت خونه، ک نزدیک انتهای مسیر تاکسی از این گل فروشی های کنار خیابون دیدم و پریدم پایین و دو دسته خریدم و بعد رفتم تو پاساژ همون نزدیک و بازم ب قول مامانم و حامد کاسه بشقاب خریدم.

حامد زنگ زدو پرسید: نرسیدی خونه؟

گفتم: ن هنوز فکر نکنم امروز همدیگه رو ببینیم

گفت: آره تو از صبح بیرون بودی نمیخواد بیای ها، خودم تونستم میام میریم همون طرف فوق ش ی ابمیوه میخوریم چون من باید زود برگردم ( مثل رویاینا شدیم ک هرشب میگه رفتیم آبمیوه خوردیمابله )

گفتم: ن مگه نمیگی تو هم حال ت خوب نیست کجا تو این گرما واسه ی ربع بیای و برگردی

آخه سری پیش بهم گفت صبح دوباره خون دماغ شدم ک من م کلی بهش غر زدم چرا دکتر نمیری، البته قبلا رفته و خوب آزمایش و اینها داده بود ک بهش گفته بودن چیزی نیست بعضی از آدمها این طوری ن، مثلا پسرخواهر خودم هم همین طوره، یادم ه وقتی ایران بودن خون دماغ میشد تا بالاخره بردن ش کلی دکتر و بهشون همین جواب رو دادن ک عده ی اینجوری ن!

بعد نمیدونم چی شد ک لجم گرفت و ی حرف خیلی بدی بهش زدم ک خیلی ناراحت شد و خدافظی کرد.

من م دوباره سوار تاکسی شدم و سرخیابونمون ک پیاده شدم طبق تصمیمات خودم توی راه میخواستم رسیدم خونه بهش زنگ بزنم وازش عذرخواهی کنم ک خودش مجددا تماس گرفت و کلی خوب باهام حرف زد و من م خوب خوب باهاش صحبت کردم.مژه

گفت: راستی دکتر برای امروز بهم وقت داده بود اما حالم اصن خوب نیست ک برم و بشینم و حرف بزنم گفتم ی وقت دیگه میام.

دیگه رسیدم خونه و فقط گل ها رو گذاشتم توی ی لیوان پر اب و کولر رو روشن کردم خودم پرت کردم روی تخت.

بعد ک حالم سرجاش اومد گل ها رو تو گلدون گذاشتم و چایی تازه دم با نصف تی تاپ خوردم.

با حامد داشتم حرف میزدم ک یهو چند نفر ریختن و حامد هم رفت و من اول قطع نکردم ک ببینم چی شده ک فهمیدم از شهرداری ن و دارن میز صندلی ها رو ک توی پیاده رو میچینن میبرن ، اعصاب ش خورد شده بود و دیگه من نفهمیدم چی شد.

واقعا این کارها هم خیلییی سختی های عجیب غریبی داره، غیر از تایم کاری و تعطیلی نداشتن و سرو کله زدن با کارگر و مشتری، از اون طرف اماکن و شهرداری و برق و ... هزار تا کوفت کاری دیگه داره ک گریه آدم رو در میاره.

یک ساعت بعد اینا خودش زنگ زد و گفت: بردن دو تا از میزها، رفتن ناحیه ک پس بگیرم شون ک گفت شهردار ناحیه عوض شده، این جدیده، هنوزم هست و نرفته تا فردا صبر کن

خلاصه ک ی پولی هم باید اینجا داد.گریه

بعد دوباره با هم سر ی موضوعی بحث مون شد و اخر سر حامد گفت: سرمه الان حالم خوب نیست، از صبح خیلی خسته م، هم تو مغازه ی سری آدم زبون نفهمن و هم خودت ک شنیدی چی شد و تو ناحیه هم همین طور، اگه الان حرف بزنیم بدتر دعوامون میشه و من نمیخوام ی چیزی بگم ک ناراحت بشی

ک خوب خودش دو سه ساعت بعدش تماس گرفت و بیشتر اون حرف زد تا من.

برای خودم ی تن ماهی گرم کردم و خوردم. و بعدش هم چای و اون نصفه تی تاپ رو خوردم.نیشخند

با مامانم اینا هم ک مرتب در تماس بودم، گفتن حال ظاهری و وضعیت عمومی ش ک خوبه، تو آزمایش ها هم کمی عفونت بوده ک میتونه برای سرما خوردگی باشه اما باید مطمئن شد و تا فردا باید صبر کرد ک بازم آزمایش ازش گرفت و سونو کرد ک نتیجه نهایی رو داد.

بعد هم ک خندوانه رو دیدم و اخر شب هم حامد زنگ زد، از عصر گفته بود کمر ش گرفته و میگفت خیلی درد میکنه و ب زور دارم رانندگی میکنم من ک تقریبا در سکوت ب حرفاش گوش میدادم و دلم نمیخواست حرفی بزنم.

دیگه تا رسید خونه حرف زد و نهایت از من در حد چند کلمه شنید.زبان

سر راه ش هم سه تا پمپ بنزین رفت تا بالاخره یکی شون باز بود و تونست بنزین بزنه ، عجیب بود ک پمپ بنزین ها بسته بودن.

----------------------------------------------------

شب عید ه و میدونم همه مون هم ی ارادت خاصی ب امام رضا داریم، همدیگه رو انشالا از دعای هم بی نصیب نمیذاریم و البته مرسی از اونایی ک یاد من م هستنقلب

/ 0 نظر / 47 بازدید