بالاخره تکمیل شد !!! ( دل نوشت 520 )

چهارشنبه اون هفته 22 بهمن بود ، حامد مثل اکثر اوقات روزای تعطیل کمی دیرتر رفت مغازه و باهم صحبت کردیم

بعدش دوش گرفتم و ب کارام رسیدم.

عمه فرشته م هم ک فک کنم روز قبل از مشهد برگشته بود صب تماس گرفت و گفت: ما داریم میریم ویلامون شما هم بیاین!

مامانم بهش گفت: شما ک میدونید دکتر گفته باید برای چشم ش استراحت مطلق کنه و چشم ش خونریزی کرده، چطور بهمون میگید ؟

عمه م هم گفت: حالا بیاین اونجا استراحت میکنه دیگه..

مامانم جواب داد: شوخی میکنی یا جدی داری این حرفا رو میزنی؟

ک دیگه عمه م حرفی نزد. بعدا مامانم بهم گفت: این عادتهاشون رو دیگه من میدونم، بارها شده بود ک گفته ب فلانی زنگ زدم و دعوتش کردم چون میدونستم نمیتونه بیاد، دیگه من این فیلم هاشون رو از حفظ م، این همه مدت میرفتن و میومدن یه تعارف نکرد حالا ک میدونه ما نمیتونیم بیایم داره میگه.

بعد رویا باهام تماس گرفت و گفت: سرمه بهت گفتم دیشب بهار میخواد بیاد

گفتم: خووب ، اره، اومد؟

گفت: اره اومد اما الکی جلوی مامانم اینا گفتم بهار، کیوان بود

گفتم:واقعا؟ خوووب تعریف کن چ خبر؟

همون موقع حدیثه اومد و رویا گفت نمیتونم جلوی اون بگم و قرار شد توی یه فرصت دیگه درباره ش حرف بزنیم.

فک کنم یادم رفته بود بگم ک پنج شنبه هفته قبل خود رویا تماس گرفته بود با کیوان و بهش تمام جریان سعید رو گفته بود، طبق حرفای رویا، کیوان کلی استقبال کرده بود از سعید و گفته بود مطمئن باش عالی میشه خصوصا حالا ک اینقد بچه هاش با تو اکی هستن.

رویا ب من گفت دلیل زنگ زدن ش این بوده ک میخواسته بدونه خود کیوان ک همین شرایط رو داشته با زن باباش خوبه یا نه و کیوان هم جواب داده بوده تو ک خودت میدونی من زن بابام رو بیشتر از مامان خودم دوست دارم.

البته ب نظر من یه مقدار جریان کیوان با سبی متفاوته، چون کیوان از بچگی و چند سالگی زن بابا داشته نه وقتی ک یه پسر 17 ساله بوده!

بگذریم .. همون شب هم کیوان ب رویا گفته بود میام در خونه تون و آخر شب هم اومده بود و همدیگه رو دیده بودن....

حامد طرفای ساعت 3 زنگ زد و گفت: حاضری بیام دنبال ت؟

گفتم: چ غلطا، چ زودابله

خندید و گفت: من نهار میارم با خودم تو نمیخواد چیزی نیار.

دیگه تا برسه تند تند آماده شدم و وقتی ک زنگ زد رفتم دم در..

همدیگه رو دیدیم و بعد سلام و علیک اول حامد غذاش رو خورد و من م یه کوچولو باهاش همراهی کرد. ( ک واقعا خاطرم نیست نهار چی بود! )

بعد حامد گفت: کجا بریم؟

ک من پیشنهاد دادم بریم یه وریابله و خود حامد رفت سمت فشم. تو راه هم هی تلفن ش زنگ میخورد و از مغازه و خونه و همه جا هی پیچ میشد.زبان

سر دو راهی فشم لواسون ک رسیدیم من ب حامد گفتم برو لواسون.

حامد هم اکی رو داد و گفت: اول بریم زمین ـه ک میخوام بفروشم ش رو نشون ت بدم؟

گفتم: آره برریم.

تو مسیر یه خانومه روی پل از ماشین پیاده شده بود و داشت یه سری چیز توی آب میریخت ب حامد گفتم: حتما رفته دعا گرفته

گفت: وا چ ربطی داره؟

براش چند نمونه از کارای دعایی رو گفتم ( کلا من در این مورد با حامد زیاد حرف نزدم چون ذهنیت خوبی نداره ) ک گفت: وا این کاریی ک تو میگی رو مامان من خیلی درباره م انجام میده!

گفتم: خوب من میدونم مامانت واسه تو دعا میگیرهمنتظر

خندید و دیگه چیزی نگفت. تو دلم گفتم اما مادرت خبر نداره این طرف قضیه یه سرمه گولا ست.از خود راضی

تو راه هم من بهش غر زدم ک حالم بد شد از این سی دی های تکراری خو یه جدید بخرمنتظر

و برای تلطیف کردن فضا!! خودم یه کم واسش خوندم ک آهنگ تموم شد حامد گفت: تن خواننده ش تو گور لرزیدعصبانی

بعد رفتیم سر زمین ـم!!! خدایی جاش اینقد خوب بود، ب حامد پیشنهاد دادم خودمون بخریم ش و بندازیم یه گوشهقهقهه

از زمین م عکس برداری! کردم و بعد دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم یه سفره خونه، هوا اون روز خیلی سرد بود و بارون قشنگ ی هم میومد.

در یه سفره خونه پارک کردیم و رفتیم تو و یه قلیون سفارش دادیم ، عصر خوبی بود و در کنار حامد کلی بهم خوش گذشت.

وقتی بلند شدیم بارون خیلی زیاد شده بود و من تند رفتم سوار ماشین شدم تا حامد حساب کنه و بیاد.

توی راه یه جا حامد ایستاد و رفت تو سوپرمارکت و وقتی برگشت دیدم تخمه و چیپس خریده و گفت: رفتم سی دی بخرم اما نداشت بجاش اینا رو گرفتم.

حامد من رو رسوند و اومدم خونه و بعد با خودش صحبت کردم تا رسید مغازه.

با رویا هم تماس گرفتم و گفت برای فردا ظهر اگه هستی من بیام سمت شما ک یه کفش بخرم واسه بله برون و این مانتو ـه، راستش رو بخوای مامانم گفته تو اگه بخوای واسه اومدن اینها این رو بپوشی، پس واسه بله برون میخوای چی بپوشی، واسه همین قرار شده از ساناز بگیرم.

و بعد گفت: راستی سعید اینا قرار شد دوشنبه بیان ها

گفتم: وا چرا؟؟؟

گفت: اخه میخواستن برن شمال، بهم گفت اشکال نداره بریم البته اولش من گفتم نه نباید بری اونم گفت باشه نمیرم، ولی بعد خندیدم و گفتم شوخی کردم، برید ایشالا ک ب هر سه تا تون خوش هم بگذره، برای ما هم ک فرقی نداره، فقط یه کم سختی ش تو اینه ک اخر هفته ش باید اسباب کشی کنیم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم تا رسید خونه.

پنج شنبه صب هم بیدار شدم و دوش گرفتم و با حامد صحبت کردم و بهش گفتم قراره امروز با رویا برم بیرون تا کفش ببینه.

گفت: چقد خوب پس تو هم نگاه کن ک اگه چیزی خوش ت اومد بعدا بریم بگیریم.

رویا هم تماس گرفت و گفت: تو راهم دارم میام ..

وقتی دیدم دیر شد باهاش تماس گرفتم و گفتم: پس چی شد؟ چرا نیومدی؟

گفت: آخه دارم با سعید حرف میزنم، شمال ـه دلش واسم تنگ شده.

گفتم: نه بابا بهش بگو فیلم بازی نکنه، اگه خیلی تنگ میشد ک نمیرفت.نیشخند

دیگه زمانی ک تماس گرفت رفتم سر خیابون و همدیگه رو دیدیم و رفتیم تمام جاهایی ک کفش داشتن ، کفش ها خوب بود اما سورمه ای نبودن تا اخر سر قرار شد مشکی بگیره و دقیقا لنگه کفش های سورمه ای های سال قبل من رو خرید.

بعد رفتیم یه روسری خرید، روسری ش خیییلی شکل حاشیه های مانتوش بود و بهش هم میومد.

بعد از تموم شد خریداش هرچقد بهش اصرار کردم بیاد خونه موون قبول نکرد و گفت میخوام هم برای اپیلاسیون ببرم و هم شلوار خریدن.

وقتی رسیدم خونه با حامد صحبت کردم و قرار شد عصر بیاد دنبالم.

بعد رویا زنگ زد رفته بود شلوار بخره و هی برام تشریح میکرد ک ب نظرم کدوم بهتره البته عکس گرفته بود و توی وایبر فرستاده بود اما هرکاری میکرد عکس ارسال نمیشد. آخر از روی حرفایی ک زد یکی ک تو تصوارتم بهتر بود رو بهش گفتم.

بعدش هم قرار شد بره خونه ساناز اینا و لباس هاش رو ببینه و یکی رو انتخاب کنه. توی راه هم از این گفت ک اصن با کفش مشکی قشنگ نیست و حتما باید سورمه ای باشه و این کفش رو باید بذاره واسه عیدش

حامد هم اومد و غذا آورده بود، فک کنم کوفته بود ک من زیاد دوست نداشتم.یهو تو کیفم گشتم و دیدم اثری از آثار موبایلم نیست فورا شماره م رو گرفتم ک مامانم جواب داد و خیالم راحت شد ک توی خونه ست.

بعد رفتیم ب سمت سفره خونه اما وقتی رفتیم نشستیم ب حامد گفتم سرم درد میکنه و من فقط چایی میخورم، حامد هم مرام ب خرج دادنیشخند و گفت پس من م قلیون نمیکشم و دوتایی فقط یه قوری چای با شیرینی سفارش دادیم.

بعدش حامد من رو رسوند و خودش رفت مغازه.

زنگ زدم با رویا حرف زدم، از ساناز یه کت کوتاه سفید مشکی گرفته بود ک بازم اصن مطابق سلیقه من نبود.

بعد گفت: خوب سرمه بذار راجع ب کیوان بهت بگم، اینقد عصبانی م

گفتم: اهان راست میگی، خوب چرا امروز ظهر نگفتی؟

گفت: دیگه دنبال خرید بودیم وقت نشد، حالا گوش کن

گفتم: خوب بگوو

گفت: اون شب ک اومد در خونه مون اولش خوب بودیم و کلی ابراز خوشحالی کرد بابت ازدواجم با سعید و گفت من مطمئن م خوشبخت میشی، چون تا حالا آدمی ب خوش قلبی تو ندیدم ، بعد خودش راجع ب شه شه حرف زد و گفت خیلی دوستش داشتم اما اینقد با من بد کرد ، من میدونستم دوست پسر داره اما بازم ب خودم میگفتم نه و کلی خرج رو دستم میذاشت اما بازم عین خیالم نبودو هرکاری ک میگفتم نکن دقیقا میرفت همون کار رو میکرد و .. دیگه خسته شدم از کاراش.. بعد از خوبی های من گفت

گفتم: خوب بهش میگفتی تو ک خوب مزد این خوبی هام رو دادی!

گفت: اا راست میگی اصن ب فکرم نرسید، بعد ک این حرفا رو زد بهم گفت تو ک طرف ت شمال ـه من م ک الان با کسی دوست نیستم و مامانم اینا هم سفرن برو وسایل ت رو جمع کن و امشب بیا خونه مون!خنثی

گفتم: خسته نباشهمنتظر

رویا گفت: آره اینقد خودم هم عصبانی شدم و گفتم ما اینهمه وقت با هم دوست بودیم شاید دوبار تو من رو بردی بیرون، همه قرارهامون این بود ک یا خودم بیام تو مغازه و یا تو چند دقیقه بیای دم خونه مون، اگه تو یه خرجی واسه من کردی هزار برابرش من واسه تو کردم ، چطوری اون وقتها تو اصن وقت نداشتی حالا هی راه ب راه بمن پیشنهاد میدی ، در ضمن درسته من زن سعید هنوز نیستم اما بهش تعهد دارم و همچین آدمی نیستم تو این شرایط با تو یا هرکس دیگه ای بیام بیرون چ برسه ب خونه ش. اهان کادوی تولدی ک شه شه هم براش خریده بود رو نشونم داد یه پلیور بود، خوب بود اما دربرابر اون کتونی و سویشرت شلواری ک من سال قبل من واسش از آدیداس گرفته بودم هیچ بود. بعد داشتیم حرف میزدیم یهو یکی بهش زنگ زد ک اسم ش رو سیو کرده بود مریم بانو!! البته من صدای دختره رو میشنیدم ک مثل یه دوست باهاش حرف زد و ازش پرسید میتونه بیاد دنبالش ک اینم گفت نیم ساعت دیگه میشه و دختره هم گفت نه دیره خودم میرم. از همونجا اخمام رفت تو هم و کیوان هم گفت این دختر همسایه مون تو شهربازی کار میکنه واسه همین الان تعطیل میشه گاهی اوقات بعد کارم میرم دنبالش و با هم برمیگردیم خونه، بهش گفتم چطوری بود زمان من ، تو اسم من رو ب فامیلی سیو کرده بودی حالا این اسمش مریم بانو ـه، حالا عکس ت رو با دخترا تو لاین میذاری خلاصه از همون موقع دیگه قیافه م رفت تو هم و اونم هی میگفت اینا دوست اجتماعی ن و ما باهم هیچ صنمی نداریم، حالا فک کن امروز هم زنگ زده ومیگه خوب امشب بیا!!

گفتم: مرت یکه عوضیسبز

دیگه اخر شب ش هم حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم تا رسید خونه.

---------------------------------------

آخیی بالاخره اون هفته تموم.اوه وای حالا کی این چند روز مونده رو بنویسمنگران ایشالا ب زودیچشمک

------------------------------------------

بچه ها دیدین از دیشب سریال خانه سبز رو دوباره کانال 2 میذاره؟ حس نوستالژی خوبی داره دوباره دیدن شقلب

---------------------------------------------

آهنگ عشق ینی ... فریدون آسرایی رو شنیدین؟ ینی همه ش ریپیت اگین میکنم شنیشخند شما هم اگه نشنیدین ش گوشش بدین ، شاید مثل من عاشق آهنگ ش شدینمژه

عشق ینی وقتی که دستتو میگیریم

مطمئن باشم که از خوشی می میریم

عشق ینی وقتی که بی قرارت میشم

مطمئن باشم که تو می مونی پیشم.....قلب

/ 0 نظر / 105 بازدید