شناسنامه !!! ( دل نوشت 534 )

بعد از اون نشستم پای لپ تاپ و نزدیک 300 تا کامنتی ک باید جواب میدادم رو جواب دادم و کلی ذوق کردم از محبت هاتونقلب

بعدش رویا تماس گرفت. فک کنم تو پست قبل نگفتم ک سعید اینا نرفتن شمال، حالا اگر هم گفتم خو یه بار دیگه هم میگم اشکالی نداره نیشخند

اینجوری برام گفت ک خواهرش تماس گرفته و گفته رویا تو انگار دوست نداری ما بریم و رویا هم بهش گفته نههه این چ حرفیه برید، بعد گفته نه نمیریم و رویا هم گفته هورااا، چقد خووب ک گفت خواهرزاده ش گفته خوب تو ک دوست نداری ب ما بگو نمیریم، چرا خودت رو اذیت میکنی..

باهاش صحبت کردم و گفتم: چ خبرا؟

گفت: هیچی، سعید اینا ک اونجان و خواهرش زنگ زد و گفت چرا باهاشون نیومدی گفتم نه من همیشه مزاحم شمام، اما قرار شد امروز بیان دنبال من و حدیثه و بریم اونجا، سعید گفت میخوای من دنبالتون بیام یا خواهرزاده م ، گفتم چ فرقی داره خوب اون بیاد...

تو دلم گفتم حتی وقت نمیذاره بیاد دنبالتونزبان

... دیروز هم نرفتم اونجا گفتم چون امروز تعطیل ه مجبور میشم شب بخوابم دوست ندارم، دیروز صبح هم ک از خواب بیدار شدم و خونه مون بودم گفتم اخیی چ کار عاقلانه ای کردم شب نخوابیدم..

ینی رویا دهن من رو صاف کرد با شب خوابیدن و نخوابیدن ، خو ب من چ، بخواب ، نخواب.. کلا رویا با شوهرش هم همین حرفا رو میزد، چهارسال دوست بودن ، دو سال عقد اما مرتب میخواست ب من!! ثابت کنه ک هیچی بینشون نیستخنثی

نمیدونم این چ تفکری ه ک بعضی از دخترا دارن ک ب همه بگن ما کوچکترین تماسی باهم نداریم. از نظر من وقتی یکی این رو میگه ک من و طرفم ( حالا یا در دوران عقد یا در طی یه رابطه طولانی مدت ) تا حالا همدیگه رو نمی بوسیم یا حتی دست هم رو هم نمیگیریم دو تا منظور بیشتر نمیرسونه یا طرف ش مرد نیست یا جای دیگه داره عشق و حالش رو میکنه، والا چشمک

بعدش حامد تماس گرفت و گفت: خریدام رو کردم دارم میرم مغازه بالا مامانم رو بذارم پیش بابام و بعد برگردم پایین

خدافظی کردم و دفعه بعد ک تماس گرفت مامانش رو گذاشته بود و داشت میرفت مغازه و گفت: بریم پایین ببینم چ خبر بعد میام دنبال ت بریم بیرون.

دیگه تا حامد بیاد من م ب کارام رسیدم و برای بابام هم ساندویچ رو گرم کردم و بعد آماده شدم و خودم رفتم سمت حامد.

سر راه رفتم عابر بانک ک دو تا دستگاه ا تی ام کنار هم بود ک برای هر دو تا چند نفری ایستاده بودن، سمت من زمانی ک نفری بعدی نوبت من بود، اون یکی دستگاه خراب شد و آقایی ک اول صف اون ور بود پرید این طرف جلوی من!!!

بهش گفتم: آقا نوبت من ـه، تشریف ببرید پشت سر من

مرد گنده با عصبانیت گفت: چی کار کنم دستگاه خراب شده، گناه!! من چیهتعجب حالا تو!!! میگی چی کار کنم

گفتم: اولا درست صحبت کنید، بعد هم چ ربطی گناه کردن و نکردن داره!!عصبانی

گفت: پ ب چی ربط داره؟!

گفتم: ب رعایت حقوق دیگران!منتظر

ک همون موقع نفر قبلی من کارش تموم و من رفتم کارم رو انجام دادم. وای من نمیدونم بعضی هامون کی میخواین یه سری چیزای اولیه رو یاد بگیرین! سبز

چند دقیقه ی منتظر موندم تا حامد اومد و وقتی همدیگه رو دیدیم کلی عذرخواهی کرد و گفت: بخدا من خبر نداشتم ک کارگرمون میخواد بره شهرستان، انگار با سجاد هماهنگ کرده بود، خیلی پسر خوبیه گفتم میخواد بره یه کم بهش پول بدم ، تا باهاش حساب کتاب کردم زمان برد.

حامد جوجه کباب اورده بود، بزووور قاشق رو میذاشت تو دهن من و زیر جوجه ها هم چلو قایم میکرد ک من بخورمنیشخند

نمیدونم کی میخواد متوجه بشه هنوز من رژیم دارمآخ

بعدش یه بسته چیپس از این بزرگ بزرگ ها در اورد و گفت: بیا بخوریم، با جوجه کباب می چسبهتعجب

گفتم: هیچی هم نههه! چیپس بخورم

ولی اینقد اصرار کرد نصف یه چیپس خوردم.

بعدش پرسید: کجا بریم؟

گفتم: در مغازه رو باید باز کنی؟

گفت: احتمالا اره

گفتم: خوب همین اطراف بریم سفره خونه

دوباره ب یه آهنگ گیر داده بودم و هی اون رو ریپیت اگین! میکردم.نیشخند

رفتیم سفره خونه و از اونجایی ک ما گیر دادیم ب مکزیکی! ها ، قلیون مکزیکی سفارش دادیم و بازی پرسپولیس استقلال رو هم دیدیم ک بالاخره پرسپولیس برد و مایه خوشحالی شد.نیشخند

اونجا حامد درباره خواهرش حرف زد و گفت: از بعد از جریان دیروز خیلی ب کارها و رفتارهای دو تامون فک کردم، دیدم من برای هرکی هم اگه بد بودم برای خواهرم همه جوره خوب بودم، هیچ جا لنگ ش نذاشتم، همه جوره کارش رو راه انداختم...

من م هی تایید میکردم و میگفتم: آررره من ک میدونم و هی یاد آوری میکردم کارهاش رو ک حتی اگه خودش هم یادش رفته باشه براش باز یادآوری بشهشیطان

بعد پرسیدم: ب مامان و بابات هم گفتی؟

گفت: همین امروز ب مامانم ک رفتیم خرید گفتم، همه ش با هم بحث داشتیم، با بابام هم حرف زدم، بهم گفته حق با تو هست اما اون زن ـه نباید سرش داد میزدی

چ خانواده فهمیده ای هستن و من نمیدونستمابرو

ساعت شش و نیم شد و گفتم: بلند نمیشی؟

گفت: نهه یا سجاد باز میکنه یا نه، ک مهم نیست دیرتر باز میکنیم ک البته سجاد تماس گرفت و گفت باز کرده.

بعد از بلند شدم با اینکه گفتم خودم برمیگردم خونه اما رسوندم و بهم توصیه کرد برم خونه و استراحت کنم.. آخه از صبح کار در معدن انجام میدادم یه مقداری!! خسته شده بودمابله

خونه ک رسیدم باهاش تماس گرفتم و تا رسید مغازه یه کم حرف زدیم و بعدش من م ب کارام رسیدم و شمعدونی و خندوانه دیدم و خلاصه ک عملا درس خوندن تعطیلافسوس

آخر شب هم حامد تماس گرفت، گیج خواب بودم برای همین یه خط در میون باهاش حرف میزدم اما همین ک خونه رسید و خدافظی کرد خواب از سر من پرید ب طوری ک تا 4 صب پلک رو هم نذاشتم و بجاش هی لب میزدم ک ب ب روح حامد درود میفرستادم.منتظر

شنبه صبح بیدار شده بودم و هنوز تو تخت بودم ک حامد تماس گرفت و گفت: دارم با مامانم میرم بالا، میذارم ش پیش بابام و خودم میرم پایین

گفتم: باشه برو ب کارات برس

دیگه بلند شدم دوش گرفتم و یه کم فک کردم چی کار کنم، چی کار نکنم ک دیدم چقد حوصله م سر رفته برای همین زنگ زدم ب حامد ، گفت: سرمه ما دیگه نرفتیم بالا ، فهمیدم کسی نیست در مغازه رو باز کنه، با مامانم اومدیم همین جا، دارم کارها رو میکنم

گفتم: من کاری ب این کارها ندارم، اون از دو هفته پیش ک سفر یه روزه رو بهم زدی، این از این هفته ک یه جای درست نرفتیم، نه نمایشگاه کتاب ، نه نمایشگاه گل، همیشه یه جای کارت میلنگه، یه روز از صب تا شب وقت نداری ...

دیگه هی گفتم و گفتم و اونم میگفت: میدونم تو درست میگی، بخدا تو برنامه خودم بود اردیبهشت چند روز بریم شمال، تقصیر من چیه جفت و جور نشد، فک میکنی من نمیخوام، بخدا از خدامه و ...

گفتم: من الان حوصله جر و بحث ندارم میخوام برم بیرون

گفت: ینی چی بیرون؟

گفتم:نمیدونم....

بعد از خدافظی ب این فک کردم کاش من م مثل رویا بودم، این رو واقعا میگم، مثل روز پنج شنبه ک اون برای خودش رفته بود دهاتشون در حالیکه میدونست رویا تنهاست و رویا اصن براش مهم نبود یا همین که نهایت بیرون رفتن شون خونه خواهر سعید ـه!! و رویا از این وضعیت هم رضایت کامل داره...

بعدش زنگ زدم ب مهسا ک گفت سالن ه و من م خوشحال شدم و گفتم همین الان میام.

تند تند آماده شدم و رفتم. تا وارد شدم همه شون بدون استثنا گفتم: واای سرمه چی کار کردی؟ از ماه پیش ک اومدی کلی لاغر تر شدی

مثل اکثر مواقع ک متوجه میشن لاغر کردم ازم درباره رژیم غذایی م و دکترم و چند ماهه میری و .... سوال کردن.

آهای خانوم هایی ک اضافه وزن دارید بدونید شماها یه اراده ای دارید ک لاغر ها ندارن، شما ها هر وقت تصمیم بگیرید میتونید برای یه مدت ولو کوتاه خوردن رو کنار بذارید کاری ک اکثر آدمهای لاغر نمی تونن، پس بدونید درسته ک وزن تون بیشتر از حد معمول ک باید باشه، اما شما یه اراده ی قوی دارید ک میتونید ازش استفاده کنید قو کمتر بخورید ک شاید خیلی ها ک هیکل متناسبی دارن از عهده همین کار برنیان! پس همین از همین امروز سعی کن این قدرتت رو ب رخ خودت و بقیه بکشی و کمتر عذا بخوری ، تو میتونیاز خود راضی

حامد هم دو سه بار تماس گرفت و گفت: قرار بود من مامانم رو ببرم اما کار داشتم و بابام هم گفت بالا دارن آماده سازی غذای فردا رو میکنن و تا 4 اینا گیرن، من بعدش میام طرف ت..

دیگه توی آرایشگاه کلی حرف زدیم و خندیدیم. ناخن هام رو هم مثل ماه قبل نوک تیز گفتم بکنه و یه طرخ خوشگل انتخاب کرد ، دو نفر هم اونجا بودن ک فهمیدم من فال میگیرم خواستن و واسشون فال گرفتم.

مینا بهم گفت: سرمه میتونی صبح ها بیای اینجا فال بگیری؟

گفتم: بله میتونم اما سودی هست و من دوست ندارم کدورتی بین مون پیش بیاد.

گفت: اون ک دو ب بعد میاد..

گفتم: باشه اما این کار درست نیست

خلاصه ک وقتی از اونجا اومدم بیرون ساعت 4 شده بود، با حامد صحبت کردم و گفتم تا ببندم میام سمتت و حوالی یک ساعت بعدش همدیگه رو دیدیم.

همدیگه رو دیدیم و بعد تبریک عید برای صدمین بار بهمنیشخند قرار شد بریم اول یه جا نهار بخوریم و بعد هم بریم چای و قلیون.

یه فست فود رو انتخاب کردیم ک ب ظاهر خوب بود و طبق نظریه دختر صندوق دار حامد برگر مکزیکیزبان و من پیتزای فیله مرغ و استیک رو انتخاب کردم با قارچ تفت داده شده در جعفری

چند روزی بود بابام دنبال شناسنامه خودش و مامانم میگشت و هرچی بیشتر میگشت کمتر پیدا میکرد، اونجا ک بودم مامانم تماس گرفت و برای چندمین بار گفت: چیزی یادت نیومد؟ نمیدونی اون اخرین بار کجا گذاشتیم؟ برو توی نوشته هات نگاه کن ببین چیزی ننوشتیتعجب

گفتم: مادر من! من ک دیگه نمی نویسم بابام شناسنامه ها رو برداشت و بعد گذاشت روی اپن و از اونجا توی کمد و ...خنثی

گفت: چمیدونم آخه تو همه چی رو میگی، گفتم شاید نشونه ای چیزی توش باشه یادمون بیاد، اما با این حال برگشتی خونه خودت برو یه نگاه بکن، ینی چی شدن آخه...

بعد از خدافظی با مامانم غذامون رو اوردن. حامد تا یه گاز از برگرش زد گفت: این تو گوشت ش قلوه گاه داره، من نمیخورم و گذاشت کنار تعجب

من م یه قاچ از پیتزام رو خوردم و بقیه ش رو حامد خورد ، بماند ک استیک هاش رو در میورد و میگفت اینا راسته نیستن و گوشت چرخ کردن ک توش قلوه گاه داره ، دو قاچ ش رو هم نخورد و گفت دیگه جا ندارم.

من م ترجیح دادم ب جای گذاشتن غذا تو بشقاب ها بگم  جعبه بگیره و سر همبر رو ک حامد گاز زده بود بریدم و با دو تا پیتزای مونده اوردم خونه واسه باباماز خود راضی

بعد از اونجا هم رفتیم چای و قلیون ، میز کناری مون یه دختر و پسره نشسته بودن از اول تا آخر دختره یک ریز درباره دوستش نازنین حرف زد ک چ دوست پسرهایی داشته و یکی براش خود کشی کرده و یکی دیونه بوده و ..هیپنوتیزم

اما تمام مدت قیافه پسره یه جور بود ، ینی ب اینهمه ماجراهای عجیبی ک می شنید هیچ ری اکشنی نشون نمیدادخنده

بعد حامد درباره همون ماساژوری ک میره پیشش حرف زد و اینکه میخواد دو روز در هفته بیاد طرفای غرب و نزدیک تر میشه

هفت و نیم اینا بود  ک بلند شدیم و سرراه پیاده شدم و رفتم نون داغ تافتون گرفتم و بعد رفتم خونه و پریدم چایی دم کردم و با پنیر خوردم.خوشمزه

با حامد هم صحبت کردم تا رسید مغازه و بعد ب رویا ک باهام تماس گرفته بود زنگ زدم ک جواب نداد.

همون موقع مامانم زنگ زد و گفت: رفتی دیدی جاهایی رو ک بهت گفتم؟

گفتم:نه الان میرم.

ینی همین ک تو اتاق مامانم اینا وارد شد ، اولین جایی ک قاعدتا می بایست شناسنامه ها اونجا می بودن رو دیدم، دیدم ک جفتشون همون جا با نظم و ترتیب یک جا نشستن!!نیشخند

زنگ زدم ب مامانم و اطلاع دادم، هی میگفت: تو رو خدا، مگه میشه آخه!! پ چطور بابات سه روزه داره میگرده.

گفتم: نمیدونم والا کجا رو میگشته ک تمام خونه زندگی افتضاح و ریخت و پاش شده اما همین جای اصلی رو ندیده!

بابام هم خودش خونه نبود.

بعدش ب کارام رسیدم و البته ک اصننن سمت درس و کتاب و مقش!! نرفتم. نمیدونم چرا ولی ب هیچ عنوان حس ش نیست، خو زور ک نیست ک، هامنتظر

تا شب حامد تماس بگیره و حرف بزنیم و بخوابیم و ببینیم فردا چی پیش میاد!

/ 0 نظر / 50 بازدید