دانشگاه !!! ( دل نوشت 533 )

دوشنبه صبح ها رو با خیال راحت تر میرم چون میدونم اگه دیر کنم هم حاضری رو میزنه اما سه شنبه ها همون اول کلاس حضور و غیاب میکنه و اگه یه دقیقه بعد هم برسی دیگه حاضری نمیزنهزبان

چند دقیقه ب 9 رسیدم ب کلاس و دیدم استاد اومده و کمی صب کرد تا بقیه هم برسن بعد ب روال همیشه شروع کرد ب درس دادن درباره غذای اون روز ک ساندویچ فیله مرغ سوخاری و ساندویچ ماهی بود ک باید چی کار بکنیم ، بعد هم ک تموم شد قبل از اینکه بریم تو آشپزخونه گفت هفته دیگه جشنواره غذا باید برم و نمیام..

خلاصه ک خوشحال شدمنیشخند اما وقتی بهمون تحقیق گفت انجام بدید و بیارید مقدار زیادی از شادی م از بین رفت.افسوس

یکی از بچه های کلاس مون یه مقدار زیادی وزن ش بالاست، چیزی ک درباره ش خوشم میاد این ـه ک ب خاطر وزن ش اصن خودش رو محدود ب رنگ تیره یا نوع لباس پوشیدن ساده نمیکنه اما غیر از اون همه ش در حال خوردن ه، ینی تا میریم تو آشپزخونه فورا واسه خودش یه شکلات بزرگ باز میکنه و میخورهنیشخند

استاد با خنده به گفت: نخور اینها رو..

دیگه هرکی مشغول ب انجام کاری شد و این دختر همین جور از خیار شور ها و اینها ک خورد میکردن هی میخوردخنده

بعد استاد گفت نایلون دور پنیر گودا ها رو باز کنید

اینم شروع کرد ب انجامش و همین جوری ک باز میکرد سه تاشون رو خالی خالی خورد.خنثی

وقتی هم ک ساندویچ ها آماده شد بزرگترین و پر پنیرترین رو برداشت و رفت یه گوشه نشست و سس رو هم اختصاصا واسه خودش بردخنده

بالاخره کلاسمون تموم ک همون موقع حامد تماس گرفت و گفت تازه از خواب بیدار شده و دیرتر میره مغازه و قبلش هم باید بره جایی ک چک داده بود و چک ش رو پس بگیره ، دیگه یه کم باهم صحبت کردیم و بعد رفتم سرکلاس بعدی ک عادله و خانوم شفاهی ک تنها خانومهای ورودی من هستن نشسته بودن.

نمیدونم تو پست های قبل گفتم یا نه ک تو هفته اول همون دو تا دختری ک اسمشون هما و شیدا بود رفتن انصراف دادن و فقط ما سه تا موندیم.

خانوم شفاهی تقریبا 60 سالش هست و عادله هم سه سال از من بزرگتره. حالا بعدا ب جاش درباره شون بیشتر حرف میزنم..

دیگه درباره کلاسهای سه شنبه مون حرف زدیم و قرار شد من جواب سوالای مهم رو پیدا کنم و خانوم شفاهی هم گفت ک همین کار رو میکنه، اما عادله طبق معمول گفت وای من اصن وقت ندارم، تو رو خدا ب من م بگید ..

نمیدونم چرا هی هم ب من میگه شما خیلی میخونید ولی توی حرفاش کاملا مشخص میشه ک خودش حسابی خونده

اوایل براش توضیح میدادم ک من واقعا وقتی استاد یه چیزی میگه یادم می مونه، حافظه خوبی دارم اما وقتی دیدم دوباره حرفش رو تکرار میکنه دیگه بی خیال ش شدم و هر وقت میگه فقط یه خنده میکنم

کلاس بعدی هم ب زور گذشت ک بین ش حامد تماس گرفت و وقتی کلاس تموم شد خودم بهش زنگ زدم و گفت داره میره سمت همون اداره برای گرفتن چک ش و هی اصرار کرد برو یه چیزی برای خودت بخر و بخور

گفتم: من همین جوری یه نصفه ساندویچ مرغ خوردم ، بخوام یه چیز دیگه هم بخورم چی میشههچشم

اما با این حال یه چایی خوردم تا استاد بعدی مون ک یه خانوم بسیاار خوش اخلاق ه اومد. ینی پسرها اینقد سر ب سرش میذارن اما خیلی مهربون ه و اصن دلش نمیاد بهشون چیزی بگه

بازم بعد کلاسم با حامد صحبت کردم ک گفت: فرم پر کردم و شماره موبایلم رو دادم گفتن فردا پس فردا بهت زنگ میزنیم ک بیای بگیری

کلاس بعدی مون قاعدتا می بایست خلوت می بود اما چون بچه های کلاس بعدی ک با همین استاد ما درس داشتن، اون ساعت استادشون نیومده بود اومدن با ما ک زودتر برن خونه ...

بچه های این کلاس اکثرشون ترم دو هستن و یه مقدار زیادی با هم صمیمی هستنبازنده

کلاسهای سه شنبه مون رو هم با اینها داریم و مثلا بین کلاس اول و دوم همیشه با هم صبونه میخورن و اکثرا خانومها از خونه میارن و چایی رو هم آقایون میرن میگرن و دیگه این لقمه میذاره دهن اون و اون از دهن این میکشه بیرونهیپنوتیزم

سن های خانومهاشون هم همه بالاست و بجز یکی شون همه شون ازدواج کرده و بچه های نسبتا بزرگی دارن اما رفتارهاشون خییلی عجیب غریبه..

خلاصه ک امروز هم باهاشون هم کلاس شدیم و از قضا تولد یکی از خانومها بود و دو جعبه بزرگ پای سیب آورده بود و یه عالمه موز هم گرفته بودن ک دقیقا متوجه نشدم این ب خاطر چی بود و یکی از پسرها پا شد ب همه تعارف کرد ک من موز رو برنداشتم اما شیرینی رو چون اصرار کردن برداشتم ولی نخوردم و اوردم خونه

بعد تو کلاس شروع کردن ب دست زدن و یکی از پسرها ک زیادی شر هست شروع کرد مثلا عربی خوندن نیشخند

استادمون هم یه آقای تقریبا هفتاد سال خیلی مودبه همه ش سعی میکنه بخنده ، و چون جدی نمیگیره برای همین کم کم کلاس از دست ش در رفت .

بعد همین پسر و دوستش نفری هزار تومن از همه یواشکی گرفتن و بلند شدن از کلاس رفتن بیرون و تقریبا نیم ساعت بعد اومدن با یه دسته گل خوشگل و همه دست سوت هورا و پسره خم شد و رفت ب استاد دسته گل رو داد و گفت: شما باید گل رو بدید ب این خانوم ک تولدشه ..

حالا فقط  اینها پایان کارهاشون نبود ک، پسره ک میگم زیادی شر ـه، عادت داره سر کلاس صندلی دخترهای ردیف جلو رو با پاش جاب جا کنه، هی بکشه عقب، هی بکشه جلوخنثی

توی روزای سه شنبه ک این کار رو میکنه، چون جلوی خانومهای همکلاسی ش یه ردیف دیگه صندلی هست زیاد قابل تکون دادن نیست اما این بار چون ردیف اول بودن و هی جاب جاشون میکرد همه و از جمله استاد میدید اما هی ب روی خودش نیورد، هی نیورد تا اینکه این بار پاش رو اینقد دراز کرد تا یکی از خانومهای همکلاسی ش رو ک اون هم ردیف اول اما نه جلوی خودش بلکه سمت دیگه بود رو با پا کشید ب طرف خودش و همه هر هر میخندیدین ک دیگه استاد با عصبانیت گفت بس ـه دیگه آقا! من عادت ندارم ب کسی تذکر بدم اما چ کاری ه ک میکنید

پسره هم گفت: استاد من کاری نکردم، پام خورد ب صندلی ایشون کشیده شد این طرفخنده

بالاخره ک کلاسمون تموم و آخرین کلاس ک سخت ترینشون ـه شروع شد، یه استاد بیمزه ک خیییلی از خودش متشکرهسبز

بالاخره ب زور رضایت داد قبل 8 کلاس رو تموم کنیم و پریدیم بیرون. یه شانسی ک من آوردم اینه ک یکی از خانومها ک سه تا کلاس رو باهاش همکلاس هستیم و یکی ش همین کلاس آخر روز دوشنبه هاست، خونه شون دقیقا خیابون پشتی ماست، در نتیجه روزای دوشنبه تا سر خیابونمون راااحت میاماز خود راضی

رسیدم خونه جو گیر شدم و هم نون پنیر خوردم و هم تن ماهیگریه انگار ک نه انگار چهارشنبه وزن کشی دارمبامن حرف نزن

با حامد هم دو سه باری حرف زدم، انگاری مغازه خیلی خلوت بود، خدایا کار و کاسبی همهههه رو سکه کن، الهی آمییینفرشته

یه چیزی رو قرار بود ب خواهرش بگه، ازش پرسیدم گفتی؟

گفت: نهه، با مامان و خواهرم دعوام شده

گفتم: ای بابا، میخوای از من استفاده کنی و آشتی کنی؟ اشکال نداره من ب خاطر تو حاضرم ازم استفاده ابزاری بشه بلکه رابطه تو با خانواده ت بهتر بشهچشم

زد زیر خنده و گفت: اوه اوه تو نمیخواد بهم ش بزنی ، بهتر کردن رابطه پیشکش، بعد میام بهت میگم سرمه چی شده؟ چرا اوضاع بهم ریخته، میگی من ک چیزی نگفتم فقط گفتم اِگههقهقهه

مرتیکه من رو باش نگرانشم، حقش ه هرچی سرش میادزبان

ساعت 10 اینا بود ک رویا تماس گرفت و گفت: سبی زنگ زده و گفت باباش قلبش درد گرفته و بیمارستان ، من م دارم میرم اونجا

گفتم: واا چرا؟

گفت: انگار با دخترش دعواش شده اما دقیق ش رو نمیدونم، دارم میرم ببینم چ خبر بوده

صداش گرفته بود و ازم پرسید: ب نظرت باید چیزی برای عیادت ببرم؟

گفتم: نهه، آخه تو عیادت نمیری، موقعیتت الان متفاوته

گفت: خوب بعدش ک میریم خونه شون

گفتم: باشه اما الان تو این وضعیت مسخره ست چیزی بخری و ببری

گرچه ب نظرم اخرش یه چیزی خریده و رفته.

بعد هم دوش گرفتم و ب کارام رسیدم .

از یک گذشته بود ک حامد تماس گرفت و باهم حرف زدیم و هی بهم میگفت برو بخواب، من جای تو بودم الان خواب بودم

گفتم: شما بله..ابرو

دیگه حرف زدیم تا رسید خونه و خدافظی کردیم.

/ 0 نظر / 110 بازدید