بازم استرس !!! ( دل نوشت 521 )

انشالا ک روزها رو قاطی نکردم و درست فک میکنم ک باید از چهارشنبه براتون بگم

شما ک میگی یه سر ب پست قبلی ت بزن ، یه سوال ازت دارم تا حالا ب بیماری ب اسم ضعف سلولهای تحتانی گرفتار شدی؟ابرو اگر نه ، پس این جا رو نخون چون ب شدت واگیر داره و حتما از من میگری، از اون بدتر هم اینکه درمان ناپذیرهشیطان

خوب پس شروع میکنیم از همون روز چهارشنبه گفتن..

دوستای گلم جونم براتون بگه ک یکی نبود یکی نبود زیر گنبد کبود یه سرمه ای بود ک صبحها بلند میشد و دوش میگرفت ک اون چهارشنبه هم دقیقا طبق سنت خانوادگی شون!! ابله حموم ش رو کرد و شد یه دختر تمیز و نظیف، سرمه نگو بلا بگو ، زرنگ زرنگها بگو از خود راضی

کاملا معلومه زده ب سرم؟خجالت

شما با اون هیکل ت!! خجالت نمیکشی جواب بله میدی ب سوال من؟منتظر عزیزم این بله رو باید سر عقد بگی نه اینجا، یه نگاه ب سجل ت بنداز، همین کارها رو کردی ترشیدی دیگهقهر، والا من م جای اون خانواده پسر بودم نمیومدم بگیرم ت، دختره زبون درازابرو

خوب تا کجای روز چهارشنبه براتون گفته بود؟ آهان تا دوش گرفتنمابله

وای خدا من چقد بامزه م،مژه واقعا خوش ب حال حامد ک من داره، ینی چ کار خوب بزرگی انجام داده ک پاداشش داشتن من بوده؟متفکر خودمم موندم ب خدا، کرم ت رو شکر ولی آدم تو حکمتت یه وقتایی می مونه! کی ـو ب کی میدی!  خنده

وای ببخشید اینقد چرت و پرت نوشتم و شماها هم مجبور شدین بخونید.ماچ

خلاصه ک چهارشنبه دوش گرفتمقهقهه و بعد با حامد صحبت کردم و سپندارمذگان رو تبریک گفتیم ب هم، همچین زوج فرهنگی!! هستیم ما.نیشخند

فک کنم از اینکه عمه م همه چی رو وقتی میاد خونه ما جابجا میکنه گفته بودم ک یکی ش قهوه جوش من بود ک واقعا راه دستم بود، اگه اشتباه نکنم همون چهارشنبه بود ک با مامانم کلی گشتیم ( اگه قبلا نوشته بودم پیدا شده بود ک پس من روزها رو قاطی کردم ! ) و اخر سر ته یه کشویی ک اصننن فکرش رو نمیکردیم و هیچ وقت هم ما تا انتها اون رو بیرون نمیکشیدیم، مامانم پیداش کرد، بعد ب زور اون رو جا داده بود توی کشو، چون ارتفاع کشو کمتر از قطر قهوه جوش بود و وقتی کشو رو میکشیدیم گیر میکرد و کامل باز نمیشد، خدایی من نمیدونم این چ هزارپایی ـه!! ک تو جون شـه منتظر

از خیلی قبل میخواستیم بریم خونه همسایه و هربار نشده بود، مامانم هم اصرار داشت ک من م باهاش برم. اون روز بهم گفت زنگ بزنم و بگم میایم خونه تون؟

دیگه دیدم دست بردار نیست مامان و ب قولی آش کشک خاله ست، گفتم باشه، و ب خانوم همسایه روبرویی تماس گرفت و قرار شد دو و نیم بریم. بعد مامانم یه بسته از گزهایی ک از اصفهان اورده بود رو کنار ظرف اش ـش گذاشت ک ببریم.

دیگه ب کارام رسیدم و بعد هم آماده شدم و با مامانم رفتیم خونه همسایه.

ظرف و گز دست من بود و دادم ب خانوم همسایه، و بعد سلام وعلیک و روبوسی رفتیم نشستیم، روی میز هم شیرینی و میوه ش رو چیده بود و واسمون نسکافه آورد.

اینها قبل از اینکه بیان توی این خونه کل خونه رو ترکوندن و دوباره ب سلیقه خودشون ساختن، اون کسی هم ک مسئول این کار بود توی این ماجرا کلی پول خورده بود، دیگه بوفه هایی ک داده بود واسش ساخته بودن و کابینت هاشون رو نشون داد ک هر کدوم خدا تومن پولشون شده بود ولی کیفیت های همه خیلی معمولی تر ب نسبت اون قیمتی بود ک داده بودن و از اینهمه اعصاب خودش هم خرد بود ، ب قول خودش هزینه یه خونه 100 متری فقط پول بازسازی داده بودن و کلی ازشون خورده بود و هی بد و بیراه بهشون میگفت ک اینهمه سرشون کلاه گذاشته ک خوب حق هم داشت.

البته در کل چون تمام خونه چوب بود و همه وسایل قهوه ای و مبلمان و پرده ها و .. قهوه ای بود من زیاد خوشم نیومد چون خیلی تاریک شده بود.

ولی چیزی ک تو حرفاش بود این بود ک همه ش میگفت من خودم، من خودم ، من خودم.. ینی دیوونه م کرد، من خودم ب معماره گفتم اینجا رو این شکلی کن، من خودم گفتم اونجا رو اون رنگی کن، خودم گفتم جای در رو تغییر بده، خودم ...چشمک

بعد تو حرفاش گفت من فال قهوه میگیرم عالی ( یادتونه ک واسش فال گرفته بودم؟! گویا همه ساختمون ما فالگیرن !نیشخند ) و گفت ک اینقد حسم بالاست و حرفایی ک میزنم درست ـه ک دخترام گاهی اوقات فک میکنن تعقیب شون میکنم!

من م بهش گفتم: البته فک میکنم اکثر مامان ها همین طورن، مثلا بارها برای من پیش اومده ک مامانم پیش م نبوده و یه شب ناراحت بودم و فردا صب زود بهم زنگ زده و گفته چ اتفاقی واست افتاده، ینی فک میکنم آدمها نسبت ب اعضای خانوده شون حس هاشون قوی تره وای ب حال اینکه مادر هم باشه.

خیلی قبول نکرد و از شوهرش گفت ک اینقد همه چی رو توی فالهاش میبینم ک می ترسه واسش فال بگیرم..

بعد حرف کشید ب مادرشوهرش ک واقعا اذیتش کرده بود و یه کارا حرفایی میزد ک ادم متعجب میشد از اینکه چرا ادمها میتونن اینقد بد باشن ، ینی حتی الان هم ک فوت کرده بود میگفت من حلال ش نکردم.

بعدش مامانم هم از کارای عمه م اینا گفت و یه خاطره تعریف کرد و گفت البته من تا حالا هیچی راجع ب این موضوع ب بچه هام نگفته بودم، خیلی از کارایی ک کردن رو هیچ وقت براشون تعریف نکردم تا ذهنیت شون نسبت ب خانواده پدرشون بد نشه.

خاطره ای ک مامانم تعریف کرد من رو دیوونه کرد و باورم نمیشد اینقد بدجنسی توی وجود آدمهای نزدیک بهم رو!

چند باری خواستیم بلند بشیم و برگردیم خونه اما نمیذاشت و خانوم همسایه میگفت بشینید من م بیکارم و ما هم از خدا خواسته..نیشخند غیر از این هم خیلی خانوم خوش صحبت و مهربونی ـه و همیشه اینقد حرف داره واسه زدن ک آدم بیشتر دلش میخواد پیشش بشینه.

اهان هی هم ب من میگفت دیگه لاغر نکنی ها، بس ـه ، الان خیلی خوبی، ب دخترم هم میگم بس ـه ، چرا اینقد دوست دارین لاغر کنید، لاغری قشنگ نیستنیشخند

درباره سین لعنتی هم صحبت کردیم و مامانم گفت امروز صب هم زن سین لعنتی رو دیدیم و اومد باهام سلام و علیک کرد.

گفتم: واا چقد پررو ـنسبز

خانوم همسایه گفت: نه زن ش نمیدونه، خود سین لعنتی خیلی مارمولک ـه، اصن نمیذاره زنش بفهمه، من اون روز ک باهاش حرف زدم هیچی نمیدونست و شب ک شوهرش اومده بود باهاش حرف زده بود و دعواشون شده بودو صب ب شوهر من زنگ زد ک اول دعواشون شد و بعد خودش ترسید از شوهر من و زنگ زد عذرخواهی کرد..

در هر صورت من باز هم تو دلم خواستم خدا یه درس حسابی ب همه خانواده شون بده، آمین.

طرفای ساعت 5 بود ک حامد زنگ زد و گفت دارم میام سمتت، من م ب مامانم گفتم میخوام برم بیرون ک دیگه بلند شدیم و اومدیم سمت خونه..

دیگه تند تند لباسام رو عوض کردم ک حامد زنگ زد و گفت: رسیدم

میخواستم واسه حامد حتی یه شاخه گل بخرم اما متاسفانه اصن وقت نشده بود.

از خونه ک زدم بیرون و داشتم تو پیاده رو ب سمت سر خیابونمون میرفتم ک از دور دیدم سین لعنتی داره میاد!! اولش خواستم مسیرم رو عوض کنم اما بعد ب این فک کردم چرا من؟! چرا من راهم رو عوض کنم، فقط وقتی از کنارش گذشتم ادای آدمی رو در آوردم ک از دیدن کسی داره میاره بالا ک واقعا هم حس م همین بود سبز

دیگه حامد رو دیدم و سوار ماشین شدم و بهش گفتم این مرتیکه چندش رو دیدم اعصابم ب هم ریخته.

یه کم جلوتر حامد ایستاد و با خودش غذا آورده بود، یه کوچولو باهاش خوردم و بعد حامد گفت: کجا بریم؟

و خوب بازم ب چای و قلیون رسیدیم.زبان

پشت یه چراغ قرمز چند شاخه گل مریم خریدم و با عشق تقدیم کردم ب حامد.مژه

بعد رفتیم و چای و قلیون سفارش دادیم. و بعد حامد یه پاکت بهم داد و ک توش یه عالمه خودکارای رنگی توش بود ، گفتم: واای چقد قشنگ ن از کجا خریدیشون؟قلب

خندید ، بهش گفتم: نخند جواب بده، وگرنه میدونی ک اینقد سوال میکنم تا دیوونه بشینیشخند

اولش یه کم خندید و شوخی کرد و بعد گفت از لوازم التحریری در مغازه.

ینی اینقد رنگ هاشون خوشگل هاز خود راضی و بعد هم یه پاکت دیگه بهم داد ک توش پول بود و گفت دیگه من واست نتونستم کوله یا کیف گل گلی بخرم..

خیلی اصرار کردم ک نمیخوام اما قبول نکرد.کلی بهمون خوش گذشت و بعد سر راه مغازه پیاده شدم و با تاکسی برگشتم خونه.

اومدم خونه و زنگ زدم ب رویا ک جواب نداد و حدس زدم طبق صحبت ش ک گفته بود قراره چهارشنبه با سعید و بچه هاش بریم برای ولنتاین بیرون ، بیرون رفتن . ( سه شنبه شب بهم اس ام اس داد ک برق هامون رفته، براش نوشتم فک کردم رفتین بیرون گفت نه نرفتم ) برای همین طبق حرفای قبل رویا باید اون روز بیرون می بودن.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم و قرار شد پنج شنبه بریم خرید تا حامد لباس بگیره، گفت با بابام صحبت کردم و بهش گفتم فردا صب رو تو برو مغازه من میخوام برم خرید.

کلی خوشحال شدم ک بعد از مدتها میخوایم بریم باهم خرید آنچنانی اونم برای حامدقلب

----------------------------------------------------

خوب راستش همین الان یه موضوعی درباره سین لعنتی ک انشالا تو آتیش خدا بسوزه شنیدم ک الان براتون مینویسم، واسه همین بعدا ادامه روزای بعد رو میگم، ولی انشالا زود برمیگردم و مینویسم واستون بقیه پست رو..

دوشنبه از دانشگاه ک اومدم صدای حرف زدن مامان و بابام رو شنیدم ک ب نظرم راجع ب ساختمون و یه اتفاقی توش بود اما چون بعدش دیگه ادامه ندادن و من هم خیلی خسته بودم چیزی نپرسیدم ک آیا اتفاقی افتاده یا من اشتباه حدس زدم.

تا کمی قبل مامان اینا از بیرون اومدن و نهار رو براشون کشیدم و خودم هم خیلی گرسنه بودم میخواستم بخورم ک مامانم گفت: سرمه دو روز قبل بابات با کاف عوضی و فتنه گر حرف زد و بهش گفت میگن شما همه کاره ای ، اونم گفت نه من چ کاره ام! بعد بابات گفت من پول شارژ رو میدم، اصن هم مشکلم با شارژ نیست، اما ب اون آدم نه، از نظر من اون مدیر نیست، کاف عوضی هم گفت نه اون مدیره بابات هم گفت پس اگه پول شارژ میخواد باید بره اون شکایت ش رو پس بگیره، ک کاف عوضی گفت نه من نمیذارم بره شکایت ش رو پس بگیره مگر اینکه در و اینا رو بردارین!! بابات هم گفت شما ک گفتین هیچ کاره اید و اون خودش تصمیم میگیره، دیگه دعواشون شد و اون گوشی رو قطع کرد!!!!!!!!

ینی شما ببینید چقد این آدم بی فرهنگ ـه!! 80 سالشه اما هنوز آدم نشده، ادم نشده ک هیچ، البته تبدیل ب شیطان شده. یکی نیست بهش بگه خاک بر سرت، پات لب گورـه ،  خجالت نمیکشی هنوز دست از مردم آزاری برنمیداری! انشالا ک خدا اینقد بهت عذاب بده زمان مرگ ت ک هر روز هزاران بار آرزوی مردن کنی و نمیری

فک کنم این رو قبلا هم گفتم شاید هم چند بار، ک روزی ک این خونه رو خریدیم موقع امضا تو محضر ب مامانم اینا گفت من فقط یه خواهش ازتون دارم، انتقام من رو از کاف عوضی بگیرید ( ینی میخوام بهتون درجه بدجنسی این آدم کثیف رو بگم )

خلاصه حالا از جریان پرت نشم، بعد مامانم گفت: حالا همه جا اعلامیه زده چون اینها سیصد و خورده ای تومن ندادن و هفتصد تومن پول دیرکرد باید بدن ینی یک میلیون و خورده ای!!!! بدهکارن و تا شنبه این پول رو ندن، ما آب و برق و گازش رو قطع میکنیم!!!!

مامانم گفت: اگه فقط دست بزنه زنگ میزنم 110، اصن کاره ای نیست، اجازه نداره ک این کار رو بکنه.

آهان این رو هم بگم کاف عوضی ب بابام گفته ما مثل ایران و آمریکا می مونیم، هرکدوم اگه چیزی میخوای ب دست بیاریم باید یه چیزی از دست بدیم!!!

مرتیکه تو اندازه همون دهاتتون هم نیستی وای ب حال ایران  و آمریکا..

باورتون میشه حتی یه قطره آب هم نخوردم و بعد مامانم زنگ زدم ب خانم همسایه روبرویی ، اون گفت امروز نرفتم از خونه بیرون و نخوندم و بعد مامانم واسش تعریف کرد ک حالا بعدا میام واستون حرفاش رو میگم ک خوب همه ش ب نفع ما بود حرفاش.

توی صحبت ها هم متوجه شدم ک بابام با آقای الف هم شب قبل حرف زده و اونم کلی شاکی بوده ، بعد یه چیز دیگه ک کاف عوضی ب بابام گفته، گفته معلوم نیست ب قاضی چی نوشتی ک این و انک!! خودش کرده بابام هم گفته انک ینی چی؟ ( ب حالت مسخره ) اونم گفته ینی هی سر میدونتش و گفته این پرونده تون چند سال زمان میبره!!خنده

خلاصه اومدم اینجا و ب جای اینکه ادامه نوشته هام رو بنویسم این رو اضافه کردم تا فعلا واستون پست ش کنم ایشالا بعدا.

/ 0 نظر / 96 بازدید