باران ببار !!! ( دل نوشت 496 )

مامانم داشت کفش هاش رو میپوشید ک من دیگه از جام بلند شدم و رفتم تو هال.

شب قبلش هوس قورمه سبزی کرده بودم و ب مامان گفته بودم فک کنم چهار ماهی هست ک نخوردم و صب ک بیدار شده بودم بوی قورمه سبزی مستم کرده بود.خوشمزه

قبل از اینکه مامان از در بره بیرون پرسیدم: برنج رو دم کنم؟

مامان گفت: نه نمیخواد خودم دم میکنم، تو برو ک ب دکترت برسی.

بعد از رفتن شون یه کم آشپزخونه رو سر و سامون دادم ، راستش دلشوره رو داشتم چون ب نظرم قاعده ش هم همین بود اما ب طرز عجیبی امیدوار بودم و البته هستم.

این جور وقتا من یه اصطلاح دارم ک میگم ته دلم!! و معمولا دوستام هم وقتی استرس چیزی رو دارن زنگ میزنن و تعریف میکنن و میگن حالا بگو ته دلت چطوره! خخخ

بهرحال با وجود استرس اما ته دلم آروم بود.قلب

حامد تماس گرفت، درباره چیزای مختلف صحبت کردیم و مثل هر روز سعی کردم شاد باشم و حامد هم بهم کمک میکرد ک نگرانی م کمتر بشه تا برسه مغازه کلی براش آواز خوندممژه

حامد هم میگفت: آهنگ های درخواستی با سرمه گولانیشخند از گلپا!! و شجریان تا اندی و منصورقهقهه

آخر سر بهش گفتم: چون بارون ـه زودتر میرم .

گفت: با آژانس برو.

گفتم: نه دلم میخواد یه کم زیر بارون راه برم.

گفت: پس لباس گرم بپوش

زدم زیر خنده و گفتم: باشه!نیشخند

حامد هم با خنده گفت: سرمه فقط من متوجه نشدم کجای حرفم خنده دار بود، گفتم لباس گرم بپوش! وای آدم با تو دیوونه میشه اینقد الکی میخندی، اصن ب خودش شک میکنه میگه حتما من یه حرف دیگه از دهنم پریده بیرون و حواسم نبوده، یا یه لغتی رو اشتباه گفتم و سوتی دادم.خنده

قبل رفتن م برنج رو آبکش کردم و ریختم تو قابلمه ک خود مامانم برگرده و دم کنه و ظرفها رو هم شستم و آماده شدم و سوغاتی های رویا رو هم برداشتم ک ببرم بهش بدم و رفتم بیرون.

بارون قشنگی میباریدقلب ماشالا! از وقتی هم ک لاغر شدم چست و چابک!! راه میرمنیشخند رسیدم ب محل تاکسی ها و سوار ماشین شدم و رانندهه هم اینقد مودب بود هی واسه هرکی پیاده میشد آرزوهای خوب خوب میکرد.

سوار تاکسی دوم ک شدم ، نزدیکای پیاده شدن رانندهه گیر داده بود ک شما شاغلید؟ کجا کار میکنید و من م مثل همیشه تو این جور موقعیت ها سرد جواب میدادم و فقط گفتم بیمه ( کار قبلی م ) یهو گفت: واقعا؟؟ شما رو انگار خدا سر راه من گذاشتهتعجب ما همکاریم و یهو یه تراکت بیمه ک اسم یه بیمه ای ک تا حالا اسم ش هم ب گوشم نخورده بود رو بهم داد و گفت: قیمت بیمه های شما چنده؟؟

گفتم: نمیدونم!!!!!

و با یه ژست خاصی گفت: ما از شما تو ثالث 25 درصد و تو بدنه 40 درصد!! ارزون تر میزنم ( حالا من نمیدونم قیمتهای اون بیمه ای ک مثلا من توش کار میکردم رو از کجا داشت ها!! ) و چون دید ب هیچی حسابش نکردم ادامه داد: میشه من یه شماره از شما داشته باشمابرو

دیگه ب مقصد رسیده بودیم و من درحال پیاده شدن بودم و گفتم: نهزبان و پولش رو بهش دادم ک نگرفت و همون طور ک هی میگفت حداقل آدرس محل کارتون رو بدید، پول رو گذاشتم رو صندلی اومد ( فک کنم مورد خواستگار بودااا، لگد زدم ب بختمابله )

بعد رفتم دم عابربانک و پول بارونی ک اینترنتی خریدم رو واریز کردم (ینی ب حامد ک گفتم یه بارونی هم گرفتم اینترنتی چشماش داشت در میومد و هی میگفت مگه میشه آدم بدون پرو کردن لباس بخرهقهقهه )

وقتی رسیدم ب مطب نیم ساعتی تایم داشتم، اول خواستم برم پیش رویا اما واقعا برای سی دقیقه صرف نداشت تا میرفتم دوباره باید بلند میشدم.

دل رو زدم ب دریا و با مامانم تماس گرفتم، خدا میدونه تا جواب بده و الو بگه چ بر من گذشت، پرسیدم: کجایین؟

گفت: نزدیکای خونه!

گفتم: خوووووب؟ چی شد؟

مامان گفت: من ک نرفتم تو، اصن جای پارک نبود، تو ماشین نشستم، بابات هم نیم ساعتی رفت و اومد، قاضی گفته این چ شکایتی ـه، هیچ چیزش برای من مشخص نیست، و ب سین لعنتی گفته من از کجا بدونم شما مدیر ساختمونی؟ از کجا بدونم این اسامی ک اسم اوردی ساکن اونجان؟ و اینا ناراضی ـن! باید سند خونه هاشون رو بیاری و بعد من استعلام بگیرم و بببینم چی میشه، تا ده روز وقت دارید مدارک خودتون رو ارایه بدید، اینجوری ک قاضی گفته این قصه سر دراز دارد ، حالا حالاها باید بره و بیاد، خوبش بشه، برای ما ک مهم نیست، انگار سین لعنتی هم جا خورده و گفته ینی کی تموم میشه؟ قاضی گفته من نمیدونم کی ، فعلا باید مدارکتون درست باشه.

بعد از قطع کردن تماس گرفتم با حامد و اول گفتم ک رسیدم و اونم گفت : تا دو ک زمان هست،حالا میخوای چی کار کنی؟ هوا هم سرد ـه، جایی نیست بری بشینی و یه کافی یا چای بخوری؟

گفتم: نه بابا اینا رو ول کن، اصن انگار فراموش کردی بپرسی از دادگاه هاقهر

گفت: آخ ببخشید،هی دارم تو ذهنم فک میکنم باید یه چیزی میپرسیدم اما یادم نیومد!! خوب بگو، چ خبر؟

براش گفتم و وقتی شنید زد زیر خنده و گفت: آخه کی میاد سند خونه ش رو بده ب یکی دیگه، اونم چی، مثلا واسه سقف کاذب خونه همسایه!

بعد از اینکه قطع کردیم دیدم راست میگه، کی میاد ب کس دیگه ای اعتماد کنه، اونم این آدم ک جنس جلب ش رو قطعا بقیه شناختن، دوباره زنگ زدم بمامانم و همین رو ازش پرسیدم ک گفت: آره قاعدتا ک هیچ کس نمیاد سند بده.

طرفای دو بود ک بالاخره در مطب باز شد ( سسمی باز شونیشخند ) و رفتیم تو اول بهمون گفت بشنید و یکی یکی اسمهامون رو خوند و حاضری زدیمنیشخند و بعد خانوم دکتر اجازه فرمودن و رفتیم تو اتاقشون.

دیگه یکی یکی وزن شدیم و من بازم فقط یک کیلو کم کرده بودم.گریه همه جوره تو گروه داشتیم، یکی ک دو کیلو اضافه کرده بود گفت: خانوم ( ب خانوم دکتره هم هی میگفت خانوم! ) من هیچی نخوردم، تو کل هفته فقط دو دونه خرما اضافه تر خوردم.

خانوم دکتره گفت: امکان نداره، فک کن یادت میاد.

گفت: خانوم حتی زمان پخت و پز هم ماکس!!! ب صورتم میزنم ک یه وقت هوس نکنم بخورم.

خانم دکتره لجش گرفت و گفت: تو رو خدا این دروغا رو ب من نگید، حالم بد میشهیول

دوباره زن ـه گفت: خانوم! ممکن ـه از خواب زیاد باشه؟ آخه من خیلی میخوابم.

خانوم دکتره با یه حرصی گفت: تا لنگ ظهر میخوابی؟ مگه کار نداری تو خونه؟ شوهرت هیچی نمیگه زن چقد همه خوابی؟ خوبه والا بهت ایراد نمیگیره.

وای من ک از خنده مرده بودم از لحن حرف زدن دکتره.خنده

یکی دیگه هم بود ک خیلی حرف میزد ، دکتر بهش گفت: معلومه چرا وزن کم نکردی، چون تو این هفته خوردی، اگه راست میگی و غذا نخورده بودی و طبق رژیم رفته بودی، الان مثل بقیه نای حرف زدن نداشتی، این رژیمهای من کالری ش در حدی ـه ک تو فقط بتونی نفس بکشی، کسی مثل تو ک یه ریز داره حرف میزنه حتما ب بدنش کالری ب اندازه رسیدهخنده

یکی دیگه بود گفت: خانوم دکتر من از وقتی ک لاغر کردم تازه دارم با استخونهای بدنم آشنا میشم، خیلی هاش رو قبلا اینقد گوشت و چربی روشون بود اصن نمیدونستم وجود دارنقهقهه

این رو قبلا یکی دیگه هم گفته بود ولی منم تازگی ب این آگاهی رسیدم درباره استخونهامخنده

ب من هم ک رسید گفت: خوب سرمه چ خبر؟

براش تعریف کردم و گفتم حتی زمان پنی سیلین زدن هم ب رژیمم خیانت نکردمعینک ینی یه برق خوشحالی تو چشماش اومدخنده و فقط بهم گفت برو یه امپول ویتامین بزن، زیاد چاق کننده نیست یکی ش ک خوب من با هرچیزی ک باعث چاقی م بشه ممانعت ب عمل خواهم اورد.ابله

بعد از اینکه برگه های تغذیه مون رو گرفتیم و از منشی برای جلسه بعد نوبت گرفتم اومدم بیرون و زنگ زدم ب حامد ک وقتی فهمید اخراج نشدم ناراحت شدابرو و البته کلی هم بابت کم کردن وزنم تشویقم کرد.مژه

ازش پرسیدم: بیام سمت تو؟

گفت: آره فقط الان زود نیست؟ هوا هم سرد ـه زود برسی اذیت میشی، من چی کار کنم اونوقت.

گفتم: من الان میرم پیش رویا و بعدش یه تایمی ک مناسبه میام سمت تو

تا برسم دم مهد با حامد صحبت کردم و راجع ب دادگاه حرف میزدیم ک خندیدم و گفتم: حالا ما میگیم هیشکی سند نمیده، یهو میبینم ده روز دیگه سین لعنتی با یه سامسونت پر از سند میاد دادگاه و میگه سند کل خونه های موجود تو اون خیابون رو ازشون گرفتمخنده

دم مهد کودک با حامد خدافظی کردم و زنگ زدم ب رویا و اول مطمئن شدم الهام نیست و بعد رفتم تو.

نیلوفر بالا بود و ب خاطر من از روی صندلی ش بلند شد و اومد جلو و من م ب جای طبقه پایین رفتم بالا و سلام و احوالپرسی کردم، ملیکا سری پیش نبود وقتی من رو دید با چشمای گرد شده گفت: سرمه واقعا خودتی؟ ینی اینهمه کم کردی؟

بعد اعظم اومد و کلی تحویلم گرفت و گفت: دوباره هم ک لاغر شدی ، تو دیگه هیچی نداری

گفتم: نه بابا حالا حالاها باید کم کنم.

فقط خانوم نامی خیلی تو ژست بود ، با اینحال من سمتش رفتم و باهاش سلام و علیکم رو کردم.

ده دقیقه ای بالا بودیم و فقط داشتیم از دکتر و تغذیه واین چیزا حرف میزدیم ک رویا از پایین صدام کرد و نجاتم داد :دی و رفتم پیشش.

پایین پله ها مهشید ایستاده بود، ب جرات میتونم بگم با دیدن ما جا خورد و اصن هم خوشش نیومد ( نمیدونم از چی ! ) حتی ب بهانه اینکه دستام خیس ـن دست نداد.

نیلوفر هم اومد پایین و دوباره شروع کردیم ب حرف زدن درباره دکتر ـه و رویا هم هی میگفت چقد خوب شدی ، الان دیگه واقعا خوبی، حتی نخوای هم میتونی رژیم نگیری اما خوب سرمه گولا یا یه کاری رو توش دخول!! نمیکنه یا اگه میره تا ته میره!!نیشخند

گفتم: خودم تا 5 کیلو دیگه رو ک مطمئن م میخوام کم کنم و بعدش تصمیم میگیرم ب وزنی ک دکتر تعیین کرده برسم یا کافیه.

نیلوفر هم ب زور ازم برگه رژیمم رو گرفت ک برام کپی کنه!! من م تیکه رو انداختم بهش ک واسه خودت کپی کن ( چون مطمئن بودم میخواد همین کار رو بکنه اما چون هفته پیش کپی کرده بود فک کرده بود مثلا من الان بهش برگه رو نمیدم یا ممکن خوشم نیاد. )

دیگه با رویا نشستیم ب حرف زدن و من م یهو زدم زیر آواز و اینقد بچه ها خوششون اومده بود.ابله

وقتی ک مهشید میخواست بره رویا رو صدا کرد بالا و یه چیزی راجع ب مهد بهش گفت و بعد هم بدون خدافظی از من رفت.

خود رویا ناراحت شده بود و گفت: خیلی کاراش زشت بود، بهم برخورده با تو خدافظی نکرد.

گفتم: بی خیال بابا، فدای سرت.

تا طرفای 3.5 اونجا بودم و بعد بلند شدم و بازم یه سری برای مراسم خدافظی رفتم بالا و بالاخره یه جوری پیچوندم شون و خدافظی کردم و رفتم بیرون.

بعد از عوض کردن تاکسی ها و نزدیک مغازه حامدینا ک شدم، باهام تماس گرفت و گفت: سرخیابون بعد مغازه تو ماشین منتظرت هستم.

وقتی همدیگه رو دیدیم بعد سلام و علیک حامد گفت: کجا بریم؟

گفتم: یه جایی ک کباب داشته باشهنیشخند

حامد گفت: بریم ساندویچ کباب؟

گفتم: آره بریم.

شارژ گوشی م هم از بس تو راه توی نت میچرخیدم تمام شد و با خیال راحت انداختمش توی کیفم و رفتیم ب سمت کباب خوریهورا

دیدین توی فیلم ها با وجود شلوغی و ترافیک و یه عالمه ماشین ، همیشه ماشین شخص مورد نظر دقیقا روبروی جایی ک میخواد بره یه جای پارک عالی پیدا میکنه ! ما هم شانسمون تو پارک مثل همون فیلم هاست از خود راضی

وقتی ک رفتیم تو مغازه یه دونه ساندویچ کباب سفارش دادیم و یه آب معدنی و حامد بهش گفت از وسط نصف کنه ساندویچ رو.

تا آماده بشه یه کم باهم حرف زدیم. و ساندویچ رو گرفتیم و اومدیم تو ماشین. من چون میدونستم قورمه سبزی تو خونه منتظرم ـه فقط یه گاز از نیمه خودم خوردم ک طعم ش رو بچشم، اینقد خوشمزه بود.خوشمزه

 

 

بعدش هم یه کم چرخیدیم و حرف زدیم تا حامد دم یه بستنی فروشی ایستاد ک من گفتم فقط اگه نوشیدنی گرم داشته باشه میخورم.

پارک کردیم و رفتیم تو مغازهه، کسی نبود و من چای و حامد کاپوچینو سفارش داد.

 

 

هنوز لب ب سفارشمون نزده بودیم ک یه عالمه زن و دختر ک چند تا چند تا باهم بودن. و مغازه پر شد از هیاهو، خصوصا دو تا دختر حدود 15، 16 سال ک با ماماناشون اومده بودن.

مادرها طعم های اسکوپ بستنی هاشون رو انتخاب کردن و بستنی هاشون رو گرفتن و نشستن اما دخترها همچنان در حال سر و صدا و تا وقتی ک ما اونجا بودیم هنوز نتونسته بودن تصمیم بگیرن و مامانهاشون هم برای خودشون نشسته بودن و بی توجه ب دختراشون بستنی میخوردن و حرف میزدن ...

ب حامد گفتم: چقد از زمان ما همه چی تغییر کرده ما کی جرات داشتیم باهاشون بریم بیرون و اینقد بگیم و بخندیم اونم با سر و وضعی ک اینا هستن!!

تو راه برگشت از دم یه گلفروشی گذشتیم، و به اونجا اشاره کردم و اسم یه گل فروشی دیگه رو بردم و گفتم: از کدوم یکی از این دو تا برای خواستگاری میخوای گل بگیری؟

حامد با خوشحالی اسم یه گل فروشی دیگه رو آورد و گفت: از اینجا، از هیچ کدوم از اونایی ک گفتی نبود.از خود راضی

گفتم: خوب خدا رو شکر، پس معلومه حتی ب گل فروشی ک میخوای واسم بیاری هم فک کردی، من م میخواستم همین رو بدونمابله

قیافه حامد بعد شنیدن حرفم دیدنی بود.قهقهه

بعد حامد گفت: ما اصن رسم گل نداریم، جعبه شیرینی میبریم، حالا چون عروس شیرینی خشک دوست داره، یه کیلو میخریم و می بریم.

گفتم: از این شیرینی خشک شکری ها هم بگیر ک سبکن ، یه کیلوشون یه عالمه میشه، نمیخواد هم تو جعبه بذاره بگو تو نایلون بریزه ک وزن نداشته باشهقهقهه

سر راه برگشتن هم حامد من رو دم آژانس پیاده کرد و وقتی ک مطمئن شد ماشین هست رفت.

راننده آژانس هم گندترین راه رو انتخاب کرد کلی تو ترافیک بودیم و آخر سر هم قیمتش رو بیشتر گفت اما حوصله چونه زدن باهاش نداشتم و حساب کردم و اومدم خونه.

اول از همه گوشی م رو زدم تو شارژ، و دیدم حامد تماس گرفته البته ب اون خطم تو راه زنگ زده بود. بهش زنگ زدم و گفتم ک رسیدم و بعد یه کم غذا خوردم و با مامانم راجع ب دادگاه حرف زدم ک گفت: بابات میگه قاضی ـه ک برای خودش داشته یه سری ورقه میخونده، بعد ب بابات میگه حرفای این اقا رو قبول داری؟ بابات هم یه نامه چند صفحه ای می نویسه ک هرچی این آقا میگه کذب محض ـه، بعد ب اونم میگه جواب بده و اونم جواب مینویسه و بعد میگه تا ده روز بعد سندها رو باید بیارین، حالا ببینیم کسی بهش سند میده یا نه.

رویا زنگ زد با سعید رفته بود بیرون ، پرسیدم: کجا رفته بودین؟

راستش بجز اون دوشبی ک رفته بودن کافی شاپ ک اونم کافی شاپ دوستای پسرش بودن و یه بار تیراژه من دیگه ندیدم رویا اسم جای خاصی رو بگه ک این شازده پولدار!! ببرتش!

بازم پیچوند و بعد گفت: چون ترافیک بود من رفته بودم سمت شرکت ش، بهم گفت چقد خوبه ک داری میای این طرف یه نگاهی هم ب طلا فروشی ها بکنی و ببینی چ حلقه ای دوست داری!!! خیلی از این طلا فروشی های کریمخان با من دوستن و رویا چند تا از اسمهای طلا فروشی های آنچنانی رو گفت ک سعید گفته اینا دوستای من ـن.ابرو

بعد رویا گفت: بهش گفتم میشه وقتی بخوام حلقه انتخاب کنم با سرمه بیام؟ آخه سلیقه سرمه خیلی عالیه، دوست دارم اون کمکم کنه

گفتم: اتفاقا یه وقتایی ک با حامد سر حلقه شوخی میکنیم، میگه حلقه یه رینگ باید باشه، من م میگم آره باهات موافقم یه رینگ ساده ک روش چندتا نگین باشهخنده

دیگه یه کم در این مورد حرف زدیم و خندیدیم.

بعد هم رفتم پیش مامانم و باهم صحبت کردیم و بعد آخر شب یهو هوس تخم مرغ کردم و ب مامانم گفتم اگه میخوری درست کنم، مامانم گفت حالا شاید یه ذره خوردم!

من م درست کردم و بعدش پشیمون شدم از اینکه اون وقت شب غذا بخورم! واسه همین کل ش رو گذاشتم جلوی مامانم و اینقد قسم و آیه ش دادم ک بخوره.نیشخند

 

 

آخر شب هم حامد تماس گرفت و مثل همیشه صحبت کردیم تا رسید خونه.

--------------------------------------------------

دیدم اگه بخوام هر روز صب کنم ک همه رو بنویسم و آپ کنم کلی زمان می بره، فعلا چهارشنبه رو داشته باشید تا روزای بعد نیشخند

------------------------------------------------

عزاداریهاتون قبول! من رو هم لطفا از دعاهای قشنگ تون محروم نکنید.

-------------------------------------------------

شب چله هم کمی زودتر خودش رو با نشونه هاش ینی بارون و برف ک انشالا ادامه داشته باشه، بهمون نشون داد، پاییز ام هم ب انتها رسید، زمستونتون مبارکقلب

--------------------------------------------

یلدا چه اتفاق قشنگی ست خوب من

افتاده توی قهوه ای با تو نشستنم

لب می زنی به تلخی فنجان قهوه ات

لبهای گر گرفته فنجان منم منم!

یلداتون زیبا.لبخند

پنج شنبه-------------------------------

برای روز پنج شنبه مامانم از دو روز قبلش با نفیسه ک اون سری اومده بود خونه مون برای تمیز کاری تماس گرفته بود و بهش گفته ک بیاد، اونم قرار رو برای ساعت 9 صب فیکس کرد.

مامانم اینا طرفای 7 اینا بیدار شدن و طبق معمول بابام تو آشپزخونه سر و صدا میکرد ک مامانم بهش تذکر داد و گفت: هم سرمه خوابه و هم صدا میره خونه همسایه..

آخه دیوار آشپزخونه ما یه جورایی با دیوار اتاق همسایه روبرویی مون مشترک ـه و مامانم هم شبها از یه تایمی ب بعد و هم صبحا قبل از یه زمانی خیلی حواسش هست ک مبادا با سر و صدا مزاحم اونا بشه.

بابام هم طبق معمول گوش نداد و گفت من همین ـم و بعد هم قهر کرد ، البته کمی بعدش دوباره خودش آشتی کرد.

ساعت 9 بود ک صدای زنگ آیفون رو شنیدم و بعد هم اومدن نفسیه ب خونه، یهو یادم افتاد ک من برای ظهر وقت مشتری حضوری داده بودم، یه کم بعدش تماس گرفتم و قرار رو کنسل کردم و خوابیدم.خواب

وقتی بیدار شدم بابام داشت میرفت خرید و من م رفتم دوش گرفتم.

تازه از حموم در اومده بودم ک مامانم گفت: سرمه بیا اینجا، فک کنم لوله پشت لباسشویی شکسته، چون داره از زیرش آب میاد..

خوب اگه این خبر درست می بود ینی تو خونه ما فاجعه رخ داده بود! تو خونه ما هیچی نباید خراب بشه چون با اخلاق بابام درست شدن ش مکافاته، البته ک حساسیت های مامانم هم کار رو تو این موارد بدتر هم میکنه.

رفتم تو آشپزخونه و با نفیسه هم سلام و علیک کردم و خسته نباشید گفتم و بعد لباسشویی رو کشیدم جلو، اینقدر هم سنگین بود ک خدا میدونهآخ

بعد رفتم ب دیوارش دست زدم و خدا رو شکر خشک بود و ب نظرمون اونجوری اومد ک مامانم سینک رو شسته و آب ریخته پشت کابینت و از زیر لباسشویی اومده بیرون، گرچه کمرم صاف شد :دی اما مهم این بود ک لوله آب سالم بود.اوه

خودم تماس گرفتم با حامد، هنوز خونه بود و گفت دوش میگیرم و زنگ میزنم و بعد از خدافظی ب کار خودم رسیدم.

حدود دو ساعت بعد حامد تماس گرفت تازه از خونه شون زده بود. من م عصبانی شدم و گفتم: چ جوری ـه وقتی خونه ای یه زنگ نمیزنی؟ اول باید ب کارات برسی و بعد وقتی از خونه اومدی بیرون باید با من تماس بگیری؟

این حرف حامد رو عصبانی کرد و با داد گفت: همچین میگی ب کارات برسی انگار چی کار میکنم، دوش گرفتم و اضلاح کردم و یه کم با مامانم حرف زدم، برو ببین همه چی کار میکنن من چی کار میکنم، من 100% وقت آزادم رو گذاشتم واسه رابطمون، حتی یه کم ش رو هم صرف خودم نمیکنم

گفتم: اشتباه میکنی، برای خودت زندگی کن اما اگه داری واسه رابطمون کاری میکنی منت سر من نذار، دوباره چی شده؟ من یه روز بداخلاقم تو هم همون روز باید اخم کنی؟ ببخشید ک نگفتم و نخندیدم، البته این کار همیشه ته

گفت: خیلی بی انصافی سرمه، تو چند بار شده ناراحت بودی و من نازت رو کشیدم و باهات گفتم و خندیدم؟

گفتم: من ک یادم نمیاد، اگه من خوب باشم تو هم خوبی، اگر نه نه!

خلاصه ک بحثمون بالا گرفت اما یهو هم اون و هم من سکوت کردیم و بعد حامد گفت: ببخشید با مامانم بحثم شده بود، تو هم اونجوری گفتی اعصابم بیشتر خورد شد.

دیگه هی منت کشی کرد اما من ب جز سکوت حرفی نداشتم ک بهش تحویل بدم.

از اونجایی ک لوازم ارایش خریده بودم ، خریدهام رو آوردن ک چون دستم گیر بود، مامانم رو فرستادم بره از دم در برام بگیره و وقتی برگشت گفت وای برنج م وا رفت و شفته شد.

بسته م رو باز کردم و خریدام رو دیدم، یه پلیور هم واسه حامد گرفته بودم ک خوشم اومد ازش.

 

 

عمه فرشته م هم زنگ زد و با مامانم صحبت کرد.

نمیدونم قبلا راجع ب این عادت عمه م گفتم یا نه، ک وقتی نمیخواد آمار بده، یه مطلب رو تند میگه ، نصفه نیمه، بدون فعل و فاعلابرو

ب عادت همیشه ش تند تند گفت: احتمالا با کیان اینا بریم ویلامون، دیگه فعلا هستیم، نمیدونم شب یلدا دخترا چی کار میکنن، اونجا هم ک شوفاژ نداره..

حالا اینا رو شما باید بدون وقفه و چسبیده ب هم و بدون فعل بخونید تا متوجه لحن صحبت عمه م بشید.

مامانم هم ک دیگه حرص ش گرفته بود گفت: حتما ک تکلیف دخترا هم معلومه و برای شب یلدا میان، اما شما چطور دارید میرید باغی ک شوفاژ نداره، اونم اونجا ک خیلی سرده؟

یادتونه ک اون بار هم ک عمه م من و بابام رو ب هوای خواهرشوهرش دعوت کرده بود همه بودن بجز کیان اینا، و بهانه ش این بود ک رفتن اونجا برای درست کردن شوفاژ!!

عمه م دوباره ب همون لحن خودش جواب داده بود ک : نه درست شده، دیگه اخراش ـه، فقط یه کم سیمان کاری داره.

خلاصه ک اونجور ک عمه م گفت عصر قرار بود برن و قطعا برای شب یلدا هم نمیومدن و خوب این ینی مهمونی منتفی بود، از شما چ پنهون من ک خوشحال هم شدم، آخه مهمونی دادن تو شب یلدا سخت ـه.زبان

از اون طرف هم خواهرم هر چند دقیقه یه بار ب مامانم زنگ میزد و حرص میخورد و قطع میکرد، حرص خوردن ش هم سر این بود ک خانواده شوهرش اومده بودن و بیشتر از مادر شوهر و شوهر خواهر شوهرش لجش میگرفت و تماس میگرفت با مامانم و خودش رو خالی میکرد و میرفت.

البته خدایی هم حق داره، شوهر خواهرشوهرش، یه مرد لوس و پررو ـه، و وقتی آدم بیشتر حرصی میشه ک می بینه مادر شوهر خواهرم ( ک میشه مادر زن اون ) چقد بهش سرویس میده.سبز

شوهر خواهرشوهرش اینجوری ک اگه توی یه رستوران دعوت بشه، گرونترین غذا رو سفارش میده مثلا یه جا ممکن ـه گرونترین شیشلیک باشه و یه جا میگو، اون واسش فرق نداره مهم اینه ک وقتی مفتی ـه گرونترین رو بخواد.

شبش ک خواهرم با مامانم صحبت کرد بهش گفت باور میکنی اگه بگم از دیشب ک اومده فقط 15 تا پرتقال خوردهتعجب یه سره هم خودش میره دم یخچالمون و شیر و آبمیوه های بچه ها رو در میاره و باز میکنه و میخورهتعجب

مامانم پرسید : شوهرت میفهمه؟

خواهرم گفت: اصنن، بیا و ببین چقد هم باهاشون خوش ـه، اصن انگار ک نه انگار مادرش تمام مدت داره ب اون سرویس میده، مثل اینکه اون پسرش ـه و این دامادش! خوبه دخترش هم حامله ست، اینقد ک ب داماده شیر و ابمیوه میدن ادم فک میکنه این حامله ست.خنده

خلاصه ک خواهرم خودش از قبل عصبی بود، اینا هم اومده بودن و این رفتارها رو هم میدید بدتر هم شده بود.

ساعت 3 اینا نفیسه گفت ک الان نهارش رو میخوره ، براش کشیدیم و مامانم کلی ازش عذرخواهی کرد بابت شفته شدن برنج ش ک گفت: اتفاقا من و خواهرم فقط پلو اگه این شکلی باشه میخوریم و با این حرفش مامانم رو کلی خوشحال کردنیشخند و بعد هم مامانم تو یه ظرف یه بار مصرف هم واسه شوهرش کشید و گفت آخر سر با خودت ببر.

ساعت 4 ک شد گفت : من دیگه باید برم و هنوز کار خونه تموم نشده بود.

مامانم بهش گفت: ب شوهرت زنگ بزن و ازش اجازه بگیر بیشتر بمونی ، من باهات حساب میکنم، آخه هنوز حموم دستشویی ها موندن، بمون تموم ش کن و بعد برو.

اونم زنگ زد ب شوهرش، ینی شوهره اینقد بد حرف زد، پیش خودم فک کردم این بنده خدا داره از صب اینجا کار میکنه، لابد پولش رو هم خرج خونه میکنه، اونوقت باید حرف هم بشنوهچشم

ساعت 5 حامد تماس گرفت و گفت دارم میام سمتت، ما هم دیگه کارای خونه تموم شده بود، همه چیز ها رو مرتب کردم و یه ربع بعد وقتی نفیسه هم داشت لباسش رو عوض میکرد ک دیگه بره، من خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.

البته قبلش یه کم ته مونده برنج ریختم توی یه پلاستیک و با خودم بردم ک بدیم ب پرنده ها، آخه دیگه هوا سرد میشه ب سختی میتونن غذا پیدا کنن.

حامد دم در خونه منتظرم بود، شلواری ک پام بود جدید بود و از فرستاده های خواهرم نیشخند بعد سلام و علیک و مبارک باشه پرسید : کجا بریم؟

گفتم: نمیدونم هرجا ک خودت میدونی برو

گفت: بریم فرحزاد؟

گفتم: بریم.

یه کم ک رفتیم پلیورش رو بهش دادم و دید و خوشش اومد و یه جا هم ایستاد و تن ش کرد و ک خوب بود و خواست درش بیاره و تیشرت خودش رو بپوشه ک گفتم بذار تن ت باشه ، برگشتی مغازه عوض ش کن

دیگه تاشب بارها بابتش ازم تشکر کرد.

تو راه پرسید: ب نظرت اون طرفا تره بار هست واسه مغازه خرید کنم؟

گفتم: خوب برو سعادت آباد، اونجا حتما تره بار داره دیگه.

توی مسیر خیلی ساکت بودم، ینی از روزی ک بنده ب وجود اومدم تا ب امروز یادم نمیاد اینهمه مدت حرف نزده باشم ک اون روز ساکت بودم.نیشخند

فک کنم چهار تا تره بار توی سعادت آباد رفتیم تا بالاخره حامد چیزایی رو ک میخواست خرید، فقط گوجه ای ک ب نظرش خوب باشه ندید.

بعد حامد خواست از یه مسیری بره ب سمت فرحزاد ک من یه راه دیگه رو پیشنهاد دادم ک خوب راه کاملا اشتباهی بود و مثل بازی مار پله بعد از طی کردن کلی راه برگشتیم سرجای اولمونابله

ینی اگه این اتفاق برعکس میوفتاد و حامد این خطا رو کرده بود، مو ب سرش نمیذاشتمنیشخند ( البته الان هم دیگه م زیاد نموندهنیشخند )

رسیدیم ب فرحزاد و حامد گفت: جاش رو تو انتخاب کن و بگو کجا بریم.

در راستای همون سکوتم حرفی نزدم و فقط کله تکون دادمزبان اما تو ذهنم میدونستم میخوام کجا برم! وقتی نزدیک سفره خونه ش شدیم به حامد اشاره کردم ک اینجا و اونم پارک کرد.

پیاده ک شدیم از سرما می لرزیدم اما با دیدن منظره سفره خونه کلی حال کردم و سرما از یادم رفت.قلب

 

 

خوشبختانه لازم نبود از پله ها پایین بریم چون آسانسور داشت.نیشخند

 

 

وقتی رسیدیم اینقد سرد بود ک فورا یکی از تخت ها رو انتخاب کردم و رفتیم نشستیم.

اومد ازمون سفارش بگیره ک من فورا شیرنارگیل رو انتخاب کردم، پرسید لبو، باقالی و یا چیپس و ماست؟ ک گفتم فعلا هیچ کدوم، خواستیم بعد سفارش میدیم.

بعدش حامد رفت دستشویی و من م با گوشی م مشغول شدم تا برگشت و بعد هم سفارشمون رو آوردن.

 

 

ینی اینقد ساکت بودم ک حامد هی خواهش میکرد فقط یه کلمه حرف بزنم اما انگار ب دهنم یه قفل زده بودن ( ب حق چیزای ندیده و نشنیدهنیشخند )

نیم ساعتی از 7 گذشته بود ک بابای حامد بهش زنگ زد و پرسید کجایی و کی میای مغازه ، من م اینقد بی حوصله بودم ک گفتم بلند شیم تو هم ب کارات برسی.

بازم سوار آسانسور شدیم ک بهترین قسمت ماجرا بود.نیشخند بعد هم یه کم عکس بازی کردیم و سوار ماشین شدیم و برگشتیم ب سمت خونه.

توی مسیر یه کم بهتر شدم و سعی کردم کمی حرفی بزنم. در خونه پیاده شدم و بعد از عوض کردن لباسام و یه گشت و گذار در خانه :دی ب حامد زنگ زدم و تا رسید مغازه باهم صحبت کردیم.

رویا هم دایی ش اینا از یزد اومده بودن ، چون روز جمعه ش مراسم سال مادر بزرگش بود و داشتن آش و حلوا و این چیزا میپختن.

از سعید و سبی گفت ک دعوتش کردن خونه شون و اما هم چون دایی ش اینا اینجا بودن رد کرده بود و هم اینکه میگفت دوست ندارم اگه برم خونه شون سبی هم باشه ک بهش گفتم اره خوب کاری کردی.

از مهد هم کمی تعریف کرد و گفت: روز قبل ک تو برگشتی و من رفتم بالا، اعظم هی از تو تعریف کرد ک چقد سرمه خوب شده بود، من م از شنبه میخوام رژیم بگیرم، من هم گفتم تو عمرا اراده سرمه رو داشته باشی، اون هر روز هم میره رستوران اما بازم غذا نمیخوره، جالبی ش این بود ک نیلوفر هم چنان پشتی من در اومده بود و هی ب اعظم میگفت اره رویا راست میگه، تو نمیتونی

گفتم: بنده خداخنده حالا چرا لج کرده بودی باهاش؟

گفت: آخه صب الهام اومده بوده ب من و مهشید ب خاطر جشن شب یلدا و کارایی ک اضافه کردیم تیک بده ، اعظم نذاشته بوده و دستش رو گذاشته بوده روی ورقه تیک ها و گفته الهام جون یا باید ب همه تیک بدی یا ب هیشکی و این رو خود الهام اومد پایین بهم گفت ک این اتفاق افتاده و بعد هم گفت این بار ندادم اما ب زودی ب یه دلیلی به شماها دو تا تیک میدم ک حالش گرفته شه، من م ک رفتم بالا ب اعظم گفتم شنیدم ک نذاشتی ب ما تیک بده، فک کرد مهشید بهم گفته اما بهش گفتم ک خود الهام اومده و واسم تعریف کرده، اصن وا رفت و بعدش هم ک راجع ب تو حرف زد و ک چقد خوشگی و قشنگ شدی و میخواست لج من رو هم در بیاره ک من م اونجوری جوابش رو دادم، از اون طرف امروز مرخصی ش بود و ب مهشید گفته بود میشه ایپدت رو برام بیاری میام ازت میگیرم، مطمئن بودم ک نمیاد و ما براش میبریم، تو راه ب مهشید گفتم اگه میخوای بری خونه ش ، برو اما من نمیام. چون من مثل اعظم نیستم ک نون و نمک کسی رو بخورم و بعد زیر

/ 144 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میرزا پشمک الدین گل کلمیان!

سلااااااااام سرمه گولا [چشمک] یه مطلب خوندم گفتم بهت بگم شاید بدردت بخوره اگه روزی 5 یا 6 دونه سنجد بخوری گرسنگیتو رفع میکنه و واسه کسایی که رژیم لاغری دارن خیلی خوبه

مازروني

..:: بسم الله الرحمن الرحيم ::.. "وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَاهُوَ إِلَّاذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ" ******* مداد ِ ســیاهم را بر میــدارم ، جـاده اے مــے کشــم از اینجا تا خود ِ خــــُـــــدا ... ســفرے به مقــصد ِ آغوشــش ، تـــــــــــو کـه خوبـــ میــدانــے رویاهـاے رنگــے ام, حوالـے ِ خــانه خـــُـــدا پرســـه مــے زننــد ... همينجوري ، يهويي تقديم به تو و حامدوك خان گولاي عزيز[گل]

مریم گرگانی

سرمه چقد از اینکه با حامدی و بهت خوش میگذره خوشحالم. ایشالله که خوشگذرونیتون همیشگی باشه توی خونتون زیر سقف خونه خودخودتون دوست خوبم از صمیم دل برات دعا میکنم به عشقت برسی .

نادیا گلسرخ

سرررررررررررررررررررررمه دلم پووووووووووکید دیگه کمتر میای اینجا ؟؟ ایشالاهرجا که هستی تنت سالم باشه دلت خوش و در کنار عشقت بهترین لحظه ها ی عمرتو بگذرونی عزیزدلممم[ماچ][بغل][ماچ]

همه پستها کامنتهاشون بستس[اوه]

بهاری

سلاممممم...هرروز دارم آرشیوت رو میخونم روز به روز عاشقترت میشم[قهقهه] سرمه برای تمام بدخلقیات،بهانه گیری هات،اشک هات بهت حق میدم.[ماچ][ماچ] از خدا میخوام خودت و عزیزات همیشه سالم و سلامت باشین [قلب]

بهاری

خوبی عزیزم؟نیستی چرا؟[ناراحت]

مریم

سلام سرمه خانم خوبید شما تلفنیم فال میگرید من نیاز دارم ممنون میشم جواب بدید اگه زحمتی نیست به ایمیلم جواب بدید

مریم

سلام سرمه خانم خوبید شما تلفنیم فال میگرید من نیاز دارم ممنون میشم جواب بدید اگه زحمتی نیست به ایمیلم جواب بدید

مازروني

يك فقره سرمه دانشجو ، شف ، فال و.... + يك عدد حامد گولاي مهربان و دوست داشتني = سپندارمذگان مبارك http://images.persianblog.ir/533373_E4NXnKVT.jpg در ضمن نظرات هر پستم فعال كن چشمون در اومد اينقدر گشتيم تا ثبت افاضات كنيم[چشمک][گل]