بی حواس !!! ( دل نوشت 506 )

بابام سر صبحی شوهرخواهرم رو گیر اورده بود و بلند بلند حرف میزد و حرف میزد و حرف میزدکلافه

هی این طرف اون طرف شدم ک الان تموم میشه صحبتهاش ک یه بار کامل تاریخ ایران رو توش داشت دوره میکرد و خلاصه آخراش بود ک تازه یادش افتاد از شوهرخواهرم بپرسه الان از چ راهی میخوای بری دانشگاهتگریه

آقا آدرس دادن بابام یکی از اون مشکلات همیشگی زندگی ما بوده. ینی هرچی علامت و نشونه و دکه و مغازه و پمپ بنزین سرراه و انواع اتوبانهای منتهی ب اون مکان میشه رو ب فردی ک آدرس پرسیده و یا ب زور!! بابام میخواد بهش آدرس بده، میگه و طرف اینقد گیج میشه و از یه طرف دیگه سردر میاره.هیپنوتیزم

تا دیدم بحث آدرس شد، دیگه خواب رو جایز ندیدم نیشخند و بلند شدم و رفتم ببینم چ خبره. قطعا همه از بیدار شدن من تو اون ساعت تعجب کرده بودن و البته فهمیده بودن هرچی هست ب بابام ربط داره.

رفتم پیش مامانم ک تو هال بود و ریز ریز غر زدم ، جوری ک نه شوهرخواهر و نه بابام ک تو آشپزخونه بودن حرفام رو بشنون.

وقتی برگشتم برم تو اتاق م شاید بتونم بخوابم، از کنار بابام ک هنوز داشت آدرس میداد ب شوهرخواهرمیول رد شدم و یهو حرفش رو بابام قطع کرد.

شوهرخواهرم گفت: خوب داشتین میگفتید؟!

بابام هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: بذار این بره تو اتاقش، تا اینجاست من حرف نمیزنم.تعجب

ب جان خودم فک کردم اشتباه شنیدم و شاید منظورش فرد یا چیز دیگه ای ـه برای همین برگشتم ب سمتشون و نگاهشون کردم و دیدم جفتشون نگاهشون ب من ه!! خدا میدونه چقد جلوی خودم رو گرفتم ک نه جواب بدم و نه حرکتی ک درست نباشه فقط تنها چیزی ک ب ذهنم رسید این بود ک نرم تو اتاقم و بابام هم دیگه آدرس دادن ش رو قطع کرد و شوهرخواهرم ک بنده خدا عجله هم داشت دیگه رفت تو اتاق و بار و بندیلش رو جمع کرد و رفت و من م برگشتم تو اتاقم.

من اصن بابام رو نمیتونم درک کنم، نه ب خاطر رفتارهاش با من، ب خاطر اینکه هنوز نمیدونه چطور باید جلوی داماد رفتار کنه، ک حتی تو از من بدترین مورد رو هم دیدی باید یه جوری جلوی اون رفتار کنی ک بگه ببین این پدر با دخترهاش چطوری حرف میزنه پس من هم هیچ وقت جرات حرف یا رفتار ناجور با دخترش رو نباید ب خودم بدم..

اما دریغ و افسوس بابای من ک ب نظرش خودش عقل کل ـه!! و ب هیچ عنوان هیچ حرفی از کسی رو قبول نداره، بسیاری از رفتارهاش اشتباه و غلط محض ـه.

وقتی اومدم تو اتاق دیگه خوابم نبرد و بعد هم ب کارم رسیدم و دوش گرفتم و بعد هم دراز کشیدم.

زنگ در خونه مون رو زدن و بابام گفت: پستچی ـه ، نامه دادگاه رو آورده.

من منتظر یه سری لباس بودم و با اینکه حس میکردم مربوط ب من ـه اما بازم از استرس کمرم گرفت تا مامانم اومد تو اتاقم و یه بسته بهم داد و گفت: بیا چی سفارش داده بودی رسید.

فوری از رو تخت پریدم و بسته م رو باز کردم و لباسام رو پرو کردم، اینقد خوشگل بودن، ینی عاشقشون شدم و هی پوشیدم شون و هی جلوی مامانم کت واک راه رفتم.قلب

بابام ک داشت میرفت بیرون، وقتی در آپارتمان رو باز کرد، صدای جیغ بچه ای ک همیشه میاد واضح تر رسید، با تعجب از مامانم پرسیدم: این صدای بچه کی ـه؟ مگه نه اینکه سرایدار یه زن و شوهرن؟ بچه هم دارن؟ همیشه در حال جیغ زدن ـه.

مامانم گفت: نه مگه نمیدونی بچه سین لعنتی ـه؟؟

گفتم: نههه، از طبقه سوم صدای بچه ش میاد تا اینجا؟تعجب

مامانم گفت: ارهه، اون باری ک واسه اسباب کشی رفته بودم کمکش، یا اون سری ک اومد خونه مون، زن ـه گریه ش گرفته بود و گفت بیچاره م کرده این از صب ک بلند میشه دامن من رو میگیره و فقط جیغ میزنه

ینی شاید باورتون نشه اما این بچه از خود صب جیغ میزنه، ایشالا ک هرچی هم بزرگتر میشه بیشتر پدر این خانواده رو در بیاره.

قبل ساعت 12 بود و من و مامانم تنها بودیم، ک مامانم گفت: سرمه زنگ بزنم ب خانوم روبرویی بیاد و واسش فال بگیری؟

گفتم: آخه مامان من امروز خودم چند تا مشتری دارم، واقعا خسته میشم.

مامانم اخماش رو تو هم کشید و با ناراحتی گفت: باشه چون تنها بودیم گفتم بهش بگم بیاد اینجا، حالا ک حوصله نداری ولش کن.

دلم سوخت و گفتم: باشه بهش زنگ بزن، ببین اصن میاد.

بخدا حرفم تموم نشده بود ک مامانم رفت سمت تلفن و گفت: مطمئن م میاد، ب نظر من ک خیلی هم اهل فال ـهابرونیشخند

و اتفاقا بود!نیشخند اونم گفت تا 5 دقیقه دیگه اونجام. تند تند خونه رو یه جمع و جور کردیم ، البته  واقعا مرتب و تمیز بود و قهوه دم کردم  و مامانم هم بهم گفت: یه وقت ازش پول نگیری ـا

گفتم: مامان!! خودمون بهش زنگ زدیم بیا واست فال بگیریم، اونوقت پول هم ازش بگیریم! معلومه ک نمیگرم.

تا برسه زنگ زدم ب حامد، گفته بود ک صب وقت دکتر داره و یادم رفته بود، پرسیدم: چی شد؟

گفت: باید انگشت پام فریز بشه، واسه هفته بعد بهم وقت داد، گفت بعدش هم تا چند روز نباید زیاد روش بایست و باید دمپایی پات کنینگران

پرسیدم: خوب حالا داری چی کار میکنی؟

گفت: بهم گفته قبلش باید دارو بخوری، نسخه ش رو بردم دو تا داروخونه و نتونستن بخونن، دارم دوباره برمیگردم پیشش ک بهش بگم.

تند تند براش توضیح دادم ک جریان چی ـه و اینقد هی گفت صب کن یه لحظه این کار رو انجام بدم و اون کار رو ، من م حرصم گرفت و تماس رو قطع کردم.زبان

خانوم همسایه اومد و براش قهوه رو بردم و زود هم خورد گفت عجله دارم یه دخترم از مدرسه میاد و باید بهش نهار بدم و یکی دیگه هم میخواد بره دانشگاه و امتحان داره. تا من اکی بشم واسه فال مامانم کل خونه مون رو نشون ش داد ، البته ک خود خانوم همسایه هم خیلی راغب بود و هی از خونه مون تعریف میکرد.

آخه واحد ما ب طور کلی مدلش با 9 تا واحد دیگه فرق داره، نمیخوام تعریف کنم اما خیلی قشنگ تره، ینی امکان نداره کسی اولین بار باشه ک بیاد خونه مون و اولین جمله ش این نباشه ک چ خونه قشنگی دارید.

شاید باور نکنید اما یکی از بزرگترین دلایلی ک کاف عوضی و سین لعنتی دارن این کار رو با ما کردن همین موضوع بود ک آپارتمان ما خیلی متفاوت از اونا ست و حسادتشون نذاشت این رو زیباتر بودن رو بپذیرن. ایشالا ک خدا هم ب ب زمین گرم بزنتشون.

دیگه بعدش اومد و من واسش فال گرفتم و سر نیت آخرش وقتی حرفام رو شنید خندید و بهم نیتش رو گفت ک چی بوده و چقد با حرفایی م من بهش زده بودم جور بوده.

وقتی برگشتیم پیش مامانم ، چایی ریختم و براشون بردم و خودم رفتم سراغ حامد ک اینقد بهم زنگ زده بود ک آخر مجبور شده بودم جواب بدم و فقط بگم خودم باهات تماس میگیرم.

دیگه بهش زنگ زدم ، فک کرده بود باهاش قهر کردم ک گوشی رو قطع کرده بودم، گفتم: ن بابا، همسایه مون اومده بود. نمیتونستم جواب بدم، تو چ خبر ؟ چی کار کردی؟

گفت: داروهام رو گرفتم، الان هم اومدم خونه و کارام رو انجام بدم.

باید میرفت کاری رو انجام میداد ک داشت تایم ش تموم میشد و مشغول اون شد و من م برگشتم پیش مامانم اینا.

خانم همسایه داشت از کارهای مادرشوهرش میگفت، وای یه چیزایی تعریف میکرد ک چشمای من و مامانم گرد شده بود.

یه وقتایی اشک تو چشماش میومد و ب زور جلوی خودش رو میگرفت. با اینکه 3 سال بود ک فوت کرده بود اما میگفت فک نکنم از یه نفر یه خدابیامرز برد این زن!

چقد بده آدم اینقد بدجنس باشه، خدایا همه رو ب راه راست هدایت کن.

بعد از پدرشوهرش گفت ک بعد از مرگ زنش واقعا زنده شد و با اینکه هفتاد و خورده ای داره یه دوست دختر سی و چهارساله پیدا کرده و این چند وقت ک زنش دیگه نیست داره کیف دنیا رو میکنهخنده

قبلا گفته بودم ک این خانم همسایه خیلی خوش صحبته ، دیگه با اینکه عجله داشت بازهم دو ساعتی نشست و البته ب ماهم خوش گذشت.

بعد از رفتن ش زنگ زدم ب حامد ، داشت کاری انجام میداد و بعد یه کم هم درباره زمین ـه حرف زدیم ک آیا میشه خیال باطل

دیگه من مشغول کارم شدم تا عصرک حامد میخواست بره مغازه و رفت دید دقیقا جلوی در پارکینگ رو دارن میکنن چون لوله آب ترکیده، برای همین یک ساعتی معطل شد تا بتونه از پارکینگ بره بیرون.

طرفای 8 شب بود ک یهو خوابم گرفت ب طرز عجبیی ، همین ک خوابیدم حامد زنگ زد تا فهمید خوابم قطع کرد وقتی دوباره خواستم بخوابم تلفن م زنگ خورد، حال نداشتم برم بردارم اما صدای همون زنگهاش باعث شد ک دیگه کاملا خواب از سرم بپره.افسوس

بعد رفتم تلفن رو چک کردم و دیدم رویا از گوشی ش بوده ، هم ب خونه زنگ زدم و هم ب موبایلش ک هیچ کدوم رو جواب نداد.

خیلی گرسنه م بود و رفتم سراغ مرغ سوخاری هایی ک مامان درست کرده بود.خوشمزه یه تیکه خیلی کوچولوش رو برداشتم وخوردم .

ب قول مامانم من غذا میخورم بعدش عذاب وجدان میگیرمنیشخند خلاصه ک تا آخر شب هی غر میزدم ک چرا خوردم و دوباره وزنم رفته بالا و خسته شدم ک تا اندازه یه قوطی کبریت غذا میخورم چاق میشم و ...گریه

اهان یه اتفاق جالب هم اون شب افتاد. کانال 5 داشت سریال شاید برای شماهم اتفاق بیفتد رو نشون میداد و اواخرش بود، جریانش این بود ک توی یه ساختمون دعوا شده بود و یکی شارژ نمیداد!! ( مثل ما ! ) . بعد تو خونه هم اون آقاهه با زن و دخترش دعواش میشد و دقیقاا حرفایی ک توی دعوا بهم میزدن مثل حرفای مامان و بابام بود، ینی هر سه تامون دهن هامون باز مونده بود و خنده مون گرفته بود. اما قضیه وقتی جالب شد ک زن این آقاهه اسم ش فریبا بودتعجب و و زن اون یکی ک شکایت داشت افسانه ، ینی دقیقا اسم مامان من و زن سین لعنتی.تعجب تازه یه چیز دیگه هم بگم؟ اسم دختر آقاهه هم اسم من بودتعجب

بابام هم میگفت باور کن سین لعنتی پول داده ک این رو بسازن !!!ابرو

خلاصه برای من ک خیلی جالب بود گفتم ب شماهم بگم، یه وقت خدایی نکرده بی اطلاع نمونید.نیشخند

برای شام هم مامانم تاکو مرغ درست کرد ک من دیگه حتی سمتش نرفتم. خیلی خبر خاصی نبود تا شب و بیشتر ب حرف با خانواده گذشت.

شوهر خواهرم از هستی تعریف میکرد، ینی از قلد بازیهاش میگفت و من ک دیگه از خنده روده بر شده بودم، خدا رو شکر ک هستی با مامانم آشتی کردخنده البته ک هنوز منتظر موتور هست.نگران

بابام ب مامانم گفت ببین چی میخواد برو بخر و بده براش ببره.

اما نه مامانم و نه دامادمون راضی نبودن، مامانم گفت اون رو تو خونه کجا بذاره، شوهرخواهرم هم گفت خیلی گرونه و اصن نمیخواد.

آخر شب حامد زنگ زد، بهش گفتم: حـــــــــآمد یه چیزی بگوووافسوس

گفت: عزیزم دلم خیلی واست تنگ شده

گفتم: زحمت کشیدی، میخواستی تنگ نشه، چند روزه ( ینی دو روزنیشخند ) من رو ندیدیابرو

گفت: دوست دارم.

گفتم: نه تو رو خدا، بعد شش سال میخوای دوستم هم نداشته باشزبان

دیگه هرچی میگفت من یه جوابی بهش میدادمخنده و دوباره میگفتم حامد یه چیزی بگوخنده

آخرش گفت: سرمه میشه یه راهنمایی کنی بگی یه چیزی دقیقا چ حرفی ـه ک من همون رو بگمخنده

بعدش هم نتونستم زود بخوابم اما عوضش وقتی خوابم برد تا فرداش بیهوش شدم و اصن نفهمیدم چی ب چی شد تا حامد صبح ش دوباره زنگ زد و داشت میرفت مغازهنیشخند

آقا سجاد این چند روز تا چهارشنبه امتحان دارن نمیتونن تشریف بیارنزبان

حامد گفت: میخوام برای عصر دوباره نشست بذارم باید بشه، از خداش هم باشه فروشندههخنثی

گفتم: حامد جان شما صاحب ملک نیستی و قطعا نمیتونی تعیین تکلیف کنی واسه اون آدم. در ضمن اون فروشنده با یه بار گفتن تو ک امروز نشست ـه نمیپره بیاد.

وقتی ک رسید خدافظی کردیم و بعد من دوش گرفتم.

از شب قبل مامانم سبزی قورمه رو سرخ کرده بود و گویا صب زود هم بیدار شده بود خورشش رو درست کرده بود، من م مشغول دم کردن برنج شدم ک یکی زنگ در رو زد و از تو چشمی نگاه کردم دیدم شوهر خواهرم ـه.

همون موقع ک داشت میومد تو ، صدای باز کردن در آپارتمان روبرویی رو شنیدم، یهو دوزاری م افتاد ک زنگ رو اشتباه زده، چون کلید هم ک نداشت، ازش ک پرسیدم گفت: اا آره، دیروز هم اشتباه زدم و در رو برام باز کرد و گفت ک زنگ روبرویی ـهخنثی

گفتم: پسررر اینا خیلی سر این موضوع حساس ـن، تو رو خدا دقت کن کدوم زنگ رو میزنی.

مامانم اینا ک اومدن بهش گفتم جریان رو و بعد لباس پوشیدم و رفتم در خونه همسایه و ازش عذرخواهی کردم ک این دو روز اشتباه زنگ درشون رو زده ، اونها هم گفتن نه مشکلی نیست و پیش میاد.

سر ظهر هم همگی نشستیم ب فوتبال دیدن و کلی هم مشعوف شدیم از نتیجه.نیشخند

بعدش نهار خوردیم ک من چند قاشقی از خورش خوردم چون واقعا بوی قورمه ک توی خونه می پیچه آدم ب سختی میتونه مقاومت کنه و لب نزنه ( شاید هم من اراده م اونقد نیست ک بتونم ! )

رویا هم بهم زنگ زد، صداش خیلی گرفته بودو گفت: ببخشید دیروز بهت زنگ نزدم، با مامانم رفتیم بنگاه ، وقتی برگشتیم اینقد خسته بودم ک حس نداشتم.

گفتم: نه بابا این چ حرفیه، حالا چی کار کردین؟

گفت: هیچی، اون خونه ای هم ک گفته بودم یارو خیلی تعریفش رو کرد، رفتیم دیدیم، افتضاح بود، بقیه خونه ها هم یا طبقه دو و سه و چهار بودن بدون آسانسور یا یه جور دیگه مشکل داشتن

خیلیی ناراحتش شدم و اعصابم بابت مشکلشون خورد شد.

پرسیدم: ب خاله میتراینا گفتین اکرم خانوم این کار رو کرده؟

گفت: اره، همه تو شوک ـن و خیلی ناراحت، میگن پول بیشتر میخواست میگفت، این چ کاری ـه سر زمستونی با شما کرده، سرمه یادته ک من بعد از اینکه شهریور رفتم دم خونه شون و پول و بهش دادم اول ب تو زنگ زدم و چقد ازش تعریف کردم؟ یادته حرفام ک گفتم هی بهم گفته از مامانت عذرخواهی کن ک استرس گرفته این چند روز ، یادته؟ بخدا سرمه اگه گفته بود میخواد این بلا رو سر ما بیاره، ما خونه تو کرج رو اجاره نمیدادیم، آبان ک آماده شد خودمون میرفتیم توش می نشستیم، تازه پول پیش این رو هم میگرفتیم و میدادیم ب جای قرضهامون.

گفتم: آره بخدا، کاااش گفته بود.

رویا گفت: حتی اگه پول میخواد خوب کاش بگه. راستی سرمه صب ک بیدار شدم دیدم کیوان ب وایبرم زنگ زده و برام پی ام فرستاده، اما تو بگو خوش حال شدم، نشدم، اینقد ک فکرم درگیره خونه شده.

گفتم: آره میدونم، اونوقت صب تو بهش پی ام ندادی؟

گفت: چرا، اونم جواب داد، همین.

بعدش ب کارام رسیدم و حامد حوالی ساعت 4 زنگ زد و گفت: برنامه ت چی ـه؟

گفتم: هیچی، چیز خاصی نیست.

گفت: پس من میام دنبال ت.

پرسیدم: نهار بیارم؟ قورمه سبزی داریم.

گفت: ااا اتفاقا ما هم قورمه سبزی داریم، ولی خوب خونگی ش یه چیز دیگه ست.

گفتم: پس میارم و میام.

گفت: نه تو نمیخوای بیای، هوا سرد ـه، خودم میام.

من م از خدا خواسته قبول کردم.

داشتم غذا رو توی ظرف میریختم و واسش گرم میکردم ک سمیه پی ام داد کجایی و سراغی ازمون نمیگیری و چرا دیگه خونه مون نمیای.

گفتم: آخه چقد من بیام، تازه فصل امتحانات بچه ها هم هست، خودم معذبم و روم نمیشه.

گفت: همچین میگی روم نمیشه انگار واست چی کار میکنیم، تو ک میای و ما هم فقط می شینیم و باهات حرف میزنیم و میخندیم.

بعد از بی حوصلگی هاش نالید، از اینکه مصطفی رفیق بازه و همه ش با دوستاش میره بیرون. از اینکه خسته شده از حالت زندگی ش و دیگه دلش نمیخواد کار کنه..

حامد هم زنگ زد و گفت رسیده و من م بدو بدو غذا رو برداشتم و رفتم سرخیابون.

بعد از شنیدن تعریف و تمجید و اظهارات دلتنگینیشخند پرسید: کجا بریم؟

گفتم: فعلا برو یه جایی تا نهارت رو بخوری.

گفت: خودم هم یه کم خورش اوردم ک اون رو هم من تست کنم و هم تو بخوری  و نظرت رو بدی.

گفتم: ای بابا، من هی باید از غذاهای شما تست کنم و با همینا چاق میشم.منتظر

وقتی پارک کرد ، ظرف غذا با ماست یه نفره ای ک براش برده بودم رو بهش دادم و ظرف قورمه سبزی خودش رو هم باز کردم ک بزور بهم یه قاشق داد ک ب نظر من شور بود ، البته اینم بگم دلیلش اینه ک مامان من اینقد غذای بی نمک درست کرده دیگه من م اونجوری عادت کردم.نگران

چون حامد باید شش در مغازه رو باز میکرد رفت ب سمت مغازه و تا برسه ساعت 6 شده بود، تو راه خواست یه نوشیدنی بگیره ک بهش گفتم من واقعا چیزی نمیخورم.

دیگه خواستم پیاده بشم ک یهو گفتم: حااامد، کیفم؟؟تعجب

گفت: ینی چی؟ نیست؟تعجب

داشتم سنکوپ میکردم، گریه م گرفته بود، فقط خوبی ش این بود ک مطمئن بودم هیچ جا پیاده نشدم، و قاعدتا تو ماشین باید باشه.

حامد گفت: یه زنگ بزن خونه شاید اصن کیف ت رو نیوردی.

گفتم: چی میگی؟ آخه مگه میشه کیفم ر جا بذارم خونهعصبانی

اما اینقد اصرار کرد و از اونجایی هم ک تمام ماشین رو زیر و رو کردیم و نبود دیگه تماس گرفتم ، مامانم جواب داد و گفت: کیفت رو؟ مگه میشه نبرده باشی؟؟ بذار برم تو اتاق ت نگاه کنم!!

و رفت و گفت: اره سرمه اینجاست، ینی تو کیفت رو نبردی؟

وای اینقد خوشحال شده بودم، گفتم: نهههههنیشخند

بعدش موقع پیاده شدن سر پول دوباره با حامد بحثم شد، آخه یه رقم بالا بهم داد و من فقط سی تومن ش رو برداشتم و گفتم: همین کافیه

قبول نکرد و گفت: تو همیشه تو راه چیز میز میگیری، شاید الان هم یه چیزی دیدی و خوشت اومد.

گفتم: بابا جون من جیب ندارم، کیفم ک ندارم

گفت: اینها، کاپشن ت جیب داره ، بذار اینجانیشخند

بعد هم گفت: پس حالا ک کیف نداری ، نایلون ظرف غذا رو هم نبر ک یه بار هیچی دستت نباشه.

دیگه پول رو گرفتم و خدافظی کردم و با دستای اویزون رفتم ب سمت تاکسینیشخند وای اینقد سخت بود بدون کیف، حس میکردم همه دارن نگام میکنن و میگن این چرا کیف ندارهزبان

توی مسیر حامد زنگ زد و بازم تاکید کرد چیزی خوشت اومد بخر.

بعد زنگ زدم ب رویا ک خودش از مهد گرفتم. صداش همونجور بود ، پرسیدم: چ خبر؟

گفت: هیچی ، الان ک منتظر سعید هستم، بعدش برم خونه و ببینم مامانم میاد بریم دنبال خونه یا نه، سرمه هرچقد از حال مامانم بگم کم ـه، قبلا دستگاه فشار تو اتاقش بود ، حالا دیگه ازش جدا نمیشه، یه طرفش آب زرشک گذاشته یه طرف دستگاه فشار، فک کن دیروز خونه بود، هیچ کاری نکرده بود، نه غذا درست کرده بود، نه بنگاه رفته بود، فقط بهم گفت رویا حوصله ندارم، ک من بهش گفتم یالا آماده شو بریم بگردیم، چرا اینجوری میکنی مامان، حتما ک یه خونه ای خدا برای ما گذاشته، نمیذاره ک ما تو خیابون بمونیم

گفتم: 100% ، شک نکن ک یه چیز خوبی پیدا میکنید.

حرف الهام شد ک گفتم: راستی چ خبر ازش؟

گفت: من ک اصن بالا نمیرم، فقط سرمه یادته بهت گفتم سه ماهه هامون رو باید بده؟ و واسه من 180 بود؟

گفتم: خوب آره

گفت: امروز فهمیدم ب همه داده ، ملیکا ک میگفت من خرجش هم کردم و تموم.

دیگه رویا ب گریه افتاده بود و گفت: فک کن تو این وضعیت حق خودم رو هم نداده، ببین روزی من دست کی ـا افتاده، ب جای اینکه یه دستی ازم بگیره حتی نمیدونم سرچی داره این کارها رو باهام میکنه.

خدا شاهده اینقد از کار الهام عصبانی بودم ک اگه شماره ش رو داشتم بهش زنگ میزدم و حالش رو میگرفتم.

بعد رویا گفت: سرمه دیروز صب صدای زنگ گوشی مامانم ک برای نماز کوک میکنه بلند شد، هی گفتم الان خاموش میکنه، الان خاموش میکنه اما همچنان زنگ میخورد، یهو گفتم حتما مامانم سکته کرده...

گفتم: خدا نکنه.

گفت: بخدا، چون سابقه نداشت، دویدم تو اتاقش، پرسیدم مامان خوبی؟ بیداری؟ چشماش رو باز کرد و گفت اره، حس ندارم. ازش پرسیدم یه لیوان آب میخوای ک گفت نه ، وقتی برگشتم تو اتاقم شروع کردم ب گریه کردن، تو فک کن من با اینحال اومدم سرکار، همه ازم میپرسیدن چرا اینجوری هستی، چیزی شده؟ هی من میگفتم نه، خوبم، چی میگفتم، اصن چ میفهمیدن من اون روزش چطوری از خواب پریدم.

پرسیدم: ب مهشید سه ماهه ش رو داده؟

گفت: نه ولی واسش مهم نیست، سرمه نادر 500، 500 میریزه ب حسابش، دیروز باهم رفته بودن دو تا شلوار خریده بودن و یه بافت و از این چیزا، خوب این آدم حالا 200 تومن هم بهش نداد، نداد، از جای دیگه تامین میشه، من چی؟ خواهر دارم؟ برادر دارم؟ پدر دارم؟ کی میخواد بمن یه کمک بکنه. فک کن دیگه چقد تو تنگنایی م ک مامانم میگه از اینکه هیچ وقت هیشکی نیست خسته شدم.

گفتم: آره خدایی حق دارین.

بعد رویا گفت: سرمه اگه حقوقم رو نده چی؟

گفتم: ب خدا اگه بهت حقوق ت رو نده تو بری من دیگه باهات حرف نمیزنم.عصبانی

گفت: سرمه چی کار کنم، قسط دارم.

گفتم: اشکال نداره، یه کاری ش میکنیم. من م هرجوری ک بتونم کمک ت میکنم، تو هم با اینهمه سابقه کار و اشنا، بیکار نمی مونی، بهت قول میدم. تازه اینا نمیذارن ک تو بری.

گفت: آخه سرمه من میخوام ده میلیون رو از اینا بگیرم.

گفتم: نمیدونم خودت بهتر میدونی اما راستش اولا ب نظر من ک اینا نمیان ده تومن ب تو بدن، بر فرض هم این کار رو بکنن، حاضری ب خاطر پول هی بشکننت؟ من ترجیح میدم یه وام بگیرم با بهره اما ب اینا مقروض نباشم. تازه اینایی ک الان یه میلیون بهشون بدهکاری ب خاطر این مبلغ دارن با تو این کار رو میکنن، فک کن ده تومن بهشون بدهکار باشی، لابد هر ماه میخوان یه بلایی سرت بیارن.

بعد رویا گفت: البته ب سعید گفتم، اون گفته فقط نگران ده تایی!!!!یول ده تا!! ک چیزی نیست، خودم بهت میدم. ( وقتی این حرف رو شنیدم اینقد از عمو سعید حرصم گرفت، یکی نیست بهش بگه تو فعلا پول تلفن رویا رو بده بقیه ش پیشکشزبان ده تا!! ده تا ابرو )  حالا من م تو دلم روی اون حساب کردم، البته اگه ازش بگیرم مطمئن م ک ماهی 500 رو بهش پس میدم.

گفتم: اره اینجور خوبه، منم باهاش موافقم.

دیگه همین جور ک با رویا حرف میزدم، سوار تاکسی شدم و ماشین هم پر شد و بعد بین مسیر پیاده شدم چون و تا نزدیکای خونه مون پیاده رفتم ک دیگه سعید هم اومد دنبال رویا و خدافظی کردیم.

بعدش من رفتم سوپر مارکت، تصمیم داشتم کیک شکلاتی برای شب درست کنم، شکلات تخته ای مون تموم شده بود، ب هوای شکلات تخته ای رفتم و غیر از اون کلی چیزای دیگه هم خرید کردم و اهان قبل از اینکه سوار تاکسی هم بشم یه کیلو خرمای بوشهر هم گرفته بودم ک عاشقشم.خوشمزه

دیگه حال نداشتم مابقی راه رو پیاده برم و سوار تاکسی شدم و سرخیابون پیاده شدم. وقتی رسیدم خونه هنوز 7 نشده بود.

مامانم گفت: چطور کیفت رو جا گذاشتی؟ حق داره نگیرتت، زن بی حواس میخواد چی کارخنده

میدونستم شام قراره همبرگر خونگی درست کنه، چون مامانم نشسته بود و ازش بعید بود با تعجب پرسیدم: آماده کردین؟

گفت: نه حالم خیلی بد شد، یهو قلبم درد گرفت، قرص زیر زبونی گذاشتم و رفتم دراز کشیدم، الان بلند شدم.

گفتم: ای بابا، پس چرا؟ حالا هم نمیخواد کاری کنید، خودم شام رو درست میکنم.

ب حامد زنگ زدم و اطلاع دادم رسیدم و بعد هم تند تند گوشتهای چرخ کرده رو ک آب شده بود با جعفری تو مولینکس گذاشتم و با پیاز و پنیر پیتزا قاطی کردم و نمک و ادویه زدم و ورز دادم و بعد هم سرخشون  کردم.

غذای ظهر رو هم گردم کردم و میز رو چیدم. من و مامانم ک نخوردیم و اول شوهر خواهرم و وسطای غذا خوردنش هم بابام بهش محلق شد.

 

 

یه عالمه ظرف و قابلمه های ظهر جمع شده بود ، مامانم ایستاد ب شستن، گفتم: مامان نشور، یا میذاریم تو ماشین و یا من میشورم، مگه نه اینکه حالت خوب نبوده؟

گفت: نه نمیشورم ک..ابرو

بعدش رفتم تو اتاق و تا برگشتم دیدم مامانم داره تند تند ظرفا رو میشوره، حرصم گرفت و گفتم: خوب کاری میکنی، خودت بشورشون، فقط الکی نگو ک من کاری ب ظرفا ندارم.

البته ک اصن ب حرفم محل نذاشت و همه اون ظرفا و حتی ظرفای شام رو هم شست!

بعدش من اشپزخونه رو مرتب کردم و رفتم سراغ کیک شکلاتی، وای یه کیکی شد محشر، ینی هزار برابر از این پودرهای آماده بهتراز خود راضی

 

 

شوهرخواهرم ک خیلی خوشش اومد و دستورش رو ازم پرسید اما مامانم یه کوچولو خورد و گفت هم شب ـه نمیخوام چیزی بخورم و هم این کیک خیلی برای من ریچ ـه و حتما باید یه ذره ازش درکنار یه چیز دیگه مثل بستنی بخورم.

بعد هم ظرفهاش رو شستم و آشپزخونه رو مرتب و خلوت تحویل مامان دادم و اومد تو اتاق.مژه

فوتبال بارسا رو دیدم و بازم کیف کردم از بردشون.هورا

آخر شب حامد زنگ زد، راستش چند روزی بود ک ب شدت توی فکر درست کردن عروسک نمدی برای حامد بودم و فکرم این بود ک ارم مغازه شون رو درست کنم، تا پای سفارش دادن هم رفتم اما یهو جا زدم!! اخلاق حامد رو ک میشناسید تو ذوق آدم میزنه، گفتم نکنه کلی زحمت بکشم و آخر سر زیاد خوشش نیاد، برای همین شب تو لفافهنیشخند ازش نظرش رو درباره عروسک نمدی پرسیدم ک مطابق انتظارم گفت: خوب ب چ درد میخوره؟زبان

البته بهش نگفتم ک میخوام ارم مغازه رو این کار کنم اما خوب یهو سرد شدم دیگه، البته بازم هنوز قضیه ش واسم کامل منتفی نشدم، تا ببینم چی میشه.

بعدش حامد از کارگرا گفت، طبق معمول این اواخر واسشون معما طرح کرده بود و البته بهشون جایزه هم میده ها، یه شارژ دو تومنی ب نفر برندهنیشخند

خلاصه ک همون معماهای قدیمی ش رو واسم میگفت و تازه ازم میپرسید حالا میدونی جوابش رو ؟ منتظر

من م ک خرگوش باهوش، همه رو جواب میدادم تند و تیزمژه

بعد هم ک رسید خونه و اونجا هم کم حرف زدیم و از اوضاع خراب بازار گفت ک فهمیدم خیلی افتضاحه، چون عادت حامد اینجوری بود ک همیشه میگفت خدا رو شکر ولی خلوت بود، ینی هیچ وقت نمی نالید.ناراحت

مطمئن م ک خدا آغوشش رو ب زودی ب روی همه کسایی ک زحمت میشکن و الان یه کم دست و بالشون تنگ ـه باز میکنه.قلب

بعدش هم رفت شام بخوره و بخوابه و خدافظی کردیم.بای بای

---------------------------------------

میخواستم یه کم هم از خانواده عمه ام اینا بگم ک الان دیگه خیلی خسته م، اگه حالی بود ایشالا پست بعد.چشمک

-----------------------------------

فاطمه جونم فردا تولدته، ایشالا ک خیلی خیلی مبارکت باشهماچبغل، میدونم ک غیر تولد خودت، تولد عشق ت هم هست، پس تولد دو تاتون مبااررررررررررررکهوراهوراهورا

این ـم برات گرفتم ک انشالا توی مراسم تون بپوشیقلب ایشالا ک ب زودی ب عشق ت برسی.ماچ

 

/ 0 نظر / 61 بازدید