عملیات انتحاری !!! ( دل نوشت 490 )

بعد ک بیدار شدم اول با حامد تماس گرفتم و یه کم باهم صحبت کردیم و برای نهار لازم نبود چیزی درست کنم چون شب قبل اکبر جوجه درست کرده بودم، فقط برنج رو دم کردم و رب انار رو ریختم توی یه ظرف.

 

 

رویا ظهرش بهم زنگ زد و گفت: واای سرمه سررمه سرمه...نیشخند

گفتم: خو بگووو چی ـهههههه

گفت: یادت ـه بهت هفته پیش گفتم عمو موسیقی مون با همکارش اومده بود و تابلو بود پسره از من خوشش اومده!

گفتم: خوووب آررههه

گفت: امروز عمو موسیقی مون اومد و گفت رویا از هفته پیش دوستم کچلم کرده ک شماره این دختره رو ب من بده، اما من اول اومدم ب خودت بگم ، هی من میگفتم نههه، نمیخوام دوست شم، مهشید میگفت نه عمو اصن ب حرفش گوش نکن، این با کسی هم نیست نیاز داره با یه پسر باشهخنده

چون سرکار بود زود خدافظی کردیم و بعدش هم من دوش گرفتم و ب کارام رسیدم و بعد اماده شدم و رفتم از خونه بیرون و سوار تاکسی شدم و تو راه حامد بهم زنگ زد و پرسید ک کجام و چی بیاره ک گفتم واسه من هیچی نیااارررررر

دیگه رفتم و رفتم و رفتم تا ب کوهی رسیدم نه ببخشید تا مغازه حامدینا رسیدم.ابله طبق معمول چند دقیقه معطل شدم تا حامد بیاد.زبان

ولی خوب وقتی هم اومد ب عادت همیشه در رو واسم باز کرد تا بشینم.مژه والا اینهمه راه!! میرم حالا یه در ماشین هم باز کنه والاابرو

توی ماشین پرسید: خوب کجا بریم؟

گفتم: فعلا مثلا همیشه یه جا بایست ک اول غذات رو بخوری ، بعد فک میکنیم یه جا میریم دیگه..

حامد گفت: باشه فقط من اول باید کلید سجاد رو بهش بدم، از شب قبل جا گذاشته بود توی مغازه، امروز صب هم ک نیومده بود و چون تو ترافیک بودیم گفت: پس تو بیا ب جای من بشین، تا من برم و برگردم.

گفتم: من حوصله ندارم، خسته ام، از حموم هم اومده بودم موهام هم خیس ـه، فک کنم دارم سرما میخورم نمیتونم رانندگی کنم

طبق معمول گردن م رو ماساژ داد و گفت: سرمه جون خسته شده از صب پای نت بوده، خوابیده، حتی یه وقتایی بلند شده و دستشویی هم رفتهنیشخند

میدونید دیگه جواب کی ـآ خاموشی ـه، برای همین ترجیح دادم با گوشی م سرگرم بشم.ابرو

کمی بعد حامد پارک کرد و پیاده شد و رفت کلید رو داد ب سجاد و برگشت و رفتیم تو یه کوچه و غذا رو بهش دادم ، و البته ک خیلی خوشمزه شده بوداز خود راضی

در همون حین واسه حامد جوک میخوندم و اونم بعد خنده!! تازه یادش میوفتاد نچ نچ کنهمنتظر

بعد از تشکرات فراوان :دی پرسید: کجا بریم؟

گفتم: بریم قلیون بکشیم؟

گفت: دودی شدی ـآ، بریم کافی شاپ.

گفتم: ایشششششش بروقهر

هنوز ب نتیجه نرسیده بودیم ک چ کافی شاپی بریم ، آخه من گفتم دوست دارم یه جای جدید بریم و اینقد هرجا ب فکرمون میرسید رو قبلا رفته بودیم با کمبود جا مواجه بودیم.نگران، حامد گفت: اول بریم شیرینی بگیریم؟

نمیدونم چرا با طناب حامد رفتم تو چاه و گفتم: باشه بریییمبامن حرف نزننیشخند

وقتی وارد قنادی شدیم من یه عالمه از عشاقم رو اونجا دیدم بغل، یهو دلم خواست ازشون عکس بگیرم تا شماهم اگه مثل من رژیم ین و یا دسترسی ب شیرینی ندارید، با$سن مبارکتون جلیز ولیز کنه، والااز خود راضی

 

 

 

اما در نهایت ب حامد گفتم ک شیرینی خشک بگیریمخوشمزه و دوباره بهش تاکید کردم: یادت نره میای خواستگاری بجز شیرینی تر، شیرینی خشک هم واسه من بیاری ـآابله

ب آقاهه گفتم نیم کیلو از چند مدلی ک نشونش دادم بکشه و بعد ب حامد گفتم: حـــآآآمد میخوام واست خورش خلال درست کنم اما خلال ندارم، بگیریم؟مژه

خندید و گفت: باشه و تا شیرینی ها رو واسمون تو جعبه میذاشت رفتیم سمت دیگه ش و گفتیم برامون کمی خلال بادوم بکشه

از قنادی اومدیم بیرون و رفتیم یه کافی شاپ ، طبق معمول اول از همه پسورد وای فای رو گرفتم و بعد هم منو رو دیدیم و حامد کاپوچینو کارامل و من م چای لاته انتخاب کردم.

 

 

از اونهمه شیرینی من فقط یه دونه ش رو خوردم.گریه از چای ـم هم خیلی خوشم نیومد و نصفش رو بیشتر نخوردم.

اما هرچقد از خوراکی ها سودی نبردمنیشخند در ازاش فضا کلی معنوی!!! بود و حال کردم.چشمک

طرفای ساعت 7 هم بلند شدیم و حامد من رو تو مسیر پیاده کرد و من م طبق معمول یه کم پول آتیش زدم  بامن حرف نزن

اول واسه هستی و ملودی چند تا کش سر بیخود خریدم کلی گرون و بعد هم رفتم تو شیرین عسل و یه مشت خوراکی های پرکالری!! خریدم و تنها دلیلم برای رفتن ب اونجا خرید یه بسته آب نبات یا شکلات بود ک بریزم تو کاسه آش خانوم همسایه و بهش پس بدم و تنها چیزی ک نخریدم همون بودم!خنثی

زرشک سیاه هم برای خورش خلال میخواستم یادم رفت بگیرم. بعد سوار تاکسی شدم و خدا رو شکر از مسیری ک از سر خیابونمون بود رفت .

تا رسیدم خونه اول از همه آشپزخونه رو جمع کردم و بعد رفتم لباسام رو عوض کردم و بعدش با حامد تماس گرفتم و اطلاع دادم ک رسیدم.

کیمیا تو گروه فامیلی مون نوشت ک الان رضا رو توی تی وی نشون میده، ببینیدش و کل خانواده نشستیم پای صبحت های رضانیشخند ک مدام صندلی ش رو میچرخوند و سرگیجه گرفتیم.هیپنوتیزم

میدونستم رویا هم با عموسعید بیرون ـه، برای همین ب کارای خودم رسیدم و منتظر شدم خودش طرفای 9 زنگ زد، ازش پرسیدم: از دختر برادرشوهرت چ خبر؟

گفت: کی؟

گفتم: مهشید رو میگم دیگهنیشخند

کمی خندیدیم و گفت: بهت گفتم پنج شنبه تولد فرزاد بود چی شد؟

گفتم: نهه!!

گفت: مهشید از من پرسید بهش زنگ بزنم، گفتم بزن، دیگه تماس گرفته بود و میگه تا برداشت با لج گفته بنی چطوره!! اون عکس بی اف رویا بوده ک تو اینستا گذاشته بوده! این ـم گفته وا چرا اینجوری میکنی فرزاد ، من فقط زنگ زدم بهت تولدت رو تبریک بگم ، در مورد رویا نمیدونم، ب من چی کی بوده، تو کاراش دخالت نمیکنم، مثل تو ک تو کارای کیوان دخالت میکنی، برای من هم چرا اینجوری میکنی، خوب ناراحتی برو استخر، برو پات رو بذار تو آب..

گفتم: مگه ب مهشید گفته بودی ک من این رو بهت گفتم باید جواب میدادی؟خنده

گفت: آره، اخه اون بار اینقد ناراحت بودم و ب مهشید گفتم سرمه کلی دعوام کرده چرا جوابش رو ندارم،خنده اونم گفته بود بذار خودم تو یه فرصتی بهش میگم ک این بار بهش گفته بود و فرزاد هم گفته بود واا، ینی چی، مسخره میکنی؟ میخوای اذیتم کنی، مهشید هم گفته اا پس تو اون زمان ب رویا گفتی منظورت این بوده ک ناراحت و اذیتش کنی،خنده من م خودمم شبش واسش کامنت گذاشتم مبارک باشه عزیزززززم، اونم جواب داد مرسی عزیزززززم، مطمین م کلی حرص خوردهنیشخند

بعد از عمو سعید پرسیدم چ خبر و کجا رفتین ک گفت: امروز پسر سعید ( سُبی ) اومد مهد کودک، آخر وقت ک همه رفته بودن بهم گفت رویا بابام گفته میخواد باهات ازدواج کنه ، من اومدم بهت بگم ک کاملا راضی ـم و میخوام اولین نفری باشم ک بهت تبریک میگم، حتی برای راضی کردن مامانت، اگه لازم باشه میام و حرف میزنم، یه شاخه گل هم واسم اورده بود، بهش گفتم ولی خواهرت راضی نیست، اونم گفت اشکال نداره، زمان حل میکنه این موضوع رو هم.

گفتم: چقدرررر عالیییییییییییتشویق

و رویا ادامه داد: بعدش منتظر خود سعید شدیم و اومد و رفتیم یه کافی شاپ تو شهرک ک مال دوستای سبی بودن و موقع حساب کردن هم ده تومن اضافه تر گذاشت و بعد هم رفتیم پیش صاحبهای همونجا و گفت ک سبی هم خیلی دوست داره بیاد تو کار شما اما من اول ترجیح دادم مامانش بیاد و ببینه

گفتم: مامانش؟؟ منظورش تو بودیتعجب

رویا گفت: آره، اولش من م فک کردم ک منظورش مامان اصلیشونه اما بعد فهمیدم من رو میگه.نیشخند

بعد رویا گفت: سرمه فردا قرار شده باهم بریم ک کت و شلوار ببین، قبلا خودش با سبی رفتن تیراژه رو دیدن و حالا هم میخوایم بریم کورش رو ببین و فوری اضافه کردم البته نمیدونم کجای پاسداران رو هم رفتن!!!!!!!!!

میدونست نمیتونه ب من یه اسم الکی بگه و گفت نمیدونم کجا!! من ک اصن باور نکردم ، کسی ک کت و شلوار مارک بخواد بخره و اصن اهل خریدش بوده باشه میدونه جاهاشون کجاست و اصن لازم نیست بره بگرده!!!

گفتم: خوووب پس کت و شلوار دامادی رو هم داری میری انتخاب کنی :دی

گفت: نه بابا :))) اما واقعا واسه سه شنبه نمیرم ، اخه سرمه من تا کی سر کارم بعد هم با اون میرم بیرون و بعد هم میام خونه و تا کی صب باهم صحبت میکنیم و دوباره 6 باید بلند بشم، خصوصا ک این روزا خانوم نامی هم سرماخورده و مرخصی ـه و من باید اولین نفر برم ک در مهد رو باز کنم ( چون فقط خانوم نامی و رویا کلید مهدکودک رو دارن و یکی شون صب زودتر از همه میاد و یکی شون شب دیرتر از همه میره )

دیگه حرف زدیم و خندیدیم و رویا هم گفت تنها مشکل ش الان ب نظرش مامانش میاد و وقتی ازش پرسیدم کی میخوای ب مامانت بگی، گفت: بذار بره یزد و برگرده ، بعد میگم، الان بگم دیگه نمیره.نیشخند

بعد رویا از شاهرخ گفت ک زنگ زده و پی ام داده انگار از من خوشت نیومده و خبری ازت نیست باشه هرجور راحتی اما من از شما خیلی خوشم اومده و رویا بهش جوابی نداده.

درباره دوست عمو موسیقی هم پرسیدم و گفت: فعلا ک ازش خبری نشده، تا ببینیم اونم چی میشهنیشخند

بعدش ژله رولی درست کردم ک هیچ خوب در نیومدافسوس و برای نهار فرداش هم گوشت گوسفندی گذاشتم تو یخچال ک صب بلند بشم و خورش ـم رو درست کنم.

 

 

آخر شب حامد تماس گرفت و با هم حرف زدیم و من م طبق معمول کلی ناز کردم واسه اینکه دارم افتخار میدم و باهاش صحبت میکنم.مژه

اونم هی میگفت ای سرمه گولای عزیزم ک نه تنها از دوستاش بلکه از حامد هم سرترـه...خنده

یک شنبه صب ک از خواب بیدار شدم اولین کاری ک بعد از دوش گرفتن کردم اشپزی بود، تند تند کارای خورش خلال کرمانشاهی رو انجام دادم ، فقط از همون زرشک معمولی استفاده کردم و بعد هم برنج رو دم کردم.

اگه از مغز توی غذا خوشتون میاد، پیشنهاد میکنم اگه تا حالا این خورش رو نخوردین، یه بار امتحانش کنید ( حتی راستش خودم ک زیاد از خلال بادوم و پسته تو غذا خوشم نمیاد یه کم از این خورش خوردم خیلی خوشم اومد )

 

 

بعد هم ظرف آش رو ک هنوز تو یخچال بود در آوردم و شستم و خشکش کردم و از توی کابینت یه بسته آب نبات در آوردم و ریختم توش و لباس پوشیدم و وقتی خواستم برم بابام گفت: مگه نذری داده ک آب نبات ریختی توش! برو گل بخر!!

گفتم: واا مگه میخوام برم خواستگاری ـش؟؟ نه همین خوبه و رفتم بیرون.

زنگ در خونه شون رو ک زدم خانوم همسایه شیک و با موهای براشینگ شده در رو باز کرد، ینی همیشه همین جور مرتب ـهنیشخند

یکی از دختراش دوستش پیشش بود و اون یکی هم رفت تو اتاقش و من و مامانشون تو پذیرایی موندیم.

خانوم ه از اینکه بابت اتفاقات پیش اومده توی ساختمون خیلی دلش از اینجا زده شده گفت و اینکه کاشکی ب شوهرش نگفته بود کلی توی اینجا رو خرج کنه تا الان میفروختش! البته میگفت شوهرم الان کلی پول تو دستش ـه و اگه بخواد میتونه یه نوساز هم بگیره و بعد گفت: ولی مطمئن م ک نمیفروشه، حالا فعلا افتادم تو فکر تغییر دکوراسیون خونه، از من ب شماها نصیحت، نذارید پول تو دست مرد بمونه ک بره واسه یکی دیگه خرج کنه، همیشه بی پول بذاریدش!

گفتم: بلهه، بلهه چشم، چشممابله

دوباره یه کم بد و بیراه ب مردها گفتنیشخند بعد از زن سین لعنتی گفت ک چند روز پیش دیدتش داشته از بیرون میومده و با اون چاقی ش یه ساق تنگ پوشیده بوده و یه پالتوی بالای زانو و نه ب این پوشش و نه ب اون اسلامی بودنشون!!

دیگه دیدم داره دیرم میشه طرفای چهار دیگه با بدبختی رفتم تو کار پیچ و برگشتم.

توی خونه بازم باروبندیل بستم و از ژله ها هم گذاشتم توی یه ظرف و رفتم سراغ کمدم و یه پالتوی قرمز در اوردم و پوشیدم و رژ قرررمز زدم و ینی ماشالا!! یه تیکه ماه شده بودم.مژه

بابام قبل رفتن م بهم گفت پنیر روزانه بخرم و انجیر خشک، بعلاوه 1.5 کیلو شیرینی ! و بیشتر از پولشون رو هم بهم داد .

دیگه از خونه زدم بیرون و ب حامد هم اصن زنگ نزدم ک دارم میام. نزدیکای مغازه شون بودم ک خودش تماس گرفت و وقتی فهمید ک اونجام گفت: سرمه پس چرا نگفتی؟؟ من امروز باید برم دنبال پرهام، خواهرم گفته برو از مدرسه بیارش

حرصم گرفت و گفتم: باشه برو ب کارت برس، من م یه کاری میکنم.

گفت: من سریع میبرمش و میام پیش ت.

خوب میدونستم معطلی کم ندارم و اگه نخوام برگردم خونه تنها راهش این بود ک برم یه جایی!

برای همین تماس گرفتم با گوشی کیمیا ، جواب نداد اما چند لحظه بعدش خودش از خونه شون زنگ زد و گفت: تو تماس گرفتی؟

گفتم: آره میخواستم بیام خونه تون تا کار حامد تموم بشه.نیشخند

گفت: ارررره بیا ، ما خونه ایم.

دیگه سوار تاکسی شدم و در خونه شون پیاده شدم و رفتم تو خونه شون.

رضا آماده بود و داشت میرفت بیرون، کیمیا گفت: آقای چرخان رو دیدی؟

گفتم: آررهههنیشخند

رو ب رضا گفت: آبرومون رو بردینیشخند

رضا هم خندید و گفت: آخه نگهبانی دم درش اول راهمون نمیدادن و بعد گفتن آژانسی نمیشه بیاد و من م لج کردم و گفتم پس نمیرم و خلاصه یه کم عصبی شده بودم....

امیرعلی هم پشت سر باباش زار زار گریه میکرد ک من  هم باهات میام سر کار و کیفش رو گرفته بود و میگفت نمیذارم بری، بالاخره کیمیا بغلش کرد و برد یه طرف دیگه ک حواسش رو پرت کنه اما حالا مگه رضا ول میکرد و میگفت: بچه باید بدونه ک من باید برم و هی میگفت امیرعلی بابا من دارم میرم، ینی من اینقد از کارش خندیدم و کیمیا هی حرص میخورد.خنده

بعد حرف غذا شد و یه چند تا چیز ب کیمیا گفتم ک درست کنه ( البته دستپخت کیمیا یکی از بهترینها تو فامیل ـه، ینی اگه دو نفر بخوام تو کل خانومای فامیلمون اسم ببرم یکی ش خواهرم ک خارج ـه و یکی ش هم همین کیمیاست ، واقعا بقیه با فاصله زیادی ازشون قرار دارنچشمک )

بعد از ژله ها گذاشتم تو ظرف و دادم ب بچه ها ک امیرعلی با دو تا دستاش رفت تو بشقاب ژله و کاملا له شون کرد و کلی هم ب حرکت خودش خندید!خنثی از خورش هم کیمیا یه قاشق خورد و گفت چقد خوشمزه شده، حیف ک رژیمم.

حامد بهم زنگ زد و گفت: یه کم دیگه میام، اشکالی ک نداره؟ میتونی ک بیای بیرون؟

گفتم: ارهه

وقتی ک رسید کلی معطل شد ک من برم پایین چون داشتم با کیمیا حرف میزدم و نمیتونستم زودتر برم.

همدیگه رو ک دیدیم عذرخواهی کرد بابت دیر اومدنش و بعد هم گفت: چقد اعیونی شدینیشخند

گفتم: بووودم!! :دی

بعدش پرسید: کجا بریم؟

گفتم: میشه اول بریم قنادی من واسه بابام شیرینی بخرم.

دم شیرینی فروشی پارک کرد و خواست پیاده بشه، بهش گفتم: برای چی میای؟ من خودم میرم، تو بمون تو ماشین و تا من برمیگردم غذات رو بخور

حامد هم از خدا خواسته قبول کرد و غذاها رو بهش دادم و خودم رفتم تو قنادی. ینی اگه بگم از لحظه ای ک وارد شدم تا موقعی ک میخواستم بیام بیرون ده نفر آدم جلوم دولا راست شدن دروغ نگفتم.یول

وقتی شیرینی ها رو تو جعبه چید گفت نزدیک 2 کیلو شده و من م گفتم اشکالی نداره و دو تا هم دانمارکی داغ ک بین ـش کرم داره رو انتخاب کردم و گفتم جدا بذاره تو بشقاب و بکشه واسم.

شیرینی ها رو ک گرفتم و برگشتم ب ماشین آخرای غذای حامد بود بهم گفت: فوق العاده بود سرمه، عالییی، ینی عاشق این غذا شدم، تا حالا هم نخورده بودم این خورش رو.

همون موقع بابام تماس گرفت و گفت: میخواستم بگم شیرینی نمیخوام بیشتر یک و نیم بشه، چون دارم میبرم دادگاه، همین م زیادشونه..

دیگه نگفتم ک خریدم و بیشتر هم شده!

بعدش پرسید: خوب حالا دیگه کجا کار داری؟

گفتم: بریم انجیر خشک بخرم و رفتیم آجیل فروشی و گفتم 200 گرم برام بذاره ک 400 گرم گذاشتزبان و سی هزار تومن شدنگران نمیدونم والا شایدم ب نظر من الکی گرون میاد !!

بعد هم دم یه سوپرمارکت ایستاد و ک پنیر روزانه بخریم ک گفت تو دیگه نمیخواد پیاده بشی و خودم میرم میگیرم و میام.

تا اون لحظه همه ش داشتم  ب این فک میکردم چرا بابام گفته این پنیر رو بخرم با وجود اینکه یه عالمه پنیر داریم ک یهو یادم افتاد فردا شبش خواهرم میاد و خواهرم تنها چیزی ک ب عنوان صبونه میخوره پنیر روزانه ست و حتما مامانم ب ب بابام گفته بره بخره ک البته بعد فهمیدم حدسم درست بوده.

بعدش بهش گفتم ک با آژانس برمیگردم اما گفت نه میرسونم ت ! توی راه ب شدت ترافیک بود و دیوونه شدیم.کلافه ولی خوب در ازاش کلی حرف زدیم و براش یکی از فیلمهایی ک برام فرستاده بودن رو واسش بذارم اما نشد و دیگه براش گفتم ک یه روانشناس حرف میزنه و میگه اگه یکی رو پیدا کردین و در کنارتونه ک همه ش میخنده بدونید شما زندگی رو پیدا کردیدنیشخند

امیر مهدی هم تو راه زنگ زد و گفت: سرمه من میخوام تاکو درست کنم میشه دستورش رو بهم بدی و دیگه ب مامانش گفتم ک چی کار کنه.

دیگه سر خیابونمون ایستاد و موقع پیاده شدن گفت: یادت نره شیرینی رو ببری، ببین بابات واسه کی اینهمه هم خریدهنیشخند

گفتم: آره والا، یه کم ازش یاد بگیر، دو کیلویی میبره نه نیم کیلویی

دیگه خدافظی کردم ورفتم سمت خونه و خریدای بابام رو بهش تحویل دادم و لباسام رو عوض کردم وزنگ زدم ب حامد ک مسیر برگشت ـش خیلی بهتر بود و ب نسبت زود رسید مغازه.

از بابام پرسیدم: شیرینی رو برای چی میخواین ببرین دادگاه؟

بابام گفت: آخه من رفتم بهشون گفتم مشکل من ک پول نبود، تازه شما تو صورتجلسه نوشتین پول شارژ نمیده، من ک پول شارژ رو داده بودم پول دوربین و اینا رو ندادم اونم واسه اینکه فاکتور نداده و هنوزم خبری نیست تازه جلسه هم نذاشته ، دیگه همونجا بهش زنگ زدن و احضارش کردن و گفتن باید جلسه میذاشتی اینم امروز ب همسایه ها خبر داد واسه فردا ک میخوام جلسه بذارم ولی ب کسی نگفت دادگاه مجبورم کرده!  بعد هم ک رفتیم جلسه و توی جلسه دعوا شد و من صورتجلسه رو ک توش نوشته بود همین چیزایی ک 26 بابتش دادگاه داریم و رو پاره کردم و اون همسایه هایی هم ک ب ما امضا داده بودن امضاش نکردن و گفتن ما اعتراضی نداریم. اما دوباره یه صورتجلسه الکی تهیه کرده و اسم واحدهای اینا رو هم نوشته ک ینی اینا هم اعتراض دارن!!

لازم ـه بگم بازم چقدرررررررر اعصابم داغون شد؟ واقعا از ته دلم واسه خودش و اعضای خانواده ش بدترین نفرین ها رو کردم. هنوزم همین ـم و از خدا میخوام سرش بیاد. ینی میشه خدا صدام رو بشنوه و ب زودی سرشون بیاره؟؟

بعد رویا باهام تماس گرفت و یه کم حرف زد و گفت: چرا صدات اینجوریـه؟؟؟

گفتم: سرجریانات سین لعنتی

گفت: ینی از صدات ناراحتی میباره واونم شروع کرد ب نفرین کردنشون.

گفتم: همه این اتفاقات زیر سر کاف عوضی ـه، یکی نیست بهش بگه مرتیکه تو هشتاد سالته، صدای کلنگ قبرت میاد، ب جای مردم آزاری برو حلالیت بطلب، دو تا آیه قرآن بخون، بچه هات رو ب راه راست هدایت کن ک کم از خودت بدجنس و مردم آزار نیستن!!

بعدش پرسیدم: از سعید چ خبر؟ کجا رفتین؟

گفت: بازم رفتیم همون کافی شاپ اما یه شعبه دیگه ش، سه تا شعبه ن، فک کنم فردا هم بریم اون یکی شعبه شنیشخند باهام کلی حرف زد ک اگه یه درصد شک داشتم نمیشه من امکان نداشت بیارم ت و ب دوستای پسرم معرفی ت کنم، بعد از ماشین خریدن هم گفت ک منتظره 2015 شروع بشه ک بی ام دبلیو 2015 بگیره. راستی بهت گفتم هربار ک میاد با گل میاد ؟

گفتم: نهههه

گفت: بهم گفته تا آخر عمر هر وقت حتی بخوام بیام خونه شده با گل میام حتی یه شاخه گل، البته خوب چرت و پرت میگهخندهبعد بهم گفت چی دوست داری واست بخرم، من م گفتم آیفون فایو اس، 64 گیگ، نیشخند آیفون 6 هم دوست دارم اما شنیدم خوب نیست و 5 اس بهترهابرو ولی اونم گفت بهم اجازه میدی ک قبلش چند تا چیز واست بخرم و بعد گوشی، دیگه من م  ک نمیتونستم بگم نه الا و بلا باید اول گوشی رو بخری گفتم باشه، خودم حس میکنم گوشی رو میخواد واسه عید بگیره، بعد ازش پرسیدم ینی چی میخواین بخرین گفته تو سرمایی هستی دلم میخواد واست دستکش بخرمیول

خوب من تو دلم گفتم میتونه پالتو بخره اما بازم فک کردم شاید اون رو هم بخره، فعلا قضاوت زوده!

با سمیه هم چت کردم و بهش گفتم: راستی سمی یادم رفته بود بهت بگم ک چقد حس و حال مصطفی نسبت بهت عوض شده، ینی معلوم بود ک چقدررر دوستت داره ، من پارسال اصن این حس بهم دست نداد.

اونم گفت: وای سرمه مصطفی هم چقدرر از تو تعریف کرد، هی میگفت چقد خوشگل تر شده، خیلی از حامد سرتر شده ( من رو میگفت ها مژه )

آخر شب هم حامد تماس گرفت، فک کنم اثرات اتفاقات سین لعنتی بود ک اونجوری سرحال نبودم و بعدش هم گیر داده بودم ب حامد ک کاش پول داشتی و من میرفتم سی نه هام رو عمل میکردمنیشخند

حامد هم میگفت: تو دیوونه ای، یه مدت ب لبات گیر داده بودی، حالا هم ب این !!

گفتم: لبام رو هم ک تو نذاشتی برم تزریق کنمزبان

گفت: والا آدم تو صورت تو نگاه میکنه فقط لب می بینه، من نمیدونم تو میخواستی این رو چی کارش کنینیشخند

دیگه تا دیر وقت باهم صحبت کردیم و اخرش هم من خسته شدم و خوابم میومد و باهاش خدافظی کردم.

دوشنبه صب باید زودتر از خواب بیدار میشدم، جریان از این قرار بود ک هفته پیش همون دختر خاله م بود ک از کویت اومده بودن، تو وایبر بهم پی ام داد ک سرمه میتونی واسه من و یاسی (دخترش ) و دوستم ک خارجی فال بگیری؟ نوشتم واسه خودت و یاسی اکی ولی واسه اون خارجی ـه یه کم سخته، اگه یه ذره فارسی متوجه میشد خوب بود حالا جسته گریخته براش فال میگرفتم اما اینجوری شما هم باید باشید، دیگه راجع ب دوستش حرف نزد اما شنبه شب واسه دخترش یه فال نصف انگلیسی و نصف فارسی گرفتم و خودش هم گفته بود ک روز میخواد تا کسی خونه نباشه و راحتتر باشه و چون پولشون رو هم از قبلش ریخته بود من م گفته م ک  دوشنبه تماس بگیره تا فال رو بگیرم و تموم بشه این موضوع هم!

با اینکه من معمولا از کارم تو وبم نمیگم اما این رو اینجا گفتم تا دو تا نکته درباره ش بگم یکی ش این بود ک وسطهای فال بهم گفت سرمه اون فالی ک واسم گرفتی ( اگه یادتون باشه اومد خونه مون و فال گرفت ک بعدا ب زور پولش رو داد ) همه ش درست شد و هر کدوم ک در میومد من هایلایتش کردم اما دو موردش نشد، راستش خیلی خنده م گرفت، اولا من همیشه ب همه میگم ک فال رو ب چشم فان نگاه کنن، بعد هم استغفراله من ک خدا نیستم ک هرچی میگم بشه، در ثانی تو اگه راضی نبودی عمرراااا بازم خودت فال میگیرفتی و حتی ب دخترت پیشنهاد میدادی!! ثالثا فال مقطعی ـه، ینی هرچند مدت یه بار تغییر میکنه و ممکن ـه اون اتفاقاتی ک قرار بود بیوقته ب دلایل مختلف تغییر کنه!

خلاصه ک فالش رو گرفتم و اخرش گفت: سرمه فقط من ب هیچ کس نگفتم ک تو واسم فال گرفتی یا میخوای بگیری، نه ب مامان خودت و نه ب مامان خودم.

واقعیت من ب مامانم گفته بودم ک میخوام واسشون فال بگیرم اما فقط و فقط در همین حد اطلاعات داده بودم، اونم نمیدونستم ک نمیخواد بدونه مامانم ک اگه میدونستم همین رو هم نمیگفتم، ولی بعدش ک ب مامانم زنگ زدم و تاکید کردم مبادا باهاش حرف بزنه و ب روش بیاره و یا با خاله م صحبت کنه و حرفی از فال گرفتن دخترش بزنه، مامانم حرصش گرفت و گفت: واا اصن ب من چی ، من واسم مهم نیست ک فال بگیره یا نگیره، یا تو زندگی ش چی پیش قراره بیاد ک اینقد واسه اون مهمه ما نفهمیم ولی ب جان خودم مامانم هرچی می گفت دقیقا برعکس بود و از خداش بود متوجه بشه چ خبر بوده.قهقهه

تو حین فال گرفتم هم حامد تماس گرفته بود و بهش گفته بودم خودم زنگ میزنم، دیگه باهاش تماس گرفتم و یه کم حرف زدیم و دیگه نزدیکای مغازه رسیده بود و زود خدافظی کردم تا آماده بشم و برم وزن کشی.نیشخند

کارام رو کردم و رفتم بیرون و دیدم فاطمه کلاس زبانم اس فرستاده و قبلا هم تو وایبر پی ام داده بود ک من فقط خونده بودم و نرسیده بودم جواب بدم، دیگه تو مسیر باهاش تماس گرفتم و طبق عادت همیشه م الکی همه رو میخندونم :دی کلی هم با اون خندیدم و بهم گفت: سرمه عاشقتم ک اینقد شادی، ایشالا همیشه بخندی، یه برنامه بذارم بریم بیرون میای؟

راستش سری پیش رو فک کنم این جا یادم رفت بگم ک یه بار از قبل بهم گفته بود ک میای و من گفته بودم اره و بعد باهام ک تماس گرفت من پیچوندمشون و نرفتم.بامن حرف نزن

این بار بهم گفت: زنیکه!! مثل سری پیش نه اینکه لحظه آخر بگی نمیام ها، خیلی دلم واست تنگ شدهنیشخند

گفتم: نه بابا خیال ت جمع،دروغگو کی؟ من نیامم؟ عمرامشغول تلفننیشخند

بعد از خدافظی سوار تاکسی ها! شدم و وقتی ب مطب رسیدم شهره لرستانی و یه خانوم دیگه داشتن میرفتن و واقعا هم لاغر شده بود لرستانیتشویق

یه خانوم دیگه هم باهاش بود هم قد و قواره خودش ک اگه اشتباه نکنم بعدا خانوم دکتر گفت فامیلش ضیایی ـه و اونم کارگردانه و دوتایی میان برای کاهش وزن.

طبق معمول در ب روم بسته بود! ( این ـم هفته پیش گرفته بودم :دی )

 

 

تا در رو باز کنن چاقا :دی در حال صحبت بودن و هر کس یه نظری داشت.

یه دختره بود ک همه بهش گفتن: تو دیگه واسه چی میای

گفت: بیست کیلو کم کردم اما بهم میگه شش کیلو دیگه هم باید کم کنی اما یه مدت ـه ک ثابت موندم.

ینی واقعا هیچ اضافه ای نداشت و همه از اینکه شش کیلو دیگه هم باید کم کنه متعجب شدیم و حرف این شد ک واقعا وزنهایی ک میده عجیب غریب ـه.نگران

بالاخره در باز شد و رفتیم داخل و یکی یکی اسمهامون رو ب منشی گفتیم و بعد هم رفتیم تو اتاق خانوم دکتر و پرونده هامون رو از روی میزش پیدا کردیم و رفتیم یکی یکی روی ترازو ک من بازم فقط یک کیلو کم کردم بودم.چشم

یکی از خانومها ب خانوم دکتر گفت: من م قبل از شما پیش یه دکتر یک سال میرفتم و یه توضیحی داد درباره اون داد و بعد خانوم دکتره پرسید: حالا چقد کم کردی تو اون یک سال؟

خانوم ـه گفت: 5 کیلوتعجب و همه با دهن باز نگاهش کردیم و خانوم دکتره هم بهش گفت: شما چ صبری داشتی داشته ک یه سال هم رفتی و اومدی !هیپنوتیزم

همون دختری هم ک خیلی لاغر بود و دکتر بهش گفته بود شش کیلو باید کم کنی، یه کیلو اضافه کرده بود و دکتر بهش گفت برو و هر وقت سه کیلو کم کردی برگرد ک من رژیم تثبیت بهت بدم و ب منشی ش گفت ک نصف پولش رو پس بده.

این بار کارمون خیلی زود تموم شد و برگه های رژیم رو گرفتیم و اومدیم بیرون از منشی وقت گرفتیم و اومدم بیرون با حامد تماس گرفتم ک گفت بیا این طرف.

سوار تاکسی ک بودم یه اس ام اس اومد از بانک ب مبلغی ک از رویا طلب داشتم، یه کم بعد خودش زنگ زد و گفت: سرمه دستت بابت پول درد نکنه، ریختم ب حسابت!

گفتم: مرسییی، از عمو سعید رسید؟نیشخند

گفت: اررهههه

گفتم: ای ول ای ول، داری راه میوفتی کلک، خیلی واردیـآآخنده

بعد گفت: سرمههه مهشید رفته پیش مامان یکی از بچه ها زیربغلش رو لیزر کرده و الان اومده، ازش هم پول نگرفته، من م فردا میرم خدا کنه از من م پول نگیره.

بعد یه چیزی هم گفت ک من م یه جوابی بهش دادم ک غش کرده بود از خنده و واسه مهشید تعریف کرد و بعد گفت: خوبه تو تاکسی هستی و نمیتونی جواب بدینیشخند

سوار تاکسی بعدی شدم و وقتی رسیدم نزدیکای حامدساعت 3.5 بوده و خوب من میدونستم کم کم یک ساعتی رو با این

/ 169 نظر / 220 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروغ

سرمه من همون فروعی ام که به دلایلی فال گرفتنم رو به تعویق انداختم.توو این چند روز همه ییییییییییییی آرشیوت رو خوندم.امیدوارم که به اونی که آرزوته برسی. 1 چیزی بگم؟تا حالا فکر کردین 2 تایی از ایران برین؟بدون ازدواج کردن؟ من قبلا 1 دوست پسری داشتم که دقیقا مثل آقا حامد شما از ازدواج فراری بود اما پایه ی دوستی همه جوره بود.قرارمون رفتن از ایران بود که البته به دلیل ِ دیگه ای به هم خورد.اما شاید این راهکار به کار شما بیاد خوشبخت باشی

تارا

خب چرا آپ نمیکنی؟!

تارا

چرا شما شروع کن حرفا خودش مياد[رویا]

تارا

وقتی میگفتی 5 ساله با حامد دوستی پیش خودم میگفتم این دختر چقد صبوره ولی الان یه وبلاگ پیدا كردم که 12 سال باهم دوست بودن و بالاخره اسفند 92 باهم عقد كردن مطمئنا شما هم مال هستيد اصلا نگران نباش[قلب]

پری

وای سرمه عاشق تجربه ی جدیدتون شدم که شب رفتی بیرون [رویا] کلی دوست دارم اینجور بیرون رفتنای پر هیجانی رو [قلب] خوش به حالت هی وزن کم میکنی....... تو روحت تو چطور میتونی این غذاهای خوشمزه رو نخوری [ابرو]

ستاره برفی

وای که چه طاقتی آوردی سرمه تو مغازه شیرینی فروشی [نیشخند] باسن مبارکمونم به جیلیز ویلیز افتاد با دیدن این عکس دختر [خوشمزه]

ستاره برفی

دیدی اینجور وقتا که یه موقعیت خطرناک رو با موفقیت پشت سر میذاری، بعدش چه حس خوبی به آدم دست میده! [مغرور][نیشخند]

ستاره برفی

یه همچین موقعیت هایی هر چند زمانش خیلی کوتاه هم باشه ولی خیلی به دل آدم می چسبه [قلب] منظورم بیرون رفتنت اون موقع شب با حامده ... قشنگ می فهمم چه لذتی بردی [قلب]

ستاره برفی

سرمه فک کنم باید یه دوره کلاس آشپزی بیام پیشت [نگران]