خرید !!! ( دل نوشت 523 )

بعد زنگ زدم ب حامد و ازش پرسیدم: پس کی میریم خرید؟

صداش خیلی گرفته بود و گفت : دارم آماده میشم برم مغازه!

گفتم: واااا! چرا؟ مگه نگفتی با بابات هماهنگ کردی ظهر رو بره؟

گفت: چرا اما نرفته، خودم باید برم دیگه

اینقد ناراحت بود لحن ش ک چیزی نگفتم و فورا خدافظی کردم تا خودش باهام تماس بگیره.

وقتی ک زنگ زد دوباره همون حرفا رو زد و من م نخواستم یه حرفی بزنم ک بیشتر کش داده بشه و سعی کردم راجع ب چیزای مختلف حرف بزنم.

ظهر زنگ زدم ب رویا ک بازم جواب نداد. بعد من ب کارام رسیدم تا عصر ک حامد زنگ زد و گفت آماده باش بیام دنبال ت.

با خودش غذا آورده بود اما گفت اگه تو گرسنه نیستی اول بریم برای خرید ک خوب من م با خرید موافق بودم.

پاساژ نزدیک خونه مون رفتیم ، کل ش رو گشتیم، یه جا هم کیف و کفش های قشنگ زنونه داشت ک قیمت هاشون هم بد نبودن، حامد گفت: تو بیا بخر!

گفتم: تا تو تمام خریدات رو نکنی من دیگه یه سنجاق سر هم نمیخرم!منتظر

بین مغازه ها یکی شون بود ک از همه جنس هاش قشنگ تر بود برای همین وقتی حامدخان هیچی نپسنیدنابرو بهش گفتم بریم یه بار دیگه جنس هاش رو ببینیم و دوباره برگشتیم توی همون مغازه .

این بار یه دختره با مادرش اونجا بودن و یکی از فروشنده ها رفته بود و فقط یکی شون توی مغازه بود. از وقتی هم ک ما رفتیم اونجا کلا سکوت بودن و فقط گهگاهی مادر و دختر جاشون رو عوض میکردن و هی میگفتن بریم و پسر فروشندهه هم چیزی نمیگفت تا بالاخره دیگه بعد نیم ساعت خدافظی کردن و رفتن.

حالا این رو گفتم تا یه چیزی بگم، خو من حساس بیدم رو حامدخجالت البته حالا نه خیلی هم ها ابلهاما اینقد لجم گرفته بود حامد ک از اتاق پرو میومد و از من سوال میکرد دختره لبخند ژکوند تحویل حامد میدادعصبانی

نمیخوام از این دخترای رویایی و شعر گو باشمزبان اما حسم میگفت یکی از دلایل موندنش اونجا بیکار، حامد بود !!زبان

حامد هم خیلی موتوشخصانه هی از من نظر خواهی میکرد.مژه البته ک من دیگه یه جا وقتی حامد داشت لباس ش رو عوض میکرد و تو پرو بود، با چشم و ابرو ب دختره حالی کردم زیاد تر از گلیم ش پاش رو دراز نکنهشیطان

خوب حالا از خریدمون بگم ، نمیدونم چقدرر زمان برد هیپنوتیزم ولی ارزش اونهمه وقت گذاشتن رو داشت چون حاصل ش دو تا پلیور و یه شلوار کتون سورمه ای و یه کفش سورمه ای خیلی شیک و یه پیرهن مردونه چهار خونه ریز آبی و قرمز برای اینکه من خیلی دوست داشتم گرفت و همه ش از یه مغازه.نیشخند

یه کاپشن هم حامد پرو کرد ک توی تن ش خیلی شیک بود و گفتم این رو هم بگیر، من ک میخواستم یه چیزی بهت کادو بدم، دیگه هم ب حساب عیدی بذار و هم ولنتاین اما قبول نکرد و گفت بی خیال و همونها رو حساب کرد و اومدیم بیرون.

خلاصه ک تیپ حامد برای عید شد سورمه ای، حالا من م باید باهاش ست کنم و بشیم حامد و سرمه سورمه ای!مژه

وقتی رفتیم تو پارکینگ تا سوار ماشین بشیم دوباره راجع ب کاپشن حرف زدیم و حامد خودش دو دل بود ک بگیره یا نه، اینقد رو مخش رفتم و گفتم خیلی شیک بود برگرد بخریم ش ولی ب این شرط ک پولش رو از من بگیری، خیلی کلنجار رفتم و بهش گفتم تو ک میدونی من خریدم واست و کوچیک بود خوب چ فرقی داره الان بخریم.

بار اول ک داشتیم حساب میکردیم پسره وقتی فهمید اولین باره ازش خرید میکنیم، گفت من بهتون قول میدم هرکدوم از اینها رو بپوشین هرکی ببینه ازتون آدرس بگیره و خودتون هم ب زودی برمیگردین .. وقتی بار دوم برگشتیم تو مغازه گفتم: آقا گفتین زود برمیگردین ما برگشتیمخنده

حامد دوباره پوشیدش و من اکی رو دادم و دیگه خودم هم پولش رو دادم ولی اینهمه ازش خریدیم حتی هزار تومن هم نه بار اول نه بار دوم تخیف ندادبامن حرف نزن

خلاصه ک دو تامون با کلی ذوق و شوق رفتیم سوار ماشین شدیم و حامد کلی ازم تشکر کرد و گفت پس دفعه بعد باید بریم واسه تو خرید کنیم.مژه

سر خیابونمون پیاده شدم و حامد رفت سمت مغازه ، دیرش شده بودو با اینکه خیلی گرسنه ش بود اما دیگه غذاش رو نخورد و گفت میرم مغازه یه چیزی میخورم.

وقتی دیدم از رویا خبری نیست یه اس ام اس بهش دادم ک جواب داد ما امروز اسباب کشی کردیم!

چند تا اس دادم ک چطور امروز شد و چقد یهوویی و از این حرفا و بعد بهش تبریک گفتم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و حرف زدیم و درباره فرداش هم ک اگه بشه ظهرش با حامد بریم بیرون.

از وقتی ک دانشجو شدم!یول صبح ها خیلی زود بیدار میشممژه برای همین بیدار شدم و دوش گرفتم و کارام رو هم کردم اما از حامد خبری نبود، حوصله م سر رفت و با اینکه میدونستم خوابه بهش زنگ زدم و گفتم: بیدار شووو حوصله م سر رفت خووب

گفت: باشه باشه بیدار میشم و زود میام

گفتم: حامد خدایی؟؟

گفت: آره من نیم ساعته کارام رو میکنم.

یعنی اینقد گفتم واقعا؟ واقعا ک با اینکه میدونستم این از محالاته اما گفتم شاید واقعا نیم ساعته اومد و واسه همین اپیلاسیون نرفتم. اما خوب زهی خیال باطل چون دو ساعت بعد تازه از آقا خبر شد ک داره میاد.کلافه

من م ک فوری قهر میکنم ، قهر کردم و کلی جیغ کردم تا رسید اما وقتی رفتم دم در دیگه آشتی شده بودمنیشخند البته تا زمانی ک ندیده بودمش.منتظر

خوب راستش من فک میکردم حامد باید لباس های نو رو بپوشه ینی سورمه ای و من م تیپ سورمه ای زده بودم اما وقتی رفتم دیدم پلیور قهوه ای ک روز قبل خریده پوشیده و کت و شلوار و کفش و خلاصه همه چی رو همرنگ اون قهوه ای کرده، من م زدم زیر گریه ک واقعا واست متاسفم قهوه ای پوشیدی خنثی

حامد هم جدی کلی معذرت خواهی کرد ک این رنگ پوشیده قهقهه

بعد هم گفت اگه ناراحتی دور بزنم برگردی خونه یا تو لباس هات رو عوض کنی یا بریم در خونه ما و من لباس هام روعوض کنم، ک من گفتم الان دیگه نمی خوامقهر

بعد یه رستوارن رو انتخاب کردم و رفتیم ب اون سمت، توی راه حامد بیشتر ش رو تلفن حرف زد ، چون برای همون زمین یه مشتری پیدا شده بود و حامد هی این ور و اون طرف تماس میگرفت وحرف میزد تا واسه فرداش قرار رو بذارن.

بالاخره رسیدیم ب پارکینگ رستوران ـه و پارک کردیم و رفتیم بالا، میز کنار شیشه رو بهمون پیشنهاد دادن ک هم جاش عالی بود با ویوی بارون و برف و هم مبل هاش راحت و جا دار بود.نیشخند

حامد منو رو یه نگاه کردو بعد گفت: واسه من م تو سفارش بده

دیگه از خود گارسون ـه سوال کردم و دو نوع پاستا انتخاب کردم. نوشیدنی هم یه کوکتل مخصوص خود رستوران و یه اب معدنی گفتم بیاره. برای پیش غذا هم یه سوپ و یه سالاد .

وقتی ک رفت دیدم برای میزهای دیگه دارن سیب زمینی میارن ب حامد گفتم: کاش سیب زمینی هم گفته بودیم بیارنافسوس

حامد هم یکی از گارسونها رو صدا کرد و گفت یه سیب زمینی هم اضافه کنه ب سفارشمون.

پیش غذا مون رو آوردن و من یه کم از سوپ ش خوردم ک چون توش پیاز داشت زیاد خوشم نیومد و سالادش هم ک خدا رو شکر هیچی نداشت و اونم یه کم خوردم و بقیه ش رو دادم ب حامد اما ب جاش خوب سیب زمینی خوردمنیشخند

بعد هم  ک غذامون رو اوردن ک من سفارشی ک واسه حامد داده بودم رو بیشتر دوست داشتم ک خوب از قبل هم میدونستم چون من پاستاهای با خامه رو خیلی دوست دارم، دیگه یه کم از غذای خودم و یه کم هم از پاستای حامد خوردم ، کوکتل ش هم خوب بود اما نه ب اندازه قیمتش و نه ب اندازه ای ک بخوام کامل بخورم برای همین با آب معدنی ک حامد برای خودش خواسته بود عوض ش کردمنیشخند

بعد ک غذامون تموم شد چیز کیک کارامل گرفتیم ک خوب من زیاد چیز کیکی نیستم اما یه وقتایی حالا بد نیست دیگهزبان

تو حرفامون قرار شد تا ساعت 6 ک حامد وقت داشت بریم یه چای و قلیون هم بزنیم برای همین دیگه اونجا چایی نخوردیم و اومدیم بیرون و یه کم مغازه ها رو دیدیم و بعد سوار ماشین شدیم و نمیدونم چی شد یهو سر از بام تهران در آوردیم.نگران

حامد گفت: بریم؟

گفتم: باشه برو اما من پیاده روی نمیکنم ها!!

دیگه حامد یه جای پارک ک نزدیک در ورودی ش بود پیدا کرد و اینجوری شد ک لازم نبود زیاد راه بریم از همون اول هم هی من میگفتم پ کی میرسیم ب ایستگاه اتوبوس شنیشخند

حامد گفت: شوخی میکنی؟

گفتم: برو عامو، خلم تو این سرما پیاده اینهمه راه برم تازه اون بالا هم مثل همین جا می مونه خو، اگه میخوای خودت پیاده برو ، من م با اتوبوس میرم و منتظرت می مونمابله

خلاصه ک با اتوبوس رفتیم بالا و پیاده شدیم و یه دور خوردیم و هرچی حامد گفت اش یا چای یا یه چیز گرم بخوریم گفتم نه نمیخوام.

باباش زنگ زد و یهو دیدم صدای حامد بلند شد و عصبانی بود و فهمیدم باباش ب یکی از مشتری ها ک دوستای حامدبود و بدهکار بوده زنگ زده و حامد عصبانی بود چرا ب اون زنگ زده و بعد هم دعواشون شد و حامد گفت عصر نمیام مغازهاسترس

وقتی قطع کرد نه اون چیزی پرسید و نه من، چون سردم بود گفتم برگردیم پایین و رفتیم تو صف اتوبوس ش ایستادیم و حامد هر چند دقیقه یه بار میگفت: چقد قله سرد بود، خوب شد زود اومدیم داشت کولاک میشدخنده

بالاخره سوار اتوبوس مثل خرما همه ب هم چسبیدیم و رفتیم پایین، من نمیدونم چرا دم در پیاده نمیکنن و بازم از جایی ک پیاده شدیم باید یه مقدار راه میرفتیم تا میرسیدیم ب پارکینگ، ایششش

ساعت 6 بود و فک میکردم حامد یه حرفی ب باباش زده و میره سمت مغازه، اما ب جاش رفت طرف درکه !نیشخند

یه کم گشتیم و من یکی از سفره خونه ها رو نشون ش دادم و گفتم: چ این باحاله بریم اینجا؟

حامد هم رفت تو پارکینگ ش پارک کرد اما همون موقع نظرم در مورد رستوران عوض شد و گفتم بیا این یکی رو بریم.

رفتیم تو و اومدیم یه جا بشینیم گفتن نهه، اینجا رزروه ، دیگه بلند شدیم، بعد از اونجایی ک دو تامون داشتیم از ج ی ش میترکیدیم تصمیم گرفتیم اول بریم دستشویی و بعد بریم روی یه تخت بشنیمنیشخند

رفتیم دستشویی و بعد برگشتیم و روی یکی از تختها ک دورشون طلق و شیشه بود نشستیم، کلا فقط دو تا از تخت های کوچیک ش خالی بود بجز اون یه دونه رزروی ـه، وقتی نشستیم دیدیم پنجره های پشت ش بازه و شکسته و خوب هوا سرد بود، رفتیم توی بعدی اونم نگاه کردیم و دیدیم عین همین ه، تو این مدت یکی نیومد یه راهنمایی بهمون بکنه ، همین ک رفتیم روی یه تخت بزرگتر ک در و پیکر دورش درست بود نشستیم یه مرد حرص درآر اومد و گفت:چرا اینجا؟ برید روی تخت های کوچیک بشنید، اگه الان یه خانوداه بیان بلندتون میکنم!!

من رو میگی اینقد لجم گرفته بود، گفتم: صد سال اینجا نمی مونیم، خودمون عقل داریم میدونیم کجا بشنیم اما ب شرطی ک شیشه هاش شکسته نباشه

بعد حامد هم هی ب من میگفت ولش کن کفش هات رو بپوش بریم جای دیگه و همین کار رو کردیم ، مرده عصبانی بود هنوز و رفت سر کارگرا داد زد ک چرا شیشه ها رو درست نکردن اما ما دیگه رفتیم بیرون و رفتیم همون جایی ک من اول گفتم خوشم اومده.

جاش باحال بود و رفتیم نشستیم اما دندونم ک از شب قبل درد گرفته بود و با چند تا قرص مسکن دردش رو کمتر کرده بودم دوباره داشت دردش شروع میشد.

قلیون سفارش دادیم و باحامد حرف زدیم. دو تامون یه غمی تو حرفامون بود، انگار دوست داشتیم با هم زندگی میکردیم اما..

گرچه مقصر اصلی ش خود حامده ، این همه پسر دیدیم ک چطور خانواده هاشون رو راضی کردن ، حرصم میگیره از پسری ک ادعاش میشه اما هنوز اینقد جنم نداره ب خانواده ش بگه یا این یا هیچ کس! والا نه خلاف شرع ه و نه خلاف عرف! پس مشکل از خود پسره نه خانواده ک نمیتونه سفت و سخت روی علاقه ش وایسه.زبان

از حامد پرسیدم: مامانت خریدات رو دید؟ چی گفت؟

خندید و گفت: آره، اول گفت چرا شلوار کتون خریدی باید جین میگرفتی، چرا بلوز مردونه گرفتی تو ک نمی پوشی ( حالا پیرهن مردونه ش اینقد قشنگ ـه ینی از این مدل باباها نیست ) چرا کفش ت اینجوری ه و برای تویی ک کمر درد داری خوب نیست!!

اه اه ینی از یکی تعریف نکرده بود.سبز

طرفای 8 بود ک بلند شدیم و اکثر مسیر برگشت رو ک حامد یه راه طولانی رو هم انتخاب کرد ، در سکوت ب آهنگ گوش دادیم .

بعد حامد من رو رسوند و رفت طرف همون دوستش ک قرار بود فردا باهاش قرار بذارن.

زمانی ک منتظر بود بهش گفتم: عجب قهری با بابات کردی!

مرت$یکه چنان جبهه ی گرفت ک نه کی گفته من قهرم، فقط امشب کار داشتم نرفتم مغازهتعجب

تا دوستش اومدو کارها رو انجام دادن یازده شب اینا شد و بعدش هم رفت خونه شون و من م با رویا حرف زدم ک داشتن کاراشون رو تو خونه جدید میکردن و ازم پرسید: کی نوبت دکتر داری؟

گفتم: فردا

گفت: واقعا؟؟ میشه ازت بخوام باهام بیای بریم برای انتخاب موکت؟

گفتم: آره میام.

گفت: گفتم این هفته تا ساعت 4 بیشتر نمی مونم ک ب کارام برسم

گفتم: باشه بعد دکتر میام سمت تو.

آخر شب هم کمی با حامد صحبت کردم و بعد خوابیدم.

------------------------------------------------

بخدا عاشقتونم ک برای پست قبل اینقد بهم انرژی دادین، ینی با خوندن کامنت و اس ام اس و یا صحبت با شما دوستان بارها اشکم در اومد ک خدایا مرسی ک این دوستای خوب و خوش قلب رو بهم دادی بدون اینکه من لایق این دوستی پاکشون باشم، حتما ک با دعای خیر شما همون اتفاق خوبی ک باید بیوفته در این مورد میوفته، مرسی، مرسی، مرسیبغل

/ 0 نظر / 51 بازدید