هزار راه نرفته !!! ( دل نوشت 553 )

وقتی دوباره تماس گرفت گفت زیاد وقت نداشت الان، بهش گفتم تایم هام رو قرار شد بهم خبر بده.

ی کم حرف زدیم و خدافظی کردیم. حدود نیم ساعت بعدش خودم تماس گرفتم، داشت کار میکرد و گفت: خون دماغ شدم.

کلا حامد همین طوره، زیاد خون دماغ میشه و الان ک عصبی شده بوده حتما، این حالت براش بیشتر شده !

ی لحظه اینقد ناراحت شدم از خودم ک حد نداره، من دلم نمیخواد ی مو از سر حامد کم بشم حالا خودم باعث خون اومدن بینی ش شده باشم

دوباره هم همون طور شد و من بیشتر و بیشتر غمگین شدم. ی ربع بعد تماس گرفتم داشت کار میکرد و گفت بهترم، یخ گذاشتم روش خون ش بند اومد.

خواستم بهش بگم حاضر نیستم خال ب پاش بیوفته اما چیزی نگفتم و خدافظی کردیم.

بعد از اون چند باری خودش تماس گرفت ک احوال من رو بپرسه، نمیگم مثل روز قبل حرف میزدیم اما خوب ب خشکی عصر هم نبودیم. آخرین باری ک قبل از تعطیل کردن مغازه زنگ زد داشتم جناب خان میدیدم، ی کم حرف زدیم  و بازم از احوال هم سوال کردیم و بعد گفت پس برم کارهام رو جمع و جور کنم بهت زنگ میزنم.

آخر شب هم تماس گرفت، معمولی باهم صحبت کردیم و از مغازه و دوستش ک اومده بود اونجا گفت و من م از وزن م نالیدم و اونم مثل همیشه لج ش گرفت و گفت :خوب باید غذا بخوری، آدمیزاد وقتی گشنه ست ینی بدن ش نیاز داره، چیه دویست گرم اضافه شدی! :دی

بعد هم ک رسید خونه و ی کم دیگه هم حرف زدیم و خدافظی کردیم.

روز قبل با خواهرم داشتم حرف میزدم ملودی اومد بهش گفت دلم درد میکنه و خواهرم اینا تا صبح باهاش درگیر بودن و خواهرم از دوستش ک پزشک بود سوال کرد و اون ی شربت تجویز کرد و خلاصه ک صبح حالش خوب نشده بود و رفته بودن متخصص و ی سونوگرافی براش نوشته بود ک عصر انجام داد و سونوگرافیست گفته بود ببر ب پزشک نشون بده شاید آپاندیس باشه، دیگه خواهرم برد پیش دوست شون ک جراح ه و اون گفت نه اما غدد لنفاوی شکم ش ورم کرده ک میتونه برای سرما خوردگی ش باشه اگه می بریدش خونه خیلی مواظب ش باشید و ی سری کار گفته بود انجام بدن و اگر نه ک تو بیمارستان بستری ش کنن ک خواهرم گفته بود می بریم ش خونه و حواسمون هست بهش. خلاصه ک تا شب با خواهرم در تماس بودیم و میگفت هنوز کمی دل درد گاهی داره اما در کل خدا رو شکر بهتره

مامان هم گفت تا فردا صبح تکلیف رو روشن کن، اگه بچه حال ش خوب نیست من برم فرودگاه و با اولین پرواز بیام

از اون طرف هم خود خواهرم اینا بلیط گرفتن ک تو هفته دیگه بیان. و مادر شوهرش هم دیروز با مامانم تماس گرفت ک اگه میشه برای اون یکی دخترش ک مجرده پیش ی متخصص شبکیه وقت بگیره، آخه دخترش مشکل چشم داره، دیگه مامانم از ظهر ک برگشتیم همه ش دنبال وقت گرفتن بود و فک کن جاهای مختلف براش وقت گرفت ک اونها هم هفته دیگه همزمان با خواهر اینا ک اینجان بیان و دکتر هم برن.

از اون یکی طرف دیگه ( کدوم یکی خودم هم نمیدونم !! ) خاله م هم درگیر!! اومدن ب تهران ه!! اول قرار بود با مامانم برن مالزی و اون یکی خاله م هم بیاد مالزی اما این خاله م زد زیر ش و گفت نه، من فقط استانبول میام و بعد گفت استانبول شلوغ شده و ن نمیام، خلاصه ک هر روز ی بامبولی در میاره، بعد مامانم بهش گفته بود من اصن قصد سفر خارج ندارم ک داشتم میرفتم پیش دخترم، الان وضع مالی اونجوری نیست ک من برای خودم ی سفر تفریحی برم خاله م هم گفته بود مهمون من، بعد از اون روز روزی صد بار زنگ میزنه و پشیمون میشه و میگه ن تو پول خودت رو بده بعد دوباره میگه الکی گفتم و چرا ناراحت شدی و باهام بیام و ... خلاصه ک ی فیلمی هم با اون داریم!

برام سوال ه خاله و عمه م پولهاشون رو واسه کجا میخوان، حالا عمه م ک مشخص ه واسه اون عمه م و بچه هاش حاضر جون ش رو بده چ برسه ب پولاش رو، اما خاله ما چ مهمونمون باشه، چ مامانم اونجا باشه و مهمون ش کلا خرج میکنیم، تازه هر دفعه هم هوس ی چی میکنه!!

سر شب هم خانوم همسایه روبرویی برامون تو ی ظرف کوکو سبزی و فلافل با دورچین خیارشور و گوجه و زیتون اورد و من و مامانم بدون توجه ب عقربه های ترازو ، حمله ور شدیم و آی خوردیم و آی خوردیم ، جای همه تون خالی :دی

تازه آخر شب هم تو فکر این بودم ک برم تو کار سینه بوقلمون ک رفتم رو ترازو و چشمام گرد شد!!!!!

با این حال ب خودم گفتم: غصه نخور چون استرس داری و پری ود هستی وزن ت رفته بالا :| و قطعا ربطی ب خوردن زیاد نداره !!

---------------------------------

مرسی ک بازم مثل همیشه بهم کلی انرژی مثبت دادین و من متوجه شدم هنوز هزار تا راه نرفته دارم :))))

/ 0 نظر / 91 بازدید