آیا جغجغه می آیه ؟ !!! ( دل نوشت 545 )

شنبه عصر حامد برای خودش نوبت مشاور گرفته بود ، رفت و وقتی ک تموم شد زنگ زد ب من و گفت قرار شده ی جلسه هم تو بری، اون موقع چیز نگفتم اما یکی دو ساعت بعدش باهاش تماس گرفتم و گفتم زنگ بزن و واسه من نوبت بگیر ک برای دوشنبه عصر قرار شد من برم.

آخر شب شنبه مثل هر شب تو راه خونه بود حامد ک زنگ زد و حرف عصر شد و پرسیدم چی دکتر بهت گفته، مثل همیشه در حال توضیح کامل با کندی مخصوص ب خودش بود و من هی میگفتم وای آخرش رو بگو، اینها رو ک میدونم، بس ه دیگه، چقد توضیح میدی و ... ک یهو بهش برخورد و گفت: من همین م ببین میتونی یا نه، اگر سختته بذار پس فردا برو از خودش بپرس و من م گفتم باشه خدافظ

اون شب دیگه نه اون تماس گرفت و نه من ، فرداش وقتی داشت میرفت مغازه زنگ زد، ناراحت بود و گفت: وقتی میدونستی من ناراحت شدم از رفتارت چرا زنگ نزدی؟

گفتم: من کاری نکردم فقط میگفتم سریع تر صحبت کن و خوب دوباره سر همین بحث مون شد اما آخرش حامد هی زنگ زد و عذرخواهی کرد و خواهش و تمنا  ک عصر همدیگه رو ببینیم و من م گفتم نه!

رفتم آرایشگاه و بعد رفتم سمت حامد، وقتی از دم مغازه شون رد شدم جغجغه دم در بود و داشت با موبایل حرف میزد، بعد تماس گرفتم با حامد ، وقتی فهمید اومد متعجب شد و گفت تو ک گفتی نمیای، پس کی کار آرایشگاه ت تموم شد، آخه امروز سفارش داریم برای ساعت 7 باید آماده باشه ، من م همه رو فرستادم و گفتم خودم آماده میکنم..

خوب ب من م برخورد و گوشی رو قطع کردم و دیگه فک کنم صد باری زنگ زد تا  جواب دادم و گفت دارم میام، کجا رفتی!

بالاخره با هزار خواهش و تمنا بهش گفتم کجا هستم و اومد و ی کم بحث کرد و وقتی دید چقد قاطی هستم بازم شروع ب عذرخواهی کرد و من رو برد یه جا ک قبلا بهش گفته بودم از وسایل ش خوشم اومده و واسم خرید کرد و بعد ابمیوه خوردیم وبازم بابت رفتارش و ناراحت کردن من عذرخواهی کرد و من برگشتم خونه!

تا شب همه چی اکی بود، حتی تا فرداش، گهگاهی ازش میپرسیدم خوب لباس عروس م چ شکلی باشه!! و اون میگفت حالا برو ببینیم چی میشه و چی میخواد دکتر بهت بگه.

این حرف شاخک های حس ششمی من رو فعال کرد طوری ک مدام ازش میپرسیدم: تو میدونی میخواد بهم چی بگه؟

و اون هر بار میگفت نههه!! بهم گفته تا سرمه خانوم نیاد و نبینم ش حرفی نمیزنم

از یک شنبه حال من استرسی بود ، شب ش اصن نخوابیدم و بالاخره دوشنبه شد .

قبلا مشاورمون محل کارش در خونه ما بود اما الان از اونجا رفته بود و جای جدید ک باید میرفتم دقیقا پشت مغازه حامد اینا بود.

رفتم پیش مشاورمون و نشستیم ب حرف زدن ( چ غلطا ! ) بیشتر راجع ب این پرسید ک از چ حرکات حامد خوشم نمیاد و من م گفتم برعکس اینکه تو کارش بسیار فرزه تو مسایل شخصی ش خیلی کند ه و اعصاب من خورد میشه، همین طور کمال گرا ست و خوب من دقیقا عکس اونم و ...

در نهایت دکتر بهم گفت: بهتره ک دو ماه با هم نامزد کنید، شما الان باید ی پله از اینی ک هستین بالاتر برید، اگه تو این دو ماه دیدین بر وفق مراد هست همه چی، برید جلوتر...

خوب قاعدتا من می بایست خوشحال می بودم اما نبودم چون حس م اصن خوب نبود.

از اونجا اومدم بیرون و زنگ زدم ب حامد، کارش تموم شد بود و گفت الان میام دنبال ت و کمی بعد پیش م بود.

ب خاطر استرس ها و بی خوابی ها و غذا نخوردن های یکی دو روزه اینقد بیحال بودم ک نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم

حامد پرسید: چ خبر؟

بی رمق و با چشمای نیمه باز گفتم: هیچی گفت نامزد کنید

تعجب رو تو نگاه و صورتش دیدم، هیچی نگفت ، خیلی سعی میکرد خودش رو خوب نگه داره

رفتیم دربند ، چای و قلیون گفتیم برامون بیاره، یه کم حرفای متفرقه زدیم و بعد پرسیدم: خوب حالا تکلیف چیه؟

نصفه نیمه گفت: ما قرارمون این بود هرچی دکتر بگه انجام بدیم دیگه

اما بازم این حرف نتونست من رو خوشحال کنه. چون تردید رو حتی خیلی بیشتر از قبل تو رفتارش میدیدم.

دیگه از هم جدا شدیم و کلی سفارش کرد ک میرم خونه بخوابم و مواظب خودم باشم و یه مقدار خوراکی هم برام اورده بود ک بهم داد. من م تو راه دو سه تا ظرف خریدمخنثی و رفتم خونه.

خوب رسیدم یه اشتباه بزرگ کردم و اونم اینکه ب مامانم ک اصن درباره مشاوره هامون و رفت و امدش مدتها بود چیزی نگفته بودم، خبر دادم ک رفتیم و نتیجه این شده.

کلی خوشحال شد و گفت انشالا ک خوشبخت باشی. راستی پاسپورت هامون هم اومد، بابات رفت گرفت، تا سال 2019 بهمون ویزا دادن.

گفتم: اره خوندم نوشته بودین، ب سلامتی، تا بلیط هم بگیرید دیگه.

اون شب یه حس وحشتناک عجیبی داشتم، اهان این رو هم بگم بیرون ک بودیم هی ب حامد میگفتم تو چیزی میدونی ب من نمیگی و اون میگفت نهه!

آخر شب زنگ زد، بهیچ عنوان صحبت ش مثل همیشه نبود ک من گذاشتم ب پای اینکه حامد اون شب دست تنها بود تو مغازه و فشار کاری بالا بود .

سه شنبه حامد خیلی دیر زنگ زد، طرفای ساعت 2 و من م باهاش تماس نگرفتم تا خودش خبر بگیره.

وقتی زنگ زد تو راه مغازه بود، معمولی صحبت کرد و گفت: شب قبل خوابم نبرد، تا دیر وقت بیدار بودم، حالم خوب نیست و سرم درد میکنه.

اما من دیگه بریده بودم ، ب نظرم یه چیزی بود، شروع کردم ب حرف زدن ک البته دیگه ب دعوا ختم شد ک نتیجه ش این بود ک حامد گفت: نمیدونم چطور دکتره ب تو اون حرف رو زده ، ب من گفته 60 درصد جواب نه و بهتره این کار انجام نشه، من م کاری ک توش نه هست رو نمیکنم!!!!

خیلییییییی حرف زدیم و البته بهتره بگم دعوا، چند ساعت حتی! وقتی ک حرفامون بی نتیجه تموم چون میدونستم مامانم اینا دیگه اون تایم ها میان خونه و من نمیتونم با خیال راحت گریه کنم اماده شدم و رفتم بیرون.

همون موقع خودم زنگ زدم ب حامد و گفتم شماره تلفن دکتره رو بهم بده و دوباره بحثمون شد بهم گفت: داد نزن، درست صحبت کن، دست از این کارهات بردار

من م گفتم: نه بار اول م ه ک داد میزنم نه بار اخرم

گفت: همین زبون درازی هاته ک من ازش میترسم و نتونستم هیچ وقت پا پیش بذارم

گفتم: فدا سرم نذار

خلاصه ک بدتر دعوامون شد و بعد زنگ زدم ب دکتر و بهش گفتم: شما چی گفتین بهش ، این ک میگه جواب شما بهش منفی بوده

گفت: نه خانوم من بهش گفتم با این رویه ای ک تو در پیش گرفتی و کاری نمیکنی 60 درصد منفی ه چون این اقا کاری نمیکنه در این جهت و ...

خلاصه ک ده دقیقه یک ربعی با دکتر حرف زدم و خدافظی کردم و تماس گرفتم با حامد و دوباره یه سری از خجالت هم در اومدیم و قرار شد این بار حامد زنگ بزنه ب دکتره

نمیدونستم کجا برم ک ب فکرم رسید برم کافی شاپ و برای خودم تک و تنها نشستم و همین جوری اشکام میومد .

خودم زنگ زدم ب رویا، براش توضیح دادم ک چی شده و اونم گفت: فدای سرت، بی خیال، نمیخواد ازدواج ب جهنم، ببین واسه همه ما واضح ه حامد چقد تو رو دوست داره، قصد ازدواج هم ک کلا نداره، تو هم از سرت بیرون کن این قضیه رو، همین جوری باهم خوش باشید، نمیتونی ک خودت رو بکشی

دیگه یه کم شوخی کردیم و میگفت: سرمه ازش حامله شو! خنده

گفتم: اررره بعد برم در خونه شون و بگم ماییم ماییم من و نوه تون اومدیم خواستگاریخنده

دو ساعتی اونجا بودم طرفای ساعت 9 شب برگشتم خونه ک حامد تو راه زنگ زد ، این بار همه ش من جیغ جیغ میکردم و اون هیچی نمیگفت ، با دکتره حرف زده بود و معلوم بود حرفای من رو بهش گفته بود.

من خیلی ازش ناراحت بودم و مدام بهش میگفتم: پس تو تمام مدتی ک دو روز زودتر رفته بودی فک میکردی قراره دکتر ب من نه بگه، چرا ب من نگفتی، چطور  دل ت اومد من رو بفرستی و ناراحت کنی

هی بهم میگفت: برو خونه، برو یه چیزی بخور، الان کجایی؟ بیام دنبال ت ؟ تو هیچی نمیخوری لاغر شدی، تو رو خدا ی کم برو بخواب

اما فقط گریه میکردم.

دیگه رسیدم خونه و تا اخر شب هزار بار زنگ زد و هی احوالم رو پرسید و من هر بار میگفتم برای چی زنگ میزنی دیگه؟ رابطه ما تموم شده

این م بگم ک خودم هم اصن قصد تموم کردن نداشتم و تا حامد این خواسته رو قبول نکنه قلبم میومد تو دهنم.

آخر شب تماس گرفت و دوباره باهم بحث مون شد، حامد یکی ب نعل میزد و یکی ب میخ و البته بیشتر نه بود تا اره!

چهارشنبه صبح تو راه مغازه بود ک زنگ زد، اوضاع بدتر شد و دعوامون بیشتر بالا گرفت، حامد میگفت: من با این اخلاق تو نمیتونم!

بهش گفتم: خوب این اخلاق من ک یه روزه رو نشده، تو از قبل ش میگفتی که سرمه تا فلان طور نشی من اصن قصد ازدواج ندارم چرا الکی گفتی بریم دکتر؟!

گفت: من فک میکردم تو اخلاق ت تغییر میکنه، من چند بار رفتم دکتر و تو چند بار رفتی! هی گفتی من نمیخوام برای اخلاق م برم..

گفتم: دقیقا تو ک میدونستی من همین م و ....

خلاصه ک بازم بحث مون بالا گرفت، با این حال حامد از هر فرصتی استفاده میکرد برای اینکه من رو آروم کنه خصوصا وقتی میگفتم پس دیگه برو دنبال زندگی ت..

اون روز عصر دوست مامانم قرار بود بیاد خونه مون، این دوست شون من رو خیلی دوست دارهمژه و خوب باید می موندم ک میومدن ، از اون طرف واقعا دلم دیدار حامد رو میخواست و البته خودش هم گفته بود ک من میام ببینم ت ، از این طرف هم امکان نبودم نبود.

توی همون هاگیر واگیر اوضاع من، حال مامانم بهم خورد و افتاد و بابام موند پیشش و من رفتم شیرینی و دو مدل میوه دیگه ک کم بود خریدم و برگشتم و چایی دم کردم و شربت درست کردم و میوه و شیرینی رو چیدم و حال مامان هم بهتر شده بود و بهش گفتم من میرم بیرون و زود میام.

ب حامد زنگ زدم و گفتم ک باید سریع خونه باشم، نصفه های مسیر همدیگه رو دیدیم و اصرار کرد بریم ی چیزی بخوریم چون می گفت تو قیافه ت رنگ و رو نیست، اما بهش گفتم من رو برسون خونه و تو راه هم باهم صحبت میکنیم.

نزدیکای خونه بودیم ک مامانم زنگ زدو گفت کجایی اینها اومدن.

گفتم : دارم میام، یه کم دیگه خونه م.

بعد ک رسیدیم و حامد ایستاد ک برم گفتم: خوب تکلیف رو روشن کن، هدف ت چیه

گفت: سرمه تو الان حال ت خوب نیست، مهمون هم داری، برو خونه بعدا راجع بهش حرف میزنیم

گفتم: ای بابا همه ش همین طوری خودت ک در باره این موضوع سکوتی اگه من حرف بزنم هم ک میپیچونی، خوب قصد ازدواج نداری برو

و کم کم دعوامون شد، اونم گفت من نمیتونم با این اخلاق های تو کنار بیام، برای هزارمین بار گفت تو آدم رو خورد میکنی، من واسه خودم کسی هستم و همه از من حساب میبرن و بابام هم نمیتونه یکی از این کارها و حرفا رو ب من بزنه فقط تویی ک باهام اینجوری هستی، نه من دیگه طاقت ش رو ندارم.

گفتم: پس قصد ازدواج نداری؟

گفت: نهه

گفتم: باشه پس دیگه برو ب سلامت، خدافظ

و بدون اینکه نگاهش کنم از ماشین پیاده شدم ، اونم پاش رو گذاشت رو گاز و با صدا رفت، جوری ک فک کردم هرگز پشت سر ش رو هم نگاه نمیکنه، اما همین ک اومدم این ور خیابون زنگ زد!!!

جواب دادم صداش بغض داشت، هی میگفت من م  دوست داشتم! تو زنم باشی، ب کارهات نگاه کن، ببین با من چ کرد ی

گفتم: باشه عزیزم تو درست میگی، من بدم، ب سلامت ، تو این 6 سال هم برای من هر روز ش روز خوب بوده، من یه ذره هم خاطره بد از تو توی ذهنم ندارم

حالا اینقد حرف زد و زد و زد ک گفتم: حامد من باید برم خونه، اینها منتظرن، بذار برم بعد بهت زنگ میزنم

مطمئن م این حرف رو زدم خوشحال شد، بازم میگم خودم هم میخواستم و میخوام ک باهاش ادامه بدم، ینی یه ثانیه هم ب نبودش نمیتونم فک کنم اونم اون جوری ک خودم بهش بگم برو

دیگه اومدم خونه و اینقد جیغ جیغ کردن مهمونهاممون ک چقد لاغر شدی و چ عالی شدی و تو رو خدا رژیم ت چیه و دکترت کیه و چی میکردی و ورزش داشتی و چطور پوستت شل نشده و چطور ترک ور نداشتی :دی و ....

حال روحی م ولی افتضاح بود و میومدم تو اتاق ب بهانه های مختلف و اشک هام رو پاک میکردم و دوباره میرفتم پیششون.

بعد از رفتن شون جمع و جور کردم و ظرفها رو شستم و بعد زنگ زدم ب حامد، خیییلی خوب باهام حرف زد، هی میگفت چی برات بفرستم بخوری، تو رو خدا ب چی میل داری، پاستا پرخامه بفرستم ؟ برگر چطور؟ و...

بهم گفت : سرمه نمیدونم چی کار کنم، من ازت هم نمیتونم جدا بشم، تو راه برگشت من م بغض کردم، من م گریه کردم، من م داغونم و..

و خوب تمام مدت من گریه میکردم، ی وقتایی هق هق .... برای چی نباید میدونست من تو چ حالی م ..

آخر شب اون شب بود فک کنم ک بهم گفت اجازه بده من ب خواهرم بگم ی قرار با هم بذاریم اما اینم خیلی نصفه نیمه گفت

پنج شنبه صبح بهتر بودم، بعد مدتها با اشتها غذا خوردم ، اونقد ک ب سرعت اون مقداری رو ک تو اون چند روز کم کرده بودم برگردوندم.نیشخند

با خودم یه تصمیم گرفته بودم، ب خاطر همون کلی ب خودم رسیدم، برای حامد چلو و قورمه کشیدم، یه لباس خیلی خوب پوشیدم برعکس همیشه آرایش کامل کردم و وقتی حامد زنگ زد و گفت داره میاد سمت م، قبل از اینکه برسه از خونه زدم بیرون و یه دسته گل زیبا با رزهای سفید خریدم و منتظرش موندم.

همدیگه رو دیدیم و ازم پرسید کجا بریم ک یه سفره خونه رو بهش گفتم. قبل ش اما رفت سمت دکتر ک من ب زور ازش خواستم اون روز رو بی خیال دکتر رفتن من بشه...

آخه صبح اون روز یه موردی واسه من پیش اومده بود ک زنگ زدم و بهش گفتم، حامد بیشتر از من ناراحت بود و میگفت حتما بریم دکتر تا برات ی آزمایش بنویسه اما من میگفتم همه ش مال اعصاب ه ..

دم سفره خونه پارک کرد و داشت غذا میخورد ک با یکی از بساط فروش ها ک پشت ماشین بساط ش رو اومد پهن کرد دعواش شد. همون موقع هم گشت ارشاد پیداش شد و یه دختره رو ک داشت رد میشد میخواست ارشاد کنه!! ینی یه شیر تو شیری شده بود، نمیتونستم از ماشین پیاده بشم با اون تیپ و قیافه جلو گشت ارشاد، از اون ور حامد ب شدت بهم ریخته بود و الکی دعوا میکرد و شاید حق باهاش بود اما اون بساطی ه واقعا دیگه چیزی نمیگفت و حامد گیر داده بود بهش ، خلاصه ک دیگه غذا نخورد و رفتیم سفره خونه و ی شیرنارگیل سفارش دادم و نشستیم ب حرف زدن

بهش گفتم: حامد من امروز تصمیم دارم تکلیف رو روشن کنم، ببین با گل اومدم، بدون گریه و ب خودم هم رسیدم، هرچی هم تو بگی قبول دارم

حامد دوباره همون حرفا رو زد ، آهان این رو یادم رفت بگم ک از همون روز سه شنبه ک با مشاورمون حرف زد میگفت بیا نامزد بکنیم اما اگه یه چیزی شد بهم خورد چی؟!! و من م گفته بودم برای من مسخره ست حرف تو، بعد شش سال وقتی نامزد میکنم واسه چی باید ب این موضوع فکر کنم، من خودم رو مضحکه این و اون نمیکنم نامزد کنم ک ممکن باشه بهم بخوره...

تو حرفای اون روزش دوباره گفت: اگه تو حاضر باشی نامزد کنیم ک ببینیم بهم نزدیک بشیم چطوریه، فقط خانواده هامون در جریان باشن

گفتم: تو میتونی ب بابای من بگی اومدم با دخترتون نامزد کنم ببینیم با هم می سازیم یا نه، نمیگه پ شما از هم شناخت ندارین مگه؟ اصن خود من هم این حرف واسم غیرقابل قبوله، نه اگه حرف ت اینه ک نمیتونم قبول کنم

حامد هم گفت من نمیتونم با اخلاق تو ریسک کنم، فردا ب من میگی تو ک میدونستی من اینجوریم، من م ک ب تو نگفته بودم عوض میشم ناراحت میشی بیخود کردی ازدواج کردی باهام

گفتم: آره خوب همه این ها هست، خوب فکرات رو بکن

قبلا این حرف رو بهش زده بودم و دوباره هم از لج م گفتم ک: اونم بابای من، اوه اوه بابام عمرا تو رو قبول کنه

وای این رو ک بازم شنید اینقد لجش گرفته بود، بعد از کمی پرسید: مگه من چمه ک بابات قبولم نمیکنهخنده

تو دلم گفتم چرا همه ش تو من رو بسوزونی، من ک نمیتونم از خودم مایه بذارم اما بابام رو ک میتونمنیشخند

بعد یه آن تصور کردم حامد اگههه یه روز بیاد خونه مون، برعکس همه حرفای من بابام میاد بغلش میکنه و بهش میگه واای پسرررم سلاام خوبی؟! کجایی تو، 6 سال ه منتظرم  بیای و دست این دختر رو بگیری ، پیژامه بیارم بپوشی راحت باشی قهقهه

دیگه من افتاده بودم رو دور خنده ، حالا نخند و کی بخند، حامد متعجب نگاهم میکرد و میگفت: خدا رو شکر، خدا رو شکر بالاخره تو دوباره داری میخندی

بعدش از اونجا رفتیم حامد برای پرسنل تی شرت بخره ک نداشت و دیگه من رو رسوند و رفت ک تا برسه مغازه هم زنگ زد و باهم حرف زدیم.

اخر شب هم ک داشت میرفت زنگ زد، تا نزدیکای صبح باهم حرف زدیم، معلوم بود دوست داره من صحبت کنم، هی ازم سوال و جواب میپرسید، من بهش گفتم تو بدبین ی، میتونی دست خدا بسپاری این موضوع رو

گفت: من م همین کار رو کرد

گفتم: نه مثال تو مثال اون آدمی ک نشسته تو خونه و میگه چرا برکت نمیفرستی خدا، خوب یه حرکت باید ازش سر بزنه ... آخه تو چیو سپردی دست خدا، تو ک کاری نمیکنی و قدمی برنمیداری

یکی از دوستای گلم بهم گفته بود ب حامد بگو فک میکنی زندگی چ چیزی خارج از این رابطه ای ک الان شما باهم دارید؟ غیر از اینه ک الان حامد تمام وقت تفریح ش برای توه؟ و من همین رو بهش گفتم خیلی خوشش اومد و گفت چ حرف قشنگی زده دوستت، راست میگه تا حالا اینجوری بهش فک نکرده بودم

خلاصه ک خیلی حرف زدیم، من هرچی فکر میکردم رو با صداقت و بدون ذره ای اغراق بهش گفتم و دیگه خوابیدیم.

جمعه صبح هم باهام تماس گرفت داشت میرفت مغازه ، خواب بودم و گفت بگیر بخواب هر وقت بیدار شدی زنگ بزن ، من م از خدا خواسته زود قطع کردم و خوابیدم.

وقتی بیدار شدم و زنگ زدم گفت دارم گریل رو تمیز میکنم و خودش بعدش تماس گرفت بازم با هم خوب و صمیمی صحبت کردیم، بهم گفت میخوام ب خواهرم بگم با هم بریم بیرون!! تعجب ب نظرت بگم؟

گفتم: آره خوبه، چرا ک نه

گفت: نمیدونم عکس العمل ش چیه، البته میدونم ک بد نیست، چون قبلا  بهم گفته بود من ک مثل مامان و بابا نیستم ک بگم نباید دوست بود، بیا این دختر رو باهام اشنا کن اما خوب از اون طرف هم کلا مخالف ازدواج ه، همه ش میگه بیکاری زن بگیری، الان دغدغه نداریتعجب

گفتم: دقیقا همین حرفاست ک تو رو ترسونده، چون همیشه شنیدی ک ادم برای چی باید ازدواج کنه

گفت: آره خوب اینم مهمه

ولی اینقد برام عجیب بود، درسته من برادر ندارم اما دیدم خواهرها چقد ذوق دارن برای سر و سامون گرفتن برادرهاشون !! چمیدونم اینم شانس من ه :(

عصر زنگ زد و گفت: میخواستم بیام اما باید یه سفارش اماده کنم، فک نکنم برسم

گفتم: باشه اشکال نداره، من م میرم برای دیدار با جغجغه خرید کنم

گفت: وای سرمهه نرو، تو اینهمه لباس عالی داری، یکی شون رو بپوش

گفتم: نههه، لباس برای قرار اول ندارمزبان

ب مامانم گفتم ، بماند ک اول ش فک کرد میخوام برم پارک و ورزش کنم و وقتی رفتیم بیرون تازه فهمید برای خرید بهش گفتم بیادنیشخند

دم رفتن مون حامد زنگ زد و گفت: سرمه با خواهرم سر مسایل کاری دعوام شد، قرار بود بیاد پایین نمیاد دیگه، گفتم بهت بگم جریان ما این طور ی شد

گفتم: ای باباااا، خوب اشکال نداره ، حالا من بیرون م رو میرم و خریدم رو میکنم تا ببینیم چی بشه

دیگه با مامان رفتیم و من یه شال خوشگل و یه کفش خریدیم، مانتوم رو از قبل انتخاب کرده بودم تو خونه ک چی میخوام بپوشم، و شلوار هم میخواستم ک دیگه گفتم فردا میام میخرم.

برگشتم خونه و ی کم باحامد حرف زدم و آخر شب هم دوباره باهم صحبت کردیم و حرف بحث با خواهرش شد گفتم: این ک عادیه، شما ک همه ش باهم دعوا دارید

بهش برخورد و گفت: الکی رو ما عیب نذار، ما سر مورد کاری باهم دعوا داریم

گفتم: خوب بهرحال ، حالا سر هرچی، کلا جر و بحث با هم زیاد دارید...

بعد پرسید دوباره حال ت همون طور شد یا نه؟ ک وقتی گفتم آره،

کلی نق زد و گفت من فردا صبح میام دنبال ت بریم دکتر، تو چرا اینقد نسبت ب سلامتی ت سهل انگاری ، من اعصابم از این موضوع هم خورد میشه

گفتم: فردا باید برم دندون پزشکی، حالا ببینیم بعدش چی میشه، شاید دیگه اتفاقی برام نیوفتاد و خوب شدم

شنبه صبح بیدار شدم و رفتم دندون پزشکی و بعدش رفتم ی شلوار خوشکل خریدم و بعدش هم رفتم اپی ، با حامد هم دو سه باری حرف زدم و رفته بود مغازه و دیگه رسیدم خونه ی کم باهم حرف زدیم.

بالاخره بلیط بابام هم اکی شده بود و واسه سه شنبه شده بود و رفته بودن بلیط رو بگیرن.

عصر آماده شدم و رفتم سمت حامد، گفته بود بیمه ماشین روز قبل تموم شده و یادش رفته ک بیمه کنه و تازه امروز بیمه کرده و در نتیجه تا 12 شب بدون بیمه ست، بهش گفتم صبح هم پس اشتباه کردی با ماشین اومدی، اما الان دیگه نیار، با تاکسی میریم با این حال وقتی اومد با ماشین اومد و تا برگرده مغازه من کلی استرس داشتم مبادا خدایی نکرده یه چیزی بشه ک خدا رو شکر بخیر گذشت.

تو راه حامد رفت ی ماست موسیر محلی عالی خرید و رفتیم دربند چای و قلیون و هندونه برامون اوردن و چیپس هم خواستیم ک گفت تموم شده ، نهار خورده بودم اما تو جوجه کبابی ک آورده بود سهیم شدمنیشخند

حامد بهم گفت: ب خواهرم میگی ک فال میگیری؟!

گفتم: نه دلیلی نداره

گفت: خوب چرا؟! بهشون بگو!!!!!!!!!!!!

گفتم: نههه دلم نمیخواد، بعدا میفهمن، اما الان نه

گفت:برای چی؟

گفتم: برای اینکه قطعا ذهنیت خوبی پیدا نمیکنن

خلاصه ک اینقد لجم گرفت از حرفش!

بعدش هم من رو تا ی جایی رسوند ک هرچی بهش گفتم حالا ک ماشین بیمه نداره بی خیال، قبول نکرد .

دیگه برگشتم خونه ، رویا چند باری باهام تماس گرفته بودم، خودم بهش زنگ زدم ک برام نوشت مشاوره هستیم، میدونستم جلسه آخر مشاوره شونه و قراره نظر نهایی ش رو بگه

بعد ک بهم زنگ زد گریه میکرد و گفت همه چی تموم شد، دکتر گفته 7 ماه از هم دور باشین و بی خبر از هم تا همه کارهاش رو بکنه اما بهم گفت اگه تو این مدت مورد خوبی هم داشتی ازدواج کن

گفتم: میدونم خیلی سخته اما خوب تو هم ک اهل ازدواج نیستی...

یهو گفت: برای چی ازدواج نکنم، منتظر چی بمونم؟ تعجب

گفتم: خوب اگه میتونی ازدواج بکن، اصن عاقلانه ش همینه، من فک کردم سختته

تا آخر شب چند بار زنگ زد و گفت دکتر چقد از عمو تعریف کرده و گفته چ اندازه دوست داره اما باید تو نباشی تا کارهاش رو بکنه وگرنه هرکاری میکنه همه میگن رویا کرد

گفتم: ینی ب خاطر حرف مردم شما از خوشبختی تون بگذرید؟

بعد هم مادر و خواهر عمو زنگ زدن بهش و گریه و زاری ک ما رو ببخش و ب مامانت بگو حلالمون کنه و ...

من م اینقد لجم گرفت، گفتم : بهشون بگو باید قبل از اینکه میومدن خواستگاری فکراشون رو میکردن نه الان بعد هفت هشت ماه

آخر شب هم با حامد صحبت کردم و گفت: تصمیم گرفتم مثبت فک کنم!! و با هم حرف زدیم

گفتم: حااامد هوس برگر کردم، ولی میدونم با یه برگر سیر نمیشم

هر وقت خیلی گرسنه م میگم میتونم یه گاو درسته رو الان بخورم :دی

گفت: ینی در حدی ک ی گاو درسته رو بخوری؟!

گفتم: آره دقیقا

گفت: خوب برات دوبل برگر میارم، با پنیر؟

گفتم: ارههه

گفت: با قارچ؟

گفتم: ارهههه

گفت: با ژامبون؟

گفتم: آرهههههههگریه تازه دلم کیک بی بی هم میخوادگریه

گفت: چشم فردا هر دو تاش  رو چشمم

دیگه رسید خونه و خدافظی کردیم.

یک شنبه صبح بیدار شدم. و حامد دیرتر از معمول زنگ زد، داشت میرفت برای مغازه خرید کنه و گفت: میخوام امروز ب خواهرم بگم

خیلی حرف ش رو جدی نگرفتم اینقد ک تو این موضوع من بالا و پایین ازش شنیدم.

وقتی رسید مغازه گفت پس برنامه امروز برگر ه دیگه؟

گفتم: آخ جووون، آرره

تازه خونه مون هم نهار خوردم و رفتمنیشخند کمی منتظر موندم تا اومد.

وقتی سوار شدم گفت: خواهرم اومده بود اینجا، وقتی داشت میرفت بهش گفتم کی وقت داری، گفت واسه حساب کتاب؟ گفتم ن واسه دیدن سرمه، گفت واااوووو سرمهه، چ عجب، اره، برای سه شنبه یا چهارشنبه، بهت میگم آخه شوهر و پسرش میخوان برن استخر گفت سه چهار ساعت خیالم راحت باشه ک نیستن

گفتم: باشه ، مرسی فقط یه روز قبل ش حتما ب من خبر بدی

گفت: آره امروز هم میشد اما گفتم تو خبر نداری

گفتم: نه بابا امروز ک نه..

بعد پرسید: کجا بریم؟

گفتم: پارک

رفتیم تو پارک و اینقد تا بساطمون رو پهن میکردیم گربه میومد آخر رفتیم لب استخرش نشستیم!!

یکی رو باز کردم و عکس م رو ک گرفتم حامد گفت: این برگر ساده ست، ویژه هه اون یکی و من م اون برگر رو تا آخر با نوشابه کامل خوردم.

ای چسبید، آی چسبید ولی جای هیشکی خالی نبودشیطان

بعد رفتیم سوار ماشین شدیم و دیدم حامد سمت مغازه نمیره، گفتم: کجا؟

گفت: مگه کیک نمیخواستی؟

گفتم: نه تو رو خدا جا ندارم، بذار برای یه روز دیگه

گفت: نه بوی کیک ک بهت بخوره دل ت میخوادخنثی

خلاصه ک رفتیم یه کیک صبحانه و چند تا دونه شیرینی تو بشقاب گرفتیم، کیک رو ک من آوردم خونه و اون شیرینی ها رو هم تقریبا حامد خورد، چون من تقریبا داشتم خفه میشدم بس ک خورده بودم

دیگه حامد تا ی جایی رسوندم و بعد رفت برای ریختن برنامه روی گوشی ای ک خواهرش برای تولد بهش داده بود و ازش استفاده نکرده بود.

تو راه خونه ی کم وسایل قنادی خریدم و بعد ب رویا زنگ زدم خیلی ناراحت بود و بیشتر گریه میکرد،گفت خود سعید از صبح هی زنگ میزنه ، خواهرش هم دوبار زنگ زده و گفته حالم بده و من م دوباره حرفام رو تکرار کردم و گفتم: بهشون بگو والا تنها کسی ک مثبت کامل بود و هیچ شرطی نداشت و با همه چی راه میومد من بودم..

عمو م خونه مون بود و اومده بود با بابام خدافظی کنه، چون فرداش عازم شمال بودن و با خودش یه جعبه بزرگ شیرینی آورده بود ک مامانم نصف ش رو توی یه ظرف یه بار مصرف گذاشت و داد ک ببره و گفت ما واقعا نمیخوریم، من هم ک با خودم کیک آورده بودم دیگه واقعا نباید اینهمه شیرینی تو خونه مون باشه وگرنه ما میخوریم بدون کنترل!

حامد کارش تا 9 اینا زمان برد و هی یکی یکی ب تلگرام و وایبر و واتس آپ می پیوست و من براش پیام تبریک میفرستادم :دی

من پوست م جوش ی نیست، فقط گاهی دم پریودی م ی جوش بزنم، اما دقیقا در روزهایی ک باید پوست م مثل همیشه یا حتی بهتر باشه، دو تا جوش مجلسی یکی روی بینی یکی روی پیشونی زده بودم.گریه

عجب رسمی ه، رسم زمونه...گریه

برای همین شب اول خیار رنده کردم و گذاشتم رو پوستم، بعد سس مایونز زدم، اخ پوستم سوخت، وای پوستم سوخت و قرمززز، اصن گر گرفتم نگران برای همین فوری شستم و ماست زدم، خلاصه ک شیر تو شیری بودخنده

آخر شب هم با هم صحبت کردیم، بهم گفت: سرمه تو خوشحال نشدی از اینکه من گوشی م رو اکی کردم

گفتم: واا ب من چ ، چطور فهمیدی خوشحال نشدم باید واست میرقصیدم؟!

گفت: نه از صدات!

گفتم: ببخشید دیگه صدام هیجانی نبود واسه یه گوشی

گفت: نمیدونم ولی لحن ت بیشتر ناراحت کننده بود.

دیگه درباره قاب و اینایی ک خریده بود و اینکه ترجیح داده ی چیز زشت تر اما محکم تر رو انتخاب کنه حرف زدیم.

بعد هم رسید خونه و گفت کارام رو میکنم و میام تو نت یه کم باهم حرف بزنیمنیشخند

و بعدش ی کم وایبری و واتس آپی حرف زدیممژه و خوابیدیم.

صبح دوشنبه مامان م زنگ زد و گفت: خونه ای مهری میخواد بیاد، اگه رسید کمک ش کن ، ما هم داریم میایم، ترافیک وحشتناکه

دیگه من م بلند شدم و دوش گرفتم و کارها رو یه کم راست و ریست کردم ک خود مامانم اینا اول رسیدن، بعد عمه فرشته م اومد و گفت وای نمیدونید چ خبره بیرون، چقد تو ترافیکم و بعدش عمه مهری م اومد و همین حرف رو زد .

من م زنگ زدم ب کبابی و کباب سفارش دادم، مامانم هم چلو گذاشت و بقیه کارها رو کرد.

عصر رفتم سمت حامد، قبل ش هم براش کباب کشیدم و سه برش هم از کیک روز قبل تو نایلون گذاشتم و رفتم.

قرار بود اول بره سمت موبایلی ، چون قابی ک گرفته بود رو دوست نداشت، من م ک دیدم خوشم نیومد.

راست ش سر یه موضوعی یه کم بحث مون شد و من دلم شکست، دیگه کلی باهام حرف زد و بعد لوبیا پلو ش رو در اورد ک بخوریم اما بهش گفتم من کباب واست اوردم و اون رو گذاشت کنار و غذای من رو خورد.

قاب گوشی ش رو هم عوض کرد و بعد من رو رسوند تا قسمتی از راه و خودش رفت مغازه.

تو راه برگشت کلی باهام حرف زدیم ، دیگه وقتی من رسیدم مامانم اینا همه کارهاشون رو کرده بودن و فقط یه چند تا چیز ک باید از تو یخچال در میوردن و توی ساک دستی بابام بذارن، از چمدون بستن مامانم اینا نمیگم فقط دیوونه کننده ست!

بعد عمه م بهم گفت: چقد زشت شدی، کاووس هم ک دیروز از اینجا اومده بود گفت چرا سرمه با خودش این کار رو کرده..

بابام هم هی نچ نچ میکرد ک ینی آره!ابرو

ساعت 10 تاکسی فرودگاه اومد، خیلیی تو شهر ترافیک بود، البته پرواز ساعت 3 بود و ما وقت زیاد داشتیم، بیشتر از یک ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم.آخ

بالاخره رسیدیم، مامانم با اینکه مسافر نبود اما با ویزای پاس ش ب عنوان مسافر با بابام رفت سالن دوم و چون خدا رو شکر ما زود رفته بودیم، خیلی خلوت بود و هیچ کس بجز مامانم اینا نبود، و انگار نفر اول بودن و وقتی گیت باز شده فورا چمدون ها رو دادن و یکی رو هم ک باید پک میکردن انجام داده بودن و تو کافی شاپ ش نشسته بودن، من م برای خودم مشغول مردم شناسی بودم، ماشالا سوژه هم کم نبود نیشخند

دیگه کم کم فرودگاه اینقد شلوغ شد ک حد نداشت، همون ورودی مسافرهاش پیچ در پیچ شده بود، بعد بابام اومد و از هم خدافظی کردیم و هی میگفت از این لاغر تر نکن یول

ساعت از دو گذشته بود ک مامانم برگشت و بابام رو کامل رد کرده بود. ما هم سوار ماشین شدیم ک حامد زنگ زد و تازه داشت میرفت خونه، کل مسیر رو باهام صحبت کرد تا خیال ش راحت ک شد رسیدیم خونه و گفتم الان دیگه همه چی اکی ه، فک کنم فقط تونست یه خدافظی بگه و بیهوش شد.

آهان فقط بهم گفت: سرمه از خواهرم خبری نشد

گفتم: باشه مهم نیست

گفت: ولی حتما میگه واسه پس فرداها!! چون فردا تعطیل بوده، حتما واسه این نگفته

من ک تو دلم گفتم عمرا فرداش هم خبری از خواهرت بشه زبان

من 4 این طورا خوابیدم اما مامانم یک ساعت بعد من خوابید و 8 صبح دیدم داره برای عمه م صبحانه اماده میکنه!!

عمه م هم تمام کمدهام رو ریخته بود بیرون ب بهانه اینکه چقد شلوغه اینجا و میخوام مرتب ش کنمسبز

وقتی بیدار شدم دیدم جای همهه چی رو عوض کرده ، و بی سلیقه ترین حالت ممکن چیدهسبز مامانم گفت: بی خیال، بذار این چند روز بگذره، هرچی هم ک گفت جواب ش رو نده

دیگه از متلک هایی ک ب ما، مخصوصا ب مامانم می ندازه فاکتور میگیرم.

دوش گرفتم و بعدش حامد زنگ زد و گفت داره میاد سمتم نهار بریم بیرون. من م آماده شدم و رفتیم سمت درکههورا

خیلی شلوغ بود و توی یکی از پارکینگ ها پارک کردیم و رفتیم تو یکی از سفره خونه ها، برای خودم جوجه با استخون و واسه حامد سلطانی سفارش دادم با یه چلو

تا غذامون رو بیارن حامد هی بازی های مختلف گوشی ش ک دو نفره بودن رو میورد و باهم بازی میکردیم اما من حواسم ب تخت های مجاور هم بود، خصوصا یکی از تخت ها سه تا دختر بودن همه حرفاشون راجع ب س ک س بود!! بعد یه دختره بود هی میگفت توپ تو زمین من بود، یه سال و نیم توپ تو زمین من بود، دیشب توپ تو زمین من بودیول

نهار رو ک اوردن حامد گفت گوشت کبابش بو میده

گفتم: ای بابا ، نخور اون رو، بده ب من ، تو جوج بزننیشخند

اتفاقا خیلی هم لذیذ بود و سلطانی خوبی رو از دست دادزبان بعد قلیون انگور گفتم بیاره و کلی با حامد حرف زدیم و خندیدیم و کلا خدا رو شکر روز خوبی بود.

خواهرش هم زنگ زد اما هییچی راجع ب فردا و قرار و اینها نگفت و فقط یه کار داشتزبان

بعدش حامد من رو رسوند و خودش رفت مغازه، یه کم هم تو راه بمقدار زیاد آهنگ دختر حمید طالب زاده رو گوش دادیم، اونجاش ک میگه گلابتونه دختر، من همه ش فک میکنم میگه غلامتون دخترخنثیقهقهه

وقتی رسیدم خونه ی چایی خوردم و رقصیدم و خلاصه حال کردم، فقط عمه م هی این وسط گاهی اوقات بادش خالی میشد و فیس فیس میکرد!

از اونجایی ک دوباره افتادم رو دور خوردن، شام هم خوردم و بعد یه کم تی وی دیدم و با رویا حرف زدم ک گفت عمو فردا با دکتر جلسه داره و میخواد بره بهش بگه من نمیونم چیزی ک شما گفتید رو قبول کنم، آیا راه دیگه ای بجز جدایی داری یا نه!

بعد هم از مهشید گفت و اینکه قصد داره موقعیت ش رو جور کنه تا همه حرفاش رو بهش بزنه و حسابی بشورتش و بذارتش کنار.

آخر شب هم مثل همیشه حامد تماس گرفت و گفت: سرمه متاسفانه خبری نشد ( میدونستم خواهرش رو میگه!! )

خواستم بگم ینی نمیتونستی خودت ازش بپرسی؟! اما گفتم بیخیال، برای چی خون خودم  رو کثیف کنم والا

اینقد لجم گرفت ک تازه بهم گفت حالا ببینیم فردا چی میشه! ینی انتظار داره ک فردا ب من بگه بیا و من برم و خو البته ک اگه یه درصد مثل حامد خوش خیال باشم و خواهره فردا رو اکی کنه و حامد بهم بگه ، من میرم.بامن حرف نزن

دیگه تا برسه خونه حرف زدیم و خندیدیم و همزمان هم تیم قهرمانی تیم محبوب م بارسلونا رو م

/ 0 نظر / 52 بازدید