سوپرایز در سالگرد !!! ( دل نوشت 489 )

جواب حامد رو تا دادم گفت: سلام چهار آذرتون مبارکنیشخند

یه کم خندیدیم و بعد هم برنامه عصر رو دوباره باهاش چک کردم ک مبادا یادش بره!!ابرو

فقط از خیلی قبل از یه آتلیه هم نوبت گرفته بودم چون تصورم بود ک ظهر میریم بیرون و خوب دیگه حالا ک حامد عصر رو میومد بیرون قطعا دیگه آتلیه مالیده میشد.چشم

حالا نه خیلی اون عکس قبلی هامون رو رفتیم گرفتیم.نیشخند

طبق تصوراتم حامد باید طرفای ساعت 5 اینا ب من میرسید و تا میرفتیم برج میلاد و بچه ها میومدن زمان داشتیم ک یه غذایی بخوره، واسه همین فورا دست ب کار پختن ماکارونی شدم و نمیدونم چرا اندازه یه شهر ماکارونی درست کردم.گریه

بدبختی اینجا بود ک من خودم ک نمیخوردم ، بابام هم زیاد اهل ماکارونی نیست و خوب همه ش رو دستم باد میکرد.گریه

بعدش رفتم دوش گرفتم و زنگ زدم ب بهناز و پرسیدم ک هست برم پیشش موهام رو سشوار کنه ک گفت اره بیا!

هوا هم سرد بود و از شانس تخ،می ما!زبان بارون میومد اون روز شدیدآخ

با موهای خیس پریدم بیرون و رفتم آرایشگاه، خدا رو شکر کسی نبود و البته ک تا من نشستم دو نفر اومدن و خدا رو شکر من معطل نشدم.

بعدش خواستم برم حساب کنم ک یهو ب فکرم رسید ناخن هام رو هم بدم واسم لاک ساده بنفش بزنن تا دیگه کاملا ست بشم.مژه

فقط اول حساب کردم و بعد هم پالتو و شالم رو پوشیدم ک دیگه میخواد ناخن هام رو لاک بزنه نخوام بعدش کاری کنم.

موقعی ک دختره داشت واسم لاکم رو پاک میکرد هی میگفت: وای چقد طرح ت قشنگ ـه و همه دوستاش هم ک اونجا بودن و ناخن هام رو میدیدن بهش میگفتن میتونی واسه ما هم از این طرح بزنی!!

خدایی کار مهسا و بچه هاش حرف نداره، حتی همین ناخن کار ـه اولش فک کرد ک برچسب زدم!!!

تو همون حین ک کار میکردن چند تا از خانومایی ک تو آرایشگاه کار میکردن دور میزش نشسته بودن و از قوانینی ک واسشون گذاشته بودن میگفتن و حرص میخوردن!

چون رییس اونجا بهشون گفته بود باید 13 روز عید رو بیان سرکار! و البته تا 29 هم سرکار باشن و اینا متفق القول میگفتن ک امکان نداره عید رو بیایم.

دیگه از اونجا ک اومدم بیرون زنگ زدم ب رویا ، تا گوشی ـش رو جواب داد گفت: گل خریدی؟

گفتم: نه..

گفت: وای چرااا؟؟؟؟

گفتم: یه لحظه اجازه بده،منتظر واسه همین باهات تماس گرفتم، الان بیرون ـم، میخوام ببینم اگه حتما میخوای برم بخرم..

گفت: ارررههه، حتما بخر، دستت درد نکنه.

گفتم: فقط رویا زنگ بزن ب آژانس و بگو واسه ساعت 6 برات یه ماشین بفرستن، چون احتمالا همون موقع بخوای زنگ بزنی میگه نداریم!!

بعد رفتم گل فروشی و تا وارد شدم مامانم تماس گرفت!!!! خیلی معمولی انگار نه انگار ک یه هفته ست باهم حرف نزدیم ، با هم صحبت کردیم.

پرسید: کجایی؟

من م راستش رو گفتم و همین طور دلیل گل خریدنم رو.. همچین دختر راستگویی ـم منعینک

مامانم گفت: باز تو خرج گذاشتی رو دست این پسرهخنثی

گفتم: مامانم ولم کن تو رو خدا، سالی یه بار میخوایم دور هم جمع بشیم هی فک کنیم ، کار دیگه ای ک نداری ، همه ش ایراد بگیر.. اههههه

دیگه مامانم چیزی نگفت و خودم هم گفتم بذار گلها رو انتخاب کنم و بعد باهات تماس میگیرم.

6 شاخه گل رز برداشتم ، با یه دسته کوچیک آماده گل نرگس برای خودم ، تا داشت واسم زشت زشت تزیین ـش میکردزبان رفتم حساب کردم و تازه ب کارگره هم ک اون دسته گل ایکبیری رو بهم داد انعام هم دادم.ساکت

بارون تند شد بود و ترافیک وحشتناک بود و سریع ب سمت خونه رفتم. بابام هم ک از صبح ـش خونه نبود و من با خیال راحت همه کارام رو انجام داده بودم و تا اون زمان هم برنگشته بود.از خود راضی

اولین کاری ک کردم یه ظرف پر ماکارونی کشیدم و یه ظرف کوچیک هم ماست و با قاشق و چنگال گذاشتم توی نایلون.

بعد هم رفتم سراغ خوشگلاسیون ، چون ب حامد گفته بودم بنفش بپوشه و خودم هم شال و پیرهن زیر پالتوم بنفش بود، آرایش م هم بنفش انتخاب کردم.مژه

یه میکاپ باحال!!! کردم و کامل آماده شدم و ساعت نزدیک 5 بود ک زنگ زدم ب حامد ک گفت: من یه کم دیگه میام.

گفتم: حامد دیر میشه ها، بیرون ترافیک وحشتناک ـه!

گفت: نه تا 5.5 به تو میرسه، تا 6.5 هم برج میلادیم دیگه.

با اینکه مطمئن بودم ک طبق برنامه ریزی حامد پیش نخواهیم رفت، گفتم باشه !

خودم هم نشستم ب تماشای تی وی..

5.5 اینا بود و هنوز از حامد خبری نبود منتظر ک رویا تماس گرفت و گفت: سرررمه یه چیزی بگم؟

فک کردم میخواد بگه نمیام، گفتم: بگو!!

گفت: من شاید دیرتر برسم چون هنوز کلی بچه مونده ک مامانشون هی زنگ میزنن و میگن ما تو ترافیک گیر کردیم

گفتم: باشه اشکال نداره، من م هنوز تو خونه م و حامد نیومده.

بعد رویا گفت: راستی ب آژانس زنگ زدم و گفتم یک ربع ب شش واسم ماشین بفرستن، گفتم تو برج میلاد یه سخنرانی دارم کلی آدم منتظرم هستن، لطفا دیر نفرستید.قهقهه

بعد از خدافظی این بار سمیه تماس گرفت و گفت: کجایی؟ من یه کم دیگه با مصطفی قرار دارم ک بیایم.

گفتم: باشه حامد هم تو راهه!! ماهم میرسیم.

دیگه زنگ زدم با توپ پر ب حامد و گفتم: پس کجایی؟عصبانی

گفت: دارم میام اما ترافیک ـه ولی میرسم!

گفتم: پس من میام سر اتوبان ک تو نخوای تا اینجا بیای، چون وحشتناک ترافیکه.

گفت: نه من دم خونه تون میام دنبالت.تعجب

خواستم بگم من تو حالت عادی ـش اکثر مواقع سرخیابونمون سوار و پیاده میشم حالا همچین روزی تو بیای در خونه !!!

بهش گفتم: باشه حالا بعد باهم صحبت میکنیم.

بعد از قطع کردن آماده شدم و هم غذاها وهم کادوی رویا و هم دسته گل رو برداشتم ک برم سر اتوبان.

 

 

یهو دستم هم خورد ب یکی از گلها و از شاخه قطع شد و گل رز افتاد!!!گریه وقتی برای اینکه بخوام کاری انجام بدم نداشتم بجز اینکه گل رو لابلای گلهای دیگه جا دادم!!

از خونه زدم بیرون، هم بارون شدید بود و هم ترافیک وحشتناک و هی ب این فک میکردم ک ینی کی میرسیم.نگران

تو راه زنگ زدم ب حامد و دیگه با عصبانیت گفتم: من دارم میام سر اتوبان!

گفت: نه نیا عزیزم خودم میام.

گفتم: لازم نکرده. دارم میام.زبان

تو تمام مسیر با حامد حرف زده م و اینقد بداخلاقی کردم ک خدا میدونه. اصن گریه م گرفته بود خصوصا ک ساعت 6:25 رویا زنگ زد و گفت: سرمه من رسیدم.تعجب

گفتم: پس تو ک گفتی کلی بچه هست؟؟ ترافیک نبود تو مسیر؟نگران

گفت: اره یهو همه باهم اومدن و بچه ها رو بردن، از قبل هم ک من با آژانس هماهنگ کرده بودم ، ترافیک بوده ها اما نه اونجوری ک نشه حرکت کرد و رسیدم، شما الان کجایین؟

گفتم: با حامد تو راهیمدروغگو تا ده دقیقه دیگه این ـا میرسیم.یول

دیگه از اون ب بعد زنگ میزدم حامد از اون طرف رویا میومد پشت خطم ک پس کی میرسید ، هرچقد ک من ب رویا دروغ میگفتم یه کم دیگه میرسیم، حامد هم از اون طرف تلافی میکرد و میگفت یه کم دیگه میرسم.ابرو

بعد سمیه تماس گرفت و گفت: سرمه ما تو پارکینگ برج میلادیم، چی کار کنیم؟

گفتم: اگه میشه پارک کن و زنگ بزن ب رویا ک رسیده و برو پیداش کن.

ساعت یک ربع ب هفت بالاخره حامد ب من رسید.منتظر

سوار ماشین ک شدم طبق معمول همیشه دستش رو دراز کرد ک باهام دست بده اما من محلش نذاشتم و دیگه دستش رو پس کشید، بعد هی عذرخواهی کرد، هی ببخشید گفت و تعریف کرد ک یکی از پیکی ها نبوده و فیش آخر رو هم ک داشتن دست مشتری میدادن ب نظر حامد بال ـی ک میخواستن ببر بو میداده و دوباره خودش درست کرده و خلاصه هی گفت و هی گفت و بعد هم متعجب بود از این ترافیک وحشتناک و اینقد حرف زد و من فقط سکوت و اخم بودم و تنها وقتی ک رویا یا سمیه تماس میگرفتن و میپرسیدن پس کجایین نیش ـم باز میشد.

ساعت 7.5 اینا بالاخره رسیدیم ب بقیه.یول دم همون پله برقی های پایین قرارمون بود و ندیدمشون و زنگ زدم ب رویا و گفتم: پس کجایین؟

و همون موقع همدیگه رو دیدیم و در آغوش هم آرام گرفتیم.ابله بعد هم مصطفی و سمیه اومدن جلو، دست مصطفی جعبه کیک بود و وقتی باهم دست دادیم و گفت: سرمه خودتی؟ چقد تغییر کردی! چی کار کردی؟

بعد من و سمیه و رویا زودتر از پله برقی ها رفتیم بالا و مصطفی و حامد هم ک باهم صحبت میکردن پشت سر ما ک یهو سمیه گفت: واای آیفون 6 رو، مصطفییییییییییی ببین سرمه چی داره!!

خلاصه ک تا برسیم بالا و بریم توی سالن ـی ک کافه و رستوران این چیزا هستن گوشی م دست ب دست میچرخید.از خود راضی

وقتی خواستیم سوار آسانسور بشیم ازمون بلیط خواستن ک تازه یادمون اومد باید از پایین میگرفتیم ، دیگه حامد دوباره برگشت همون ورودی دم در و ما منتظرش ایستادیم.

سمیه گفت: مصطفی سرمه چ تغییری کرده؟

مصطفی گفت: نمیدونم خیلی خوشگل شده!

سمیه گفت: بگو خوشگل تر، وگرنه این دهن ما رو سرویس میکنه.خنده

مصطفی گفت: خدایی سرمه ک خوشگل هست، ولی الان یه جور دیگه شده. اهاان فهمیدم لاغر شده..نیشخند

دیگه تا حامد بیاد کلی گفتیم و خندیدیم ، بعد حامد اومد و بلیط ها رو دادیم و از توی اون قسمت بازرسی ش رد شدیم و دم آسانسور بهمون گفتن بشینید تا آسانسور بیاد پایین و برید.

ما سه تا نشستیم و پسرا روبرومون ایستادن. ب مصطفی گفتم: ما برای تولد حامد اومدیم رستوران وی ای پی اینجا...

سمیه گفت: یاد بگیر ببین اینا همه ش اینجان..خنده

بعد خندیدیم و گفتم: وقتی غذامون تموم شد و میخواستیم برگردیم پایین مدتها بالا منتظر موندیم چون اون روز بشدت باد بود و میگفت آسانسور نمیتونه بیاد بالا و خطر کنده شده داره، هرچقد اون بالا ب حامد میگفتم ما داریم می میریم خواستگاری کن ، حاضر نشد این کار رو بکنه

دیگه همه کلی خندیدن و هر کی یه حرفی میزد و البته لازم ـه بگم همه طرفدار حامد بودن.منتظر

بعد رویا یه عروسک کپلک ( تو مدرسه موشها ) بود رو از توی پلاستیک در آورد و گفت: مامان یکی از بچه ها دنبال این میگشت پیداش نکرده بود، دیگه دیدم مغازه پایین داره، بهش زنگ زدم و گفتم براتون بخرم گفت آره..

بالاخره آسانسور اومد و غیر از ما دو تا زوج دیگه هم بودن ک اونها هم میرفتن کافه ویونا و دیگه رفتیم بالاقلب

رویا ک پشتش رو ب در کرده بود و میگفت نمیتونم نگاه کنم، سرم گیج میره ولی بقیه لذت بردیم از منظره زیرپامون. سمیه هم آروم در گوش من و رویا گفت: دوستای اجتماعی خداحافظ، من دارم میرمخنده

ب کافه رسیدیم و یه جایی ک از همه دنج تر بود رو انتخاب کردم. یه طرف مصطفی و سمیه نشستن و اون سمت من رفتم تو و فک میکردم حامد بیاد بشینه اما بعد رویا نشست و خوب حامد مونده بود!!

گفتم: حامد بشین و حامدبا رعایت فاصله از رویا نشست ک البته چند لحظه بعد من و رویا جامون رو عوض کردیم و من پیش عشقم نشستم.قلب

بعد من پالتوم رو در آوردم و ب پشت یه صندلی آویزون کردم و بجاش یه چیزی پوشیدم ( واقعا نمیدونم اسم ش رو چی باید بذارم ) ک دور گردنش خز داشت و بلند بود و دکمه نداشت ( نه پالتو بود و نه مانتو ، من مثلا بهش میگفم شنل :دی ) ک بخوایم عکس بگیریم معلوم بشه من و حامد یه رنگ لباس پوشیدیم.نیشخند

بعد کیک رو از تو جعبه ش در اوردن و یه دختره هم اومد ب هرکدوممون یکی یک منو داد و گفت فقط سرو کیک 35 درصد حق سرویس داره ک گفتیم باشه مشکلی نیست و رفت تا وقتی انتخاب کردیم صداش کنیم.

مصطفی شمع 5 رو هم گذاشت روی کیک، هی نگاه ب شمع میکردم و پیش خودم میگفتم چرا پنج ـش یه جوری ـه ک یهو مصطفی گفت: واای 5 رو سر و ته گذاشتم!!

یهو دوباره ما زدیم زیر خنده خنده

بعد سمیه گفت: ب آقاهه ک گفتم روش بنویس سالگرد دوستی تون مبارک با تعجب گفت چی؟ سالگرد دوستی یا ازدواج؟ دیگه مصطفی جمع ش کرد!

گفتم: طرف تو دلش گفته اینا دیگه چقد سرخوشن ک واسه دوستی هم سالگرد میگیرن.خنده

 

 

همین جور داشتیم حرف میزدیم ک رویا ناراحت گفت: بچه ها من یه چیزی بگم؟ عروسک ـه رو اون پایین ک منتظر آسانسور بودیم، جا گذاشتم..

همه یهو ناراحت شدن و بعد مصطفی بلند شد و گفت: من میرم پایین ببینم شاید باشه..

تا مصطفی بره و برگرده یه عالمه کاغذ رنگی ک رویا توی کادوی تولد من ریخته بود و برگهای پاییزی پانچ کرده بود و من با خودم آورده بودم رو ریختم رو میز و دور کیکقلب

مصطفی هم برگشت با عروسک و همه کلی دست زدیم و تشویق ش کردیم.نیشخند

بعد دیگه منوها رو برداشتیم و ک حامد و مصطفی از من و سمیه خواستن واسشون انتخاب کنیم.

رویا مدلش اینجوری ک همیشه ارزون ترین چیز توی منو رو انتخاب میکنه، این بار هم قهوه ترک رو انتخاب کرد، سمیه و مصطفی هم هات چاکلت و من برای خودم کارامل ماکیاتو و برای حامد هم کاپوچینو انتخاب کردم و ب دختره ک اومد سفارش ها رو بگیره گفتم.

رویا از همون لحظه اول هی میگفت چرا کادوها رو باز نمیکنیم آخو بالاخره اینقد گفت و گفت و گفت کلافهتا بالاخره ساک کادوهای رویا رو اوردم جلو و دادم حامد باز کرد و تو چهره حامد ک چیزی ک معلوم بود این بود ک خیلی خوشش اومده و دیگه کلی هم از رویا و هم از سمیه ینا تشکر کردیم ک یهو حامد دست کرد تو جیب کاپشن ش و یه پاکت داد دستم و گفت: این ـم کادوی منتعجب

ینی اصنننن انتظارش رو نداشتم.

پاکت رو گرفتم گفتم: وای حلقه ش چقد نازک ـه! چطوری تو این جا شده.ابله

بعد بازش کردم و با این مواجه شدمخوشمزهقلب

 

 

از شما چ پنهون فک کردم پنجاه هزار تومن ـه، وقتی سمیه گفت: مبلغ ش چنده؟ یه کم دقیق تر شدم و دیدم یه کم تعداد صفر هاش بیشترهنیشخند

بعد از خود حامد پرسیدم : چقدر ـه؟؟

گفت: خوب بخون دیگه!

گفتم: نه خودت بگو!

گفت: پونصد تومن.

واقعا شوکه شده بودم و اصن انتظار همچین کاری رو نداشتم و البته ک غیر از من رویا و سمیه هم متعجب شده بودن و کلی هم همگی از شنیدن مبلغ خوش خوشانمون شد.ابله

سمیه پرسید: خوب تو چی گرفتی واسش؟

گفتم: وای من هیچیی، چون میدونم وجود خودم براش بزرگترین هدیه ست.از خود راضی

بعد هم واسمون سفارش هامون رو آوردن.

 

 

بعد کیک رو تقسیم کردم و آخرش ک میخواستم واسه خودم هم تو یه بشقاب بذارم حامد یه چنگال دیگه برداشت و گذاشت توی بشقاب خودش  و گفت: بیا من و تو باهم تو همین کیک میخوریم. بعد هم کلی عکس گرفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت.قلب

حرف عمو سعید شدنیشخند و حامد گفت: چرا نیوردین ـش؟

رویا گفت: اون اهل کار ـه، الان هم سر کار ـهمژه....

بعد خودش خندید و گفت: حالا مثلا با پیژامه روبروی تی وی نشسته ، از صب هم داره تخمه میشکنهقهقهه

مصطفی گفت: حالا چرا بهش میگید عمو؟؟

رویا هم گفت: چون عموی مهشید ـهنیشخند

مصطفی گفت: حالا مهشید کی ـهخنده

رویا آروم در گوش من و سمیه گفت: همونی ک اگه الان بود با جفتتون دوست میشد

سمیه گفت: من ک از این دوتا مطمئن ـم و حاضرم شرط ببندم ک همه پسرها و از جمله این دو تا ، اینجوری نیستن..

خلاصه ک یه گروه سه تایی تشکیل دادیم درباره مهشید و عموسعیدنیشخند

از رویا پرسیدم: مگه عمو سعید عموی واقعی مهشید ـه؟؟ یا پسرعموی باباشه؟؟

گفت: نههه عموی خودش ـه!! ینی الان من جاری مامان مهشیدمقهقهه

بعد مصطفی ب رویا گفت: زن عمو یه دقیقه اون گوشی رو بهم میدیقهقهه

دیگه ما رویا رو زن عمو صدا میکردیم.خنده

صحبت درباره اخلاق و اینا شد ک سمیه گفت: وای حامد تو چطوری از پس زبونش برمیای، ینی من هی میگم چی میکشه از دست تو حامدخنده

انگار ک سمیه حرف دل حامد رو زده بود یه قهقهه زد و گفت: یه وقتایی یه جوابایی بدون کوچیکترین فکر بهم میده ک من صد سال فکر میکردم اون حرف ب ذهنم نمیرسیدخنده

رویا گفت: والا من ک ازش میترسم، با هرکی میخوام آشنا بشم اول سرمه رو تو جریان میذارم ببینم نظرش چی ـه ، تازه پی ام های اونا رو کپی میکنم و واسش میفرستم و عین جوابای سرمه رو واسه اونا میگم.قهقهه

سمیه گفت: یه وقتایی داره با من حرف میزنه ، تایپ هم میکنه ( واسه پستهام ) از اون طرف هم میگه بابام داره با فلانی درباره فلان چیز حرف میزنه، بذار ببینم چی میگهقهقهه

سمیه اسم گروه وایبری "ترشیده ها به بهشت نمیروند" رو هم ک من انتخاب کرده بودم گفت و دیگه همه غش خنده شده بودن و خود سمیه میگفت من ک تانیم ساعت فقط میخندیدم وقتی اسم رو خوندم.

رویا از نزدیکای ساعت 9 هی میگفت: پاشیم بریم حامد باید برگرده مغازه کار دارهخنده، یه وقت فک نکنید من دیرم شده ها، نه، ب خاطر حامد میگم ک میدونم کار داره.نیشخند

ب حامد گفتم ک بره حساب کنه و بیاد و وقتی برگشت اول ب همه یکی یک شاخه گل نرگس دادم ، ب قول سمیه مثل قدیما ک میرفتیم تولد و آخر سر بهمون بادکنک میدادننیشخند و بعد بلند شدیم وب رویا هم عروسک ش رو دادم و گفتم جا نمونه غافل از اینکه قراره  خودم شنل ـم رو جا بذارمگریه

رفتیم دم آسانسور ایستادیم و دوباره صحبت از آیفون 6 ک تو دست من بود شد، قربون بچه م برم ک ماشالا تمام مجلس رو گردوند، مثل مامانش!! هر کی میدیدش عاشقش میشد.ابله

بعد یادم نیست چی شد ک بازم درباره لاغری حرف زدیم ک من گفتم: تنها کسی ک تا حالا بهم نگفته لاغر شدی حامد بودهافسوس

سمیه گفت: ولی لاغری خیلی بهت میاد و نظر حامد رو هم پرسید و حامد فقط لبخند زد و سمیه گفت: عزیزم اینقد دوست داره ک تو هرجوری باشی واسش مهم نیست.نیشخند

بعد با آسانسور اومدیم پایین و بازم سمیه درگوشمون گفت: دوستای اجتماعی سلاااام من برگشتمخنده

اگه با آسانسور برج میلاد سوار شده باشین، میدونید ک برگشت رو طبقه چهار ک مرکز خریدش هست پیاده میکنه ، برای همین دوباره با پله برقی پایین اومدیم تا از کل اون سالن خارج شدیم و دوباره شروع کردیم ب عکس گرفتن و کلی هم اونجا خندیدیم.قلب

موقع خدافظی ب سمیه گفتم: میتونید رویا رو ببرید چون سمت شما هستن؟

سمیه گفت: آرههه ما ک داریم میریم اون طرف.

اما حامد گفت: سرمه من نمیخوام برم مغازه، خودمون میرسونیمش.

دیگه تا خود پارکینگ و رسیدن ب ماشینها پیاده رفتیم و بعد اول مصطفی رفت و بعدش ما پشت سرش ک وقتی میخواستیم از مجتمع بیرون بریم، پول پارکینگ ما رو هم مصطفی داد و بعد یکی یک سی دی شاد گذاشتیم و موازی هم حرکت کردیم تا کلی از مسیر زدیم و رقصیدیم .

ینی هرکی ما رو میدید شک نمیکرد ک یه آب شنگولی چیزی زدیم بالا ، آخه کی با قهوه اون قدر شارژ میشه خووونیشخند

دیگه رویا رو رسوندیم و بازم ازمون کلی تشکر کرد و گفت: سرمه هر وقت رسیدی خونه زنگ بزن حرف بزنیم..

سوار ماشین ک شدیم حامد غش کرده بود از خنده و گفت: وای تا ده شب با هم بودین دیگه چ حرفی دارین شماخنده

نزدیکای خونه مون بودیم و دست حامد تو دستای من بود ک یهو گفتم: حاااااااااامد شنل م رو نیوردم.گریه

هرچی گشتیم نبود، البته ک اصن هم یادمون نمیومد تو دست من بوده باشه، همه عکسایی ک بیرون گرفته بودیم رو هم دیدیم و بازم اثری ازش نبود، حامد گفت: تو رو میرسونم خونه و برمیگردم برج میلاد..

هرچی گفتم نه لازم نیست، قبول نکرد و گفتم : پس خودم هم باهات میام.

گفت: آخه دیره..

گفتم: برو اشکال نداره، یه کاری ش میکنم.

دیگه دوباره برگشتیم برج میلاد و بازم همون راه رو رفتیم، فقط دیگه نذاشتن با آسانسور بریم بالا، چون بسته بودن و چند بار هم تماس گرفتن با کافه تماس گرفتن و گفتن نه چیزی اینجا نمونده.

آقاهه هم گفت: حتما جایی دیگه مونده، چون اینجا هرچی بمونه ب صاحبش پس میدن، مثلا همین یک ساعت پیش اینا بود ک یه اقایی اومد و یه عروسک جا گذاشته بود..

مصطفی رو میگفت ک اومده بود عروسک رویا رو گرفته بود، خواستم بگم بابا اونم خودی بود.قهقهه

دیگه دست از پا دراز تر برگشتیم، ناراحت بودم تا زمانی ک حامد پرسید: سرمه ناراحتی؟

دیدم برای چی واسه این موضوع شب خوبمون رو باید خراب کنم، واسه همین گفتم: نههه پیش اومده دیگهمژه

گفت: فدای سرت میریم میخریم، اصن میریم شش رنگ ازش واست میخرم.قهقهه

تو راه برگشت ب خونه من کارت هدیه رو در آوردم و گفتم: حامد این واسه خودت، همینقدر ک یادم بودی و سوپرایزم کردی واسم کلی ارزش داشت، این هم پیش خودت باشه، چ فرقی میکنه، بعلاوه وقتی من میدونم الان شرایطتت خیلی بده چطور میتونم این رو بردارم ، دیگه اینقد کشمکش باهم کردیم و آخر سر قسم جون خودش و خودم رو خورد ک اگه برندارم ناراحت میشه و اینجوری شد ک برگشت تو کیفم.نیشخند 

مامانش هم تو راه زنگ زد ک کجایی و کی میایابرو

وقتی رفتم تو خونه مون در آپارتمان فقط قفل بالاش قفل بود و خونه یه جوری بود ک مطمئن بودم بابام اومده اما نبود و هی داشتم فک میکردم ک خدایا اون وقت شب ینی میتونه کجا باشه!!

دیگه زنگ زدم ب حامد و همین جور ک جریان رو تعریف میکردم یهو گفتم: آهان فهمیدم بابام رفته جلسه،استرس

واقعا خدا رو شکر کردم ک اون شب رفته بودم بیرون، چون قطعا از سرشب ک رفته بود من دلشوره و استرس میگرفتم تا 12 شب ک برگشت.

حامد رسید خونه و خدافظی کردیم زنگ زدم ب رویا و جریان رو گفتم اونم استرس گرفت و بعد حرفهای خودمون رو زدیم و رویا گفت: وقتی اومد خونه حدیثه پرسید چ خبر؟ چطور بود؟ مطمئن بود ک میگم ایی ، بد نبود ، ولی بهش گفتم عالی بود، عالی بود، سرمه چقد حامد آقاست، ینی من امشب همه ش تو نخ ـش بودم ک یه ایراد کوچیک ازش بگیرم، چمیدونم جلوتر از ما راه بره، اول اون شروع کنه ب خوردن کیک، ینی هیچی نتونستم بهش بچسبونم، کوفتت بشه.خنده

بعد درباره عمو سعید حرف زدیم و گفت: از کارش گفت ک بزرگترین شرکت آی تی رو داره و اینکه ب رویا گفته قول میدم خوشبختت کنم و همه جای دنیا ببرم برگردونم ت.

طرفای 12 شب بابام اومد خونه و زنگ زد ب مامانم و راستش من ترجیح دادم همچنان با رویا حرف بزنم تا بفهمم تو جلسه چ خبر بوده!!

طرفای 1 شب هم حامد تماس گرفت و یه کم صحبت و خدافظی کردیم و خوابیدیم.

چهارشنبه حامد از مغازه زنگ زد و گفت: زود اومدم مغازه گفتم شاید خواب باشی بهت زنگ نزدم.

گفتم: نه اتفاقا زود بیدار شدم و خوابم نبرد.

دیگه یه کم باهم صحبت کردیم و پرسید: برنامه عصرت چی ـه؟

گفتم: میخوام برم پیش حامدوک خان!نیشخند

گفت: ااا پس بیا باهم بریم.نیشخند

دوش گرفتم و بعد ب کارای خودم رسیدم تا طرفای ساعت 3 ک بلند شدم یه چیزی واسه حامد بپزم و ببرم و سیب زمینی شکم پر رو انتخاب کردم.مژه

دوتا از سیب زمینی ها رو فقط تو گوشت خالی گذاشتم و دو تا دیگه رو روشون تخم مرغ شکوندم

 

 

و بعد همه رو باهم گذاشتم تو فر.

 

 

وقتی آماده شد بار و بندیلم رو جمع کردم و آماده شدم و رفتم بیرون.

حامد تو راه بهم زنگ زد و تقریبا کارش تموم شده بود و قرار شد وقتی رسیدم بهش خبر بدم ، فقط ازم پرسید: چی میخوری واست بیارم؟

گفتم: برای خودت چیزی نیار چون من غذا آوردم اما اگه میشه واسه من یه سالاد بیار ولی بدون فیله!

گفت: نه نمیشه ما سالادهامون فیله داره!

گفتم: ای بابا خوب نیار دیگه، من میخورم چاق میشم بعد هی اعصابم داغون میشه چرا غذا خوردم ..منتظر

کمی بعد از اینکه حامد رسیده بود ، من م رسیدم بهش و سوار ماشین شدم. توی یه کوچه باریک و بن بست ایستاد و مبادله کالا با کالا کردیم.نیشخند

ینی عاشق سالادهاشونم، خصوصا با سرکه خرمایی ک میاره.خوشمزه

 

 

بجز سس ـش دخل کل سالاد رو در آوردم و بازم جای هیششششکی خالی نبود.ابله

حامد هم کلی از غذاش خوشش اومد و آخرای نهارمون بود ک یهو دیدیم یا خدااا یه تریلی 18 چرخ داره همین کوچه بن بست و باریک رو دنده عقب میاد.استرس

ب قول حامد سالی یه بار هم اینجا آدم رد نمیشد حالا شانس ما دو تا کامیون میخواستن بیان تو همون کوچهخنثی

دیگه حامد یه کم رفت توی یه فرو رفتگی و چسبوند ب دیوار و تا اونا رد شدن و بعد ما تونستیم دور بزنیم و بریم بیرون.اوه

تو اون مدت هم اول رویا زنگ زد و طبق معمول پرسید کجایی؟ و وقتی فهمیدبا حامدم دوباره چند تا چیز گفت و آخرش گفت: برو تا اینستا م ، اون عکس ـه بود ک سمیه ازمون گرفت و من و تو مصطفی و حامدیم!! اون رو گذاشتم تو پیج م ک فرزاد و کیوان ببینن و حالشون گرفته بشه. زود برو لایکم کنخنده راستیی بعد مهد هم با عمو سعید میرم بیرون.

بعد هم مامانم تماس گرفت و یه کم صحبت کردیم.

وقتی ب سلامت از اون کوچه اومدیم بیرون، حامد پرسید: کجا بریم؟ ک ناگهان رسیدیم ب دم سفره خونهابله

کنار این سفره خونه، یه نمایشگاه ماشین هست از اون ماشین هاخیال باطل

وقتی پیاده شدیم حامد دستم رو گرفت و برد پشت شیشه ش و گفت: عزیزم الکی گفتم چای و قلیون میخواستم سوپرایزت کنم و ببرمت اینجا و واست یه ماشین بخرم، کدوم رو می پسندی؟نیشخند

من م گفتم: یریم تو تا بهتر ببینم و یکی رو انتخاب کنمعینک

/ 190 نظر / 208 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میرزا پشمک الدین گل کلمیان!

همسایه: چند تا بچه داری ؟ پدر : ۴ تا پسر اولی خلبان دومی دکتر سومی مهندس چهارمی دزد همسایه : پس چرا چهارمی از خونه بیرون نمی کنی ؟!!!!! پدر : تنها کسی که خرجی خونه میده چهارمیه بقیه بیکارن.....

میرزا پشمک الدین گل کلمیان!

سلامتی ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺐ ﺭﻓﯿﻘﺎﻡ ، ﭘﻮﺯﺧﻨﺪ ﺑﺰﻧﻦ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮﻧﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻦ و ﺑﮕﻦ : ﻫﻬﻬﻬﻬﯽ !!! ﮐﯽ ﻓﮑﺮﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ؟ ﺍﻭﻥ ﭘﻮﺭﺷﻪ ﺧﺮﻳﺪﻩ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﺮﺍﻳﺪ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻴﺸﻴﻢ … ﭼﯿﻪ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﻤﯿﺮﻡ ؟ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻤﯿﺮﯼ ﻣﮕﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮﺭﻭ ﺗﻨﮓ ﮐﺮﺩﻡ ؟؟؟

میرزا پشمک الدین گل کلمیان!

هیچوقت همسرتون رو به خاطر عیب هایی که داره سرزنش نکنید چون اون بنده خدا به خاطر همین عیب ها بوده که نتونسته از شما بهتر پیدا کنه !

تارا

بچه ها بدویید بیایید امشب آپه[نیشخند]

reyhaneh

sorme jun (sorme) esm majazite ?? akhe keyk esm khodeto ghermez kardi taze nemidunam chera sheklakat baz nemishe :(((((

عسل

واااااای چه عالی امروز حتما میرم لوازم تحریری ببینم خوشگلشو پیدا میکنم :)

ستاره برفی

خدا رو شکر که سالگرد دوستیتون بهت خوش گذشته [لبخند] از ته قلبم آرزو می کنم سال دیگه سالگرد ازدواجتون رو جشن بگیری عزیزم [قلب]

امیر

وبلاگ زیبایی داری به منم سر بزن