پولدار نشدیم :(( !!! ( دل نوشت 505 )

خلاصه ک دوش گرفتم و کارام رو کردم و مامانم یه کم خونه رو جمع و جور کرد، هرچی بهش میگم: مامان جان والا ما قبلنها خودمون میرفتیم خونه فالگیرها، همه شون یه خونه های بهم ریخته ای داشتن، گوش نمیده کنیشخند

طبق پیش بینی م بازم زودتر اومدن و بازهم من آماده نبودم.منتظر

اهان از یه چیز هم لجم گرفته بود ، اونم این بود ک خانومه ک تماس گرفت گفت با دوستم میام ( بماند ک بعدا خودم فهمیدم خواهرشه! من نمیدونم مثلا ک چی نمیگن!! ) و نمیخوام حرفامون رو بفهمه، اگه میشه یکی ک منتظره بره تو پذیرایی بشینه ک دور باشه و صدا رو نشنوهتعجب

اینقد حرصم گرفته بود، گفتم: نه برای چی؟ من ک بار اولم نیست، صدا هم نمیره بیرون.زبان

اواخر فالم بود ک حامد تماس گرفته بود، شب قبل گفته بود ک اون روز یه عالمه خرید دارن و خبر داشت ک من هم مشتری دارم اما فک کرده بود کارم تموم شده. دیگه بهش گفتم خودم باهاش تماس میگیرم.

اخر سر هم همون خانومه بهم قهوه داد و گفت ما تو خونه مون داشتیم اما استفاده نداشتیم، گفتم برای شما بیارم ک تشکر کردم ازش.

وقتی رفتن زنگ زدم ب حامد هنوز خرید داشت و قرار شد کار اون تموم باهام تماس بگیره.

شب قبل مامانم ب سفارش من! سالاد الویه درست کرده بود، دیگه  گذاشتم ش وسط و حالا نخور و کی بخورابله ( بعد میام ب شما میگم بچه ها من هیچی نمیخورم چرا لاغر نمیشم.نیشخند )

 

 

برای حامد هم ساندویچ گرفتم ک عصری میبینم بهش بدم.مژه

بعد حامد تماس گرفت و تا خود مغازه باهم حرف زدیم و مثل همیشه چرت و پرت گفتیم و خندیدیم.یولنیشخند

مامانم با خواهرم ک حرف زد و گفت شوهرش فردا شب میاد تهران، بعد مامانم با هستی صحبت کرد و هستی بهش گفت: هیچ میدونی یه ده روز دیگه تولدمونهخنده

مامانم گفت: واقعا؟ نه نمیدونستم، حالا چی میخواین واستون بگیرم؟خنده

اینجا ک بودن یه بار توی یه مغاز اسباب بازی فروشی رفته بودن ک اونجا هستی یه موتور بزرگ از اینها ک سوارش میشن، دیده بود و از اونجا عشق اون موتور ب دلش افتاده بودنیشخند برای همین ب مامانم گفت: برو همون موتوره رو برای من بخر، بعد کادوش کن بده ب بابام برامون بیاره، بعدش ما جلوی دوستامون باز میکنیم و نمیگیم ک میدونستیم موتوره و مثلا سوپرایز میشیم.تعجبقهقهه

زنگ زدم ب رویا، البته یه بار هم صب تماس گرفته بودم ک جواب نداده بود و این بار وقتی برداشت گفت صدای زنگ تلفن رو نشنیده بوده.

از این گفت ک تازه علت بداخلاقی الهام رو فهمیده ک ب رویا حسودی ش شده ک با سعید میخواد ازدواج کنه.خنثی

اهان یه چیزی هم گفت ک من رو خییلی متعجب کرد و بفکر فرو برد ک ینی سعید خونه نداره؟ آخه گفت: با سعید حرف از خونه زدیم ک من کجا دوست دارم زندگی کنم، ک بهش گفتم برای من فرقی نداره شمال شهر باشم یا نه، راستش حالا بهش نگفتم اما ترجیح میدم ب جای اینکه 400 تومن پول رهن بده، 200 تا روش بذاره و یه خونه همین طرفا بخره.

خوب بازم برم سر مردم شناسی معینک یکی ب من بگه باور میکنه سعید 400 میلیون داشته باشه ک فقط بده ب رهن خونه؟؟یول

اا شما اون آخر ک دستت بالاست، میگی باورت میشه؟ابرونیشخند

بعد هم اینکه چرا اینقد در تقلای تعویض خونه ن؟ اگه این یه آپارتمان بزرگ سه خوابه توی غرب داره برای چی هی دم از محله های آنچنانی میزنه؟! خلاصه ک ب نظر من اصن آپارتمانی هم برای خود عموی آقای پولدار در بین نیست.

از برنامه شب ش هم گفت ک: سعید بهم گفته میام دنبال ت و میریم یه جای خاصابرو

بعدش با حامد حرف زدم و هی گفتم من الان حوصله م سررفتهگریه حالا ک نمیتونی بیای بریم بیرون، حداقل یه کم حرف بزنیم.نیشخند

از رویا براش گفتم و وقتی ک تعریف کردم با تعجب گفت: ینی رویا خوشحال شده بود از اینکه پسنیده بودنش؟؟

گفتم: خوب ارهه!

گفت: سرمه اصن واسه من قابل هضم نیست ک داره با این آدم زندگی میکنه، من مطمئنم اگه این آدم رو ب ده تا دختر پیشنهاد میدادن 9 تاش درجا رد میکردن، اون یکی هم یه کم فک میکرد و بعد رد میکردخنثی آخه همه چی ک پول نیست ، نمیدونم شاید هم دیدگاه من این ه ( آخه من اصن ب حامد از این تناقضات کارای عمو سعید نگفتم و هی میگم خییلی پولدارهابله )

و بعد برام مثال زد و گفت: ببین سرمه این کار رو یا مثل این ـه ک یه پسر مجرد بره با یه خانومی ک بچه داره ازدواج کنه، من نمیگم ک وجود نداره ، چرا هست اما تعداد پسرهایی ک با این فرد ازدواج میکنن خیلی کم ـه.

و کلی نصیحتم کرد ک زنگ بزن ب رویا بگو این کار رو نکنه ، اونم با مردی ک اینهمه مدت توی رابطه زناشویی بوده و ازش ده سالی بزرگتره

من م جوگیر شدم و دوباره تماس گرفتم با رویا و حرفای حامد رو با غلظت کمتر و ارومتر براش گفتم و اینکه من ب حامد گفتم قطعا خود رویا میدونه ک این انتخاب رو کرده.

گفت: آره بالاخره من خودم رو با اونا مقایسه میکنم و میبینم از اونا پایین تریم.تعجب

گفتم: والا من نمیدونم از چ جهت خودت رو پایین تر میدونی!عصبانی

اینقد حرصم گرفته بود از حرفش.بامن حرف نزن در کل رویا هم ناراحت شده بود، ینی لحن صداش تغییر کرده بود، حالا نمیدونم از حرفای من ناراحت شده بود و یا تو فکر رفت.

با مامانم هم ک در این مورد حرف زدم بهم دقیقا همین حرفا رو میزد و میگفت اصن کیس مناسبی نیست، کسی ک دو تا بچه بزرگ داره خیلی تفاوت داره زندگی ش با رویا.

تا عصر ب کارام رسیدم و بعد هم حامد زنگ زد و گفت: عزیزم تو راهم دارم میام. و من م تقریبا آماده بودم و دیگه کامل آماده شدم و وقتی زنگ زد ک رسیده ساندویچ رو با خودم بردم.

وقتی رسیدم حامد سرش پایین بود و داشت چیزی رو مرتب میکرد، از پشت رفتم و ترسوندم ششیطان البته نترسیدقهر چی ـه انتظار داشتین بترسه؟ابرو مگه دیدن فرشته ترس داره؟فرشتهمژه البته اگه فرشته مرگ باشه خدایی ترس دارهابله

بعد من روی صندلی رو نگاه کردم و دیدم یه اناناس خوشگل منتظرم نشسته.نیشخند

 

 

بعد من الویه رو دادم ب حامد و اونم مثل همیشه حرصم داد ک چرا خودت نمیخوری و ..کلافه

بعدش پرسید: کجا بریم؟

گفتیم : بریم جادهابله

دیگه صدای ضبط رو زیاد کردیم کلی مناطق اطراف رو گشتیم، توی مسیر هم یه آقاهه ایستاده بود و ب ماشینها شیرینی میداد ک ب زور ب ما گفت سه تا بردارید و البته ک من حتی یه گاز هم نخوردم.چشم

 

 

آخر سر هم تصمیم گرفتیم بریم کافی شاپ توی یه جای بلند قلب

پارک کرد و وقتی پیاده شدیم متوجه شدیم هوا بس ناجوانمرادانه سرد است.نگران

اگه بدونید چطوری تو سرما میدویدیم ک برسیم ب کافی شاپ،آخ حالا اون وسط حامد واسم فردین شده بودابرو و کاپشن ش رو در آورده بود و همین جور ک میلرزید میگفت: بیا تو بپوش سردم نیست.یول

بالاخره رسیدیم و یه میزی ک کنارش آتیش داشت رو انتخاب کردیم و هر دو تامون دلمون فقط چای میخواست. البته راستش یه کیک هایی هم داشت، دلم از کیک هاش هم میخواستگریه ولی حامد گفت میگیرم فقط من اصن نمیخورم، چون الان هم ساندویچ خوردم و هم شیرینی ها رو، واقعا جا ندارم، من م ک یه چنگال بیشتر نمیخواستم بخورم پس واقعا حیف بود و گفتم باشه نمیخوامافسوس

 

 

چایی مون رو خوردیم ، حامد ک خوابش گرفته بود چشماش قرمز شده بودنیشخند از 6 گذشته بود ک حامد پرسید بریم و گفتم باشه و اومدیم بیرون و همونجور ک سگ لرز میزدیم یه کم عکس گرفتیم.نیشخند بعد هم دوباره با دو رفتیم سمت ماشین.

دیدین یه روزایی هیچ تفاوتی با بقیه قرار هاتون نداره اما خیلی بهتون خوش میگذره، اون شب ب جفتمون خیلی خوش گذشت و یه حس متفاوت داشتیم.قلب

بعد سرراه حامد من و آناناس رو پیاده کرد ک سوار تاکسی بشیم.نیشخند و من م بعد از پیاده شدن از تاکسی اول یه کم گردش علمی کردم و بعد رفتم سراغ تاکسی دوم.

وقتی رسیدم اناناس رو دادم ب مامانم و بعد هم ب حامد خبر دادم و ب رویا هم یکی دو بار زنگ زدم ک جواب نداد.

هستی دوباره زنگ زد ک از مامانم بپرسه رفته موتور رو بخره یا نه خنده مامانم بهش گفت: دیوونه مون کردی خنده

اونم گفت: آره اینقد میگم تا همه تو دیوونه بشید و برام بخریدتعجب

ینی چقد پررو ـه این بچهخنده

و بعد هستی از یه خرگوش عروسکی گفت ک هویج میخوره و از اونم خوشش اومدهنیشخند مامانم هم جوابش رو داد ک اون مال بچه هاست و تو دیگه بزرگ شدی و همین حرف مامان باعث شد ب هستی بر بخورهخنده

اخر شب هم حامد تماس گرفت و گفت: فردا ساعت 4 با خریدار و فروشنده زمین ـه یه نشست داریم ببینیم چی میشه.

بعدش هم ک من مراسم نق زنی داشتم تا رسید خونه و خوابش برد.نیشخند

جمعه حامد زنگ زد و سرحال و شاداب صحبت کرد و بهم گفت: امروز بریم ببینیم چی میشه، گرچه شما ب ما گفتی ک امروز نمیشه.

گفتم: من ک یه ادمم و یه حرف زدم، مهم خداست، ایشالا ک اگه خوبه همین امروز میشه..

اما راستش جدا از فالی ک واسش گرفته بودم ، حس ـم مثبت نبود ک بهمین زودی اکی بشه.

بعد هم ک رسید خونه و من م دوش گرفتم. مامانم اینا از شهروند برگشته بودن و کلی خرید کرده بودن اما حال کمک نداشتم.زبان

یه کم تی وی دیدم و وقتی دیدم وزنم تکون نخورده چ فوشها!!! ک ندادم ب وزنهنیشخند

رویا 3 اینا باهام تماس گرفت و گفت: امروز رفتیم چند تا بنگاه رو دیدیم، راستش من ب مامانم گفتم ک ده میلیون هم من از یه جایی من قرض میگیرم و بذار روی پول پیش خونه.

پرسیدم: ینی از کی قرض بگیری؟؟

گفت: نمیدونم فوقش ب بابای الهام میگم!!تعجب

خیلی تعجب کردم ولی حرفی نزدم ک خدایی نکرده یه وقت توی دلش خالی نشه، اما واقعا ب نظرم با اتفاقات این چند وقته اصن جالب نیست اگه بخواد دوباره از الهام اینا پول بگیره، خوب اصن چرا از عمو پولدار نمیگیره ها؟؟! ( قشنگ معلومه چقد لجم گرفته از حرفا و پزهای رویاابله )

از این هم گفت ک احتمالا گیرشون بیاد و دلشون از اکرم خانوم خییلی گرفته ک باهاشون این کار رو کردهافسوس

ازش پرسیدم: دیروز عصر زنگ زدم بهت جواب ندادی!

گفت: ساعت چند؟ 6 اینا ؟ آره برق نداشتیم!!

گفتم: من ک اون تایم بیرون بودم، بعدش منظورمه!!

گفت: آره تا 7 اینا فک کنم برق نبود.

راستش دیدم دیگه برای چی باید یه کاری کنم ک این هی دروغ بگه، چون دقیقا اون زمانی ک من ب رویا زنگ زدم یک ربع ب هشت بود، همون موقع ک تماس گرفتم و برنداشت حس کردم باز هم برای شام نرفتن بیرون و رفتن یه دوری خوردن و نهایت بازم یه آبمیوه ( کاش من م اینجور ساده گیر بودم تو زندگی م ! )

پرسیدم: کجا رفتین؟ گفتی میخواست یه جای خاص ببرهزبان

گفت: رفتیم ژوانی، همین چیز تو اشرفی..

تعجب کردم، آخه ژوانی ک تو غربه توی مرزداران ـه نه اشرفی. درسته ک باید از اشرفی رفت مرزداران اما ب نظر من اگه از کسی آدرس ش رو بپرسی قطعا میگه مرزداران نه اشرفی.

پرسیدم: منظورت همون مرزدارانی ست؟

گفت: آهان اره، از حدیثه پرسیدم، گفت این رو برو خوبه، من م خواستم یه جای نزدیک برم ک زود برگردم خونه، اتفاقا تا رسیدم مامانم هم اس داد ک امشب هم نمیام خونه.

خوب تا اسم حدیثه اومد فهمیدم ک از اون پرسیده یه جایی ک خوبه همین اطراف بگو ک سرمه ازم پرسید بهش بگم.

و ادامه داد: دیگه اون جایی ک خودش مد نظرش بود نرفتیم، گذاشتیم برای یه زمانی ک من وقت داشته باشمتعجب

گفتم: اونوقت اسم اون جای خاص ک میخواست ببرتت چی بود؟؟ابرو

گفت: نمیدونم ! یادم نیست، نپرسیدم.

ینی اینقد دروغ میگه ک حال آدم بهم میخوره.سبز من نمیدونم چرا آدمها رو اونجوری ک هستن نشون نمیده.

بعد هم گفت ک همه شون لواسون هستن و این ینی باز هم عمو سعید روزای تعطیلش رو با فک و فامیلش میگذرونه.

حامد چند دقیقه ب 4 بهم زنگ زد و گفت دارم میرم و باهم صحبت کردیم تا رسید.

تا زنگ بزنه کلی استرس داشتم و بین ش هم ب کارام رسیدم تا حامد زنگ زد و گفت: نشد، ینی فعلا باهم کنار نیومدن.

پرسیدم: خریدار کی بود؟ابرو

گفت: یه پسر از من جوون تر.

گفتم: کیطافت پولدارابله

صدای حامد گرفته بود، بهش گفتم: این چ صدایی ؟ اگه قرار باشه سر هم معامله بری و بعدش گرفته ب من زنگ بزنی من یکی تحمل نمیکنمخنده

زد زیر خنده و گفت: از دست تو! نه بابا صدام اینجوری ـه، قیافه م رو ببینی خیلی شادـهخنده

گفتم: پاشو بیا ببینمنیشخند

ولی کلا حالش گرفته شده بود از اینکه نشده بود ، گفتم: بابا مگه کشتی هات غرق شدن، فدای سرت، میخواست یه پولی گیرت بیاد حالا نیومده، چیزی ک از دست ندادی، خدا رو چ دیدی شاید جور شد..قلب

بعدش دوباره ب کارم رسیدم و یه کم هم از شاممون کوکو سبزی یا همون غذای مورد علاقه مامان حامدابرو خوردم.نیشخند

مامانم زنگ زد با هستی و ملودی صحبت کنه اما هستی باهاش حرف نزد و گفت بهش بگین قهرم، چرا گفته اون عروسک ـه مال کوچولو هاست.خنده

شوهر خواهرم هم اومد وقتی من رو دید گفت: سرمه چقد لاغر شدی ، خوش ب حالت، من م باید وزن کم کنم اما اراده ش رو ندارم، هنوز اون شنبه ـه نرسیده.خنده

آخر شب هم حامد تماس گرفت، از فروش مغازه خیلی ناراحت بود و میگفت نمیدونم چ اتفاقی افتاده، آخه شب قبل هم فروش خوب نبود.ناراحت

بعدش همه ش راجع ب زمین ـه حرف زدیم و اینکه اگه بشه چی میشه.خیال باطل

خوب ما اصن نمیدونیم چقد قراره پول گیرمون بیاد اما من اینقد نقشه ها واسش کشیدم، حامد ک میخندید وقتی بهش میگفتم این کار رو میکنیم و اون کار و هی میگفت سرمه میدونی اینا هر کدوم قیمتاشون چندهنیشخند

آخرش گفتم: من هیچی واسه خودم نمیخوام فقط اندازه پول یه اصلاح و ابرو ابله و این رو بر اساس سریال خانه سبز گفتم ک رامبد شکرابی و آتنه فقیه نصیری 100 میلیون داشتن ک میخواستن تا شب خرج کنن و آخر سر تونستن فقط باهاش یه بوگیر توالت بخرن، یادتونه؟قهقهه

وقتی هم ک رسید خونه همین جور داشتم رویا بافی کردم ک خسته شدم و خدافظی کردیم.نیشخندبای بای

---------------------------------

حسنا جونم تولدت مبااررررررررک، ماچبغلهوراهوراقلب

این ـم کادوی من ب تو ک از پستهات اینجور متوجه شدم ک شمع دوست داری، من م واست همچین جایی رو آماده کردم.قلب

 

--------------------------------------

/ 0 نظر / 145 بازدید