دور انداختنی !!! ( دل نوشت 513 )

هرکاری میکنم چیز خاصی از دوشنبه یادم نمیاد.خنثی مطمئن م یه خبری بوده اما نمیدونم چی بوده اون خبرهگریه

فقط خاطرم هست ک خواهر شوهر عمه زنگ زد و احوال بابام رو پرسید و بعدش گفت: سرمه توییگی چطوره؟

 با$سن مبارکتون سوخت؟ من دیگه توییگی شدم.عینک

عصرش حامد تماس گرفت و گفت: سرمه دارم میام اون سمت نهار کباب داشتیم میارم ک باهم بخوریم

ینی انگار ک نه انگار شب قبل من اونهمه حرص خورده بودم ک برادر من!!! بذار من ب رژیم غذایی م برسم و شما هم ب خورد و خوراکتونمنتظر

این بار توی راه ک بود بهش زنگ زدم و گفتم: خودم میام سر خیابون هاابرو

وقتی همدیگه رو دیدیم حامد داشت تلفن حرف میزد، ینی تا زمین م!!! ب فروش بره من یکی جونم ب لب میادآخ ( البته دور از جونم، فوت فوت ابله)

بعد رفتیم توی یه خیابون ایستادیم و لازم ـه بگم دوباره همون لوس بازی ها رو داشتیم ک حامد بزور قاشق برنج و کوبیده رو میذاشت تو دهنم؟سوال خوب البته ک حتی لازم هم نباشه من میگمشیطان

بعد ب سمت مغازه رفت چون باید برمیگشت و در رو مغازه رو باز میکرد ، سر راه پیاده شدم و رفتم ب سمت تاکسی ها.

نزدیکای مغازه حامدینا یه لوازم قنادی هست ک چیزاش حرف نداره، البته یه کم گرون ـه اما واقعا وسایل ش خیلی باحال و قشنگ ـن، یه مدت میخواستم برم اونجا اما وقت نشده بود و این بار هم دوباره حامد من رو یه طرف دیگه پیاده کرد و چون ویرم گرفته بود لوازم شیرینی پزی بگیرم، رفتم یه مغازه قنادی دیگه ک سر راه تاکسی هایی ک باید سوار بشم هست ک اونم معروف و چیزاش خوبه اما خوب ب نظر من ب پای اون اولی نمیرسه.

خلاصه ک رفتم تو مغازه و کلی چیز خریدم، ینی چ حالی میده خرید خوراکی و آشپزی و قنادی هامژه البته الان ک دارم خوب فک میکنم میبینم من خرید پوشاک و این چیزا هم بهم حال میدهنیشخند

وقتی رسیدم خونه اول با حامد تماس گرفتم و بعد دست ب کار شدم و کارای درست کردن یک کیک خامه و موز کردم ک فرداش بقیه ش رو انجام دادم ، ینی هر کی خورد مُرد!! نه بابا الکی گفتم، یه کم جنبه شوخی داشته باش، مگه میشه کسی دست پخت سرمه گولا رو بخوره و دوباره نخواد ؟ابرو

رویا هم باهام تماس گرفت از مهشید پرسیدم و گفت خیلی حوصله ش رو ندارم و زیاد باهاش حرف نمیزنم.

بعد از خونه هایی ک دیده بودن و اینکه هر کدوم یه ایراد بزرگ داشتن و واقعا نمیشه اکی شون کرد گفت و یا اینکه اون آپارتمانی ک خوبه طبقه دوم ، سوم ـه و بدون اسانسور و مامانش اصن نمیتونه حتی از دو تا پله هم بالا بره.

درباره سعید پرسیدم و گفت: قرار بود پنج شنبه بیان ، خوب احتمالا ما یهو دیگه بله برون میکنیمتعجب اما ب مامانم گفتم، گفت الان حال و حوصله جشن رو ندارم بذار بریم خونه جدید و من م ب سعید گفتم دیگه!!

آخر شب ک دوباره با مامانم نشسته بودیم ب حرف زدن بهش گفتم و اینکه کلا طرف فقط یه جلسه اومده و یه ساعت حرف زده و جلسه بعد قراره بله برون بذارن و رویا هیچی درباره اینکه رفته باشن تحقیق از محل کار یا زن سابق ش نگفت!

مامانم دوباره من رو مقصر کرد و گفت: تو اگه دوست ش داشته باشی راهنمایی ش میکنی و همین حرفا رو ک ب من زدی ب اونم میگی. اون شب هم بابات یه سری از حرفامون رو شنیده بود و گفت چرا سرمه ب رویا نمیگه اشتباه نکنه و با همچین مردی ازدواج نکنه..

خلاصه ک بعد از شنیدن حرفای مامانم با وجود اینکه مطمئن بودم صحبت های من تاثیری توش نداره اما بازم ب خودم گفتم یه بار دیگه بهش میگم شاید گفتن من واقعا در تصمیم گیری ش مهم باشه.

آخر شب هم حامد زنگ زد و خوب صحبت کرد و من م ته دلم ب خاطر همه چی ناراحت بودم و معمولی حرف زدیم تا رسید خونه و بای بای

سه شنبه از خواب بلند شدم و در راستای ادامه سرلج بودن با حامد، وقتی زنگ زد همون شکلی حرف زدم.نیشخند

بعد کیک م رو کامل آماده کردم و وقتی خودش رو گرفت دو سه برش برای حامد گذاشتم تو ظرف ک ببرم.

تا عصرش ب کارای خودم رسیدم ، میدونستم حامد حتما میاد دنبالم، داشتم اماده میشدم ک زنگ زد و گفت دارم میام.

وقتی رسید رفتم سرخیابون و بعد پرسید: کجا بریم؟

گفتم: خوب مثل همیشه دیگه، یه جا بایست اول نهارت رو بخور بعد تصمیم میگیریم کجا بریم.

رفتیم تو یه خیابون و حامد غذاش رو خورد و من م اندازه همون یه قاشق ، دو قاشق همراهی ش کردم. بعد پرسید: کجا بریم؟

اسم دوتا ک چای و قلیونی داشت رو آوردم ک حامد دومی رو انتخاب کرد و گفت: هم جای پارک ش بهتره ک تو نخوای زیاد راه بیای و هم میتونیم بریم نمدی م رو پس بگیریم.

توی مسیر حامد پرسید: الان انگشتت رو بستی؟

گفتم: نه صب باز شد و من م چسب ش رو نداشتم و دیگه هم نبستم.

کلی غر زد و گفت: پس همین اول بریم داروخانه.

گفتم: نه بریم همونجا بعدا من سر راهم میخرم.

ب زور قبول کرد و وقتی دم سفره خونه پیاده شدیم یهو ب حامد یه داروخانه رو ک تازه باز شده بود نشون دادم و دیگه حامد ول نکرد و گفت: همین الان بریم بخریم

رفتیم یه چسب ضد حساسیت گرفتیم و بعد رفتیم ب سمت سفره خونه.

پرتقال خامه رو انتخاب کردم و حامد منتظر نموند تا بیان ازمون سفارش بگیرن و خودش رفت و گفت و بعد دیدم با نمدی برگشت، اینقد بهم مزه داد اینهمه کارم براش مهم بوده.قلب

تا چای وقلیونمون رو بیارن در ظرف کیک رو باز کردم و گذاشتم رو میز و بعد ب حامد گفتم: میخوام ازت جدا شم!

ینی ب مخیله م هم خطور نمیکرد اینقد این حرف من ناراحتش کنه.تعجب

نمیخوام از قیافه و حرفاش و این چیزا بگم ک چقددررر در هم رفت و اصن لب ب هیچی نزد ، اما کلا شوکه شدم بودم از رفتارش.خنثی

خو مرت$یکه تو ک اینقد من رو میخوای بیا بگیر من رو دیگه، والازبان

دیگه دیدم تک پسر مردم الان هاست ک تلف بشهابرو گفتم: نه منظورم اینه ک خسته شدم از رفتار منفی ت، نگاه کن ببین من چقد تو رو همیشه تشویق میکنم و تو چقد همیشه من رو می ترسونی ، البته اینم ب دلیل نوع نگاه هامون ـه ، مثلا تو همین ازدواج تو دوست داری پرفکت باشه همه چی و بعد پا پیش بذاری من میگم نه بیا و بذار باهم از پیش ببریم، الان برای کار هم همین ـه تو میخوای من سر یه کاری برم برای خودم باشه، ساعت کاری و حقوق ش خوب باشه ، توش ریسک نداشته باشه، من م دوست دارم اینجوری اما وقتی نیست چی؟

خلاصه ک یه کمی حالش بهتر شد وقتی فهمید من مثل کنه بهش چسبیدم و عمرا قصد جدایی داشته باشم.ابله

وقتی هم از اونجا اومدیم بیرون حامد من رو رسوند و رفت اما من نرفتم خونه و رفتم یه سوییشرت واسه ش خریدم، آخه دیدم زیر بغل کاپشنی ک پوشیده بود شکافته بود، مطمئن بودم ک ندیده، چون حامد رو این چیزا خیلی حساس ـه، من م بهش نگفتم ک بدوز و فک کردم خوب من ک تو سرم بود واسش یه چیزی بخرم این رو میگیرم.

خریدهای من م ک فوری فوتی ـهنیشخند وقتی برگشتم خونه حامد زنگ زد و بازم باهم صحبت کردیم تا رسید مغازه.

شب با رویا صحبت کردم و گفت: بهت گفتم سعید زنگ زد ب مامانم؟

گفتم: نه والا دیشب تو گفتی ب خودت گفته

گفت: خوب آره، بعدش بهش گفتم من نمیدونم هرچی میخوای خودت ب مامانم بگو، بعدش اون خط زنگ خورد و سعید بود و  گفت میخواستم ببینم نظرتون چیه، آخه از اون روزی ک رفته بود دیگه تماس نگرفته بود ک بپرسه ، ک مامانم گفت از نظر من اکی ـه، اونم گفت پس ما میایم پنج شنبه ک مامانم گفت بهمون اجازه بدید خونه رو عوض کنیم بعدش تشریف بیارید.

ب خاطر حرفای شب قبل گفتم: رویا ب نظر تو نباید مامانت اینا برن تحقیق؟ ینی همین جوری با یه ساعت اومدن مامان ت بله رو گفت؟

رویا یهو یه صدای حق ب جانبی رو گرفت و گفت: مامانم و خاله ک دوشنبه رفتن تحقیق!! اول رفتن پیش زن سابق سعید ، ک هم مامانش بوده و هم زنش و دوتایی خصوصا مادر زن سابق کلی تعریف کرده از سعید و خود زنش هم گفته مرد زندگی ـه و هرچی داره میذاره واسه زندگی ش!! بعد هم با تاکسی رفته بودن شرکت سعید، چون تو طرح بوده ، خاله م شرکت سعید رو ک دیده گفته اوه اوه این میتونه چند تا زن بگیره با این شرکتی ک دارهخنثی

خوب حالا برم سراغ مردم شناسی خودم، اما قبلش من یه چیزی بگم، ک خود من ب شخصه آدم خیلی ریزی هستم ک اونم دلیلش خانواده م هستن ک پدر داماد رو در میارن وگرنه من تو دوستای نزدیک حتی همین وبلاگی میبینم ک ب راحتی خانواده هاشون قبول میکنن و اصن شرطی ندارن و دقیقا مدل مامان رویا هستن، ینی میخوام بگم انگار من عجیب غریبم نه اونا!!

خوب حالا برم سراغ موشکافی رفتار رویایول

اولا ب نظر من توی تهران تحقیق دو جایی ک دو طرف شهر هستن در یک روز یا دروغ ه یا تف مالی!!

بعد شما باور میکنید یه زنی ک دو سه ماهه از شوهرش جدا شده خودش و مادرش بیاین هی تعریف کنن از شوهر سابق؟!!

بعد هم تو همون روز پا شدن صاف صاف رفتن در شرکت مرد ـهخنثی خوب ب نظر من تو تحقیق خود مادر شخص ک نمیره اونم مستقیم بره در خونه یا محل کار یارو، این ک دیگه تحقیق نیست مثل اینکه رفتی مهمونیابرو

خلاصه ک ب نظر خودم من دین خودم رو ادا کردم و بیشتر از این هم نمیشد حرفی زد، ب قول معروف کسی ک خواب ـه رو میشه بیدار کرد اما کسی ک خودش رو زده ب خواب نه!

بعد رویا گفت: خاله م هی میگه خیلی ته دلم روشن ـه، میترا هم همین طور، اونم بهم گفت من م خیلی دلم نسبت ب سعید روشن ـه

دیگه نگفتم ک دل های همه هم سر حمید روشن بود!!

آخر شب هم حامد زنگ زد و داشتیم با هم حرف زدیم و گفت: واسه فردا عصر با یه سری خریدار دیگه نشست داریم، خدا کنه ک بشه

گفتم: انشالا میشه.. راستی حامد واست یه سویشرت خریدم ، تو ک وقت نمیکنی بری یه چیزی بخری، دیگه اون کاپشن ت رو بنداز دور.

کلی تشکر کرد ک اینقد ب فکرش هستم و براش خرید کردم. بعد هم ک رسید خونه و خدافظی کردیم.

چهارشنبه صب از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و کارام رو میکردم برای ظهر ک برم دکتر ک حامد تماس گرفت، لحن ش یه جوری بود و بیشتر سکوت میکرد، با تعجب پرسیدم: چته؟

گفت: از حرف دیشب ت خیلی ناراحتم!

گفتم: کدوم حرفتعجب

گفت: همون ک گفتی کاپشن ت رو بنداز سطل آشغالتعجب

گفتم: من ؟ من کی گفتم بنداز سطل آشغال؛ گفتم بنداز دورعصبانی

گفت: چ فرقی داره؟ ینی من لباس آشغالی میپوشم؟ میدونی من چقد بدم میاد راجع بهم اینجوری بگی اونوقت دوباره همین طور صحبت میکنی؟

من م ک حوصله ناز کشیدن نداشتم گفتم: هر جور دوست داری فک کن!

خلاصه ک جر و بحثمون شد و خدافظی کردیم. من م آماده شدم و رفتم ب سمت دکتر ، یهو وسط راه ب حامد زنگ زدم و گفتم: مگه نه اینکه تو از من خواستی سر فلان کار نرو و فلان کار رو نکن، تو هم نباید عصر بری واسه اون نشست!

حالش بد شده بود هی میخواست واسه من دلیل و برهان بیاره ک ب خاطر من اون حرفا رو زده و الان هم داره ب خاطر من میره سراغ همون کار..

دیگه مرغ من یه پا داشت و گفتم یا من یا بنگاه رفتن!!

حامد هم گفت : باشه بهم میزنم.

دیدم جدی سر حرفش ـه خودم جا زدم و گفتم: نمیخواد من الکی گفتم، فقط اینجوری گفتم ک بفهمی یکی سد راه آدم باشه ب جای اینکه در کنارش باشه ینی چی!

گفت: نه من ک دیگه اون رو بهم میزنم، تو هم بعد دکتره بیا این طرف باهم بریم بیرون، فقط یه تایمی بیا ک معطل نشی چون پات درد میکنه، خواستی برو یه سر پیش رویا و بعد بیا.

لازم ـه بگم چقد خجالت کشیدم از کارم و با این حرفا حامد شرمنده م کرد.آخ

بالاخره رسیدم ب مطب، چند دقیقه ب دو مونده بود و پشت در ایستادیم، یه خانومه جوون رو دیدم ک خیلی لاغر کرده بود از اون زمانی ک آخرین بار من دیده بودمش، ازش پرسیدم: شما همونی نیستید ک با همسرتون میومدین و یه جفت دو قلو داشتین؟ چقد لاغر شدین، آفرین

گفت: چرا ، چهره شما هم خیلی واسم آشناست، الان یادم اومد، چقد لاغر کردین، اصن نشناختمون..

بعد شروع کردیم ب حرف زدن و گفت: بیست و پنج کیلو کم کردم و دیگه خسته شدم و چند هفته نیومدم، البته خیلی رعایت کردم تو این مدت و دوباره اومدم.

البته هنوز از الان من چند کیلویی بیشتر بود اما خوب خیلی عالی شده بود.

یه خانوم دیگه هم بود ک سن نسبتا بالایی داشت و این بار دیدم ش یه پالتو کوتاه و تنگ پوشیده بود، گفتم: شماهم چقد خوب شدین!

گفت: اره فک کنم این هفته شده باشه 27 کیلو کم کرده باشم، میخواستم هفته پیش بگم بهم تثیبتم رو بده اما خانوم دکتر گفت تا سی کیلو برو ک جایزه سی کیلوت رو بگیری و بعد میریم رو تثیبت.

بعد در مطب رو باز کردن و نشستیم تا منشی ش یکی یکی اسامی مون رو خوند ، من چون میدونستم کالری متری داریم فوری ده تومن م رو دادم و رفتم نفر اول صف ، همه چیزا اومده بود پایین هورا

موقع وزن کشی ب من گفت یک کیلو اضافه شدی، البته خوب میدونستم این رو میگه، چون هفته پیش ب طرز عجیبی بدون اینکه من وزن کم کرده باشم گفت دو کیلو کم شدیخنثی و خوب من این هفته یک کیلو کم شده بودم و میدونستم ک با این حساب میگه یک کیلو زیاد شدی .. اما حرفی بهم نزد و گفت پس هفته دیگه رعایت کن ک گفتم باشه.چشمک

روزایی ک کالری متری ـه خیلی بدتر شلوغ میشه و تا از مطب بیام بیرون از سه گذشته بود.هیپنوتیزم

تماس گرفتم با حامد و گفتم:کار من تموم شده، برنامه تو چی ـه؟

گفت: من ک کنسل کردم، کاری هم ندارم، دوست داری بیا

گفتم: باشه میام.

از تاکسی اول ک پیاده شدم و برم سراغ تاکسی خطی ها، یه پسری دنبال افتاد و هی میگفت خانوم خانوم، من م خودم رو زده بودم ب کری، تا بالاخره دوید و گفت: میشه یه لحظه بایستین؟

خشن ( جذاب ، بی اعتنا ابله )گفتم: بفرمایید؟

گفت: چقد شما خوش پوشی ـن، پالتوهاتون رو از کجا میگیریدتعجب

گفتم: جای مشخصی نداره، اگر هم میخواین شماره بدید من اهل ش نیستم، خدافظ!!

گفت: نه نه یه لحظه صب کنید، من تو همین پاساژ اینجا پالتو فروشی دارم، دنبال یه خانوم خوش سلیقه مثل شما هستم

گفتم: من وقت کار کردن هم ندارم ( چ جلافتا!!ابله )

گفت: میشه شماره تون رو بهم بدید؟

گفتم: مثل اینکه متوجه نشدین من چی گفتممنتظر و راهم رو کشیدم و رفتم اونم دنبالم اومد وشماره ش رو گفت و بعد گفتم اصغرم!یول اصغر ... تو پاساژ همه من رو میشناسن

تو دلم گفتم من خودم یه حامد دارم ک یه تار گندیده ش رو ب صدتا اکبر هم نمیدم چ برسه ب یه اصغر!نیشخند

دیگه سوار تاکسی بعدی شدم و تا بخوام برسم ب حامد یک ساعت و نیم تو راه بودم، ینی حالم داشت بهم میخورمسبز

توی تاکسی آخر ک بیشترین مدتی ک تو ترافیک بودم سوار اون تاکسی بودم، یه اقایی کنارم نشسته بود یه مدلی بود، هیچ کاری نمیکرد ها، حتی نگاه، اما باز نسبت بهش ترس داشتم، همه ش هم گردنش پایین بود و ب کیف ش ک روی پاش بود نگاه میکرد، تا جایی ک من فک کردم شاید خوابه اما خواب نبود!

بالاخره ب مقصد رسیدیم و من از شر ـش راحت شدم ، خصوصا ک موقعی ک پیاده شدیم دیدم دقیقا جهت مخالف من رفت.

چون حامد هم کارش تموم شده بود و قرار شده بود من برسم بهش زنگ بزنم ، قسمت آخر رو ک گاهی پیاده میرم این بار با تاکسی رفتم ک زودتر برسم و داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم ک یه نفر دیگه هم بعد من سوار شد اما اصن برنگشتم نگاه کنم ؛ وسط راه توی ترافیک بودیم ک من سرم رو ب سمت راست چرخوندم و با دهن باز دیدم دوباره همون مرتیکه ست سبز و این بار دیگه بهم مسجل شدم حس م از همون اول بهش اشتباه نبوده.

بیشترین فاصله رو باهاش رعایت کردم و سرخیابون بعدی حامدینا ک رسیدم گفتم: آقا من پیاده میشم و همین ک پیاده شدم دیدم اونم پولش رو داد و پیاده شد.تعجب

واقعا ترسیده بودم، با فاصله یه متری از من ایستاده بود، دم یه میوه فروشی ایستادم و زنگ زدم بحامد، اونم موبایل ش رو در اوردم و تماس گرفت.

مرت%یکه قیافه ش عین گوژ پشت نتردام بود.زبان والا اعتماد ب سقف تا ب کجامنتظر

تا حامد گوشی رو برداشت گفتم: حامد یکی از اول سوار تاکسی شدم دنبالم ـه، من میترسم

گفت: چیی؟؟ از اونجا؟ الان میام.

خیالم ک راحت شد حامد ب زودی میرسه رفتم تو شیرینی فروشی ک هم یه چیزی خوشمزه بخرمزبان و هم ریخت مرت$یکه رو نبینم.سبز

داشتم شیرینی های خشکی ک ب نظرم بیشتر بو گلاب و شهد میدادن رو نشون اقاهه میدادم ک واسم بذار تو جعبه ک ب بیرون نگاه کردم دیدم عوضی ایستاده دم در مغازهه و من م روم رو برگردوندم و دیگه نگاهش نکردم.

چند دقیقه بعد حامد زنگ زد و پرسید کجایی و وقتی فهمید تو قنادی م اومد سمت ـم، قیافه حامد رو با جوراب و صندل دیدم خنده م گرفت، مثل این بزن بهادرها شده بودخنده

پرسیدم: کو؟ کدوم ـه؟

گفتم: بیرون بود! و دوتایی رفتیم دم در و هیشکی نبود.خنثی ینی هرچی این ور و اون ور رو نگاه کردیم هیچ بنی بشری نبود، مثل اینکه آب شده بود و رفته بود تو زمین.یول

پیش خودم فک کردم حالا حامد یا گمون میکنه توهمی ـه یا خالی بستم.ابرو

بعد برگشتیم و شیرینی ها رو گرفتیم و رفتیم سوار ماشین شدیم . حامد واسم همبرگر آورده بود.

از بس گرسنه بودم بدون ناز کردن کمی از همبرگر خوردم و تازه تونستم بفهمم چی ب چی ـه من کجام، شایدم از بس غذا نخورده بودم اون مرد ـه رو تو رویاهام!! دیده بودم، با این حساب چ رویاهای دور از دسترسی دارم من.ابله

بعد حامد پرسید کجا بریم ک با هم درباره کافی شاپ هم عقیده بودیم.

یه کم تو ترافیک موندیم، اصن اون روز ترافیک وحشتناک بود و بالاخره حامد پارک کرد و رفتیم تو پاساژی ک کافی شاپ توش بود.

آهان این رو هم بگم ک من اصن از حامد درباره کنسل کردن جلسه برای زمین نپرسیدم.

کافی شاپ ـه تمام میزهاش پر بود و فقط یه دونه ک دونفر و گوشه  و دنج بود خالی بود، البته زیاد هم بزرگ نبود جاش.

من ک با اون همبرگری ک خورده بودم و این ک میدونستم قطعا ب اون شیرینی ها دستبرد!! هم خواهم زد انتخابی بجز چایی نمیتونستم بکنم، حامد هم کاپوچینو سفارش داد.

تا سفارش مون رو بیارن شروع کردیم ب حرف زدن، ولی این بار من با حرص حرف میزدم و حامد با خنده و گفت: خوب سرمه این چ طرز حرف زدن ـه، ینی چی یه چیزی واست خریدم اون رو بنداز دور! ینی من یه چیزی ک اینقد داغون ـه رو دارم میپوشم؟

گفتم: اووه من خودم ب شخص ـه لباس خریدم و بعد پشیمون شدم و انداختم دور، والا اصن هم نارحت نشدمنیشخند

خندید و گفت: آره میدونم اخلاق تو رو، اما خوب من مثل تو نیستم ک یه چیز بخرم و بهیچ دردم نخوره و بعد بگم بامزه بود گرفتم ش اما استفاده ندارمخنده

داشتم با چایی م ناخنکی ب شیرینی ها میزدم ک سجاد زنگ زد ب حامد و گفت فردا انتخاب واحد دارم و 900 تومن باید بریزم تا بتونم واحد بردارم، حامد هم بهش قول داد ک براش انجام میده، والا کاش حامد صاحب کار من بودمنتظر

طرفای 7 بلند شدیم و حامد من رو سر راه پیاده کرد و تازه اون موقع ب گوشی م نگاه کردم چند تا میس کال داشتم ک اکثرشون رویا بود اما شارژ موبایلم اینقد کم بود ک نمیتونستم ب کسی زنگ بزنم.

سوار تاکسی شدم و رسیدم خونه و اول پریدم تو دستشویی ک تلفن اتاقم زنگ خورد و تا اومد م جواب بدم قطع شد ک رویا بود و دیدم چند بار هم قبل زنگ زده، و همون موقع زنگ زد ب گوشی م، تا جواب دادم گفت: کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟ دیگه میخواستم زنگ بزنم مامانتخنثی

گفتم: خوب چ خبر؟

گفت: هیچی دارم این بنگاه و اون بنگاه میرم برای خونه ، کاری نداشتم دیگه خیالم راحت شد اکی هستی، وقتی رفتم خونه مون بهت زنگ میزنم، کاری نداریخنثی

بعدش ب حامد تماس گرفتم و گفتم رسیدم و دیگه مشغول کارهام شدم تا شب .

با رویا هم صحبت کردم و گفت: سرمه میشه بگردی و واسم یه کت و شلوار پیدا کنی؟ چون احتمالا این های یه بار بیان و بعد بشه بله برون، برای بار اول میخوام کت و شلوار بپوشم و برای بار بعد کت و دامن.

خوب راستش رویا ک اونقد لاغر ـه ب نظر من اصن بهش کت و شلوار نمیاد، حتی واسه مراسم عقدش با حمید هم پوشیده بود و ب نظر من ک خیلی بد بود و وقتی هم سمیه دید گفت این چی ـه ک این پوشیده؟ مگه عروس نیست؟ چرا طوسی پیرزنی ـه؟! البته من م کاملا با سمیه موافق بودم.

برای همین بهش گفتم: واسه چی کت و شلوار؟ باشه میخوای برای بله برون کت و دامن بپوشی، اکی اما واسه اون روز یه پیرهن بپوش

گفت: نه مامانم هست حوصله ندارم بهم گیر بده سر لباس پوشیدن.

گفتم: باشه من چیز قشنگ و مناسبی دیدم بهت میگم.

آخر شب هم حامد زنگ زد و خوب و خوش و خرم باهم صحبت کردیم.قلب

----------------------------------------------------------

نورا جونم با یه روز تاخیر تولدت مباااررررررررررررررکهوراماچهوراماچ

انشالا در کنار شوهر و دختر گل ت روز ب روز موفق تر و خوشبخت تر باشیبغل

/ 0 نظر / 51 بازدید