کترینگ مبارک !!! ( دل نوشت 503 )

خوب فک کنم تا حالا راجع بهش صحبت نکرده بودم ، اگه خاطرتون باشه این مدت هی از بازسازی و کارای مختلف توی مغازه میگفتم این بود ک حامدینا چندین ماهی میشه ک یه مغازه دیگه هم اجاره کردن و تو این مدت از اول ساختنش، البته چون مغازهه یه مغازهه خالی بود و باید همه جور کاری توش انجام میشد ک با کمک خواهر و شوهرخواهر حامد ک طراح داخلی ساختمون ه انجام شد ، البته ک خواهرش هم تو این یکی مغازه سهیم ـه باهاشون و محض رضای حامد یا خانواده ش این کارا رو نکرد!!

این مغازه هم قرار شده آشپزخونه باشه و غذاهای ایرانی توش داده بشه. برای همین همه ش من بهش میگفتم ب عنوان آشپز استخدامم کن، ک البته بعد ب صندوقدار تنزل پیدا کرد و البته آخر سر کارگری ش هم بمن نرسید.منتظر

هر دوتا مغازه تقریبا نزدیک ب هم هستن اما کیترینگ چون یه کم بالاتره بهش مغازه بالا میگیم.

بهش گفتم: باشه برو عصر ب کارت برس.

گفت: تو چی کار میکنی؟

گفتم: نمیدونم، حالا تا عصر.

بعدش ب کارای خودم رسیدم و وقتی ک کارم تموم شد، رفتم سراغ آشپزخونه و جیگرهایی رو ک گذاشته بودم بیرون برای درست کردن جغور بغور.

سیب زمینی ها رو نگینی کردم و سرخ کردم و بعد هم پیازها رو خلالی و داشتم تفتشون میدادم ک مامانم اینا رسیدن.

پراید رو فروخته بودن ب همون کارگر خشکشویی بود نیشخند ینی یکی بالاتر هم پیدا شد اما بابام بهشون گفته بود چون ب یکی دیگه قول دادم زیر قولمون نمیزنم مگر اینکه بریم پای قرارداد و یه اتفاقی بیوفته و نشه ک در این صورت باهاتون تماس میگیرم.

مامان من م ک کلا هرکی ـو می بینه دلش میسوزه، دلش واسه آقاهه سوخته بود و گفت: آقاهه با خانومش اومده بود ک این شوهر دوم زن ـه محسوب میشد و یه بچه هم از ازدواج اولش داشت. وقتی همدیگه رو دیدیم بابات و آقاهه از پله های دفترخونه رفتن بالا و من و زن ـه موندیم، یهو بهم گفت خانوم ب نظرتون من بزرگترم یا شوهرمتعجب  گفتم ب نظر همسن میاین، گفت آفرین شما چقد باهوشید، تا حالا فقط شما تونستید درست حدس بزنید، بعد بهش گفتم شما میخواین تشریف ببرید بالا؛ من پاهام درد میکنه یواش یواش از پله ها میام، خلاصه اون زودتر رفت و وقتی ک رسیدم بالا داشت ب شوهرش میگفت خانوم ـه گفت ما همسن ب نظر میایم، دیدی همه الکی میگن من بزرگتر میزنمتعجبخنده

خلاصه ک خندیدیم و بعد هم من جیگرها رو کامل تمیز کردم و شستم و توی پیازها تفت دادم و سیب زمینی ها رو هم بهش اضافه کردم و یه عالمه هم ادویه زدم ( سرمه ادویه باز هستمعینک ) و گوجه های نگینی رو بهش اضافه کردم و در ماهی تابه رو گذاشتم ک آب گوجه بره بخوردشون.

وقتی تقریبا آماده شد دیدم میتونستم فلفل دلمه و قارچ هم ب موادش اضافه کنم اما دیگه وقت نبود و همه گرسنه بودن.نیشخند

خودم ک اون موقع نخوردم و با دوغ خودم رو سیر کردم، تازگی ها عاشق دوغ کفیر کاله شدم.خوشمزه البته از همین جا اعلام میکنم هیچی نوشابه نمیشه.گریه

دوباره ب کارای خودم رسیدم تا عصر ک حامد زنگ زد و گفت: دارم میرم مغازه بالا

من م شروع کردم ب تعریف از خود ک چ سرآشپزی رو از دست دادین و متاسفم براتون!مشغول تلفن

مامانم ک حرفام رو میشنید گفت: چقد از خودت تعریف میکنی!! نیشخند

ب حامد گفتم ک مامانم چی میگه، گفت: سلام ب مامان برسون و بگو حامد میگه حقیقت ـه!!

من م بادی تو غبغب انداختم و گفتم: دیدی مامان خانوم، خودشون اعتراف کردن و گفتن واقعیت ـه!

مامانم هم بلند گفت: خدا از دل ت بشنوه!

این رو ک حامد شنید قاه قاه خندید، مثل اینکه مامانم حرف دلش رو زده باشه.قهر

بعد هم ک رسید مغازه بالا و خدافظی کردیم. دیگه من هی ب مامانم غر میزدم ک حوصله م سررفته و این چ زندگی ـه و چرا هیج رو نداریم ک بریمگریه

دیگه با مامان نشستیم ب حرف زدن و اینکه چقد رفت و آمدها محدود شده، نمیدونم شماها هم با ما همعقیده هستید یا نه ، اما الان اکثرا ( حداقل تو تهران ) با بستگان درجه یک ، مثل پسر و دختری ک ازدواج کردن رفت و آمد  دارن و یه کم دورترها مثل خاله و عمه یا قهر و بی خبرن یا دیر ب دیر همدیگه رو میبینن! مثل خود ما.

حامد طرفای 7 بود ک زنگ زد و داشت برمیگشت مغازه، پرسیدم: چ خبر؟ فردا چی کار میکنید؟

گفت: فردا رو با چند تا غذا و فقط زرشک پلو با مرغ واسه یه شرکت خصوصی کوچیک شروع میکنیم، و البته برای خودمون هم درست میکنه ک کارش رو ببینیم.

گفتم: کی تو اون آشپزخونه جای من رو گرفته؟افسوس

گفت: آقا صابر!! یه شکم گنده ای هم دارهخنده

گفتم: حالا چی کار میکردن؟

گفت: داشت مرغها رو تیکه میکردن

گفتم: اگه من بودم فردا ساعت ده یازده ک بیدارم میکردی و میومدم مغازه، تو سه سوت همه این کارا رو میکردم، این قرتی بازیها رو نداشتم ک از شب قبل بخوایم کارها رو راست و ریست کنیم.نیشخند

گفت: ینی من دق میکردم، مثلا ساعت 11 بهت میگم سرمه پس هنوز آب برنج رو نذاشتی ، تو میگفتی اووه چقد  عجله میکنیخنده

گفتم: حالا یه روز کارمندای شرکت ـه 12 نهار نخورن، اتفاقی واسشون میوفته،والا من چهارماهه رژیمم خم ب ابرو نیوردم، حالا نهارشون 3 برسه، نمیمیرن ک، والاابله

خلاصه یه کم حرف زدیم و خندیدیم تا حامد رسید مغازه و خدافظی کردیم.

بعد با مامانم حرف عمه اینا شد و گفت: چهارشنبه ظهر عمه ت زنگ زد و گفت دارم میرم همین سر کوچه یه کم کار بانکی دارم و پول شارژ رو بریزم و از این حرفا ، دفعه بعد ک چند ساعت بعدش تماس گرفت از خونه کیمیا بود. تعجب کردم و گفتم رفتین اونجا، گفت آره کیمیا عروسی دعوت بود من اومدم اینجا از بچه هاش نگه داری کنم، یهو شد و مثل همیشه ک تند تند و نصفه نصفه حرف میزنه حرف زد، من م خیلی ناراحت شدم ک چرا دروغ میگی، خجالت نمیکشی زن گنده ب من زنگ میزنی و میگی دارم میرم شارژ رو پرداخت کنم بعد زنگ میزنی از خونه اونا، چ فرقی داره ب حال من! خوب بگو دارم میرم پیش بچه هاش بمونم!!

حالا قبل از اینکه ادامه حرفای مامانم رو تعریف کنم، بگم ک قشنگ می فهممش چی میگه، ینی من تو کار آدمهایی ک اینجوری و بی دلیل دروغ میگن اونم ب افرادی ک براشون فرقی نداره راست گفتن اون مطلب موندم! ب نظر من ک یه جور بیماری ـه،  ولی واقعا طرف مقابل خیلی دلش میگیره ک چرا باهاش اینجوری برخورد شد...

خلاصه ک مامانم ادامه داد: پنج شنبه صب ب بابات گفتم اگه میخوای یه کم خرید کنیم ببریم واسه مهری، بهش زنگ ک زدم  گفت کیمیا جون!! زنگ زده و دعوتم کرده برای نهار، دارم میرم اونجا. دیگه من م ازشون خبر نداشتم تا پنج شنبه عصر ک خود فرشته زنگ زد، هرچی من میگفتم هی میگفت چی ؟ نمیشنوم! بهش گفتم مثل اینکه خیلی اونجا سرو صداست، گفت نه امیرعلی کسی نیست، یه کم بعد گفت اهان اهان البته آوا هم هستتعجب ( ینی تو نمیدونستی و یهو دیدی آوا روزبان ) بعد هم گفت البته ک بچه ها همه شون اینجان، برای نهار ژِیلا و مامان بهاره دعوت بودنتعجب

اگه اینها رو هم گفت چون حدس میزد ک از دهن عمه مهری م میپره وگرنه عمرا همین رو هم میگفت.بامن حرف نزن

بعد مامانم گفت: من م بهش گفتم اهان پس واسه این تو از شب قبل رفتی، رفته بودی ک کمک کیمیا کنی، گفته نههه نههه کیمیای من خیلی زرنگ ـه، همه کارها رو خودش میکنه، یهویی!!!! هم شده این دعوت!!!!! من م بهش گفتم کمک ک حتما نباید تو غذا درست کردن باشه، همین قدر ک رفتی بچه هاش رو نگه داری هم اسم ش کمک ـه، بعد هم دیدم هی داره میگه چی ، نمیشنوم!! گفتم مثل اینکه صدا اون طرف خیلی بلنده، کاری ندارین، خدافظ.

خلاصه ک مامانم خیلی ناراحت بود، از اینکه  چرا اینقد دروغ  میگن، مثلا ب ما میگفت قراره برم خونه دخترم و شب اونها برن عروسی و فرداش هم فلانی ها رو دعوت کرده، چی میشد ک ب دروغ اولش میگه دارم میرم عابر بانک و بعد هم میگه یهویی این مهمونی شد.

شاید اگه بهتون بگم همین آدمها چقد تو زندگی گذشته مامانم دخالت کردن و حق نداشته مامانم هیچ کاری انجام بده و هنوز هم همین کارهاشون ادامه داره و فقط کافی بدونن یکی خونه ما میخواد بیاد اینقد زنگ میزنن و سوال و جواب میکنن ، متوجه بشید چی میگیم ک چرا افرادی ک خودشون اینقد اهل فضولی هستن، برای خودشون همه چیز رو لاپوشونی میکنن.

در بین همین صحبت هامون بود ک عمه مهری م از خونه کیمیا زنگ زد و با مامانم صحبت کرد و از پنج شنبه گفت، مامانم پرسید: مگه مهمونی زنونه نبود؟؟؟

و عمه مهری م جواب داد: نههه! شوهر ژیلا بود، بابای بهاره بود، برادر بهاره با زنش ک تازه عقد کرده بودتعجب

اگه از قبل خواننده وبلاگ بوده باشید یا آرشیو رو خونده باشید، قبلا نوشته بودم ک کیان یه نامزد داشت، ژیلا اومد مخ همه شون رو کار گرفت و کاری کرد ک نامزدی اون دختر بنده خدا بهم خورد و بهاره رو ک مامانش دوست ژیلا بود با اینها وصلت داد. بعد سر عروسی شون ژیلا قهر کرد و نیومد!! ینی واسطه ک از یه طرف میشد دوست صمیمی مامان عروس و دختر خاله داماد نیومدتعجب و هنوز هم ک هنوزه نفهمیدیم چرا!! و عمه م اینا هم باهاش قهر کردن و ژیلا هم با اون یکی خواهرش دوتایی بلند شد چند روز بعد عروسی با کادوهاشون رفتن خونه بهاره ک بهش بگن اگه ما نیومدیم عروسی با تو مشکلی نداشتیم ( ینی رفتنشون این رو میرسوند )!!

تا دوباره روابطشون حسنه شد و با این دخترعمه من ک ب تمام دخترای عالم تهمت و برچسب خراب بودن میزنه و فقط خودش و عروساش خوبن و هرکی چیزی میخره دهاتی و عقده ای و تازه ب دوران رسیده ست و فقط این ـه ک حق داره از پاریس و لوزان و نیویورک خرید کنه!! حالا من یادم نمیاد اما مامانم ک میدونه گذشته اینا چی بوده و همیشه میگه اینقد بیجا بودن ک میومدن خونه ما با شوهرش می موندن!!

اما خووب پول چها ک نمیکنه! حالا همه شون وضع شون خوب شده و دیگه کسی یادش نمیاد ک گذشته ش چی بوده و یا فلان آدم قبلا چ برخوردی باهاش داشته، مهم اینه ک الان تو با چند تا فامیل پولدار رفت و آمد کنی ، منظورم عمه م اینا ست.

شب خاله فریده م زنگ زد و با مامانم حرف زد و وقتی ک خدافظی کرد مامانم گفت:  سرمه یادمه کلاس نهم بودم با خاله فریده ت ک خوب خیلی از من بزرگتر بود رفتیم یه عروسی از اون عروسی ها ک تو باشگاه سوارکاری بود و داماد انگلیسی بود و .. اونجا یه پسری از من خوشش اومد و بهم شماره داد ، این اولین بار بود ک از یه پسر شماره میگرفتم ، چند روز بعد تصمیم گرفتم بهش زنگ ک با فریده آشناش کنم تا با اون ازدواج کنه، بهش زنگ زدم و خیلی خوشحال شد و گفت کجا قرار بذاریم ، من م پشت ساختمون محل کار فریده قرار گذاشتمخنده وقتی همدیگه رو دیدیم گفت بیاین بریم ب خواهرم یه سر بزنیم، رفتیم و فریده تو قسمت کتابخونه رفته بود، تا ما رو دید اومد جلو و من م گفتم یه دقیقه باهم تنهاتون میذارم برم اینجا کار دارم و بیامخنده رفتم الکی دور زدم و وقتی برگشتم دیدم نه، اصن باهم جور نشدن، همونجا باهاش خدافظی کردم و موندم پیش فریده و گفتم دیوونه چرا باهاش درست حرف نزدی، مهندس ـه، خوشتیپ ـه ، فریده هم ک بی دست و پا، دو سه روز بعد بهش دوباره زنگ زدم و گفتم ببخشید من تماس گرفتم بگم با خواهرم ازدواج نمیکنیدقهقهه

خود مامانم هم ک تعریف میکرد غش خنده بود ک چطور زنگ زده ب پسره این حرف رو زدهخنده

پسره هم جواب داده ک نه، من از شما خوشم اومده و مامانم گفته نه ببخشید من قصد ندارم باشما نه دوست بشم و نه ازدواج کنم و خدافظی کرده.خنده

بعد انگار مامانم افتاده بود رو دور خاطره تعریف کردنماچ با خنده گفت: یه بار دیگه هم واسه این کار رو کردمنیشخند

وقتی درباره ش پرسیدم گفت: دایی ت یه دوست داشت نقاش بود، یادته ک نقاشی هاش رو هم خودمون داشتیم و هم دایی ت اینا؟

گفتم: اره خاطرم هست.

مامانم گفت: یه بار من و فریده رو دعوت کرد خونه شون ، یه خونه ویلایی مجردی داشت ک طبقه بالاش رو اجاره داده بود، یه اتاقش رو هم کرده بود آتلیه، دیگه باهم صحبت کردیم و طبقه بالاش دختر هم بودن و اونا هم اومدن و کلی خوش گذشت و بعد برگشتیم خونه ، یه هفته بعد دوباره دعوتمون کرد و گفت مامانم از مشهد اومده دوست دارم شماهم بیاین، من دبیرستانی بودم و نمیفهمیدم ک این مامانش رو گفته بیاد ک من رو ببینه و الان هم مامانش اومده ب خاطر من ، خلاصه بازم رفتیم اونجا و نهار رو باهم بودیم. گویا مامانش من رو پسندیده بود ، یه هفته بود اول خود دوست دایی ت اومد و ب بابام گفت ک من دخترتون رو میخوام و مامانم هم ازش خیلی خوشش اومده، بابام هم گفت هرچی خودش بخواد ، اومد باهام صحبت کرد و من هر یه جمله ای ک میگفت ، میگفتم نمیشه فریده رو بگیری؟ میشه با فریده ازدواج کنیخنده اونم هی میگفت نه فریده مثل خواهر برام، اون حس رو ندارم، من شما رو دوست دارم ، آخر سر بهش گفتم نه ، من فعلا ک فریده هست نمیخوام ازدواج کنم، تا کی هم ب زن دایی ت زنگ میزد ک این پسر دیوونه مون کرده بس ک هر روز میاد اینجا و با من و برادرت حرف میزنه ک تو رو خدا فریبا رو راضی کنید...

بعدش مامانم از یه خواستگار انگلیسی ش گفت ک اون رو هم توی یه عروسی دیده بود و همونجا ازش خواستگاری کرده بود و مامانم میگفت چون بور بود خوشم نیومدنیشخند

بهش گفتم: اگه بهش جواب مثبت داده بودی من الان انگلیس بودم.ابله

از پسر همسایه شون هم گفت ک مخ ریاضی بود و همیشه رسم های ریاضی مامانم رو میکشیده و بعد هم شریف قبول شده و آخرش هم بورسیه گرفته و رفته ، مامانم گفت: یه روز داشتم میرفتم خریدکنم ، من رو تو خیابونمون دید و صدام کرد و گفت یه حرفی باهات دارم، بهش گفتم چیزی میخواین دارم میرم واسه شما هم بخرم؟ گفت نه چیزی نمیخوام بخرید، میخوام بگم من شما رو دوست دارم و میخوام باهاتون ازدواج کنم، گفتم چی؟ با من ؟؟ بعد دویدم و برگشتم خونه ب فریده و فروغ گفتم فلانی الان سرراهم رو گرفت و گفت دوستم داره، اونا هم گفتن خره ب ماماینا نگی هاخنده

گفتم: خوبه شما همچین خواستگارایی داشتی، والا اگه من یه روزی بچه دار بشم همه ش باید بگم همین حامد بود ولی قصد ازدواج هم نداشت، هیشکی دیگه هم نبودقهقهه

فک کنم مامانم هم وب بزنه و از خاطراتش بگه وب پرطرفداری بشه هاخنده

بعد مامانم واسه خودش خامه و عسل آورد ک بخوره، من م رفتم سر ماهی تابه ک هنوز روی گاز بود و کمی جیگر توش بود ک بخورم مامانم گفت: دارم میبینم ت میخوای غذا بخوری، نخور، بعد میگی من هیچی نمیخورمخنثی

اینقد خنده م گرفت، گفتم: مامانم من از صب تا حالا هیچی نخوردم، دیروز رو هم ک ب کل جلوی شکمم رو گرفتم، ینی چی نخور خنده

خلاصه ک یه لقمه با نون سنگک خوردم و بعد هم دو سه لقمه خامه عسل با مامانم همراهی کردم.بامن حرف نزن

رویا هم تماس گرفت و گفت: سرمه برای چهارشنبه میشه واسم یه کیف و یه روسری مشکی شیک بیاری؟

پرسیدم: کیف چ جوری میخوای؟ از اینها ک فقط دست میگیرن و چیز خاصی نمیشه توش گذاشت؟

گفت: نهه! کیفش یه جوری باشه ک بشه بندازم روی دوشم و بعد هم وسایلم رو تقریبا بشه توش بذارم.

دو تا کیف پیدا کردم و عکسشون رو گرفتم و واسش فرستادم ک یکی ش رو پسندید و قرار شد با یه روسری براش سه شنبه ک نوبت دکتر دارم ببرم.

دوباره رویا از خوبی های سعید واسم تعریف کرد!!ابرو

بعدش با خواهرم ک صحبت کردم و گفتم گوشی رو بده ب آرشبغل اونم برعکس بیشتر اوقات ک از تلفن صحبت کردن فراری اومد و با یه لحن طلبکارانه اما مودب و با لهجه خارجی گفت: سرمه من میخوام بیام ایران، اما مامانم میگه امسال نمیشه، کسی نیست بیاد دنبالم ک من باهاش برگردم ایران؟ میگم تو ک نه شوهر داری نه بچه چرا نمیای دنبال من ؟خندهبغل

اینقد جیغ زدمنیشخند و قربون صدقه ش رفتم ک خودش خسته شد و گوشی رو داد ب مامانشخنده

بعد خواهرم یه فیلم از آران فرستاد ک بهش میگفت بگو وان تو تیری و اونم تکرار میکرد و بعد بهش میگفت حالا بگو یک دو سه و دوباره آران میگفت وان تو تیریقهقههماچ

آخر شب هم حامد تماس گرفت و بیشتر صحبتمون درباره راه اندازی آشپزخونه فرداش بود و اینکه ب امید خدا خوب پیش بره.قلب

ازش پرسیدم: حامد اسم مغازه ک مثل فست فوده؟ تغییرش ک نمیدین؟

گفت: قراره بذاریم سرمه گولاخنده

گفتم: یه وقت خریت! نکنید یه اسم دیگه بذاریدنیشخند

گفت: چی گفتی سرمه؟ این چ طرز حرف زدن ـه آخه دختر!

گفتم: اووه، حالا واسه من مودب شده، وای ک من چقد بامزه م!ابله

بعد حامد از باباش گفت ک خیلی ایراد گیره نسبت ب غذا!

گفتم: بابات؟ بابات ایراد گیرهتعجب پس چطور دست پخت مامانت رو میخوره؟تعجبخنده

با خنده حامد گفت: همون طور ک من نمیتونم ب تو حرف بزنم، لابد بابام هم نمیتونه ب مامانم حرف بزنه، اگه هم مردها حرفی بزنن ک زنها محل نمیذارن و کار خودشون رو میکنن .

دوباره بهش گفتم: واقعا من رو استخدام نمیکنی؟افسوس

گفت: چند بار بگم عزیزم شما فقط باید بیاین برای نظارت..

گفتم: حامد بخدا فک کردم میگی شما ک فقط باید بیاین برای نظافت!!تعجبقهقهه

دیگه خودم و حامد غش خنده شدیم.خنده و بعد هم ک رسید خونه ، بوس و بغل و شب بخیر و بای بایبای بای

یک شنبه از خواب بیدار شدم بابام داشت میرفت بیرون ، همون موقع حامد زنگ زد و گفت: سرمه عصری میام دنبالت و واست زرشک پلو میارم میخوام نظر تو رو بدونم

گفتم: باشه ولی واقعا من ک نمیخورم پس لطفا یه پرس بیار از غذای تو میخورم و بهت میگم چطوره دیگه

بعد حامد گفت: اقا صابر گفته برام میز و صندلی بیاریدنیشخند دارم میرم از مغازه بردارم و واسش ببرم.

گفتم: چ ناز و ادا هم داره، خوبه والا!ابرو نکنه میخواد خودش همه غذاها رو بخورهابله

دیگه تا رسید مغازه باهم صحبت کردیم و سری بعد ک داشت میرفت بالا هم تماس گرفت.

بعد دوش گرفتم و اومدم بیرون و مامانم رفت بیرون یه کم خرید کنه. همون موقع عمه فرشته م ک از 5شنبه خبری ازش نبود و مامانم هم باهاش تماس نگرفته بود زنگ زد ک جواب ندادم.

وقتی مامانم اومد بهش گفتم فرشته زنگ زده و گفت واقعا حوصله ندارم، از اینکه همه ش دروغ بهمون میگن اونم توی این سن و سالی ک ما داریم بدم میاد، من ک نمیتونم این آدم رو عوض کنم اما میتونم ک رابطه م رو کم کنم.

مامانم چند روزی ـه سردردهای شدید داره طوری ک شبها نمیخوابه ، بابام باهاش تماس گرفت و گفت واسه فردا صب برات دکتر مغز و اعصاب وقت گرفتم ک مامانم گفت ظهر هم باید برای چشمام یه تست میدان دید بدم، فقط یه جوری باشه ک بتونم برگردم و برسم برای چشمهام.

تا ظهر یه کم سرم ب کارای خودم گرم بود و یه کم با مامانم صحبت میکردم. بعد دو تا شیشه از ترشی ک یادتون قبلا درست کرده بودم پر کردم ک یکی ش رو برای رویا ببرم و یکی ش رو هم گذاشتم واسه حامد ک عصرش با خودم ببرم.

طرفای چهار خودم رفتم سمت حامد و تا رسیدم بهش اونم کارش تموم شده بود و اومد.

بعد از سلام و علیک و پرس و جو درباره آشپزخونه گفت: میز و صندلی رو بردم بالا و باهم بسته بندی شون کردیم و خواهرم چند تا برد خونه شون و من م برای پرسنل پایین آوردم و شش تاش رو هم بردیم ب یه امامزاده دادیم و خود اونایی هم ک تو آشپزخونه بودن خوردن.

پرسیدم: بابات چی گفت؟ راضی بود؟

گفت: بابام نبود، هنوز برنگشته.

دیگه توی یه خیابون ایستاد و غذا رو داد ب من و گفت: بخور و نظرت رو بگو.

وای بچه ها الان دیدم عکس ش رو اشتباهی پاک کردم، چقد ناراحتمم، الان من چی کار کنمگریهگریه

دو قاشق از پلو و یه کم از مرغ و یه مقدار بیشتر از ته دیگ ش ک عالییی شده بودخوشمزه خوردم خوب بود اما عالی نبود، خصوصا با اون مواد اولیه درجه یکی ک حامدینا در اختیارش گذاشته بودن و من م چند تا موردی ک جا داشت بهتر بشه رو ب حامد گفتم و اونم خیلی خوشش اومد از نظراتم و گفت میگم بهشون.

بعدش حامد پرسید: کجا بریم؟

گفتم: با تاکسی ک داشتم میومدم یکی از رستورانهای تو راه دیدم عوض شده و تبدیل ب کافه رستوران شده بود، دیدم روی تخته سیاه دم درش نوشته بود هوکا، قاعدتا باید قلیون هم داشته باشه.

دیگه رفتیم ب اون سمت توی راه و البته بهتره بگم تمام مدتی ک باهم بودیم حرفمون راجع ب کیترینگ بود، ب حامد میگفتم مردم عقلشون ب چشمشون ـه، خود حامد هم قبول داشت و میگفت سرمه با این مواد اولیه ای ک ما توی فست فود استفاده میکنیم فروشمون باید سه برابر الان باشه اما شاید اون اندازه ای ک من مته ب خشخاش میذارم مشتری ها نمیذارن و واسشون مهم نیست.

خلاصه ک رسیدیم ب اون کافه رستوران ، تقریبا تمام میزهاش پر بود ک بعد متوجه شدیم همه شون یه جورایی دوست ها و آشناهای صاحب اونجا بودن. فک کنم تنها دختر روسری دار من بودم.یول

یکی شون ک با بلوز و شلوار نشسته بود ، بحامد گفتم: حامد پاشم لباسام رو در بیارمابله

حامد برگشت نگاهم کرد و گفت: نههه

گفتم: دیونه آخه من اینکار میکنم؟!

خودش هم خنده ش گرفت و دیگه چیزی نگفت.

کارگرش هم اومد و ازمون سفارش گرفت ک قلیون لیمو نعنا سفارش دادیم.

 

 

همین دختره ک گفتم انگار اومده بود مهمونی، پسری ک پیشش نشسته بود وسطهاش و ب نظر میرسید باهم دوستن وسطاش بهش گفتم آژانس اومد و خدافظی کرد از همین دختره و از یه پسر و دختر دیگه ک روبروشون ، دور یه میز نشتسه بودن ک اونا هم ب نظر دوست باهم میرسیدن و رفت. بعد یه جا همین دختر بلند شد و رفت و وقتی برگشت ب اون پسر و دختره گفت من حساب کردم اگه میخوایم بریمتعجب

ینی فک کنید دختره دو تا سرویس قلیون رو حساب کرد و پسرا انگار ک نه انگار! فقط وقتی دوست پسر این یکی دختره فهمید گفت اا چرا حساب کردی و دوستش رو ک صاحب همونجا بود گفت پس چرا از این پول گرفتی ( تو دلم گفتم آره جون خودت! خیلی ناراحتی الان دست کن تو جیبت و پولش رو ب دختره بده، والاابرو )

طرفای 7 بلند شدیم و حامد من رو تا جایی رسوند و وقتی پیاده م کرد با خنده گفت: زود سوار تاکسی شو برگرد، نری باز یه چیزی بخری هاخنده

البته ک ب حرفش گوش ندادم و یه سری خرت و پرت گرفتم و بعد سوار تاکسی شدم ک خیلی این بار تاکسی ش خوب بود چون هر سه نفری ک با من هم مسیر بودن خیلی زود پیاده شدن و من رو هم سر خیابونمون پیاده کرد.

رسیدم خونه و ب حامد اطلاع دادم و بعد از غذای فرداشون پرسیدم ک گفت قیمه بود و بعد یه کم حرف زدیم و خدافظی کردیم تا شب ک زنگ بزنه.

مامانم هنوز سرش درد میکرد و با هم صحبت کردیم و تی وی دیدم. حال تماس با رویا رو نداشتم و اون هم زنگ نزد.

با این ک زیاد گرسنه نبودم اما یه کف دست نون سنگک با پنیر خوردم و بعدش ک دیدم وزن م رفت بالا هی ب خودم بد و بیراه میگفتم و مامانم هم میگفت میخواستی نخوری.خنثینیشخند

از پنج شنبه شبها میرقصم و یه جاهایی هم ادای رقص آدمهایی ک تو عروسی هایی ک از بچگی رفته یم رو واسه مامانم در میارم و آی میخندیم.ابله

خلاصه ک بازم کلی رقصیدم و گاهی اوقات هم از روی مبلها میپریدم.خنثی

آخر شب حامد زنگ زد و اول رفت پیش دوستش و یه کم بعد زنگ زد و دیگه تا رسید خونه با هم حرف زدیم، ازش درباره قیمت غذاشون پرسیدم ک گفت بخدا خبر ندارم. و باهم دیگه حساب کردیم ک برای خودشون چند در اومده ، اینقد نرخش بالا بود ک سر هر دومون سوت کشید، حامد گفت: موندم اینایی ک با همین نرخ ها رو میدن دست مشتری چطوری ـه؟

ب حامد گفتم: حامد یادته من هی ب تو میگفتم چرا کبابی نمیزنید، دیدی بالاخره زدیخنده

بعد حامد داغ دلش تازه شد ک چ چیزای مختلفی بهش گفته بودم و بعد سرش اومده ، البته ک این یه بار استثنائا مورد خوبی رو خواسته بودم و شده بود.نیشخند

---------------------------------------------------

ایشالا ک کار و کاسبی همه رونق بگیره ، همین جور حامد ک میدونم این کار رو با چقد قرض و وام شروع کردن و همه امیدشون بخداست و میدونم ک خدا امید هیشکی رو ناامید نمیکنه.ماچ

---------------------------------------------

نادیا مرسی ک عکس رو فرستادی ولی عزیزم فک کنم دچار اشتباه شدی، این ک من نیستم گلم، از اینجا هم باید متوجه میشدی ک وقتی حامد زانو میزنه و حلقه رو بهم میده برای من خییلی عادی ه و تازه باید برم فکرام رو بکنم و بعد جواب بدم ک بخوام اینهمه خوشحال بشم .ابروخنده

 

/ 0 نظر / 115 بازدید