هزار راه رفته !!! ( دل نوشت 552 )

غذاش رو هم ک زرشک پلو با مرغ بود، نخورده بود و باهم خوردیم و بعدش رفتیم هایپرمی و اصرار ک ی چیزی بگیر، بهش گفتم ما دیروز شهروند بودیم و واقعا هیچی نمیخوام با اینحال آب نبات و پاستیل و اینا برام گرفت و برگشتیم.

تو راه برگشت با رویا صحبت کردم ک خودش ی داستان جدایی ه ماجرای اون، نمیدونم شاید وقتایی ک اون رو میبینم ب خودم میگم ازش یاد بگیر سرمه، چ سیاستی داره، با چنگ و دندون مرد چهل و چند ساله رو ک دودل شده و در واقع منفی شده برای ازدواج با رویا نگه داشته و دم نمیزنه اونوقت تو... اما بازم میبینم من واقعا رویا نیستم نمیتونم با هرچیزی بسازم و خودم رو ب خریت بزنم .

وقتی رسیدم خونه مامانم ک از قبل بهش گفته بودم آماده بشه، حاضر بود و رفتیم برای کفش خریدن، فقط از یکی خوشم اومد اما چون جاهای دیگه رفته بودیم و بعد نون هم خریده بودیم، قرار شد من فردا برم همون رو بگیرم.

برای همسایه روبرویی مون هم نون گرفته بودم، بردم بهشون دادم و بعد ک برگشتم خونه با مامانم حرف زدم، از دست حامد ناراحت بود و میگفت مقصر خودش ه، مگه میشه مادری نخواد پسرش ازدواج کنه، بابا اینها اصن نیومدن ک بگن نه ، اصن بیان شاید خوششون اومد، نه خود حامد شل ه و .....

این حرفاش مثل خوره روحم رو خورد و خورد!

اخر شب هم با حامد صحبت کردم و همه چی خوب بود.

یک شنبه هم مثل شنبه همه چی خوب بود، بازم صبح م رو با حامد شروع کردم با بگو و بخند، بعد رفتم آرایشگاه برای اصلاح و ابرو، اومدم خونه و ی کوچولو از فیله های کبابی ک مامان درست کرده بود خوردم و عصر هم رفتم طرف حامد.

از وقتی ک دیدم هی میگفت چقد خوشگل تر شدی، چ تغییری کردی! اخر سر بهش گفتم ابروهام رو مرتب کردم همین

من تا حامد بیاد ی کم شیرینی خریده بودم، حامد هم برام دو کیلو شاید هم بیشتر انواع و اقسام ژامبون ها بعلاوه سینه بوقلمون آورده بود. نهار هم قیمه بادمجون بود و سالاد هم آورده بود ک من چند قاشق از برنج و خورش و تقریبا تمام سالاد رو خوردم.

خیلی خوش گذشت، ب گربه ها و کلاغ های پارک غذا دادیم ک دیدم شش و نیم شده و تند تند برگشتیم.

حامد مثل همیشه زنگ زد ببینه کجام و بعد من با رویا حرف زدم و ی کاسه کوچیک خریدم و سوار تاکسی شدم.

تو راه دوباره حامد زنگ زد، برعکس روزی ک گذرونده بودم یهو خیلی دپرس شده بود، بهش گفتم: حامد الان برنامه ت چیه؟

گفت: فعلا هیچی دیگه!! من همه کار کردم !!!!!!!!!!!

ی کم غر زدم تا رسیدم خونه . لباس هام رو عوض کردم اما دیدم دارم دیونه میشم ، راستش ظهرش یکی از دوستای خوب وبلاگی ک اونم دقیقا تو شرایط من بوده بهم زنگ زد و کلی باهام حرف زد و بهم قوت قلب داد و گفت ک بی خیال باش دیگه، میشه، حامد ب خانواده ش گفته و اونها دارن زور هاشون رو میزنن، تو دیگه راحت باش، باور کن میشه اما خوب این دل من آروم نمیشه، ینی اینقد تو این مورد تو پرم خورده ک باورش برام سخته ک واقعا الان در حال درست شدن باشه، بعلاوه اینکه من نکته مثبتی هم نمی بینم.

زنگ زدم ب حامد و گفتم: حامد می خوای من با مامان ت صحبت کنم!

گفتم: ک چی بگی؟

گفتم: نمیدونم راجع ب همین مسیله دیگه ، ببینم حرفشون چیه

این م بگم ک اصن قصد این کار رو نداشتم فقط میخواستم حامد بگه نه! ک بهش بگم پس تو خودت مقصری

خوب طبق انتظارم سفت و سخت گفت: نهههه!

گفتم: خوب تو بیا با مامان من حرف بزن، ازش کمک بگیر، یا بهش بگو من این قصد رو دارم و اوضاع م ک بهتر شد میام

بازم طبق انتظارم مخالفت کرد با این حرفم هم.

گفتم: ای بابا من هرچی راه پیش پای تو میذارم تو میگی نه

گفت: مگه من ازت راه خواستم؟

گفتم: وقتی خودت نمیتونی کاری رو از پیش ببری حتما احتیاج ب کمک داری دیگه

خلاصه ک دعوامون شد، و مثل همیشه حامدی ک تو حالت عادی رام من ه، در موقع حرف ازدواج شد ی اژدهای دو سر!!

قبلا بهش گفته بودم می خوام بینی م رو عمل کنم، اما میترسم ی مراسمی چیزی بشه ضایع باشه من با دماغ ورم کرده و کبود و چسب دار باشم، بهم گفت: نه فعلا ک خبری نیست، من م برنامه ای ندارم دیگه، تو هم برو دماغ ت رو عمل کن!!!

گفتم: من برنامه برای بینی عمل کردن ندارم من میخوام ازدواج کنم، هستی بسم اله، نیستی ب سلامت

گفت: اهان پس تو تصمیم ت رو گرفتی!!

گفتم: وااااااااااا! خوب معلومه ک گرفتم، بازم خوبه من میتونم تصمیم بگیرم تو چی، نمیدونی چی میخوای

با لج گفت: راست میگی من ترسوم، من تا حالا ی تصمیم خودم نگرفتم، روحیه جنگنده مثل تو نداره

خلاصه ک دعوامون بد و بد و بدتر میشد، ک بهش گفتم: فردا میای مشاور؟

اولش گفت نه اما بعد گفت باشه ب خاطر تو میام!!!! و دیگه من گفتم پس یا قبل باز شدن مغازه یا بین تایم استراحت میگیرم

اما راستش اصن عصر رو نگفتم، چون اینقد حالم بد بود ک فقط دعا میکردم فردا صبح اکی بشه و زودتر برم حرفام رو بزنم.

پری ود هم شده بودم و حالم بیشتر از قبل گرفته و گریان بود.

زنگ زدم ب دکتره ک بعد ک خودم رو معرفی کردم گفت کجایین شماها و چرا ی زنگ نمیزنید و نمیگید چی کار کردین، ک بعد گفت کار داره و دیرتر زنگ بزنم ک همین کار رو کردم و خلاصه کلی باهاش حرف زدم، بازم میگفت من اصن ب حامد منفی حرف نزدم فقط بهش گفتم با این رویه ک تو درپیش گرفتی قضیه منفی میشه نه اینکه نظر من باشه.

خدا رو شکر برای ساعت 10 اکی بود و زنگ زدم ب حامد و اول گفت چرا دیر؟ 9 میگرفتی من باید 11 در رو باز کنم!

گفتم: والا قبل ش ب تو گفتم ده رو تو هم اکی دادی، بعد هم ی ساعت حرف میزنیم و تو برو در مغازه رو باز کن دیگه، مگه چند دقیقه راهه

آخر شب ک زنگ زد گفت: من نمیام، اگه میخوای بکن ش فردا عصر، من صبح زود باید برم، سالاد باید آماده کنیم.

گفتم:من کاری نمیکنم و تغییرش نمیدم، خواستی بیا، نخواستی هم نه

اونم از خدا خواسته گفت آره بهتر ، توبرو حرفات رو بزن ی جلسه هم بعدش من میرم.

گفتم: من با دکتر حرف ندارم، با تو حرف دارم ک بفهمی رفتارت چقد اشتباهه

گفت: رفتار من؟ ی وقت فردا رفتیم و فهمیدیم رفتار تو اشتباهه چی؟

گفتم: حتی ی درصد فک نکن ب این قضیه، مقصر اصلی کاملا تویی، تو ادعا کردی کاری ک روانشناس میگه رو میکنیم چی شد زدی زیر ش

گفت: اون گفت نامزد کنید تو خودتون تو گفتی من نامزد کنم ک بهم بزنم، مگه مضحکه فامیلم، تو قبول نکردی

گفتم: بنده خدا تو هنو نتونستی ب خانواده بقبولنی میخوای زن بگیری، چطور همین نامزدی ک تو میگی رو میخواستی بکنی

خلاصه ک دعوامون کش اومد و کش اومد و تا نصفه شب .

از اون طرف هم سرشب با مامانم دعوام شد، ینی مامانم داشت میگفت ک خواهر شوهر خواهرم ک تازه زاییده، شوهرش نذاشته بیاد خونه و بهش گفته بمون پیش مامانت خوب ک بچه داری یاد گرفتی برگرد و فقط شوهره میاد نهار و شام میخوره اونجا و هر موقع حوصله ش سر بره وخسته بشه میره خونه شون

این رو ک مامانم تعریف کرد گفتم: میبینی مردم چ جوری ن؟ اونوقت شما چطوری هستین، اگه شما بودین دل ما رو خون میکردین ک چرا شوهرت تن لشه و ب ما چ، همین الان ب جای امیدواری دادن ب من، دیروز چقد از حامد گفتی

گفت:بله من واقعیت ها رو میگم، هنوزم میگم خودش نمیخواد، خودش جنم نداره، من واقع بین م

شروع کردم ب داد و بیداد ک : خوش ب حال ت ک واقع بینی ، همین طور بمون و اومدم تو اتاق

اومد دنبالم مامانم و گفت: برای چی با هاش ادامه میدی، والا ب دوستات بگو همه میگن کات کن بااهاش

گفتم: آیا دوستای من ب جای من زجر میکشن؟ دوستای من قراره افسرده بشن؟ دوستای من از کار و زندگی شون زده میشه

گفت: بالا سر مرده هم چهل روز گریه میکنن

من م همون موقع زنگ زدم ب یکی از بچه ها ک میدونستم دو سالی هست کات کرده و هنوز هر روزش متاسفانه گریه ست، آقا ما زنگ زدیم ب این و همین سوال رو کردم ک عزیزم تو بعد این مدت روحیه ت خوب شده؟

یهو دیدم زد زیر گریه، حالا گریه نکن و کی گریه کن، دیگه نمیدونستم واسه خودم گریه کنم، واسه اون گریه کنم، صداش هم روی اسپیکر بود و هرچقد مامانم بهش میگفت سلام اون هق هق ش بیشتر میشد

آخر سر باهم صحبت کردن و مامانم گفت سرمه بیشتر حامد رو دوست داره

وای اینقد این حرف لج من رو در میاره، اولا ک ب قول دوستم اکثرا خانومها عاطفه شون بیشتر از آقایون ه، بعد هم اینکه حامد ب جز ازدواج هر کاررری میکنه ک من رو نگه داره و خیلی رفتارهاش ب خودم نشون داده ک دوست داشتن ش واقعا کمتر از من نیست!

خلاصه ک بازم مامانم گفت من نمیخوام اون بذاره و بره ک من بازم جواب دادم ترجیح میدم اگه قراره زار بزنم برای این باشه ک اون رفت نه برای اینکه چرا خودم گذاشتم بره و شاید اگه می موندم اونم می موند و درست میشد و همیشه حسرت این موضوع رو داشته باشم.

آهان قبل ش ب مامانم غیر از مادرشوهر خواهرم مامان رویا رو هم گفته بودم ک همون روز زنگ زده بود سعید و ی جورایی باهاش حرف زده بود ک توباید با دختر من ازدواج کنی، مامانم هم گفت: خوب بذار من م با این پسر حرف بزنم ببینم درد ش چیه

اما قبول نکردم خلاصه ک شب بدی بود، تمام شب با اینکه جلوی کولر خوابیده بودم عرق میکردم

ب حامد گفته بودم برای مشاوره باید بیای و خودم بهت زنگ میزنم بیدارت میکنم اما این کار رو نکردم و دقیقا یک لقمه نون و پنیر خوردم با مامانم ک همون حوالی مشاور کار داشت از خونه زدیم بیرون.

وقتی رسیدم ده دقیقه ای از ده گذشته بود. از دکتر عذرخواهی کردم هم بابت تاخیرم و هم نیومدن حامد

دیگه نشستیم ب صحبت تا حوالی 12، ینی کامل حق رو ب من میداد و خوب چند تا کار بهم گفت ک باید انجام بدم و امیدوارم ک بتونم.

نزدیک ده و نیم اینا هم حامد زنگ زد، دلم نمیخواست جوابش رو بدم اما دکتر گفت چرا باهاش حرف بزن، خشک و رسمی گفتم اینجام و اونم گفت چرا بیدارم نکردی و الان دیگه نمیرسم و منم وسط حرفاش گفتم باشه خدافظ!

وقتی از اونجا اومدم بیرون غمگین تر بودم از اینکه پس فکر های من درسته، از اینکه من اشتباهی نمیگم ولی بازم چیزی از پیش نمیره.

با مامانم حرف زدم، گفت برات روتختی خریدم.... چقد دلم براش سوخت و از خودم ب خاطر رفتار مزخرفم بدم اومد، آخه اون ک گناهی نداره بجز اینکه ناراحت و نگران من ه، بنده خدا با هر شرایطی ب خاطر من حاضر همکاری کنه.

وقتی من رسیدم مامانم رفته بود، فقط گفت میوه هم خریدم تو نخر و من حتی ب فکرم نرسید بهش بگم دستت سنگین ه صبر کن من برسم و باهم بریم.

کمی قبل از من خونه بود ، دیدم دارم از حال میرم، دو پر از کالباس ها رو ب ی لقمه نون خوردم و روتختی جدیدم رو پهن کردیم، خیلی خوشگل و خوشرنگ بود.

خوابیدم تا حوالی دو، از حامد خبری نبود و خودم هم قصد نداشتم باهاش تماس بگیرم، دو و ربع اینا زنگ زد، با حرص و عصبانیت ک چرا بهش ی زنگ نزدم ، من م گفتم حالم خوب نبود.

بیشتر لج ش گرفت وبعد از دکتر پرسید ک گفتم همه حرفای من رو تایید کرد و گفته سرمه خانوم شما درست میگید

گفت: حرفا و دلایل!!!!!!!!!! من رو هم بهش گفتی؟

گفتم: هر اتفاقی ک افتاده بود رو گفتم

گفت: برای عصر وقت داشت؟

گفتم: نمیدونم نپرسیدم

گفت: فعلا ک من نمیتونم برم ( بازم ی نمونه دیگه از عدم تصمیم گیری ش، تو اگه نمیتونی بری پ چرا برای عصر سوال میکنی!!! ) دست تنهام، تا چند روز دیگه ببینم کی اوضاع بهتر میشه و کمکی دارم برم پیشش.

حرفی نزدم و یخ کرده خدافظی کردم.

----------------------------------------------------------

خوب اگه یهو تصمیم گرفت بره امروز و خبر خاصی شد بازم تا آخر شب براتون می نویسم و میگم.

من مطمین م حامد دلش میخواست تنها تنها بریم ک خودش بشینه بازم همون سناریو های تکراری رو بهم ببافه و من هم نباشم با دلیل و منطق ردشون کنم ک هرکسی ک از شخصیت ش خبر نداشته باشه بگه حق با توه، تو نباید هم با این شرایط ازدواج کنی .............

-----------------------------------------------

توکل برخدا ، ما ک همه راه ها رو رفتیم این چند تا کار رو هم انجام میدیم ببینیم چی میشه

/ 0 نظر / 110 بازدید