میخوایم ب کجا برسیم ؟ !!! ( دل نوشت 544 )

حالا خوبی حامد اینه ک باهام پایه ست، همیشه کلی دست و تشویق و هورا آخر شعرم منتظرم و یه عالمه به به و چهچهخنده  یادم ه یه مدت سلام سلام خاله طوفانه افتاده بود رو زبونم، طوری ک تا زنگ میزد من این رو میخوندم دیگه کار ب جایی رسید ک حامد فقط زنگ میزد این شعر رو با هم بخونیم و خدافظی کنهخنثی هی هی هی جوونی کجایی ک یادت بخیر، پیر شدم با این حامدوک خان خواهرررزبان

دیگه روز شنبه هم با ساز و آواز شروع شد.نیشخند بعد بهش گفتم: حامد خدایی چ خوش ب حالته هر بار من برات میخونم

اونم الکی تایید میکرد و میگفت: بله بلهخنده

بعد گفتم: واقعا تا حالا فک کردی من پاداش کدوم کار خوب ت هستم؟ ینی تو کار چ ب این بزرگی برای خدا انجام دادی ک من رو تو زندگی ت گذاشتهمژهقهقهه

دیگه وقتی شعرگویی هام تموم شد حامد هم رسید مُغازهابله و من م آماده شدم ک برم دکتر ، فقط برای اینکه مامانم هم کما فی سابق در قهر بسر می برد تو حرفام بلند بلند گفتم ک دارم میرم دکتر ک اگه یادش رفته ، خاطرش بیاد.

مطب دکتر چند تا خیابون پایین تر از خونه مون ـه اما خوب دیگه همه میدونید من از پیاده روی متنفرم اونم تو هوای گرم تابستون ! ( ولی خدایی زمستون هم، همین ـم یول ) و سوار تاکسی شدم.

آهان حالا ک حرف پیاده روی شد، یه چی بگم از خرداد میخوام برم ، بعد الکی بخودم گفتم از نصفه ماه امتحاناته بعدا برو، بعدش شد ماه رمضون گفتم الان ک نمیتونم روزه م، حالا هم پری،ود شدم و بعد هم میگم تا یه ده روز دیگه ک میخوام برم سفر، پس بی خیال، ینی این هربار ب یه بهانه ای اسم نوشتن تو کلاس ورزش رو عقب میندازم.بامن حرف نزننیشخند

خو حالا برگردیم ب روز حادثهعینک سوار تاکسی شدم و 5 تومن دادم ب راننده، ک باید دو تا دو تومنی بهم پس میداد، دیدم بقیه پول رو یه جور خاصی دقیقا وقتی ک میخواستم پیاده بشم بهم داد، ینی یه دو تومنی ک رو بود اما اون یکی اسکناس رو چپونده بود، همین ک پیاده شدم نگاه کردم و دیدم سه تومن بقیه داده، راستش تقریبا نصفه نیمه دویدم دنبال ش و بعد هم سریع قدم برداشتم ب سمت ش ک متاسفانه بهش نرسیدم و حتی حدس میزنم از توی آیینه دید ک من دارم ب دنبال ش میرم ک خوب نایستاد.

مطمئن م تو این دور و زمونه دیگه هزار تومن پولی نیست ک آدم بخواد واسه از دست دادن ش ناراحت باشه ولی وقتی آدم حس میکنه یکی میخواسته سرش کلاه بذاره و فک کرده خیلی زرنگ ه ناراحت کننده میشه، گرچه بگم این اون آدم گمون کرده ک زرنگی کرده خدا یه جایی میذاره تو کاسه ش ک نفهمه

مثلا .... باز دوباره یه چی دیگه یادم  اومد بگم، اوووه چقد حرف دارم مننیشخند آره مثلا یه مسیر مستقیم خونه ما رو همیشه یه سری راننده ها وقتی شلوغه با دو برابر قیمت میبرن، چند وقت پیش دیدم ک یکی از این آقاهای راننده ک خییلی دندون گرد ه، تاکسی داره ، تعجب کردم ک چرا با ماشین خودش کار نمیکنه ( چون تاکسی ها موظف هستن با نرخ مصوب کار کنن اما  اینها شخصی ن و البته بگم ک نود درصد اوقات فقط همین شخصی ها هستن و اثری از تاکسی نیست ) وقتی سوار ماشین ش شدیم گفت :  دیشب از در خونه مون ماشین م رو دزدیدن، این تاکسی رو گرفتم ک روش کار کنم تا پیدا بشه، آخه این بار سوم ه!!!!!!! ک میدزدن ش و هربار وقتی پیدا میشه هیچی روی ماشین نیست و یه سری کامل خرج ش میکنم، ماهی هم خدا تومن قسط دارم، مجبورم ماشین اجاره کنم  ک روش کار کنم تا اون پیدا بشه...

نمیدونم ک اتومبیل ش پیدا شد ک امیدوارم این طور باشه چون قطعا عصای دست زندگی شه، اما باور کنید همونجا  یاد اون روزایی افتادم ک از کلاس زبان برمیگشتم و میدیدم چقد آدم ایستادن و این حاضر نیست کمی کمتر بگیره و از فرصت سوء استفاده میکرد و دو سه برابر نرخ می برد و میورد و چقد آد مها ناراضی اما مجبور بودن..

خو بگذریم و برسم ب حرفای فوق العاده ای ک توی دندونپزشکی شنیدم، میگید چی! خو ادامه ش رو بخونیدابرو

وقتی وارد شدم دستیار ش من رو ک دید یه لبخندی زد و بعد گفت: خانوم گولاییان! :دی لطفا منتظر باشید یه کم دیگه صداتون میکنم و همین اتفاق هم افتاد.

دکتر اومد و بهش گفتم: دندونم رو قبل عید پر کردم اما فک کنم خالی شده، روکش هم میخوام

یه نگاه کرد و گفت: خالی نشده اما از یه جایی ک شکسته ک ب نظر خدا رو شکر از بالای لثه ست و میشه کاری ش کرد و بعد آمپول بی حسی رو زد و دستیار ش اومد ک قالب گیری کنه و شروع کرد ب حرف زدن و گفت: خانوم گولایی چقد عالی شدی، تو چی کار کردی؟! چ اراده ای تو داری

من هم هی باد میکردم و باد میکردم و باد ... خوب شد نترکیدم ابله

خودش خیلی چاق تر از چند ماه قبل شده بود، ازم پرسید ک چ کار کردی و وقتی فهمید زیر نظر دکتر بودم گفت: پس برای همین ه پوستت اصن خراب نشده ، باور میکنی وقتی زنگ در رو زدی ب دکتر گفتم نمیدونم کیه، یه دختر هفده، هجده ساله بود!! اصن نشناختمونتعجباز خود راضیهورا

بعد اون یکی دستیار دکتر اومد و گفت: من نشناختم شما رو، چقد عوض شدین، چقد خوب شدین و هی ناک د وود میکرد

منشی اولی ه ک گفت: من شهریور سالگرد عروسی مه، میخوام تا اون موقع لاغر کنم

گفتم: چرا نتونی، راحتهه، یه ماه و نیم، دو ماه وقت داری

گفت: والا گفتم آخ شوهر کردم دیگه نمیخواد لاغر کنم، حالا شوهرم ک از شانس بدم قد بلند و خوش هیکل ه میگه لاغر کن این چ وضعشه، خودش میگه معیار بزرگم برای ازدواج لاغری بود و همه میدونستن، وقتی تو رو انتخاب کردم و نشون خواهرام دادم جفتشون پخ زدن زیر خنده، از شانس بدم هم جفت خواهرشوهرام مربی ورزش ن و هیکل عالی

دیگه من هرچی ک میتونستم رو بهش گفتم و اونم مدام میگفت: آدم با تو حرف میزنه چقد روحیه میگیره، چقد تو پر انرژی هستی..

بعد قالب گیری و بعدهم دکتر برام پر کرد و کلی هم خون از لثه م رفتگریه و بعد بهم گفت اونقد هم ک فک میکردم از جای خوب نشکسته بود اما خوب شد کاری ش کرد.

بعد هم ادامه کارهای قالب گیری و آخر سر رفتم ک حساب کنم گفت: یک میلیون و سیصدتعجبهیپنوتیزم

پونصد تومن رو بهش دادم و قرار شد قالب هر وقت آماده شد بهم زنگ بزنه و بعد بهش گفتم ب من تخفیف بده، چ خبره ی دندون اینقد ک گفت باشه آخر سر تخفیف میدم، ( احتمالا ده هزار تومنابرو )

بعد اومدم بیرون و زنگ زدم ب مهسا ک گفت وقت نداره و فردا صبح خواست برام  وقت بذاره ک گفتم باهاش تماس میگیرم.

اومدم خونه و ب حامد هم خبر دادم و کارام رو کردم تا عصر ک آماده شدم و رفتم سمت حامد، نزدیکاش ک بودم تماس گرفت ، گفتم : نزدیک مغازه ممژه

گفت: من م تا چند دقیقه دیگه می بندم و میام.

خییلی هوا گرم بود و تا برسم سر قرار!! دو تا آب طالبی یخ و تگری گرفتمخوشمزه و با اینکه وقتی میخوردم اینقد سرد بود ک کله م منجمد میشد و سردرد میگرفتم اما بازم میخوردمنیشخند

حامد اومد و تو بغل ش انداختم آب طالبی رو ( فک کردی ن خودم روابرو ) ما از اونا نیستیمزبان از اینا هستیمابله

گفت: کجا بریم؟ بریم ماست محلی بخریم؟

آخه یه لبنیاتی از این محلی ها تازه باز شده ، ما هم میدونید هرخوراکی ک افتتاح باشه باید بریم خنثی

گفتم: اتفاقا میخواستم بگم بریم ازش بستنی بخریم، آره بریم

وای اینقدهه ماست و پنیر و کره و چیزای خوشمزه داشتخوشمزه از ماست های کیلویی ش تست کردیم و من از دوتاشون خوشم اومد و ب حامد گفتم خودت بین این دوتا انتخاب کن و از مغازه اومدم بیرون و رفتم نون تافتون خریدم با دور خمیر خوشمزه

وقتی برگشتم دیدم حامد از جفت ماست ها خریدهکلافه و یه بسته هم کاک ک چند روز بود گفته بودم هوس کردمماچ ( خدایی دیگه یه بوس حق شه ! :دی )

بعد رفتیم تو یه خیابون و جوجه کباب و نون تازه ماست ها رو با دوغ  و ماالشعیر خوردیم و بعد حامد گفت: برگردیم ازش بستنی بگیریم؟

گفتم: نههه من دیگه جا واسه بستنی ندارم، بریم چای بخوریم با کاک

تو راه بهش گفتم: حاااامد لبنیاتی هم بزنی دوست دارممژه

گفت: اگه ب تو باشه هر شش ماه یه بار باید شغل عوض میکردم

گفتم: وای آره، شیرینی فروشی، کبابی، لبنیاتی ....خنده

رفتیم پارک گربه ها، چقد هم ک لش ـن، ایششسبز

قبل چای خوردن اولش رفتیم سمت غرفه ها ، یه مانتو پرو کردم ک حامد گفت قشنگ نیست، بعد یه تی شرت و یه تاپ از اینها ک روشون فارسی نوشتن گرفتیم با بابام برای خواهرم بفرستم  و برای خودم هم یه جفت کفشنیشخند

همون موقع ی گربه از کنار من با سرعت رد شد و من م یه جیغ بنفش کشیدم، زن فروشندهه گفت: بس ک مردمان اینجا اینها رو پررو میکنن ماهم از دستشون اسایش نداریم، بخدا اینقد ک برای گربه های اینجا جیگر و گوشت میارن و بهشون میدن خیلی از مردم نمیخورن

کفش هامون رو ک گرفتیم حامد گفت: سرمه در عرض سه دقیقه و سی ثانیه سی تا خرید میکنه، من فقط سه دقیقه و سی ثانیه زمان میبره اسم اون مغازه رو بخونم ن حتی جنس هاش رو ببینمقهقهه

بعد نشستیم روی یه نیمکت و چای و کاک خوردیم و چون از شش و نیم گذشته بود و حامد باید در مغازه رو باز میکرد زود جمع و جور کردیم و تا جایی من رو رسوند و خودش رفت.

یادم نیست خودم تنها بودم بازم چیزی خریدم یا نه

خانوم همسایه روبرویی قبل از خونه بیرون اومدنم برام پیام داده بود ک جلسه چهارشنبه ست و از این حرفا و من ب مامانم گفته بودم اونم گفته بود اره میدونم خودم بهش گفتم، و همین باعث شده بود چند کلمه ای بعد اون دعوا باهم حرف بزنیم. شب حرف زدنمون بیشتر شد البته راجع ب همین مورد و مامانم برام گفت ک دوباره راه آب و ناودون پشت بوم گرفته و چون اولین نفری ک میگیره بر ای طبقه آخر ینی کاف عوضی ناست، اونها خواستن دوباره جلسه باشه ک بازم پول بگیرن، این درحالیکه پارسال یکی 500 هزار تومن واسه همین موضوع گرفتن و الان فهمیدن سرایداره قبل رفتن ش ب عمد و برای تلافی قیر ریخته تو ناودون، خوب ب ما چ ک تو پول سرایدار رو ندادی، مگه سر راه آب آدم چند بار پول میده، اینقد این همسایه روبرویی هم احمق ه، میبینه اون بار خونه ش نیومدن و محل ش نذاشتن، بازم میخواد بره، ما ک گفتیم نمیایم

گفتم: اینها ک ادعا میکنن فلان مدیریت رو داشته، این چ مدیریت ترمالی بوده ک سرایدار اینقد ضرر زده و رفته و این نفهمیده

دوشنبه هم نوبت دادگاه داشتیم ک برای اون بیشتر استرس م شروع شده بود.

با رویا هم صحبت کردم ، برای فرداش دخترِ عمو دکتر داشت، و خوب استرس داشت ک چی میشه و چی میخواد بعدش از دکتر بشنوه، چون دکتر بهش گفته بود ساعت ده شب ب من زنگ بزن.

آخر شب هم حامد تماس گرفت. همین جور ک حرف میزدیم گفت: وای سرمه شیشه های یه بانک شکسته و پلیس ریخته، ب نظرت چی شده؟

گفتم: خوب برو بپرس

گفت: آخه تو اتوبان ه و منم رد شدم

اما بعد دور زد و دوباره برگشت و این بار با دقت نگاه کردنیشخند و پرسید و فهمید ک یه ماشین ه صاف رفته  تو دل یه بانکخنثی

ولی هیچ گونی پولی اونجا نیوفتاده نبود ک نصیب ما بشهافسوس

------------------------------------------------

خوب میخواستم دو روز بعدش رو هم بنویسم اما فعلا همین رو داشته باشید تا بقیه ش ایشالا ب زودی زود ( حدود دو سه ماه دیگهابله ) از تنور در آد!

در ضمن یه تشکر خیلی ویجهه از اون دوستایی ک میان و نظر میذارن بکنم، والا من خودم بی رودرواسی بگم یکی مثل خودم هر چند وقت یه بار مینویشت و هر ده چند وقت یه بار جواب کامنت میداد و تازه فقط یه کامنتدونی رو باز گذاشته بود، عمرا براش نظر میذاشتمنیشخند در یک کلام مرسی ک هنوز احوال می پرسیدقلب

 

و من اله التوفیق!

/ 0 نظر / 89 بازدید