دیوونه خونه !!! ( دل نوشت 504 )

مامانم اینا هم دکتر بودن و باهام تماس گرفت و گفت: چون باید برای چشم م هم برم، وقت نمیکنیم بیایم خونه، نمیخواد واسه ما غذا بپزی

گفتم: پس همون جا برید یه چیزی بخورید ها، نذارید تا عصر گرسنه بیاین

و یه ساعت بعدش خودم  تماس گرفتم تا مطمئن بشم ک نهار خوردن ک در حال خوردن غذا بودن.

حوصله م سر رفته بود و دلم میخواست یه کیک یا شیرینی جدید رو امتحان کنم ک ب فکر درست کردن کیک چای سبز افتادم.

دیگه تند تند کاراش رو کردم ومواد لازم ش رو ردیف کردم روی اپن و بعد هم ک آماده شد ریختم توی قالب و خودم رفتم مشغول کارام شدم.

طعم کیک خوب بود فقط رنگ ش یه مقدار تیره شد ک خوب از قبل میدونستمچشمک

 

 

. سه تا برش ـش رو گذاشتم توی نایلون و خودم هم آماده شدم و رفتم بیرون.

توی راه زنگ زدم ب مامانم ک بابام جواب داد و گفت پیش دکتره .

سوار تاکسی آخر ک شدم راننده ش یه پسر جوون بود و یه پسر دیگه هم روی صندلی جلو نشسته بود و داشتن حرف میزدن وقتی من سوار شدم.

پسر رانندهه بهش گفت: تو چ دلی داری رفتی یه خونه اجاره کردی ماهی یک و سیصد، آخه خونه مجردی لازم نیست اینهمه کرایه بدی.

اون پسره ک اولش وقتی حرفاشون رو شنیدم فک کردم دوست پسر راننده ست اما بعد فهمیدم نه ، یه مسافره جواب داد: آخه من یه خونه بزرگ میخواستم

پسر رانندهه هم شروع کرد ب آمار دادن از خودش ب من!! و گفت: دو مدل خونه مجردی داریم، یکی ش فقط گهگاهی میری اونجا و پیش خونواده زندگی میکنی، یکی دیگه ش مثل من کامل از خانواده جدا شده و بعد هم آدرس خونه ش رو ب مثلا ب اون پسره داد و گفت ببین من ههمچین جایی رو رفتم ماهی 500  گرفتم، 5 ساله هم قرار داد بستم، درسته 30 ساله ست اما توش کامل بازسازی شده. روزی هم ک میخواستم قولنامه کنم رفتم زنگ طبقه بالایی مون رو زدم ک یه مرد مجرد بود و خانواده ش آمریکا و بهش گفتم من مجردم و دارم میام تو این خونه پسر میاد ، دختر میاد، مهمونی داریم، اونم گفت نه برای من ک مهم نیست، بعد زنگ طبقه اول رو زدم، اونم اقاهه گفت من کاری ندارم، فقط دختر دارم نمیخوام یه موردی واسه دخترم پیش بیاد ک گفتم نه از اون جهت خیالتون راحت

هی هم وسط ش دوباره آدرس محل زندگی ش رو میداد!!

پسر مسافره گفت: وای چقد مفت قرارداد بستی، من ک هرجا میرفتم با مامانم میرفتم و نمیگفتم مجردی میخوام بیام

پسر رانندهه گفت: این م یه اشتباه دیگه ت، من فقط زمان قرارداد با مامانم رفتم ک فک نکن از این پسرای فراری یا از شهرستان اومده هستم، خواستم ب مالک بگم ک خانواده من خبر دارن از این موضوع

راستش یه کم از حرفاشون ترسیده بودمنگران و از شانس م هم دیگه هیچ مسافری تو راه نبود ک سوار شه ، اما خوب خدا رو شکر بالاخره رسیدیم و پیاده شدم.اوه

دوباره پیاده رفتم تا برسم ب مغازه و البته تو راه هم کلی از مناظرِ مغازه ها لذت بردم.قلب

با حامد تماس گرفتم ک من رسیدم و اونم گفت من م دارم میام و چند دقیقه بعد رسید و در ماشین رو مثل همیشه قبل از اینکه برسم ب ماشین برام باز کرد.مژه

البته نه اینکه فک کنید پیاده میشه ها!قهر نه از توی همون ماشین خم میشه و تا من برسم در این سمت رو باز میکنه.نیشخند

وقتی باهم دست دادیم گفت: چقد دستات سرد ـه، مگه تازه نرسیدی؟

گفتم: چرا اما فک کنم فشارم پایین ـه.

بعد کنار یه خیابون ایستاد و ظرفای برنج و خورش رو از تو نایلون در اورد و دو قاشق از برنج وخورشش خوردم و البته ته دیگ ش.

ته دیگهای آقا  صابر خدایی حرف ندارهنیشخند. البته من ایراداتم رو گفتم و گفتم الان ب خواهرت بگو، میخواستم ببینم وقتی میگه خواهره قبول میکنه یا نه، چون حس م میگفت ب این خاطر ک آقا صابر معرفش خواهر حامده عمرا قبول کنه ک ایرادی تو کارش هست.

حامد هم زنگ زد ک خواهرش جواب ندادابرو

بعد یه دوستش زنگ زد و راجع ب موضوعی باهم صحبت کردن، یادتونه گفتم حامد میخواد یه زمین برای یه کسی بفروشه ک قرار شد ب رویا هم یه درصدی بدیم اگه جور بشه !خدا کنه ک بشه.

دیگه سر همون داشت با دوستش حرف میزد، من م پیاده شدم و باقی مونده غذا رو ریختم توی باغچه تا بعدا پرنده ها بیان و بخورن.قلب

حامد همونجور ک با دوستش صحبت میکرد از من پرسید کجا بریم ک بهش همون چای و قلیونی ک توی پاساژ درخت کریسمیس ها بودن رو پیشنهاد دادم.

خوب من خیلی از اینکه حامد دلالی کنه خوشم نمیاد، اما اونقد هم برام ازار دهنده نیست ک بخوام غر بزنم .چشمک

بعد ک قطع کرد راجع ب یه پیشنهاد کاری در مورد خودم باهاش صحبت کردم.

خوب بذارید از اول بگم ، راستش چند وقتی بود ک تو فکر نگهداری از بچه ب عنوان پرستار افتاده بودم. تا همون روز توی یکی از گروههایی ک عضو هستم یه خانوم ـه از یه مربی برای مهد اداره شون گفت ک 3 تا بچه حدود ده ماه هستن، دیگه من م رفتم باهاش تو خصوصی چت کردم، اتفاقا اداره شون خیلی ب خونه ما نزدیک بود و ساعت کاری ش از 8 تا4 بود و حقوق رو هم ازش پرسیدم و قرار شد بهش خبر بدم.

بعد ب حامد توضیح دادم، حامد کلا عادت نداره یه چیزی رو ب طور مطلق بگه نه، این بار هم ب روش خودش شروع ب حرف زدن کرد ک این چ حقوقی ـه، ینی تو حاضری واسه این مبلغ بری کاری کنی؟ من خودم همین رو بهت میدم ( ک من اصن این قسمت ش رو جدی نگرفتمابرو )

کلا متوجه شدم حامد خیلی از اینکه من جایی برم و برای کسی کار کنم خوشش نمیاد، چون قبلا هم ک حرفش شده بود همیشه گفته بود تو ک عاشق داشتن مغازه هستی، بذار یه تایمی ک بری یه مغازه بزنی و برای خودت کار کنی. و دوباره هم همین حرفا رو تکرار کرد.

بهش گفتم: آخه عزیز من ، پولم کجاست ک برم مغازه بزنم، وگرنه مگه من بدم میاد.افسوس

حامد در کل گفت ک من راضی نیستم ولی بازم خودت هرکاری میدونی درسته انجام بده.

همون موقع زنگ زدم ب رویا تا نظر اون رو هم بپرسم ک جواب نداد .

بعد پارک کردیم و رفتیم سمت سفره خونه و تا نشستیم دوباره موبایل حامد زنگ زد. من م پسره رو صدا کردم و یه شیرنارگیل سفارش دادم.منتظر

وقتی تلفن حامد تموم شد ، هی واسم حرف زد ک تو نمیخواد خودت رو خسته کنی و از کله صب بری سرکار، ب من فرصت بده، دعا کن ، هرچی شد همه ش واسه تو

گفتم: حالا بذار ببینیم چی میشه ک البته من رو هم میشناسی اگه یه کم هم پول دستت بیاد ترجیح میدم برای خودت خرج ش کنی.

اومد بازم بگه نه و من اینجوری دوست ندارم ک بهش گفتم بهتره از حالا الکی روش حرف نزنیم و دلمون رو خوش نکنیم.ابرو

تا حامد یه دستشویی بره و بیاد کلافه، رویا تماس گرفت ، در حال خنده بلند بلند بود و گفت مهشید داره من رو میرسونه خونه .

گفتم: وا مگه مهشید تا  الان مونده مهد؟

گفت: آره ، میخواد بره چشم پزشکی، من م الان دارم میرم ارایشگاه، بعد تو هر وقت رفتی خونه خودت باهام تماس بگیر آخه خطم از دیروز یه طرفه شده.

گفتم:ااا پس بالاخره شد!! باشه خود م باهات تماس میگیرم. چون ازت یه سوال داشتم جوابش واسم خیلی مهم ـه.

گفت: خوب الان بگو، من از فضولی ش می میرم.

گفتم: نه بابا چیز خاصی نیستنیشخند و تند تند براش ب اختصار توضیح دادم

بعد از این ک شنید گفت: نه سرمه بچه زیر دو سال وحشتناک نگهداری ش، اونم نه یکی، سه تا، اگه یه رقم وسوسه انگیز پیشنهاد میداد برای حقوق ، میگفتم جهنم و ضرر برو، بالاخره عادت میکنی اما با این شرایط نه.

بعد هم قلیونمون رو آوردن و بیشتر درباره آشپزخونه حرف زدیم. اون سه تا برش کیک رو هم گذاشتم ک یکی ش بیشتر خورده نشد و بقیه ش رو دوباره گذاشتم تو نایلون ش و بعد تو ماشین حامد گذاشتم.

 

 

تا نزدیکای 6 اونجا بودیم، مامانم هم یه بار زنگ زد و ازش درباره دکترهاش پرسیدم و بعد برای اونم از پینشهاد کاری جدید گفتم ک خیلی راضی نبود، ینی اینقد ب همه گفتم و یه مدلی جوابم رو دادن ناجور خورد تو ذوقم!گریه

تو راه برگشتن هم حامد من رو سرراهش پیاده کرد و سوار تاکسی شدم و وقتی پیاده شدم چون هوا سرد بود یه راست رفتم سراغ تاکسی بعدی ک باوجود اینکه مسیری ک از سر خیابون ما میگذشت خلوت تر بود اما قبول نکرد از اون راه بره مرتیکه.زبان

بعد تا یه مسیری رو پیاده رفتم چون میخواستم از یه کیترینگ منو بگیرم و قیمتهاش رو ب حامد بدم اما گویا تا 7 تعطیل بود و من م حوصله نداشتم منتظر بمونم ب خاطر یه منو وسوار تاکسی شدم و برگشتم خونه مون.

رسیدم لباسام رو عوض کردم و همون موقع حامد تماس گرفت و بهش گفتم تازه رسیدم و بعد هم خدافظی کردم و زنگ زدم ب رویا.

برگشته بود خونه و کلی خوشحال بود صداش و با خنده گفت: سرمه من رو ک میدونی ب زور میرم حموم، ولی ببین چقد کثیفم ک باوجود اینکه ب خاطر چهارشنبه فردا باید برم حموم، اما امروز هم میخوام برم.خنده

کلی خندیدم ب حرفش و بعد از عصر تعریف کرد ک: مهشید میخواست بره خونه عموش، سبی هم دیگه اومد پیشش ( اه اه لازم ـه دوبار بگم چقد از این کار حرصم میگیره، چطور تا قبل این سبی نمیومد، حالا هی زرت و زورت میاد اونجا!! سبز) بعد مهشید گفت بیا ادای عروسی تون رو در بیاریم ومن شدم همون رویا و مهشید شد عمو سعید و باهم رقصیدیمتعجب و مهشید مثلا ب جای عمو سعید میگفت چقد خوشحالم ک تو هستی و دوست دارم و از این حرفا ، بعد من میگفتم قربونت برم عزیزم، همین ک تو توی زندگی م هستی خوبهتعجب، سبی هم هی میگفت اه اه حالم بهم خورد، اه اه..

خوب راستش ب نظر من ممکن ـه دو تا دختر کلی مسخره بازی در بیارن اما این وقتی جالبه و خنده داره ک جمع دخترونه باشه، ولی زمانی ک یه پسر اونم پسری ک قراره تو بشی نامادری ش، اص ای کار دیگه جالب ک نمیاد هیچی، یه جورایی زشت هم هست. البته ک فقط این نظر شخصی من ـه.

درباره یه طرف شدن خطش هم گفت ک سعید نفهیمده هنوزابرو، چون دیروز زنگ زد و بعد هم من خوابیدم ، امروز هم ک مهشید اونجاست و عمرا تماس بگیره

درباره کار پیشنهادی هم حرف زدیم ک گفت: نه سرمه واقعا قبول نکن، زیر دو سال وحشتناکه، ببین هر مهدی ک کلاس نوزاد داشته باشه یه ستاره میگیره، ببین چقد دردسر داره ک الهام پول دوست حاضر نیست این کلاس رو اضافه کنه تا یه ستاره بگیره، یا مثلا محبوبه خانوم خدماتی مون ک زایید گفت من بعد زایمانم میام، فقط اجازه بدید بچه م رو با خود م بیارم مهدکودک، اما خانوم نامی ک مسئول بچه های نوپاست گفت من نوزاد نمیگیرم.

بعدش رفت حموم و قرار شد دوباره من تماس بگیرم.

من م جواب اون خانوم رو نوشتم ک شرمنده قضیه کنسل و نمیتونم و بعد رفتم پیش مامان و ازش پرسیدم: از عمه ها دیگه خبری نشد؟

مامانم گفت: نه، نه من تماس گرفتم نه اونا، حالا حتما پیش خودشون فک میکنن ما حسادت کردیم ک اونا رو دعوت کردن و ما رو نه!

گفتم: ب جهنم!! فک کنن.زبان

بعد مامانم گفت: بابات هم دوباره عمل ش رو عقب انداخت، ( اولش ک 7 ام بود و بعد هم قرار شد پنج شنبه این هفته باشه ) من م بهش گفتم هرکاری ک دوست داری انجام بده، هرجور میل خودته، خودم فک میکنم بیشتر استرسش سر همون بحث هایی ک با دکتره شده.

گفتم: خوب چرا دکترش رو تو همون کلینیک ( یکی از معروفترین کلینک های چشم پزشکی تهران ـه ) عوض نمیکنه و نمیره پیش هممون خانوم دکتره ک دوست من گفت؟

مامانم گفت: نمیذارن! پس فک کردی تمام این دعواها سر چی ـه، ب هیچ عنوان هیشکی نمیتونه دکترش رو عوض کنه، همه چی اونجا ثبت میشه، هیچ دکتری حق نداره مریض یه دکتر دیگه رو ببنیه،اگه میشد ک خوب بود.

آخه چ قانون تخمی ـه، طرف کلی پول میده، نمیتونه دکترش رو هم خودش انتخاب کنه.عصبانی

بعدش مامانم گفت: سرمه پارسال دم عید ک بابات استند گذاشت واسه قلبش، اینا بازم قهر بودن و نیومدن بیمارستان، یادت میاد سر چی بود؟

گفتم: نه اما میتونم بفهمم صب کن!عینک

بعد رفتم لپ تاپ رو آوردم و گفتم: یادت میاد بابا تو چ ماهی رفت بیمارستان؟

مامانم گفت: فک کنم اواخر بهمن بود.

دیگه من م شروع کردم ب گشتن و اول از اوایل اسفند شروع کردم و رفتم ب قبل ک دیدم بله تو بهمن بوده و شروع کردم برای مامانم با جزییات خوندن ک عمه ها از اینکه کاووس و زنش و پسرا و عروسش اومده بودن خونه مون ناراحت بودن و میگفتن چرا راهش دادین و بعد هم عصبانی تر ک چرا بهشون شام دادین!!

ک مامانم بهشون گفته بود مگه ما ب کسی امر و نهی میکنیم ک کی ـو دعوت کن خونه ت یا نه و اینکه چی بهش بده یا نده!

آخ اینا رو واسه مامانم میخوندم بیشتر آتیش میگرفت و هی عصبانی تر میشد و مصمم تر ک بیخیالشون بشه.نیشخند

و برای بار دوم بعد از جریان جریمه ماشین و فرزانه، فهمیدم چ خاطره نویسی چیز خوبیه در صورتیکه با ریز جزییات باشهاز خود راضی

بعدش نگاه ب ساعت کردم و دیدم کلی گذشته از زمانی ک با رویا حرف زدم و باهاش تماس گرفتم، هنوز سلام و علیک نکرده بود گفت سرمه یه لحظه گوشی و حدیثه بهش چیزی گفت ک رویا زد زیر گریه!!

گفتم: چی شد؟؟تعجب

گفت: از حموم ک اومدم بیرون دیدم قیافه مامانم خیلی ناراحته، پرسیدم چی شده؟ گفت هیچی، هی پرسیدم هی جواب نداد و فشارش رو هم میگیرفت ک خیلی بالا بود، حالا حدیثه اومد تو اتاق و بهم گفت ک صاحبخونه تماس گرفته و گفته میخوام اون خونه م رو بکوبم و اینجا رو میخوام

گفتم: چیی؟ همون اکرم خانوم ک تو رفتی در خونه ش و گفت عزیزم خدا من رو بکشه ک شما فک کردید من اینخونه رو میخوام ازتون بگیرم؟ تا هر وقت بخواین بشینید، بشنید؟؟ اونوقت سر زمستونی ب شما میگه بلند بشید؟ کجا برید آخههتعجب

ینی اینقد ناراحت شده بودم وک سرم داشت میترکید. خلاصه ک با ناراحتی باهم خدافظی کردیم.ناراحت

آخر شب هم حامد تماس گرفت و صحبت کردیم و ازش پرسیدم: خواهرت زنگ زد؟

گفت: اره اما گفت نه خوب بوده، حتما چون تو چندین ساعت بعد خوردی ب نظرت این ایرادها اومده!!

و این حرفا دقیقا مطابق پیشبینی من بود.زبان

بعد حامد گفت باهاش بحثم هم شد سرخرجایی ک واسه مغازه بالا میکنه.

آخه خود حامد این طوری ک میره حسابی واسه هرچیز میگیرده و یه جنس خوب با بهترین قیمت میخره اما خواهرش نه.

بعد هم بهم گفت فردا میرم دکتر ک نتونستم اون روز برم.

اون شب سر پول و دعوا با خواهرش کلافه بود و تا رسید خونه خدافظی کردیم.

سه شنبه صب از خواب بلند شدم و کمی تا برم دوش بگیرم معطل کردم و شد  ظهر ب حامد هم زنگ نزدم و گفتم یه روز تو خونه ست بذار استراحت کنه.

خوب میدونستم این هفته کم نکردم و زیاد هم بابتش ناراحت نبودم، بالاخره هفته پیش یه کیلو شنبه کم کرده بودم و یه کیلو هم چهارشنبه ک واسه وزن کشی رفته بودم کم کرده بودم.

داشتم اماده میشدم ک حامد تماس گرفت و یه کم صحبت کردیم و گفتم دارم میرم و اون هم گفت دو وقتم ه.

از شب قبل ب مامان گفته بودم هوس عدسی کردم، رفتم سرگاز و دیدم صب ک بیدار شده واسم درست کرده و بعد رفته بیرون،قلب یه قاشق خوردم و بعد رفتم بیرون.

بعد از عوض بدل کردن تاکسی ها رسیدم ب مطب و زنگ زدم ب حامد ک اونم داشت اماده میشد بره.

یه دختره هست ک معمولا میبینم ش توی مطب دکتر و باهم سلام و علیک داریم، ک این بار اسم ش رو پرسیدم و گفت شهرزاد هستم و با هم شروع کردیم ب صحبت و گفت الان چهار هفته ست روی یه وزن موندم.نگران

ساعت 2 شده بود و هی خانومهایی ک پشت در بودن میزدن ب در ک در رو باز کنن ک یکی اومد ک تا حالا من ندیده بودم ش و در رو باز کرد و با یه لحن بدی گفت خانومها تا دو در باز نمیشه!!

همه بهش گفتن: الان ک ساعت 2 ـه!

نگاه ک ب ساعتش کرد و دید ک 2 شده و ب همون دختر منشی بداخلاقه گفت خوب الان ک  2 ه!

با اینحال دوباره در رو بست و رفت تو مطب و چند دقیقه بعد در باز شد و همه هجوم بردن تو!

وقتی من و شهرزاد رفتیم ده، دوازده تا صندلی پر شده بود و مجبور شدیم بایستیم.

خدا میدونه با چ لحنی این منشی اسمها رو میخوند و تیک میکرد ، ینی انگار با یه مشت برده طرف ـه.بامن حرف نزن

همون موقع نگاه ب اتاق خانوم دکتر کردیم و دیدیم کسی نیست!! و بعد از صحبتهای منشی فهمیدیم ک دکتر نیست. خلاصه ک ما تقریبا یک ساعت یک لنگه پا ایستادیم تا دکتر بیاد و تو این مدت جمعیت فوج فوج اضافه میشد، اینقد ک حتی جا واسه ایستادن توی سالنش هم نبود.آخ

همون زمان یه آقایی حول و حوش 50 سال اومد و خانوم منشی باهاش سلام و علیک کرد و گفت: دستگاه داشتین؟ لباستون رو نیوردین؟ پس باید 15 تومن دوباره برای کاور بدید!

اقاهه هم یه غرولندی کرد ک من نمیدونستم باید بیارمش و با حرص 15 تومن داد .

ینی همه سالن سکوت شد، آخه سن آقاهه کم نبود، هیکلش هم تقریبا لاغر بود و فقط یه کم شکم داشت و اومده بود برای دستگاه خنثی شهرزاد آروم گفت: ینی این دیگه واسه چی اومده!! خجالت نمیکشه.

بعد ک دختر قسمت دستگاهش اومد بیرون و اقاهه رو دید خنده ش گرفت و گفت اجازه بدید خانومها بیان بیرون الان صداتون میکنم.

خلاصه یه کم مردم شناسی کردیم تا بالاخره خانوم دکتره گفت 5 تا 5 تا بفرست تو و وقتی 6 گروه 5 تایی رو گفت بیان توک بنده هم با شانس و اقبال مساعد روبرو شدم و جز سی نفر برگزیده ابتدایی بودم!!هورانیشخند

دیگه تا یکی یکی وزن شدیم و رژیم هامون داده شد یک ساعتی زمان برد.هیپنوتیزم البته ک من از هفته قبل ثابت بودم و این ینی من تا پایان 4 ماه رژیم 16 کیلو کم کردم ک خوب برای خودم خوبه.

توی فاصله ای ک ما تو اتاق دکتر بودیم، سه تا خانوم اومدن ک مراجعه اولی بودن ، دختر منشی بهشون گفت ک ما ک امروز مراجعه اولی نداریم، همیشه اینها رو پنج شنبه ها میبینیم و دیگه از دومین جلسه با بقیه قاطی میشن، اون سه تا هم قاطی گفتن خوب ما هم پنج شنبه وقت داشتیم ساعت 11 ب ما زنگ زدید ک یک ربع ب چهار سه شنبه بیاین!

دیگه نمیدونید چ دعوایی شد ، البته این بار منشی ـه ک فک کنم خودش اشتباه کرده بود ساکت بود و هی عذرخواهی میکردو بعد اومد ب خانوم دکتره گفت ک اونم گفت نه حتما اشتباه شده، ما کی وسط هفته پذیرش اولی داشتیم، اونم این ساعت ، اونم همچین روزی!

اون سه تا خانوم هم همین طور داد میزدن و مرتب تکرار میکردن ک ما از ولنجک و جردن داریم میام ، تو این ترافیک اینهمه اومدیم، مسئول این بی در و پیکر کی ـه و ....

خلاصه ک گفتن پول ما رو پس بده. منشی هم اومد از دکتر اجازه گرفت ک گفت بهشون پس بده.

تو همون حین من خیلی آروم بیکی از خانومها  با ایما و اشاره گفتم، حق باشماست، اما پولتون رو پس نگیرید، بیاین!

وای اگه بدونید چ کار ک نکرد!! گفت : چی پولم رو پس نگیرم؟ اینجا خوبه؟ این طوری دکتر میبینتتون؟ 20 نفر 20 نفر و ...

ینی اینقد داد زد ک پیش خودم گفتم ب تو چ! ب درک! برن! ب بعضی آدمها نباید اصن حرفی زد.زبان

خلاصه ک پولشون رو گرفتن و با داد و بیداد رفتن. حالا شما فک کنید حدود 100 نفر توی یه جای کوچیک دارن تو هم می لولن و همه هم ک باهم صحبت میکنن اونوقت اینا هم اینجور!!

اونها ک رفتن یه اقایی اومد رو ب زنش داد و بیداد ک کجایی؟ مسخره ش رو در آوردی، پس بیا دیگه، دو ساعته من پایین ـم!!عصبانی

حالا دکتره هم نمیکرد رژیم های اونایی رو ک نوشته بود بده ک برن و اونجا یه کم خلوت تر بشه!آخ زن ـه گفت: الان برگه هامون رو میده و میام.

حامد هم دو سه بار زنگ زد و هی میپرسید پس کجایی؟ گفتم چمیدونم بابا، یه بازار مکاره ای اینجا ک بیاد و ببین، جا هم نیست بشینم، الان سه ساعت سر پا ایستادم، دیگه کمرم داره میبرهنگران

بالاخره کار ما سی نفر تموم شد اما برگه هامون رو نداد و خود خانوم دکتر اومد تو سالن انتظارش و گفت: همه برن بیرون، بجز اونایی ک الان میخوان برگه هاشون رو بگیرن، و کسایی ک اومدن فرم پر کنن ک اون فرمی ها هم برن تو آشپزخونه بایستن و توی سالن فقط همین سی نفر باشن.

و برگه هامون رو داد دست منشی ش و گفت: یکی یکی صداشون کن و برگه ها رو ب هم منگنه بزن و براشون وقت هفته بعد رو بذار و بفرستشون برن.

و بعد خودش رفت تو راهرو ک جمعیت تو هم وول میخورد و گفت: کسایی ک خانوم منشی رو اسم شون تو دفتر خودش مارک کرده بیان تو اتاق من.

دیگه منشی اسمهامون رو میخوند، حالا فک کنید این وسط تلفن راه ب راه زنگ میزنه، خود خانوم دکتر ثانیه ای یه بار صدا میکنه، مراجعه کننده جدید میاد و .....کلافه

همه کلافه بودن، یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید.

یه خانوم ـه هم اونجا بود ک از اول التماس میکرد ک اسم من رو زودتر در بیار ، شوهرم از کی پایین ـه میخوایم بریم مراسم ختم، تا 4 هم بیشتر نبوده، ینی شما بگید این دختر منشی محل گذاشت نذاشت!! تازه داد میزد و میگفت چرا درک نمیکنید اوضاع رو!!!زبان ک یکی جوابش رو داد و گفت الان ما سه ساعته اینجاییم، درک نمیکنید چی ـه!!

تو همون فاصله یهو یه آقای مسنی اومد تو مطب و یه دختره هم کتش رو از پشت میکشید و باباهه شروع کرد ب داد زدن ک این خانوم دکتر کی ـه، ب من نشونش بدید!! عرضه نداره چرا اینهمه آدم رو وقت میده...هیپنوتیزم

ینی تو اون بلبشو همون رو فقط کم داشتیم،گریه منشی ک نذاشت بره تو اتاق دکتر، البته اتاق دکتر هم کیپ تا کیپ آدم ایستاده بود.

دختر منشی گفت همه میدونن ک حداقل دو ساعت معطلی رو اینجا داره و ما هم همیشه میگیم!

مرد ه هم عصبانی تر شد و گفت: کی گفتین؟ دیروز ب گوشی خود من زنگ زدید و وقت امروز رو یاداوری کردین، حتی یه بار هم درباره معطلی حرف نزدید، من جانباز 55 درصدم ( ک خدایی نفهمیدم تو اون هیرو ویری این موضوع ب معطلی چ ربطی داشت!یول)

آخر سر هم یه آقایی ک اومده بود فرم پر کنه ، اومد و آرومش کرد و بردش بیرون.

اینجا این طوری ک همون روز اول ک میای بهت یه تقویم میدن و همیشه تاریخ های جلسه بعد  رو تو اون یادداشت میکنن، من ک تقویم تو کیفم و هیچ وقت درش نمیارم مگر زمانی ک بخوام برم دکتر، اما دیده بودم افرادی رو ک جا گذاشته بودن و نیوردن و خدا میدونه با چ منت و با اجازه از دکتر و با چ اوضاعی حاضر میشدن بهشون یه تقویم دیگه بدن، این بار هم دیدم یکی چا گذاشته بود ک بهش گفت: باید ده تومن پول بدید، از این ب بعد هرکی تقویم نیاره باید ده تومن پول بده ک تقویم دیگه بهش بدم

زن ـه گفت: خوب من تقویم نمیخوام، این جلسه رو بالای برگه م برای هفته بعد بنویس.

گفت: نه بدون تقویم امکان وقت دادن برای هفته بعد نیست.

بالاخره اسم سرمه گولاییان رو هم خوند و خدا میدونه وقتی برگه و وقت هفته قبل م رو گرفتم انگار از هفت خان رستم گذشته بودم و فقط از شهرزاد ک هنوز منتظر برگه ش بود خدافظی کردم و ب سوی خیابان شتافتم.هورا

فورا زنگ زدم ب حامد ک جواب نداد و دوباره گرفتم و جواب داد و وقتی با حرص گفتم کجایی ک جواب نمیدی گفت دستشویی بودم!!نیشخند

دیگه یه کم از جو اونجا گفتم و اینکه دیوونه خونه بود. بعد هم حامد بهم گفت ک بیا سمت خونه ما.

گفتم: باشه ولی اول رفتم پیش رویا ک اتفاقا باهام هم تماس گرفته بود اما جوابش رو نداده بودم. براش کیف و روسری ویه شیشه ترشی برده بودم.

تا دیدم ش و اومد سمتم دیدم چشماش قررمز و یهو نشست روی پله ها و زار زد!!

گفتم: چی شده؟واسه خونه ناراحتی؟نگران

گفت: نه! امروز الهام هرچی از دهنش در اومد بهم گفتتعجب

همین جوری ک اشکهاش گلوله گلولهه میومدن برام توضیح داد ک: صب من و مهشید ب عادت همیشه بچه هامون رو بردیم پایین و شروع کردیم ب تمرین برای جشن عید، این از راه رسید و اومد پایین و اگه بدونی چقد بی شخصیتمون کرد، جلوی همه، کلی از مادرهای بچه ها اومدن بودن بچه هاشون رو بیارن.

پرسیدم: اخه سر چی؟تعجب

گفت: نمیدونم، بخدا نمیدونم، بهمون گفت چرا از حالا تمرین میدید بچه ها رو، تمرین عید از 1 بهمن باید شروع بشه  و اینکه چرا تو و مهشید باهم تمرین میدید. سرمه نمیدونی چ حرفایی بهمون زد ک حقوقی ک شما میگیرید حروم ـه و شما این ماه حقوق ندارید و  اگه زودتر میفهمیدم زودتر اخراجتون میکردم و درضمن حساب هاتون رو تسویه کنید تا اخر ماه ک میخوام اخراجتون کنم!

گفتم: چیی؟ منظورش چی ـه؟ اصن اون پولی ک گرفتی چ ربطی داره ب این موضوع؟ تازه تو از بابای الهام گرفته بودی.عصبانی

رویا گریه ش بیشتر شد و گفت: فک کن من دو تومن از اینا گرفتم، حالا یه تومنش فقط مونده اما  از همین ک بی شخصیتم کرد و یه چیز دیگه رو با مسائل مالی قاطی کرد ناراحتم، تو از کارم ناراحتی ب هر دلیل چ ربطی داره این موصوع رو ب روم میاری

گفتم: مهشید چی؟

گفت: اونهم برای گوشی ازش وام گرفته بود دیگه، ب اونم گفت. دیشب تا ساعت 3 داشتم زار میزدم ک خدایا بس ـه، چقد مامان من رو امتحان میکنی، چرا تو این وضیعت باید حالا استرس خونه داشته باشیم ، امروز صب اول صب هم این طور، فک کن من اون پول رو مثلا از بابای الهام یواشکی گرفته بودم و هیچ کدوم از مربی ها ازش خبر نداشتن اونوقت این اینجوری داد زد و بی آبروم کرد.

خودم ک بابت جریانات مطب سردرد گرفته بودم اینها رو هم از رویا  شنیدم بدتر شدم. ینی قشنگ میتونستم درکش کنم ک چقد وقتی رییس آدم الکی بهش گیر میده و ناجور رفتار میکنه دل آدم میشکنه.ناراحت

پرسیدم: ب سعید گفتی؟

گفت: آره ، فک میکنی چی گفت، گفت دیگه از فردا نرو مهد، خوب نرم، کی پول قسطهای من رو میده، از اون طرف بابام رو یادم میاد ک میتونست کمکمون کنه و نکرد بیشتر گریه م میگیره ک چرا من الان باید تو این وضعیت باشم.

نیم ساعتی اونجا بودم و آخر سر هم نیلوفر گفت میشه رژیم ت رو ببینم ؟

بهش دادم و گفتم کپی بگیر ازش

گفت:اشکال نداره؟

گفتم: نه بابا، چ اشکالی داره.

و بعد از اینکه کپی گرفت ک بماند در حین کپی کردن هی میگفت من فقط میوه هاش رو میخوامخنثی نمیدونم بعضی ـا آدم رو چی فرض میکننزبان

با همه شون خدافظی کردم و سوار تاکسی شدم و همون تاکسی تا نزدیکای خونه حامدینا میرفت و دیگه لازم نشد ماشین عوض کنم.

وقتی رسیدم ب حامد نزدیکای 6 بود، بهش زنگ زدم و گفتم من تو خیابونتونم، اونم گفت الان میام.

با ماشین اومد و چون روز فرد بود و پلاک زوج، با عبور از کوچه پس کوچه از طرح خارج شدیم و رفتیم ب سمت مغازه.

حامد از بیمارستان رفتن و دکتر رفتن ش گفت ک باید انگشت پاش رو فریز کنه و دوباره باید بره.

توی راه گفتم: حامد من پیاده میشم، خیلی خسته م، حوصله ندارم اینهمه راه بیام تا مغازه و حتی با آژانس هم برگر دم بازم تو ترافیک می مونم ک

گفت: خوب میبرم میرسونم ت

رستورانهایی رو هم ک باز بودن حامد نشون میداد و ک هرکدوم رو اکی بدم بریم یه چیزی بخوریم، یه جا هم ک کبابی بود و درش باز بود پیاده شدیم غذا بخوریم ک گفت 7 باز میکنیم و دوباره سوار ماشین شدیم و برگشتیم.

ب حامد گفتم: بریم فلافل بخوریم؟

گفت: آره بریم

دیگه رفتیم تو محله ما و دم یه فلافلی و یه سمبوسه گرفتیم و یه فلافل با ترشی با یه نوشابه و اومدیم تو ماشین ک من یه گاز از هر کدوم خوردم ویه قلوپ از نوشابه.

دلم میخواست از فلافل بیشتر بخورمافسوس اما سمبوسه رو نه زیاد، چون سمبوسه ش سمبوسه پیتزایی بود ومن سمبوسه سیب زمینی ک تنده و فقط سیب زمینی و جعفری داره دوست دارم. البته مامانم گوشت چرخ کرده هم ب این مواد اضافه میکنه اما کلا با سمبوسه پیتزایی زیاد حال نمیکنم، حس میکنم اصالت سمبوسه از دست میره.نیشخند

وقتی غذامون تموم من ب حامد گفتم نمیخواد دور بزنی و من رو برسونی ، من با تاکسی خودم برمیگردم ، توبرو ک زودتر برسی ب مغازه.

از هم خدافظی کردیم و من برگشتم خونه، چقد خوبه ک ماامانم هست، وقتی برمیگردم میدونم یکی هست باهاش چند کلمه صحبت کنم، یکی هست ک تا میرسم چایی دستم میده و ...قلبماچ

بعد از عوض کردن لباسام و خوردن یه چایی ب حامد زنگ زدم  اونم نزدیکای مغازه بود و بهم گفت برو یه چیزی بخور، تو هیچی نخوردی، من اصن نمیفهمم دیگه واسه چی داری وزن کم میکنی و ...

بعد از خدافظی جوگیر شدم و رفتم کمی عدسی و بعدش نون پنیر خوردم. تازه اخر شب هم چند تا چنگال سالاد خوردم و وقتی رفتم روی ترازو دیدم از روز قبل بیشتر شدم میخواستم زار بزنم.گریه

ب رویا زنگ زدم، داشت گریه میکرد و گفت دوتایی با حدیثه نشستیم داریم اشک میریزیم.افسوس

و دوباره همون حرفای عصر و اینکه چرا باهاش اینجوری رفتار کرده صحبت  کرد و گفت: تازه بعدش اومد از بچه هام درس پرسید ، از هر کدوم 5 تا رو پرسید، فک کن یک ساعت و نیم، تازه تموم نشد و گفت فقط نصف جزوه رو سوال کردم، اونم چون کلاس خلاقیتم شروع شده بود و عمو مهرداد اومده بود. عمو هم وقتی من رو دید گفت چی شده خاله رویا؟ با دوست پسرت دعوات شده؟ گفتم من دوست پسر ندارم اما از دست این مدیرمون! این رو ک گفتم فهمید جریان چی ـه، هی بهم گفت رویا تو رو خدا غصه نخوری، میدونی  من تو چند تا مهد میرم، یه روز هم نمیذارم بیکار بمونی، هیچی ارزشش رو نداره اینجوری اشک بریزی. سرمه نمیدونم ممکن ـه فردا یا هفته آینده الهام بگه تو عصبانیت اون حرفا رو زدم اما هر طور شده میخوام پولش رو پس بدم، حتی شده  طلا هم بفروشم ، میفروشم. دلم میخواد حقوقم رو هم نده

گفتم: دیوونه خدا نکنه حقوقت رو نده، آخه واسه چی؟ تو هم ک بعدش میری واسشون کار میکنی، اونوقت دیگه راه و چاه دستشون میاد با کوچیکترین چیزی بینتون پیش بیاد دیگه حقوقت رو نمیدنعصبانی

بعد گفتم: رویا میدونی من ب این فک کردم ک شاید این دوربین رو زده و دیده شما شب قبل سبی رو آوردین و رقصیدین اینجوری عکس العمل نشون داده!متفکر

گفت: نه ، اولا ک سبی فامیلشونه، بعد ه

/ 0 نظر / 134 بازدید