این چند خط رو بخونید تا بقیه ش از تنور در بیاد !!! ( دل نوشت 514 )

پنج شنبه دو هفته قبل!! کار داشتم و زودتر بلند شدم . بعد از اینکه کارم تموم مامانم گفت: مهری داره میاد اینجا.

رفتم حموم و وقتی برگشتم عمه م اومده بود. یه سلام و علیک کردم و وسایل ش رو ک برای یه هفته ای با خودش ساک آورده بودیول بردم تو اون اتاق گذاشتم.

دیدم از حامد خبری نیست خودم بهش زنگ زدم و پرسیدم: چ خبر؟ کجایی؟ابرو

گفت: موندم خونه واسه سجاد انتخاب واحد کنم ، اما هی نت قطع میشد حالا میخوام آماده بشم برم کافی نت اونجا سرعت بهتره.

شما بگید حق نداشتم سرش داد بکشم؟منتظر

خوب من م مثل اون عده ک میگن نه قهر رفتار کردم و گفتم: باشه عزیزم برو.

دیگه حامد تا ساعت 4 درگیر انتخاب واحد سجاد بود.خنثی ب نظرتون سجاد عمه هم داره؟!متفکر ایشالا ک سلامت باشن!نیشخند

خودمان هم با عمه جان و حرفاش مشغول بودیم.یول انشالا ک ایشون هم سلامت باشن!نیشخند

وقتی کار حامد تموم شد و داشت میرفت خونه بهم زنگ زد و گفت: برم یه سر خونه بزنم و بعد بیام دنبال ت

گفتم: آرههه برو خونه و حالا یه چرت بزن ابرو

خندید و گفت: من؟ من کی خوابیدم!

خوب واضح بود تا رسید خونه غذا خورد و رفت زیر پتو و خرو پف!قهر

بعد با رویا صحبت  کردم ، گفت: سرمه از این پیرهن ها ک جلوش دکمه داره تو میپوشی؟

گفتم: والا نمیدونم چی میگی اما خوب آره میپوشم، چطور مگه؟

گفت: آخه خاله نیلوفر از قشم آورده بود، گفتم حالا ک سرمه لاغر شده حتما اینها بهش میاد، من سه رنگ واسه خودم برداشتم، ولی در مورد تو شک داشتم ب خود نیلوفر هم گفتم ک فک نمیکنم سرمه لباس آستین بلند داشته باشه، واسه همین بهش گفتم از خودش میپرسم و بعد واسش میخرم اما باور میکنی ب عقلم نرسید از مهد بهت زنگ بزنم و سوال کنم؟

گفتم: آره باور میکنم ب عقل ت نرسیده باشه.نیشخند خوب آستین بلند شد یه کم سخت شدنیشخند، ولی خو میگی قشنگ ـه بگیر، چند؟

گفت: برو بابا، من ک قیمت ب تو نمیگم خودم دوست دارم واست بخرم، باشه، فقط هم دکمه ریز  داره هم درشت، کدوم رو میخوای؟

گفتم: رویا من اصن نمیدونم چ شکلی ـه ک حالا بگم دکمه چ مدلی ش رو میخوامابرو خودت هرچی میدونی بهتره بگیر دیگه.مژه

کاملیا زنگ زد خونه مون و گفت برای دیدن بابام میان، مامانم گفت پس کاملیا جان لطفا شیرینی نخر، چون سرمه ک نمیخوره من م نخورم بهتره!

گفت: بخدا خریدیم!

وقتی مامانم هی گفت واقعا ؟ جدی؟ و دید ب نظرش راست میگه گفت: پس تو رو خدا ب بقیه بگید وقتی اومدن دیگه زحمت نکشن چیزی بیارن.

حامد از خواب بیدار شد و زنگ زد ب هم یه کم خندید ک خوابیده و بعد قرار شد از خونه بره بیرون تماس بگیره ک زمانی ک تماس گرفت کمی بعدش کاملیاینا رسیدن و باهاش خدافظی کردم.

قبل از تماس حامد و تا رسیدن کاملیاینا هی لباس عوض میکردم و میرفتم جلوی مامانم و ازش میپرسیدم کدوم بهتره و کدوم لاغرتر نشونم میدهزبان آخر سر یه بلوز و شلوار بنفش رو انتخاب کردم و همین ک زنگ رو زدن و تماس رو با حامد قطع کردم تا کاملیاینا بیان تو خونه لباس هام رو کامل عوض کردم و یه بلوز و دامن مشکی پوشیدم ک بلوزش خز قرمز داشتنیشخند

وقتی رفتم ب پیشوازشون کاملیا ذوق زده و با صدای بلند گفت: واای خانوم مانکن، چی شدی!!!!! شوهرش هم گفت سرمه چقد لاغر شدی...

ینی جملاتی از این دست این روزا من رو تا روی ابرها میبره.قلب

اما خودش چاق تر شده بودناراحت من ک بهش نگفتم ، چون میدونم بدترین حرف ـه ب یه خانوم.چشم بعد ازم پرسید: رژیم ت رو میتونی نشون بدی؟

گفتم: آررررههه ، اونها، رو در یخچال ـه.

خودش بلند شد و نگاه کرد و گفت: وای این ک هنوز مثل روز اول سخت ـه، ولم کن، من اصن نمیتونم بگیرم.

گفتم: آره هنوز نهضت هیچی نخوردن ادامه داره.نیشخند

برامون شیرینی تر اورده بودن ک چیدم تو ظرف و براشون بردم و کاملیا یکی ش رو برداشت و گفت: ببخشید تو رو خدا، ما جلوت داریم میخوریم!

گفتم: مگه روزه م، بخور راحت باش دختر، خوب بخوام بر میدارم.خنده

دیگه یه کم راجع ب دوستاش حرف زدیم، اهان راستی یکم هم تولدش بود، منم ک هیچی واسش نخریده بودم و میخواستم بعد برم واسش کتاب بخرم و بگم اون روز ک اومدید خونه مون یادم رفت بهت کادوت رو بدمزبان، ک یک کاره مامانم  گفت: کاملیا دوباره تولدت مبارک کلافه

دیگه پریدم تو اتاق مامانم و یکی از ساک هایی ک توش پر لباس نو و بدلیجات و جوراب و خلاصه چیزای اینجوری رو در اوردم و یه بلوز ک از خارج مامانم اورده بود رو کادو کردم و با یه گردنبند و بهش دادم، راستش از کادو چون نخریده بودم واسش راضی نیستم، احتمالا یه کتاب هم بخرم و بهش بدم.

چون حال بابام مساعد نبود زیاد هم ننشستن و رفتن. من م بعد از جمع و جور خونه اول با حامد تماس گرفتم ک کار داشت و زود خدافظی کردم و بعد با رویا ک گفت خاله م اومده و با اونم خدافظی کردم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و حرف زدیم تا رسید خونه و بای بای.

چمعه صب بیدار شدم و دوش گرفتم، بماند ک از کله سحر صدای عمه و بابام میومد و اکثر روزا تا زمانی ک عمه م بره همین وضعیت ادامه داشت.آخ

حامد زنگ زد و صحبت کردیم تا رفت مغازه و بعد هم من ب کارام رسیدم تا ظهر ک رویا تماس گرفت و گفت: خاله م اینجاست، از تحقیق ک با مامانم رفتن تعریف میکرد و هم کلی خندیدیم و هم میگفت چقد تحقیق شون عالی بوده.ابرو

از شب قبل ب مامان گفته بودم واسه جمعه ماکارونی میخوام درست کنم و همین کار رو هم کرده بودم، سر نهارها هم عمه م هی گیر میداد ک بیا و بخور وهر بار خودم رو مشغول میکردم ک نمیخوام و بعدا میخورم و .. حالا میدونست رژیم ـم هامنتظر

اما با این حال یه کوچولو از ماکارونی اون روز خوردم، واقعا بعد از چند ماه چقد خوردن این غذا بهم مزه داد.خوشمزه

حامد عصر تماس گرفت و گفت داره میاد و من م تند تند براش تو ظرف ماکارونی ریختم و وقتی اومد رفتم بیرون و دیدم بللههه اقا هم یه پرس کباب آوردن و هم یه پیتزا مخصوص برای اینکه من روز قبل گفته بودم چقد هوس پیتزا کردم.آخ

خدا میدونه چقدرررر مقاومت کردم و نخوردم، شاید فقط یه ذره از روی مواد یه قاچ پیتزا برداشتم و گذاشتم تو دهنم، نمیخوام چون پیتزای مغازه خود حامدینا بود تعریف کنم ک خوب شماها ک نمیشناسین مکانش رو ک بخواد واسش تبلیغ بشه، ولی واقعا غذاشون حرف ندارهخوشمزه

بعد حامد گفت: خوب کجا بریم؟ یه جایی نزدیک ب شما بریم ک من خودم برگردونم ت.

دیگه یه جا همون اطراف رو انتخاب کردیم. اینجا خوبه، گرچه ب نسبت قیمت ش بالاست اما چیزی ک حرص من رو تو این جور مکان ها در میاره تعداد زیاد گارسونهاست و اینکه هر کدوم هم یه خدمتی بهت میکنن و تو نمیدونی باید ب چند نفر انعام بدی!

دقیقا یادم نیست قلیون چی انتخاب کردیم فقط میدونم حامد سری ش رو یخ خواست ک از وقتی اون سری یخ رو بهش زد من خیلی خوشم نیومد. برای چای هم من چای معمولی و حامد چای نعنا خواست.

میز کناری مون یه دختر و پسرـه بودن، ک پسره یه شلوار صورتی پوشیده بود ک وقتی پاش رو پاش بود پسره، شلواره تا بالای مچ ش بالا میومد و اصن انگار شلوار دخترونه بودابرو بدتر از اون جوراب ساق کوتاه صورتی بود ک پوشیده بود.نگران

از اول تا اخره هم پسره از لندکروز و بی ام دبلیو و حرف زد و ب دختره گفت آدمایی مثل من ک 206 دارن عاشق 206 هستن و گرنه همه مون یه بنز تو خونه انداختیمیول من قبلا ماهی یک و دویست پول بنزین لندکروزر م رو میدادم، حالا دویست میدم، یه تومن رو خرج 206 م میکنه... خلاصه ک دو ساعت یارو پز داد و پز داد و پز دادهیپنوتیزم

اونجا ک بودیم مامانم اس داد ک کیمیاینا میان، کی میای! خو حرصم گرفته بود.منتظر

طرفای 7 بار و بنه رو جمع کردیمنیشخند و حامد من رو رسوند و تا وارد خونه شدم دیدم هیچی آماده نیست، تعجب کردم و پرسیدم: مامان چایی دم نکردین؟ میوه نچیدین؟

مامانم گفت: نه حالم خوب نبود، همین الان بلند شدم.

ینی حتی شال ـم رو هم در نیوردم و آب چایی رو گذاشتم و میوه ها و شیرینی ها رو چیدم و گذاشتم روی میز با شکلات و آجیل و کشمش و باقی چیزا و بعد رفتم تو اتاق و با حامد صحبت کردم تا رسید مغازه، مثل شب قبل وسواس ب خرج ندادم یه بلوز شلواری ک دم دست بود رو پوشیدم.

وقتی زنگ زدن رفتم دم در و تا کیمیا من رو دید اینقد جیغ جیغ کرد وهی میگفت وای باورم نمیشه خدای من، خودتی؟!

ینی تا حالا هیشکی اینقد از دیدنم ذوق نکرده بود.ابله عمه م و علیرضا هم باهاشون اومده بودن.

از کیمیا پرسیدم: قرار بود هفته دیگه شکم و سینه ت رو عمل کنی چی شد؟

گفت: پشیمون شدم، راستش ترسیدم، همه کارهاش رو هم کردم، هم ماموگرافی و هم عکس و هم ازمایشها رو ، اما آخرش جا زدم و نرفتم.

گفتم: من ک تو فکرم وقتی کامل لاغر شدم بینی م رو عمل کنم.

گفت: پس بیا پیش همین ـی ک من میخواستم برم برو، این مدتی ک رفتم چند نفر رو دیدم همه شون خیلی راضی بودن از عمل های بینی شون.

گفتم: راستش میخوام برم پیش دکتر رویا و مهشید، چون خیلی طبیعی عمل کرده، اما خوب اگه قطعی شد یه سر هم میرم پیش همین ک میگی.

از روی رژیمم هم نوشت و گفت: چقد خوب و آسون ـه.نیشخند

خنده م گرفت ک دو تا خواهر چقد متفاوت!!

دیگه تا 11 بودن و رضا گفت براش فال بگیرم و اینکه خیلی ب فالهام اعتقاد داره و هر دفعه واسش فال گرفتم درست از آب در اومده ولی تا قهوه ش آماده شد، امیرمهدی ک رفته بود تولد زنگ زد و گفت بیاین دنبالم و کیمیا گفت پاشو بریم بچه اونجا منتظره و دیگه رضا ب زور بلند شد ک بره.نیشخند

دوباره همه رو جمع و جور کردم و البته ظرفها رو مامانم شست و بعد من اومدم تو اتاق و اخر شب هم ک حامد تماس گرفت و باهم صحبت کردیم ب عادت هر شب.

شنبه صب زود مامانم اینا رفتن دکتر و وقتی برگشتن پرسیدم: چی شد؟

گفت: دکتر گفته هنوز اون گازی ک پشت پرده شبکیه زدم خارج نشده، دیگه چشم ش رو باز کرد و گفت هفته دیگه بیاین ببینم در چ وضعیتی ـه، ولی سرمه هرکی اونجا بود بار دوم سومش بود، ینی یه بار بار اول بهش جواب نداده بوده.

بعد مامانم طبق معمولی ک بیمارستان میره از آدمهای مریضی گفت ک اومده بودن ک بیشتر از همه واسه یه بچه دلسوزوندیم ک گفت از کرمانشاه اومده بودن و بچه ه چند ساله و کوچیک و نابینا ، مامانم میگفت بچهه فورا خسته میشد و جایی هم نمیتونست بره چون میترسید از اینکه دور بشه و نتونه خانواده ش رو پیدا کنه، باور کنید همین الان هم ک دارم این جریان رو مینویسم گریه میکنم، قربون بزرگی ت برم خدا، مرسی ک ب ماها اینقد مرحمت داشتی ک همچین دردهای بزرگی رو بهمون ندادی اما تو رو خدا ب اونها هم کمک کن و بهشون هم امید بده و هم صبر! و من رو هم ببخش ک بابت یه مسایل کوچیک زندگی م اینقد بهت غر میزنم و فک میکنم چقد هم حق دارم ک بنالم.

یکی از گروههای وایبری ک توش بودم چند تا از دوستای کلاس زبانم بودن و یکی دو نفر دیگه ک من نمیشناختمشون، روز شنبه فاطمه نوشت بچه ها واسه سه شنبه اکی هستین بریم بیرون؟

ینی یه زن اینقد بیکار میشه؟ اه اه ! خو بشین سر خونه زندگی ت والا! ب قول خودش ماهی چند تا دوره با افراد مختلف داره، خو ما رو یا حداقل من یکی رو بی خیال شوزبان

ناهید نوشت ک من همیشه ک بیکارم و با هر ساعتی و هر جایی اکی ـم.ابرو مینا همونی ک من همیشه میگفتم ب طرز فجیعی حسادت داره، پرسید کجا بریم؟ و کی؟

فاطمه نوشت: تو مطب شما یا یه کافی شاپی همون حوالی

مینا عصرها منشی دکتره و صبح ها هم یه جای دیگه کار میکنه، اونم نوشت ک اتفاقا سه شنبه من تا دیروقت سر کار اولی هستم و زود نمیتونم بیام، فاطمه هم ک دست بردار نبود گفت باشه اشکال نداره!منتظر و گفت بذار ببینیم سرمه چی میگه؟

میدونم خیلی بیشعوری بود کارمزبان اما از گروه اومدم بیرون،خندهفک کردم قضیه تموم شده اما کمی بعدش فاطمه اومد برام تو خصوصی همون حرفا رو نوشت.گریه

من م گفتم: فاطمه جان حقیقت ش این ـه ک من از مینا خوشم نمیاد، قبلا مجبور بودم تو کلاس تحمل ش کنم اما الان ک نه!

فاطمه هم درجا نوشت: باشه ما قرارمون رو با مینا بهم میزنیم و با تو میریم.خنثی

گفتم: نه اصن کار درستی نیست، شماها باهاش قرار گذاشتین انشالا یه وقت دیگه.

خلاصه ک قرار شد خبر بهم بده چی کار میکنه.

اون روز حامد طرفای 5 زنگ زد و گفت: همین الان کارم تموم شد و نشستم و با خنده گفت: میخوای بیام دنبال ت بریم بیرون؟

من م ک مطمئن بودم نمیاد گفتم: آره بیانیشخند

دیگه بعدش همین جور ک باهم صحبت میکردیم فهمیدم سوار ماشین شد، پرسیدم: کجا داری میری؟

گفت: میام دنبال ت دیگه، سختم بود بلند بشم اما بقیه ش دیگه کاری نداره

حالا من خودم خسته بودم و نای بیرون رفتن نداشتم هی بهش میگفتم بخدا نمیخواد بیاد، من ب شوخی گفتم بیا.نگران

اما خوب دیگه تو راه بود و من م تند تند لباسام رو عوض کردم و ظهرش هم سالاد الویه درست کرده بودم یه ساندویچ کوچیک براش گرفتم و وقتی رسید از خونه رفتم بیرون.

اینقد کیف کرده بودم ک اومده ک از قیافه م فهمید و گفت: فک نمیکردی بیام نه؟

گفتم: خدایی نهنیشخند

رفتیم سفره خونه وقتی پیاده شدیم ب حامد سویشرتی ک خریده بودم رو دادم و پوشید، خیلی خوشش اومد اما تنگ بود!!تعجب ینی تنش میرفت ها اما ب قول خودش وقتی زیپ ش رو میبست دیگه نفس نمی تونست بکشه.چشم

پرسید: چ سایزی ـه؟

گفتم: لارجنیشخند ینی سایزت شده ایکس لارج، وای چ بامزهنیشخند

گفت: یادته وقتی باهات آشنا شدم مدیوم بود سایزم؟

گفتم: آخیی آررهه، چ خوب شدی الان زبان

گفت: آره 6پک!!بودم ب چ روزی افتادم.خنده

ینی جمعیت توش موج میزد اصن نمیدونستم حواسم ب کدوم ور باشه.ابله

دوست حامد بهش زنگ زد و گفت شب قبل همونایی ک چهارشنبه قرار بود باهاشون نشست داشته باشن خودشون شماره صاحب ملک رو پیدا کرده بودن وباهاش قرار گذاشته بودن و وقتی صاحب ملک فهمیده اینها همونایی هستن ک قراره بوده با حامد بیان از این کارشون ک اینا رو دور زدن خوشش نیومده و گفته من زمین ب همچین آدمایی نمیفروشم!!

خلاصه ک ما نفهمیدیم راست بود یا دروغ، اما اگه واقعی بود دم فروشنده ش گرم!تشویق

یک ساعتی اونجا بودیم و بعد سرراه پیاده شدم و اول رفتم برای تعویض سوییشرت ک گفت سایز بزگترش رو یکی دو روز دیگه میاریم و قرار شد عوض کنه و شماره ش رو گرفتم تا این رو پس بدم و یه سایز بزرگتر بگیرم و بعد هم رفتم خونه.

تو خونه اول ب حامد اطلاع دادم ک رسیدم و بعد ب رویا ک باهام تماس گرفته بود زنگ زدم، گفت: یه خونه دیدیم خوشمون اومده، خدا کنه ک بشه، ینی یه کم باید صاحب خونه ش باهامون راه بیاد، 90متری و دو خوابه، هنوز مستاجر توش بود و اول ماه بهمون تحویل میده. حالا فردا ساعت 11 جلسه داریم بنگاه، من م با مامانم میرم ببینم چی میشه، صاحبش هم یه خانوم ست ک باهاش صحبت کردیم گفت خرج زندگی م رو از اینجا میدم، حالا ببینیم براش مقدور هست با بودجه ما متناسبش کنه یا نه.

گفتم:  ب نظرم میشه

گفت: واقعا!! چ جالب چون من م همین حس رو دارم و حتی مامانم ، میگه دیگه نگرانی م رفع شده، انگار همین قراره اکی بشه.

گفتم: انشالا ک همین جوره، من م تا گفتی حس ـم خوب بود.

مامانم فرداش باید میرفت بیمارستان برای دکتر مغز و اعصاب و نشون دادن اسکن مغزش، و قرار بود فردا نهار رو من درست کنم، اما چون حال نداشتم زود بیدار شم گفتم همین امشب میپزم و دیگه دست ب کار شدم و خورش کاری با مرغ درست کردم و برنج ش رو هم خیس کردم ک فرداش دم کنم.

آخر شب هم حامد تماس گرفت و طبق معمول صحبت کردیم تا رسید خونه و خدافظی کردیم.

/ 0 نظر / 64 بازدید