بخور بخور !!! ( دل نوشت 531 )

خیلی وقته دیگه صبح ها زود بلند میشم و یه روزی مثل امروز ک کار خاصی ندارم خودم رو پیش پیشنیشخند میکنم ک حداقل تا 9، 9.5 بخوابمخواب

البته فک نکنم لازم باشه بگم ک دقیقا همون دو روز دانشگاه خوابم میاد و صبح هاش حال بلند شدن ندارم،خنثی ک این موضوع کاملا نشون میده من تا چ اندازه علاقه مند ب کسب علم و دانش هستم.یول

دوش گرفتم و بعد حامد تماس گرفت، سه شنبه ک با هم بحثمون شده بود راننده ای ک براشون جعبه میاره بهش زنگ زد اما حامد بخاطر من حرف نزد باهاش و گفت بعدا تماس میگیرم ک گویا یادش رفته بود و وقتی باهام حرف زدیم گفت: دیگه جعبه نداریم نمیدونم باید چی کار کنم، اون روز یادم رفت تماس بگیرم، حالا هم هرچی زنگ میزنم گوشی ش خاموشه، شماره کارخونه رو هم ندارم.

دیگه یه کم باهم صحبت کردیم و حامد گفت: چ هوای عالی ـه، بهار ـه دیگه..

گفتم: آره، وقتی بهار اینه ببین پاییز چیهنیشخند

وقتی حامد رسید مغازه خدافظی کردیم و بعد رفتم سراغ درس و مقش!! هام. کلاس روز سه شنبه هام رو تا امروز حتی یه بار هم نخونده بودم ، بدی ش اینه ک هر دو درس روز سه شنبه با یه استاده و جزوه نمیده و صداش رو ضبط کردم و امروز اولین بار بود ک یه جلسه از یکی شون رو گوش میدادم و از روی حرفاش نت برداشتم.

اواخر گوش دادن بود رویا تماس گرفت ، خوشبختانه مامانش خونه نبود ک بخواد با اون صحبت کنهابرو بعد حال و احوال کردن از مهد پرسیدم و گفت: امروز جلسه بود خیلی خوب بود، همههه مادرها هی میگفتن چقد خوشحالیم بچه مون توی کلاس رویا جون ـهآخ

راجع ب مهشید و دروغ های ک میگه گفت و من ک ریسه رفته بودم از خنده، مثلا یکی ش این بوده ک نادر با پیک یه چیزی واسه مهشید فرستاده و پیکی گفته نادر دوستتونه، معلومه شما رو خیلی دوست دارهخنثیقهقهه

بعد درباره عصر گفت ک اول میخواست زنگ بزنه ب کیک بی بی ک براش بفرستن اما بعد ک حرف زدیم قرار شد با خود سعید بره بگیره چون میخواست بره مانتو از یه مزون! بگیره و برای کیک هم گفت ب جای دو کیلو گفت سه کیلو میگیرم..

وقتی حرفمون تموم شد ادامه درس م رو گوش دادم و بعد هم آماده شدم و رفتم سمت حامد ک تا رسیدم خیلی دیر شده بود و البته ک حامد هم همون لحظه تازه کارش تموم شده بود، از صب دست تنها بود و بازم یه سری حرفا توی کار شده بود و خیلی خسته بود، اونقدری ک وقتی دیدم ش حس کردم الان ـه ک از خستگی پس بیوفته. ینی مدتها بود این شکلی ندیده بودم ش.

بهم گفته بود نهار ماکارونی داریم اما من ماکارونی هاشون رو زیاد دوست ندارم برای همین نیورده بود ک بریم غذا بخوریم و فقط یه ظرف پر سوپ آورده بود. ک خوب من زیاد هم سوپی نیستم و چند قاشق خوردم و بقیه ش رو همین جور ک حامد رانندگی میکرد قاشق قاشق میذاشتم تو دهنشمژه

حامد بهم گفت: پایه ای بریم فلافل بخوریم؟

گفتم: آررررررررررهخوشمزه

تا ماشین رو پارک کردیم کمی زمان برد و چون حامد هم باید شش و نیم خودش در مغازه رو باز میکرد بدو بدو دویدیم ب سمت میعاد گاه مون از اون جاهایی ک هرچقد بخوای میتونی بخوری نیشخند

حامد فلافل انتخاب کرد و من بندری، دو تا نون برداشتیم و هرچی خواستیم ریختیم توشون از فلافل و سوسیس با یه عالمه مخالفاتخوشمزه

من با دوغ و حامد با نوشابه خوردم و جفتمون تا سر حد مرگ ( البته دور از جونمون ابرو ) خوردیم. فک کنم با اون ساندویچی ک ما گرفتیم یارو ورشکست شد.ابله

برگشتن هم دویدیم، البته حامد میگفت سرمه آروم تر، من خیلی سنگین شدم نمیتونم تند بیامخنده

نمیدونم قبلا گفتم یا نه ک دست فرمون حامد عالیههه، البته از اون فوق العاده تر پارک کردنشه، وقتی برگشتیم دیدیم یه جوری پشت ماشین توی کوچه بن بست و باریک ماشین گذاشتن ک من اگه بودم اول گریه میکردم، بعد میرفتم چهار چرخ یارو رو پنچر میکردم، والا بوخداشیطان

اما حامد نه گریه کرد و نه پنچرنیشخند و ماشین رو با یه حرکت اورد بیرون، فکم افتاد خداییزبان

بعد بهش گفتم بوق بزن شاید اومد حالش رو من بگیرم

حالا واسه من با شعور شده بودابرو و گفت: نه من دارم رفتارم رو تغییر میدم و ب حقوق مردم احترام میذارم و بیجا بوق نمیزنمزبان

دیگه از جدا شدم و سوار تاکسی شدم و کلی بهم سفارش کرد چیزی تو راه نخرم.خنده

بعد هم ک رسیدم خونه کارام رو کردم و اهان توی این سایت ه ک عکس میدی و سن ت رو میگه رفتم و هی عکسام رو میدادم وهمه بیست و چهار ، بیست و پنج میزد، تازه یکی رو هشت زد خنثی اولش خوشحال شدم ک اینقد سن م جوون میزنه بعد فهمیدم ب علت بودن عینک آفتابی عقل ش خوب کار نمیکنه و نمیتونه عدد درست بدهنیشخند

حالا جالبی ش این بود حامد رو از سی ب بالا میزد ، توی یکی از عکس ها ک 40 بود، آخ حال کردم.قهقهه

بعد زنگ زدم و بهش جریان رو گفتم، وای اینقد حرص ش گرفته بود، با لج میگفت خوبه دیگه تو زیر 25 هستیقهقهه

از عصر دلم کمی درد میکرد و شب پری ود شدم و خوب قطعا یکی از دلایل مهم دل گرفتگی هام و دیوونه بازی ها و گریه های روز قبلش هم میشد همین موضوع باشه.

بعد تی وی دیدم تا آخر شب ک از صبح با خودم قرار گذاشته بودم جلسه اول اون یکی کلاس سه شنبه م رو هم گوش بدم و نت برداری از اون هم بکنم ک خوب بالاخره ب زور این کار رو کردم. ..کی تخ م لق درس خوندن رو انداخت تو دهن منگریه

حامد هم خیلی دیر وقت تماس گرفت، خسته بود بسیار، واقعا خدا هم ب همه حامد و هم ب کسایی ک اینجوری کار میکنن قوت بده و ب افرادی هم ک الان شغل ندارن و جویاش هستن، یه کار مناسب بده.

با هم صحبت کردیم و گفت آشپز کیرتینگ رفته، خواهرم باهاش دعواش شده، یه روز صبح زودتر رفته دیده کلید اونجا رو داده ب کارگره و دیگه حسابی گرد و خاک کرده ک ما ب تو اطمینان کردیم و بیخود کردی کلید مغازه با اینهمه جنس رو دادی ب یکی دیگه، هیچی دیگه اونم از فردا نمیاد و باید خودمون صبح بریم بازش کنیم و غذا بذاریم.

همون موقع داشت تکرار سریال شمعدونی رو میذاشت ب حامد گفتم زودتر برس خونه ک حداقل آخرهاش رو ببینی، البته اصن نمیدونست چی هست و براش توضیح دادم و تا رسید گفتم بپر تی وی رو روشن کن و باهم ببنیم، وای چقد باحال بود خصوصا اون اِگه گفتن های زن اصفهانی هقهقهه

بعد هم ک تموم شد یه کم حرف زدیم و خسبیدیم.نیشخند

جمعه ساعت 9 اینا بود ک بیدار شدم و اما واقعا بی حال بودم و نمیتونستم بلند بشم و برم دوش بگیرم ، یه یک ساعت بعدش شده بود و من داشتم تو نت میچرخیدم ک حامد تماس گرفت و گفت: میتونی بیای این سمت بریم صبونه بخوریم؟

گفتم: تو جون بخواه ، معلومه ک میتونم و میامهورا

دیگه تند تند آماده شدم و رفتم ب سمت حامد، یه کم زودتر من رسید و رفتیم جایی ک همیشه صبونه داره، ساعت از 11 گذشته بود و گفت دیگه صبونه نمیدیم

دیگه حامد یه کم باهاش حرف زد و گفت: فقط یک کیلو حلیم برامون مونده ک کشیدم، میخواین؟

ما هم رو هوا گرفتیم و دو تا کاسه بهمون داد و حلیم یک کیلویی رو برداشتیم و خوردیمخوشمزه چقد حلیم خوشمزه ست، البته فقط با شکر ها، نه نمکابرو

بعد میگم من چرا چاق شدم.خنثی

دوباره یه کم درباره مغازه بالا صحبت کردیم و گفت قراره یه خانوم ه بیاد آشپزی کنه،منتظر خواهرم باهاش حرف زده، حالا نمیدونم کی بیاد اما امروز رو ک خود خواهرم اینا رفتن روبراه کردن

گفتم: چقد بهت گفتم من رو استخدام کنزبان

خندید و گفت:مگه از جونم سیر شدهعصبانی

وقتی صبونه مون تموم، حامد من رو رسوند، باید بگم ما هنوز سوزن مون روی آهنگ عشق ینی وقتی ک دستت و میگیرم... گیر کردهیول

حامد من رو ک رسوند دوباره برگشت دنبال مامانش و با هم رفتن کترینگ ک بعد از اینکه کارش اونجا تموم ، تماس گرفت و گفت دارم میرم مغازه پایین. چلو و خورش قیمه رو بابا و خواهرم درست کرده بودن و با خنده گفت: ولی قیافه هاشون از خستگی دیگه داشت وا میرفت

بعدش دوش گرفتم و نشستم پای گوش دادن یه جلسه دیگه از کلاس سه شنبه م و نوشتن جزوه از روش. رویا هم بین ش تماس گرفت اما جواب ندادم و گفتم بعد از این بهش زنگ میزنم ک همین کار رو هم کردم اما اون دیگه برنداشت.

طرفای ساعت 4 بود ک زنگ زدم ب حامد و گفتم: یه عالمه لواشک خوردم حالم بده

کلی عصبانی شد و گفت: گوشی دستم ـه برو یه چایی نبات بخور

گفتم: نه عصر میریم چای و قلیون اونجا نبات میخورم

کلی لج ش گرفته بود و قرار شد وقتی کارش تموم شد بیاد دنبالم و خدافظی کرد.

همون موقع ها بود ک رویا تماس گرفت، از مامانش ناراحت بود و داشت جریان رو تعریف میکرد ک حامد تماس گرفت و نزدیک خونه مون بود و قبل خدافظی گفت ک عصر با سعید میرم بیرون، آخه دیروز ک گفتم میخوایم بریم مانتو بخریم وقت نشد، چون دیر اومد، امروز میریم.

رفتم دم در و حامد رو دیدم، بعد از سلام و کمی شوخی گفت: اگه تو گرسنه ای بریم یه چیزی بخوریم، تو هم ک گفتی لواشک خوردی

گفتم: نهه، اصن گرسنه نیستم با اون حلیمی ک خوردیم، بریم همون چای و قلیون، فقط خودت باید در مغازه رو باز کنی؟

گفت: آره

گفتم: پس یه جایی طرفای همون مغازه برو

توی راه راجع ب مغازه بالا حرف زدیم و پرسیدم غذاش چطور درست کرده بودن ک گفت ب نظر خوب بود

بعد از رسیدن ب سفره خونه ب حامد گفتم خودت یه طعمی سفارش بده ک میکس بلوبری و بلومیس رو با کمک! گارسون سفارش داد.

حرف هندونه شد ک شروع کرد برای حامد توصیف اینکه اگه تو خونه خودمون بودیم هندونه رو چطور براش میوردم، و حامد هی میگفت اخ قلبم دیگه نگو، بذار همین طور یکی در میون بزنه، آخه کلی چیز باید میرفتیم براش میخریدیم، از سینی خوشگل تا گل و گلدون برای کنار هندونهخنده

حامد همونجور ک دست رو قلبش گذاشته بود گفت: ده میلیون قیمت هندونهه شد، میخوام نخورم قهقهه

دو تا نبات با چایی ش گذاشته بود هر کدوم اندازه یه کله قند،هیپنوتیزم حامد هم اصرار اصرار مگه تو نگفتی عصر میخوری اما مقاومت کردم و نبات رو نخوردم گرچه دل خودم رو خوش کردم چون سه تا خرما و یه شیرینی انداختم بالا ک فک کنم نبات رو میذاشتم تو چایی م سنگین تر بود.چشم

دیگه تا نزدیکهای شش و نیم اونجا بودیم و بعد حامد من رو سرراه پیاده کرد و من م تو راه اول رفتم داروخانه خرید کردم و بعد هم رفتم خونه.

توی خونه هم ب کارام رسیدم و بعد زنگ زدم ب رویا ک در کمال تعجب جواب داد، انتظار داشتم بیرون باشه اما گفت فعلا نرفتم ک تا ساعت 9 ک سریال شمعدونی شروع شد داشت با من حرف میزد و بعدش هم میخواست بره سریال رو ببینه ، دیگه نمیدونم دقیقا کی قرار بود بره بیرونخنثی

همون اول گفتم: خوب از مهمونی دیشب بگو چ خبر بود؟ کیک رو رفتید گرفتین؟

گفت: نه سعید خیلی دیر اومد ، دیگه تو راه ک بودیم سعید پیاده شد کاکائو بخره من زنگ زدم سفارش دادم، آخه میدونی از وقتی با من ه هیچ جا دست خالی نمیریم، همه میگن این رو رویا یادش داده، ینی حتی اگه هر روز هم بریم خونه خواهرش یه بارش رو هم دست خالی نمیریم بعد خود اقاهه هم گفت دو کیلویی خوبه، بعد برای اینکه سعید متوجه نشه ب بهانه کوتاه بودن لباسمیول بردم ش تو اتاق و پسر خواهرش رفت کیک رو گرفت و گذاشت تو یخچال. اهان حلقه رو هم دیدن دستش، مامانش پرسید نقره ست دیگه، گفتم نه طلاهه، گفت دختر چقد پولهات خرج میکنی ( ک از همین یه حرف فهمیدم خییلی خرج ها کرده و ب من نگفته، چون یه بار هم تو صحبت هاش قبلا بهم گفت برای عید واسش یه کفش گرون گرفته بودم در حالیکه قبل عید گفته بود چیزی نمیخرم!! ) بعد هم ک کیک رو آوردن و یه تیکه ش هم کاملا اضافه اومد.

پرسیدم: چی شام درست کرده بود؟

گفت: این خواهرش رو همه ب تزیین کردن غذا و این چیزا میشناسن،  خیلی قشنگ درست میکنه، حداقل ده نوع ژله درست کرده بودتعجب سفره انداخت از این سر تا اون سر پر از ژلهخنثی

خواستم مگه تالار بوده ک ده مدل ژله درست کردهقهقهه ب نظر من ک نهایت دهاتی بودنه، اگر هم میخوای دسر درست کنی انواع مختلف دسر ها نه اینکه ژله در نوع های مختلف!

گفتم: خوب غذا چی بود؟!!

گفت: کیک مرغ بود ، باقالی پلو بود...

بعد اینقد مکث کرد و مِن و مِن ک گفتم: بی خیال بقیه حرف خودت رو بزن

بعد از عروس خواهرشوهرش گفت ک با وجود اینکه گرفته بودنشون توی ویلا و میخواستن عقدشون کنن ک سعید با یه سرهنگی صحبت میکنه و قضیه رو راست و ریست میکنه اونزمانابرو اما بعد عقدش کردن با عزت و هنوز هم کلی بهش احترام میذارن و اینکه چ خانواده با شعوری هستن..آخ

بعد از مهشید و کارهاش گفت و دو ب هم زنی هایی ک میکنه و بهش گفتم: من ک همیشه بهت میگم تو باید از این آدم بترسی، اینی ک من دیدم هرکاری از دستش برمیاد ک تو رو نابود کنه

گفت: اتفاقا حرف تو رو ب روانشناسم گفتم ک دوستم میگه باید از این آدم بترسی، نمیگم گفت آره یا نه اما سرش رو تکون میداد  ینی آره

بعد رویا از اینکه مهشید ب خاطر عمل نمیاد و بچه های دو کلاس رو باید کنترل کنه و حسابی خسته میشه گفت.

خوب هرچقد هم من بگم از دروغ های رویا ناراحت میشم و بهم برمیخوره اما خودش رو دوست دارم  چون واقعا تو میدونم هرموقع بخوام کنارم هست بدون هیچ چشمداشتی، برای همین بهش گفتم: میخوای من میام کمک ت، فقط دو روزش رو نمیتونم

گفت: خدایی؟ واقعا میای؟

گفتم:آره وقتی تو اینقد خسته میشی، من م ک تو خونه م، میام کمک ت چرا نیام.

گفت: باشه،مررسی واقعا، فردا ب الهام میگم ببینم قبول میکنه یا نه.

گفتم: باور کن اگه مشهید بفهمه فرداش میادخنده

گفت: اتفاقا دیروز بهم زنگ زده و گفته میخوام یه راز بهت بگم، گفتم چیه، گفته احتمالا دیگه نیام، چون نادر بهم گفته وقتی ما بریم سر خونه زندگی مون احتیاجی ب پول تو نداریم، خودمم هم بقیه بیمه ت رو رد میکنم، حالا میدونی چرا این حرف رو زده؟

گفتم: حتما سعید گفته ک بیمه تو رو میده

گفت: اره یه بار ک من نبودم ب الهام اینا گفته و مهشید هم بوده و شنیده و این مونده بوده تو دل ش ک اینجور گفت

گفتم: خدا شفاش بده ک این اندازه حسوده و چشم و هم چشمی داره.

بعد از این که سریالم رو دیدم و ب کارام رسیدم نشستم پای گوش دادن ب یه جلسه دیگه از کلاس و نت نوشتن، وای ک چ کار کسل کننده ای هخمیازه

بعدش هم اومدم جزوه هام رو پاک نویس کنم اما واقعا نا نداشتم دیگه و بجاش رفتم نون و ماست خوردمبامن حرف نزن

نمیدونم چرا اینقد شکم گنده شدم، همه ش دهن م باید در حال جنبیدن باشهگریه

آخر شب هم حامد تماس گرفت و همین جور ک حرف میزدیم من هی جوابش رو میدادم ک دیگه یه جا زد زیر خنده و گفت: سرمه مامانت اینا از زبون تو چی میکشنخنده

گفتم: همون چیزی ک تو قراره از یه خورده دیگه بکشی تا آخر عمر البته اِگه من بهت جواب مثبت بدم.قهقهه

دیگه هی بهش میگفتم زودتر برو شروع شد تکرار شمعدونی ک این بار فقط کمی از اوایلش رو ندید.

---------------------------------------

هفته عالی پیش رو داشته باشیدقلب

/ 0 نظر / 56 بازدید