خانواده پرتوقع !!! ( دل نوشت 556 )

چهارشنبه شب ک با حامد صحبت کردم قرار شده بود پنج شنبه صبح یا اون بیاد خونه مون یا من برم پیشش ، چون مامان ش رفته بود خونه خواهرش و باباش رو هم گفت میفرسته مغازه.

صبح پنج شنبه تماس گرفت و گفت : بابام رفت، بیام یا تو میای؟

گفتم: نمیدونم، بهت زنگ میزنم.

وقتی قطع کردم دیدم خودم اونجا راحت ترم، فقط طبق معمول ظرفهام رو بردمنیشخند و همون جور دست و رو شسته ی شال سرم انداختم و مانتو پوشیدم و رفتم.

صبح زود ی بار زنگ بودم ب خواهرم و گفته بود ک بهتره و قراره مرخص بشه، قبل از رفتن م هم دوباره تماس گرفتم ک گفت داریم کارای ترخیص رو انجام میدیم و بازم خدا رو صد هزار بار شکر کردم.

اینقد بی حال بودم ک من ی ک بدون دوش گرفتن امکان نداره جایی برم، دیدم توانایی حموم کردن هم ندارم، اما میدونستم تو خونه هم بمونم حالم بدتر میشه، واسه همین تصمیم گرفتم خودم برم ک ی هوایی هم ب کله م بخوره.

از خونه اومدم بیرون و هوا چقد تغییر کرده بود و باد خنک میومد. چون پنج شنبه بود و معمولا خلوت میشه شهر، برای تاکسی چند دقیقه ای معطل شدم و بعد تو ماشین ب حامد زنگ زدم و خبر دادم ک من دارم میام.

وقتی پیاده شدم ی نون گرفتم و رفتم سمت خونه شون و رفتم پیشش. وقتی در رو باز کرد و من رو دید چشماش چهار تا شد و گفت: سرمههه با خودت چی کار کردی، چرا رنگ ت پریده، چرا نگفتی حال ت خوب نیست! صب کن آماده بشم بریم دکترخنثی

گفتم: ای بابا ول کن، من خوبم

بعد از اینکه راضی ش کردم خوبم، پرسید: صبحونه چی میخوری؟ املت یا نیمرو؟

گفتم: هیچ کدوم! همین چیزایی ک هست خوبه

گفت: ن بگو دیگه املت یا نیمرو؟

گفتم: من ک نمیخورم.

گفت: پس نیمرو.خنثی

گفتم: پس ی دونه یا دو تا درست کن!

گفت: ن دیگه س تا درست میکنم، دو تا من یکی تو!

خلاصه ک هرچی باهاش کلنجار رفتم قبول نکرد و تند تند تخم مرغ ها رو شکوند و بعد هم من میز رو چیدم و ی صبونه مفصل خوردیم.

بعدش حامد تند تند برای من از اون نسخه شفا بخش ابن سینایی ش ینی آب جوش و عسل و لیموترش میگرفت و میورد و هی هم میگفت پاشو بریم دکتر.کلافه

ظهر پرسید: گشنه هستی؟ نهار بگیرم

گفتم: ن بابا مگر خودت میخوای بخوری

گفت: ن من ک سیر سیرم، برای تو میگم ک بنیه نداری و الان هم مریض شدی

ک خوب واقعا گرسنه م نبود. تی وی دیدیم و چای ها رو با شیرینی ک حامد گرفته بود پشت هم میرفتم بالانیشخند

بعد حامد گفت: ب بهانه سلمونی و ی سری کارای ماشین من موندم خونه

گفتم: خوب چرا زودتر نگفتی، برو ب کارهات برس

هرچقد ب حامد گفتم خودم میرم قبول نکرد و من رو رسوند و تو راه هم کلی اصرار کرد ک ی پرس چلو کباب برات بگیرم میری خونه بخوری ک بازم گفتم نه!

خونه ک رسیدم وسایل رو سرجاش گذاشتم و بعد حامد تماس گرفت و دوباره نصیحتم کرد برای اینکه خورد و خوراکم و خودش هم رفت کله رو داد ب دست کله سرویس کن نیشخند

بعد بازم با خواهرم صحبت کردم خونه بود و داشت استراحت میکرد، مامانم هم رفته بود خونه خاله م ک برای سقف تراس ش ک خراب شده بنا و کارگر داشت.

حامد کار ش ک تموم شد زنگ زد و گفت بابا ی لیست داده از تره بار بگیرم، برم بخرم و بعد برگردم خونه دوش بگیرم و لباس م رو عوض کنم و برم سمت مغازه.

تو این فاصله من م با رویا صحبت کردم و حامد هم بین ش زنگ زد و گفت کار ش تموم شده و داره میره خونه و وقتی زنگ زد دوباره ک میخواست بره مغازه و بهش گفتم من دارم میرم بیرون ی کم خرید کنم.

رفتم ماهی خریدم و ی کیک صبحونه ک برگشتم و کیک رو برش زدم و گذاشتم تو بشقاب خانوم همسایه ک برامون فلافل و کوکو سبزی آورده بودو بردم در خونه شون ک فقط دخترش بود و براش توضیح دادم چی شد و بشقاب رو دادم بهش و تشکر کردم و برگشتم خونه و دیگه واقعا داشتم وا میرفتم و میخواستم بخوابم ک بازم رویا تماس گرفت و بعد هم زنگ در مون رو زدن ک خانوم همسایه و دو تا دختراش بودن و اومده بودن احوالم پرسی و اینکه دقیقا بپرسن چی شده

بعدش مامان تماس گرفت و گفت: سرمه تو این س روز ماشین رو روشن کردی؟ باتری ش میخوابه هاخنثی

گفتم: اولا شما ک خودت س روز پیش قبل رفتن فرودگاه این کار رو کردی و الان دو روزه ک روشن نشده، بعد هم کی گفته ی ماشین دو روز روشن نشه باتری ش میخوابه

البته ک بازم حرفای من اثری نداشت و با غر گفتم ک حالا فردا روشن میکنم اما وقتی قطع کردم دیدم کاری ک ندارم سوییچ رو برداشتم و رفتم تو پارکینگ و چند دقیقه ای ماشین رو روشن کردم و بعد هم دوباره اومدم بالا.

آخر شب حامد زنگ زد ، سعی میکرد عادی باشه اما صداش گرفته بود ، ازش پرسیدم: چ خبر؟

گفت: یک ساعت تو پیک کاری برق رفت و فیش ها رو کنسل کردیم، وقتی هم ک برق اومد دیگه زیاد خبری نبود...

بعد ی مکثی کرد و گفت: سرمه ی مدلی گفتی چ خبر، انگار میدونستی با بابام دعوام شده

خندیدم و گفتم: این ک عادیه

خودش هم خندید و گفت: ب چی میخندی تو اخه!

و بعد با بی حوصلگی گفت: دیگه خسته شدم هم باید کارم رو جدا کنم و هم ی خونه جدا بگیرم واقعا نمیتونم باهاشون زندگی کنم.

خندیدم و گفتم: حالا رات نمیده خونه بیا اینجا

گفت: نه بابا مرسی

در حیرت م از خانواده ش ک نمیتونن ببینن این ی روز برای خودش باشه، تازه ی روز کامل هم ن، یا اینکه ی روزی ک ازش بی خبر باشن هم ن.زبان

یکی نیست بهشون بگه شما با این کارهاتون ب جای اینکه ب هدفتون ک نگه داشتن پسرتون و مومیایی کردن ش واسه همیشه برای خودتون ه ، نزدیک بشین دارید دورتر میشین ک بامن حرف نزن

وای ک چقد اینها متوقع هستنسبز

بعد هم ک اینقد خسته بود ک وسط حرف زدن خوابش برد و دیگه خدافظی کردیم.

/ 0 نظر / 51 بازدید