لیره رو لوله ، لوله رو لیره :دی !!! ( دل نوشت 492 )

سری پیش چون آتنا ابروهام رو گذاشته بود در بیاد نتیجه ش این شد ک ابروهام زودتر از موعد پاچه بزی شدن.نیشخند

برای همین بعد از خدافظی زنگ زدم ب ارایشگاه و خانم حسینی جواب داد و بهش گفتم میخوام واسه اصلاح و ابرو بیام ک گفت بیا.

دیگه تند تند آماده شدم و از خونه رفتم بیرون، فقط ب حامد هم اطلاع دادم ک دارم میرم.

وقتی رسیدیم دوباره همه بهم گفتن: وای سرمه چقد لاغر شدی!!! تو چی کار میکنی، خیلی خوب شدی و ....از خود راضی

بعد نشستم زیر دست خانوم حسینی واسه اصلاح ، از مشکلاتش واسم تعریف کرد و از خدا خواستم ک زودتر حل بشه واسه ش.

کارش ک تموم آتنا اومد و ابروهام رو برداشت و بهم گفت خیلی دنباله ابروهات خوب و پر شد و بذار این بار هم یه کم بمونه

با اینکه من زیاد طاقت ندارم اما گفتم باشه اشکال نداره، تا عید همین جوری میذاریم کم کم ابروها در بیان.

موهام هم بلند شده بود و دیگه زیاد دوستشون نداشتم نیشخند واسه همین یِیهوو ب سرم زد ک بگم مریم واسم کوتاه بکنه و خدا شاهده!! یه تیکه مااه شدم.قلب

حامد بهم زنگ زد ، ازش پرسیدم: برنامه ت چی ـه؟

گفت: مگه میشه سرمه خانوم از آرایشگاه بیاد و من نبینم ش نیشخند

میخواستم ناخن هام رو هم ترمیم کنم اما وقتی اینجوری گفت گذاشتم ش واسه فردا و رفتم خونه لباسام رو عوض کردم و یه مانتو کوتاه پوشیدم با یه جلیقه طوسیمژه

بعد از چند بار تعویض تاکسی رسیدم ب مغازه حامدینا ، باهاش تماس گرفتم ک گفت تو دستشویی م الان میامنیشخند

سوار ماشین شد و اومد سر خیابون بعدی ک منتظرش موندم و مثل همیشه در رو واسم باز کرد و تا سوار شدم گفت: وای سرمه چقد نازتر! شدی...

دیگه هی برمیگشت بهم نگاه میکرد و هی لذت میبرد از زیبایی هایی ک خدا خلق کرده.مژه

بعد گفت: سرمه ب نظرت چیزی ک پوشیدی زیادی کوتاه نیست؟

گفتم: این؟ این؟ و نگاه کردم و جواب دادم: نهههههابله

یه کم در این مورد صحبت کردیم و بعد از اینکه ارشاد شدم :دی  پرسید: کجا بریم؟

گفتم: یه سفره خونه بریم ک تا تو نهار میخوری من م قلیون بکشم.

گفت: نه یا هردوتا غذا میخوریم و یا هیچ کدوم.

گفتم: باااشههه حالا برو ، من م یه کم از غذات میخورم.کلافه

گفت: نه یه کم قبول نیست باید یه پرس بخوری.

توی راه ب حامد گفتم: اینقد دلم یه جفت کیف و کفش خوب میخواد خیال باطل

پارک کردیم و وقتی میخواستیم بریم سفره خونه ـه کنارش یه مغازه بود ک پشت ویترینش یه جفت بوت زرشکی پای مانکن ش بود، ب حامد گفتم: وای این چقد ساده و قشنگ ـه...

اولش حامد گفت: آخه این چ رنگی ـه، با این ک نمیشه بیای تو خیابون!

گفتم: واا چرا؟ همه ش باید تیره پوشیدابرو

ولی حامد محل نذاشت و دستم رو گرفت و گفت: بیا بریمقهر

خلاصه ک رفتیم توی سفره خونه و برامون منو کافی شاپ و قلیون آورد و اینقد با حامد سرو کله زدم تا قبول کرد ک بگه منو غذاشون رو هم بیاره.

چلو و کباب لقمه زعفرانی سفارش دادیم ومن گفتم قلیون شیر طالبی مون رو هم بیاره اما حامد قبول نکرد و گفت: نهه باید اول با من نهار بخوری بعد!

 

 

ینی هرچقد بهتون بگم هر بار ما غذا میخوریم ب من اصرار میکنه کم گفتم!منتظر

یه تیکه از کباب خوردم تا راضی شد نهارش رو کامل بخوره. بعد هم گفتیم قلیونمون رو بیارن ..

 

 

بعد یه کم ب عکاسی گذشت و چند تا از عکسامون رو هم برای گروه سه تاییمون فرستادم ک سمیه همون موقع دو تا عکس از خودش و مصطفی فرستاد و نوشت: فک کردی فقط خودتون بلدین؟ و زیرش نوشت من و مصطفی یهوییخنده

ب سمیه گفتم ما میخوایم بریم ویلای عمو سعید شمال! :دی و ب رویا هم گفتم ک کجاییی اگه تو هم با عمو سعیدی یه عکس یهویی از خودتون دو تا بفرست واسمون نیشخند

دیگه همین جوری کل کل میکردیم و میخندیدم ، البته از رویا خبری نبود. بعد حامد با سجاد چک کرد ک مطمئن بشه مغازه رو باز میکنه.

بعدش ب حامد گفتم: حامد تکلیفم رو روشن کن من رو استخدام میکنی یا نه؟ابرو

گفت: سرمه ینی چی میگی استخدام، خوشم نمیاد ..

گفتم: باشه هرچی تو میگی، من رو بالاخره رییس میکنینیشخند

اولش خندید و گفت: راستش همه مغازه های دور و برمون پسر هستن، تازه صاحب مغازه هم نیستن و اکثرا فروشنده ن، من دوست ندارم تو همچین جایی کار کنی.

هرچی من میگفتم اون یه دلیلی میورد و بعد هم با خنده گفت: سرمه از حالا بهت بگم من دوست ندارم بعدا تو کار کنی

گفتم: والا اگه تو این یه مورد باهات مخالفت کنم.ابله

وقتی از اونجا اومدیم بیرون دوباره رفتم و مثل کوزت ک ب شیشه اون مغازهه ک توش عروسک مورد علاقه ش بود میچسبید، چسبیدم ب ویترین مغازه.افسوس

 

 

حامد ک میزان علاقه م رو دیدنیشخند گفت: بیا بریم ببینیم قیمتش چند ـه؟

اما من نرفتم و خودش رفت پرسید و وقتی برگشت گفتم: چند ؟ چند؟؟؟نیشخند

گفت: یک و دویست و هشتاد!!!یول می برم ت سپه سالار ، یه خوشگل ترش رو بخور فوقش میشه دویست و هشتاد!!نیشخند

تا برسیم ب ماشین من هی میگفتم چقد قشنگ بوداا ک حامد گفت: دیدی ک من از اول راضی نبودم ب رنگش، اگه مشکی داشت حتما میگرفتمنیشخند

گفتم: مگه مانکن پشت سری ش رو ندیدی؟ اتفاقا مشکی همین پاش بودقهقهه

سوار ماشین شدیم و حامد گفت : میرسونم ت.

سجاد هم زنگ زد و گفت پیاز و گوجه گیلاسی و فلفل دلمه ای رنگی مون کم ـهابرو

توی راه هم دوباره یه عکس از خودمون گرفتم و واسه سمیه ینا فرستادم، سمیه گفت: حیف تو دستشویی م وگرنه براتون دوباره عکس میفرستادم.خنده

من م نوشتم: بفرست، نامحرم نداریم، حامد هم ک باباته قهقهه

همون موقع ها بود ک رویا زنگ زد و گفت: وای شما هم ک بدتر از مایید هر روز بیرونید!

گفتم: والا شما تقلید کار شدین از مانیشخند

بعد خندید و گفت: منتظرم سعید بیاد، اگه بدونی امروز چی شد، از صب تا ظهر بیمارستان بودم

گفتم: وااااااا چراا؟؟؟؟؟؟؟

گفت: بچه ها تو استخر توپ بودن و بعضی ها تاب بازی میکردن، یهو تاب خورد ب یکی از بچه ها، چند لحظه بعد نگاه کردم و دیدم چشم ـش بسته ست و داره ازش خون میاد، دیگه بردمش درمونگاه نزدیک ب خودمون گفتن ممکن ـه جراحی بخواد برید بیمارستان، بردم ش بیمارستان ب الهام و مامان بچه هم زنگ زدم و اطلاع دادم، ولی خدا رو شکر هیچی نشد، حتی بخیه هم گفتن لازم نداره و چشم ش خوب شد، حدود 200 تومن خرجم شد ولی فدای سرش، همین قدر ک بچه سالم ـه انگار بزرگترین هدیه ست ک گرفتم، از اون بهتر رفتار مامانش بود، ینی سرمه نمیتونی فک کنی چقد خوب و فهمیده باهام حرف زد و گفت فدای سرت، ممکن بود با ماهم باشه تاب بخوره تو صورتش ، مقصر ک شما نبودین ، ینی هیچی ب اندازه اینکه خانواده ش باهام اینجوری حرف زدن واسم مهم نبود.

بعد از خدافظی برای حامد گفتم جریان رو و بعد ک رسیدیم سر خیابونمون برای خدافظی پریدم تو بغل حامد، بنده خدا چشماش چهارتا شده بودابله

رسیدم خونه و لباسام رو عوض کردم و تماس گرفتم با حامد گفت میخوام برم خریدای مغازه رو بکنم و چند باری تا برسه مغازه با هم صحبت کردیم.

دیگه ب کارام رسیدم تا رویا تماس گرفت و گفت: راستی بهت گفتم صب سعید اومد بیمارستان؟؟ از این کارش خیلی خوشم اومد.

گفتم: نه نگفتی، ارهه چقد خوب.

گفت: آره، خییلی واسم ارزش داشت، بهم گفت ما ک قرار نیست فقط واسه شوخی و خنده باهم باشیم، فک نمیکردم ک عصر هم بیاد اما اومد و هی هم بهم گفت اگه فردا الهام بهت حرفی بزنه آخرین روز کاری ت میشه و نمیذارم جایی ک بهت بی احترامی میکنن بری..

گفتم: اووه چ غلطانیشخند حالا از بچه خبر داری؟

گفت: اره تا رسیدم زنگ زدم، مامانش ک دوباره خوب صحبت کرد و حتی گفت هزینه بیمارستانش رو هم میدیم ک قبول نکردم. حالا فقط الهام مونده.

جمعه شب مهشید با بنی رفته بوده بیرون و زنگ میزنه ب عمو سعید ک من با رویا سینما هستم آخر شب میام خونه شما می خوابم و عمو سعید هم زنگ زده ب خونه رویاینا و کلی خندیده بوده و از رویا پرسیده بوده ک با نادر بیرون ـه اره، ک رویا گفت من م نگفتم آره، گفتم نمیدونم والا.نیشخند

ولی انگار ک شب رو نرفته بوده اونجا چون تا دیروقت خونه بنی نا بوده و ساعت 12 شب رفته لواسون پیش مامانش و رویا میگفت من نمیدونم این دختر چ جراتی داره ک اونوقت شب تا لواسون رانندگی میکنه و مادرش چطور بهش اجازه میده، والا من اگه خودم یه دختر داشتم حاضر بودم شب خونه دوست پسرش بمونه اما تو جاده خطرناک راه نیوفته..

بعد پرسیدم: راستی سعید پرشیا گرفت؟

گفت: نههههه

دیگه نپرسیدم چراش رو ادامه حرفامون رو زدیم.

آخر شب با حامد صحبت کردم و مثل اکثر شبها با خنده و شوخی با هم صحبت کردیم تا رسید خونه و خوابش برد.

یک شنبه صب از خواب بلند شدم و دوش گرفتم و داشتم فک میکردم چی درست کنم چی نه ک یهو ب ذهنم شوید پلو با لوبیا چشم بلبلی رسید ، اگه خاطرتون باشه خیلی وقت پیش یه بار ک حامد اومده بود درست کرده بودم.

یه بسته گوشت چرخ کرده و یه بسته لوبیا چشم بلبلی آبپز از تو فریزر در اوردم و برنج رو هم خیس کردم و وقتی یخ گوشت آب شد تو پیاز داشتم سرخش میکردم ک حامد زنگ زد و ب حامد گفتم: دارم واست غذا درست میکنممژه

گفت: دست شما درد نکنه، مرسی حالا چی داری میپزی؟

بهش گفتم و گفت خیلی هم عالی، فقط شروع کردی؟

گفتم: خووب فهمیدم خوش ت نیومدابرو

گفت: نه بخدا من ک دوست داشتم..

اینقد ازش پرسیدم ک گفت: راستش این چند روزه خیلی خسته شدم، حتی جمعه هم نتونستم یه کم استراحت کنم واسه همین گفتم اگه بشه تو تایم استراحتم بخوابم.

گفتم: بااشهههه چ اشکالی داره..

دیگه باهم صحبت کردیم تا رسید مغازه و بهش گفتم یا میرم خونه سمیه ینا و یا میرم آرایشگاه واسه ناخن هام.

همون جور ک داشتم مایه پلوم رو درست میکردم زنگ زدم ب سمیه ، سرکارش بود و گفت و عصر با مصطفی میرم بیرون ، بعد دیگه باهم حرف زدیم و از فرزانه سوال کرد ک گفتم هیچ خبری ازش ندارم و گفت خیلی دوست دارم بدونم چی کار کرد و بعد از سعید پرسید و گفت: سرمه من ک اصن باور نمیکنم مایه دار باشه، آخه مایه دار بدون ماشین می تونه بمونه؟

خنده م گرفت ک همه اینقد این موضوع واسشون مهم ـه.

سمیه و مصطفی با یه اکیپ ک 20 نفر میشدن جمعه رفته بودن پینت بال، و این اکیپ از طرف یکی از دوستای سمیه ک یه زن شوهر داره جمع شده بود.

این خانوم ـه دوستان اجتماعی زیاد داره ( میدونید دیگه منظورم چی ـه دیگهنیشخند ) و حدود دو سال پیش سمیه رو با یه پسری دوست کرد ک یه مدت باهم بودن و خود سمیه با پسره کات کرد.

بعد سمیه گفت: سرمه تو پینت بال یهو از مصطفی پرسید چند وقته باهم هستین؟ اینم گفت 5 سال !! دیگه از اون روز ول نمیکنه ، ینی تو همونجا، تو اس ام اس، تو وایبر هی داره میگه ااا پس اون موقع ک با اون بودی با این م بودی ، یکی نیست بهش بگه حداقل این حرفا رو ب یکی بزن ک از زندگی ت خبر نداشته باشه ، هی هم اصرار داره ک پس با مصطفی یه شب شام بیاین خونه مون، من ک ب نظرم میخواد جلوی اون یه سوتی البته ب عمد بده ک حال من رو بگیره.

گفتم: آررهه ، سری ک درد نمیکنه رو واسه چی دستمال ببندی، حالا ک همه چی داره خوب پیش میره، بی خیال جاهایی شو ک ممکن ـه بری و ب ضررت بشه، اونم این زن ک حسادتش رو نمیتونه کنترل کنه.

بعد از خدافظی با سمیه یه کم از مایه پلوم خوردم، محشررر شده بود.دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و افتادم ب جون غذا و همین جور نون تیکه میکردم و می لمبوندم.بامن حرف نزن

وقتی خوب سیر شدم زنگ زدم ب حامد و کلی غر زدم ک من چرا غذا خوردم.ابله اونم هی میگفت بهترین کار رو کردی، نوش جونت، شورش رو در اوردی هیچی نمیخوری، دور از جونت میخوای یه اتفاقی واست بیوفته و ....

بعدش هم ب خنده گفت: جایزه ت اینه ک بریم همون بوت رو بخریمنیشخند

گفتم: آررهه با کیفش خیال باطل

گفت: سرمه کیفش جز جایزه ت نبود هانیشخند

گفتم:آره میدونم، بوت رو واسه جایزه میخری، کیف رو چون دوست داری من خوش پوش و ست پوش باشم میگیریابله

کلی خندید و گفت: واقعا؟؟ ینی من تا این اندازه دیوونه شدم؟ میدونستم خل شدم اما مقدارش رو فک نمیکردم اینقد زیاد باشه.خنده

چون میخواستم برم آرایشگاه و بابام هم نبود و واسم نامه چسبونده بود ب در یخچال ک من رفتم پیش عمو کاووس و شماره اداره عموکاووس با موبایلش رو هم برام نوشته بود، و میدونستم واسه نهار نمیاد زیر گاز رو خاموش کردم و زنگ زدم ب مهسا و وقتی گفت بیا، آماده شدم و حتی ب این فک کردم اگه کارم زود تموم شد یه سینما هم برم.

تو راه هم ب حامد زنگ زد و وقتی رسیدم فورا رفتم سراغ بچه های ناخن کار و این بار هم سروناز برام کارای ابتدایی رو کرد.

همون موقع یه مسئله ای پیش اومد ک اعصابم خیلی خورد شد و زنگ زدم با یکی دو نفر مشورت کردم اما اونا بهم گفتن اصن این موضوعی نیست ، ولی با اینحال استرس رو داشتم.

بعد هم مهسا واسه مواد گذاشت، همون موقع یه خانوم ی ک نسبتا سنی ازش گذشته بود اومد ب مهسا گفت میخوام ناخن کاشتن یاد بگیرم، شوهرم بهم گفته ک برو یاد بگیر و بعدش هم میخوام واسه تو کار کنم..

خلاصه ک فک هم کش اومده بود ک خانم ـه تو اون سن و سال تازه میخواد بیاد یاد بگیره و بعد هم زیر دست مهسا کار کنه!!

حرف از رژیم و اینا شد و گفتم مهسا یه تور رژیم واسه بچه های ناخن بذارنیشخند

گفت: اره بهشون هم میگم ک هرکی کم نکنه اخراجش میکنم و جایگزین واسش هست، همین خانوم ـه ک میخواد بیاد یاد بگیرهخنده

یه دختر دیگه هم اومده بود آموزش و همه شون رو دیوونه کرد بس ک جزوه نوشتیول

مثلا کاسه ای ک توش میخواین ناخن رو مانیکور کنید و دست رو میذارید توش چی ـه، یا یه دفعه پرسید نرم کننده دور ناخن رو از کجا باید تهیه کرد ک سروناز گفت: از فروشگاه های نرم کننده های معتبر سراسر کشورقهقهه

بعد هم یه طرح شیک و خوشگل انتخاب کردم.مژه

حامد هم چند باری تماس گرفت و یه چیزی توی مغازه مشکل پیدا کرده بود و تا همون ساعت 6 گیرش بود و نتونست یه استراحت کوچولو هم بکنه.افسوس

رویا هم زنگ زد و گفت منتظر سعیدم ، پرسیدم: الهام چ خبر؟

گفت: هیچی چیزی نگفت، خصوصا چون پسر خودش شب قبل تو باشگاه بسکتبال پاش شکسته بود انگار یه جور واسش جا افتاده بود ک اتفاق ـه و ممکن ـه پیش بیاد، ولی سرمه صب اون بچه اومد تما دور چشمش کبود و ورم کرده، یکی زدم تو صورتم و هی میگفتم وای این چرا اینجوری شد، باباش اما گفت اشکال نداره خاله رویا، دو سه روز دیگه خوب میشه، عصر هم مامانش اومد و بازم کلی از اون عذرخواهی کردم و پول رو در آورد و خیلی اصرار کرد اما نگرفتم و قسم ش دادم ک من اونجوری معذب تر میشم، همین قد ک شما درکم کردید بزرگترین نعمت بود واسم.

دیگه یه کم درباره موضوعی ک نگران م کرده بود گفتم ک رویا هم بهم میگفت هیچی نیست.

بعد رویا گفت ب سعید گفتم امروز یه سفره خونه بریم چایی بخوریم، هوا خیلی سرد ـه، گفته چشم چشم هرچی خانوم بگن، بذار از سبی بپرسم کجا رو میشناسه..

گفتم: ای بابا ، با سبی چی کار دارین خودم بهت میگن و دو سه تا همون طرفای خودشون معرفی کردمنیشخند

بعد از خدافظی صبر کردم تا لاک ناخن هام خشک بشه.

 

 

اومدم خونه و تو راه ب حامد ک اونجا بودم چندبار زنگ زده بود، تماس گرفتم و گفتم کارم تموم شده.

توی خونه بعد از عوض کردن لباسام رفتم سراغ غذا و برنج رو گذاشتم کته بشه و گوشت چرخ کرده و لوبیا چیتی و شوید رو ریختم توش و گذاشتم دم بکشه.

ب کارام مشغول شدم و شب م رویا زنگ زد و دیگه نپرسیدم کجا رفته بودن، بیشتر از مهشید گفت ک: سرمه اگه بهت بگم منصور و نادر و اون پسر ترک ـه چقد زنگ میزنن باور نمیکنی، بعد هی یادم میره بهت بگم پنج شنبه مهشید گفت میای بریم پیش منصور، میخوام عکس بگیرم، وقتی رفتیم یهو دیدم منصور خیلی جا خورد از دیدن من، بعد عکس رو گرفتیم و من زودتر خدافظی کردم و اومدم پایین ، وقتی مهشید اومد گفت بهم گفته واسه چی با رویا اومدی، من فک میکردم تنها میای، من م تنها بودم..

بعدش یه اس از حامد اومد ک توش ابراز عشق و علاقه کرده بود،یول پسرـه خل ـه والانیشخند و دیگه یه کم اس بازی کردیم و بعد هر کدوم ب کارامون رسیدیم تا آخر شب ک زنگ زد و باهم صحبت کردیم.

حامد گفت: سرمه خیییلی خسته م، عصر هم ک نشد استراحت کنم ، البته تایم شب هم مغازه خبری نبود اما خوب بازم خسته م. یکی از کارگرا ب اون یکی گفت بگو آهویی رفته بود چرا ، هم خود چرد هم بچه را، نه خود چرید نه بچه را، پس چرا رفته بود چرا! ینی دیگه یه خنده بازاری بود، بعد من  گفتم بگو امشب شب سه شنبه ست فرداشب هم سه شنبه ست، این سه سه شب و اون سه سه شب هر سه سه شب سه شنبه ست، حالا این نمیتونست بگه اصن یه سوژه خنده ای شده بود، اخرش نتونست بگه، بهش گفتم امشب برید تمرین کنید، هر کدومتون ک بتونه بگه من بهش یه شارژ دوتومنی میدمخنده

بعدش من و حامد تا برسه خونه باهم همین بازی رو کردیم،من بهش میگفتم بگو قوری گل قرمزی یا اون میگفت بگو کانال کولر تالار تونل!! یا دایی چاق ـه، چایی داغ ـه... خلاصه نصفه شبی زده بود ب سرمون.قهقهه

دوشنبه صب بلند شدم و دوش گرفتم و بعد رفتم روی ترازو و دقیقا همون وزن هفته پیش بودم، واقعا حال غصه خوردن نداشتم، نمیدونم چرا با وجود رعایت کردن کم نکرده بودم !ناراحت

بعد حامد تماس گرفت و با هم صحبت کردیم و بهش گفتم: حامد دیروز ک نتونستی استراحت کنی، امروز رو میخوای استراحت کن. باشه؟

گفت: چرا؟ مگه تو میخوای کجا بری؟

گفتم: من؟ هیچ جا! ب خاطر تو میگم

گفت: خوب من بخوابم تو خونه ای تنهایی، زنگ بزن ب دوستات ببین کی هست بری پیشش

گفتم: حامد تو چی کار من داری؟ من یه سوال کردم از تو کردممنتظر

حالا مگه ول میکرد هی سوال، سوال سوال، آخرش گفتم: حامد من غلط کردم از تو پرسیدم میخوای استراحت کنی، بی خیال، من با دوستام میرم بیرون تو هم هرکاری خواستی بکنزبان

دیگه سر همین بحثمون شد و حامد گفت باشه دیگه ازت سوال نمیکنم ک کجا میری و چی کار میکنی!

گفتم: بهترین کار رو میکنی. کاری نداری؟

گفت: نه و یه کم مکث کرد و زد زیر خنده و گفت: سرمههه گولا چرا عصبانی میشی؟  و دوباره آشتی کردیم.خجالت

موقع خدافظی گفت: پس عصر منتظرتم، بیا بریم بیرونخنثی

مرتیکه خل و چل ـه من رو هم مثل خودش دیوونه کرده والاابرونیشخند

گفتم: بااششههه میام، الان هم دارم آماده میشم ک برم.

گفت: کجا؟

زدم زیر خنده و گفتم: هنوز 5 دقیقه هم نشده ک گفتی دیگه ازت نمیپرسم،نیشخند مگه یادت نییست امروز وزن کشی دارم.نگران

قبل رفتن برای بابام از همون غذایی ک شب قبل پخته بودم ریختم توی ظرف ک گرم و بعد هم بیرون.

مامانم هم بهم اس داد ک من 5شنبه دارم میام، چیزی نمیخوای؟ یه نه تنها جوابش رو دادم، البته این رو هم بگم ک از قبل قرار بود ک همین حدودها بیاد، چون 26 نوبت اون دادگاه هست. ( به حق همین شبها ایشالله ک روی سین ملعون سیاه بشه )

سوار تاکسی اول ک شدم، من اولین مسافر بودم و تا پر بشه چند دقیقه ای زمان برد، رانندهه وقتی نشست کلی بابت صبر و متانت تشکر کرد و البته عذرخواهی بابت معطلی میول

بالاخره رسیدم ب مطب و با اینکه نزدیک ب 2 بود اما هیچ کس نیومده بود، ب فکرم رسید شاید زودتر پذیرش کرده و وقتی زنگ زدم و رفتم تو مطب دیدم آره، درست ـه، چون چهارجلسه چهارم ـم بود ، اول پول دادم و بعد رفتم توی اتاق خانوم دکتر .

پرونده م رو پیدا کردم و رفتم منتظر ایستادم تا یه سری رو وزن کشی کنه و بعد برسه ب من، اگه بهتون بگم تقریبا همه کم نکرده بودن باور میکنیدتعجب بنده هم جز همین عده بودمبامن حرف نزن ب همه هم کسایی هم ک کم نکرده بودن گفت اگه هفته دیگه 3 کیلو کم کردین ک هیچی، وگرنه اخراجید.استرس

امروز پایان 3 ماه رژیمم بود و شد 13 کیلو، برای خودم از روز اولی ک رفتم برای تغذیه فرصتم رو تا عید تعیین کرده بودم، ایشالا ک تا اون موقع کم کنم، خصوصا یه فکرایی هم دارم برای تغییر چهرهمژه

برگه رژیم من رو دیرتر داد چون یادش رفته بود واسم رژیم بدهابرو یه کم بیشتر از حد معمول معطل شدم.بامن حرف نزن وقتی از اتاق دکتر اومدم بیرون برای هفته بعد نوبت گرفتم و وقتی میخواستم از مطب بیام بیرون دیدم شهره لرستانی و همون دوست خانوم کارگردانش هم اخمو کنار هم تو سالن نشستن، ینی اینقد بداخلاق بودن ک من با خنده میخواستم بهشون سلام کنم ، پشیمون شدم، البته شاید هم خسته بود چون ب شدت آشفته و نامرتب بود سر و وضع ش.

تو خیابون زنگ زدم ب حامد و بهش جریان رو گفتم و خندید و گفت: ایشالا هفته دیگه اخراج ت کنه من خیالم راحت شدخنثی

بعد هم قرار شد برم سمت اون، اما قبلش رفتم پیش رویا. آخه هفته پیش رویا بهم گفت ک داشتم با سعید حرف میزدم و نیلوفر ازم پرسید سرمه ست؟ من م گفتم آره، گفت بهش بگو اگه میشه یه بار بعد دکترش بیاد پیش من و رژیم ش رو بهم بده، اخه من تو بهار و تابستون گرفتم و رژیمی ک توی زمستون باشه ندارم ک بدونم چند تا میوه زمستونی میشه خورد..

دیگه رفتم مهد رویا و قبلش زنگ زدم بهش و گفتم اگه الهام نیست بیام ک گفت نه رفته، بیا.

تا وارد شدم نیلوفر اومد استقبالم و بعد هم اعظم من رو دید ک اینقدر گفت سرمه چقد لاغر شدی، سرمه چقد خوب شدی، اصن باورم نمیشه ...دیگه روی ابرا بودم.

نیلوفر و خانوم نامی هم گفتن و بعد رژیمم رو دادم ب نیلوفر ک کپی کرد و بعد هم اعظم بهم گفت سرمه میشه رژیمهات رو ب من م بدی؟

گفتم: باشه ، ولی میدونی ک رژیم ها رو باید تحویلش بدیم ( آخه خود اعظم هم یه دوره رفت پیشش اما نتونست تحمل کنه و دیگه نرفت ) ولی فک کنم تو گالری داشته باشم میگردم و واستون میفرستم.

دیگه شماره ش رو داد و بعد گفتم: ببخشید برم پایین رویا رو هم ببینم.

رویا تو کلاس ش بود و باهم سلام وعلیک و روبوسی کردیم، جریان بالا رو هم گفتم حرص ش گرفت از اعظم، کلا چند وقتی زیاد رابطه خوشی باهم ندارن، میگه خیلی غرغر میکنه انگار همه اینجا دارن خودشون رو باد میزنن و تو خونه هم خوش خوشانشون ـه ، فقط این ـه ک کار میکنه و مشکل داره تو زندگی!

بعد رویا اون دختری رو ک تاب خورده بود تو صورتش رو صدا کرد و گفت: سرمه ببین..

ینی یه چیز وحشتناکی شده بود پشت پلک ـش، پر زخمآخ تازه رویا میگفت الان ک دیگه کاملا خوب شدهنگران ینی خدا خیلی به بچه و همین طور رویا رحم کرده ک وقتی تاب خورده تو چشمش ، پلکش رو بسته اوه وگرنه...

رویا گفت: امروز رفته بودیم شهربازی، اومد بهم گفت مامانم گفته دست خاله رویا رو ول نکن ، ولی خوب دلی دارن ها، من بودم اجازه نمیدادم فعلا بچه م بیاد...

مگه رویا میذاشت بیام، هی میگفت تو رو خدا بشین، تو رو خدا نرو، امروز هم ک با سعید نمیرم بیرون، چون خودش و دخترش میخوان برن چکاپ چشم، میبینی با دسته کورا طرفمخنده

بالاخره راضی شد ک باهاش خدافظی کنم و برم.نیشخند بعد از خدافظی با همه شون دیگه سوار تاکسی ها شدم و رفتم ب سمت حامد.

توی راه ک بودم حامد تماس گرفت و گفت: چی میخوری؟ساندویچ یا پیتزا؟

گفتم: آره حتمامنتظر برای خودت ک هرچی دوست داری بیار، اما واسه من سالادخوشمزه

وقتی از تاکسی پیدا شدم میخواستم تا مغازه حامدینا پیاده برم ک دیدم یه دختر و دو تا پسر از روبرو میان و یه کم مکث کردن و پسره ب دختره گفت خوب بهش بگو! وقتی بهشون نزدیک شدم دختره گفت: خانوم جلو گشت ایستاده، همه رو میگیرن.

گفتم: اا واقعا؟ مرسی ک گفتید، الان با تاکسی میرم.

دیگه سوار تاکسی شدم و وقتی رسیدم نزدیک مغازه حامدینا بهش زنگ زدم ک اونم گفت داره میاد و کمی بعد از من رسید.

بعد سلام و علیک ، توی یه کوچه ایستاد ، برای خودش ساندویچ همبرگر آورده بودافسوس هر کاری کرد دیگه این بار حتی ناخنک هم نزدم و ب خوردن سالاد خودم بسنده کردم.

ولی خدایی واقعا خوشمزه ست.خوشمزه خصوصا با سرکه خرما خوشمزه

 

 

سس ـش رو ب حامد دادم ک روی ساندویچ ش بریزه و مشغول خوردن شدیم.هی هم ب حامد میگفتم: کالری سالادهاتون چند ـه؟

اونم میگفت: حول و حوش 200 250 تا..

کاش واقعا همین طور باشه ک گفت.چشم

جایی ک پارک کرده بودیم کنار یه دیوار بین در پارکینگ و در کوچیک مربوط ب رفت و آمد یه ساختمون بود. اواسط غذا خوردنمون یه ماشین اومد و پشت ماشین مون پارک کرد و در خونه رو زد و یه آقای تقریبا مسن اومد در رو باز کرد و  دیگه ما هم اصن بهشون نگاه نکردیم و مشغول حرف زدن و غذا خوردن خودمون بودیم ک یهو همون صاحب خونه با شدت کوبید ب صندوق عقب و گفت برو آقا، اینجا چرا پارک کردی، مگه نمیبینی این ماشین داره بار خالی میکنه، میخواد بیاد جای شما و همه این حرفا رو با داد میزد...

عصبانی شدم و از تو همون ماشین مثل خودش گفتم: چ خبرته آقا، درست صحبت کن!!

حامد هم در ماشین رو باز کرد و پیاده شد و گفت: چی میگی؟ چته؟ درست خواهش کن..

مرد ـه یه کم جاخورد ، لحن حرف زدنش رو زیاد تغییر نداد اما گفت: باشه آقا، باشه برو ، لطفا از اینجا برو..

خلاصه ک رفتیم یه کم جلوتر و غذامون رو خوردیم و بعد هم از اون کوچه در اومدیم، ولی واقعا از توی رانندگی و یا طرز حرف زدن آدمها با هم میشه فهمید چقد ادب و فرهنگ جاش رو بی ادبی و بی فرهنگی داده.

بعد رفتیم نزدیک یه کافی شاپ پارک کردیم. و رفتیم تو کافی شاپ ـه، کوچولو بود و خودمونی نیشخند

منوش رو هم روی دیوار با گچ نوشته بود و موقعی ک داشتیم نگاه میکردیم تا تصمیم بگیریم یه چیزی سفارش بدیم ب حامد گفتم: دفعه دیگه یادت باشه با خودمون تخته پاک کن بیاریم.ابله

من چای ساده انتخاب کردم و حامد هات چاکلت، از بین کیک ها هم خود آقاهه گفت کیک هویج مون خیلی خوشمزه ست.

تا سفارشمون رو واسمون بیارن با حامد یه کم نت گردی کردیم و خندیدیم.

 

 

اگه دفعات قبل یه کم از سفارش حامد مزه میکردم و یا یه چنگال کیک میخوردم این بار فقط و فقط چای خودم رو خوردم و حتی شکر کنارش رو هم باز نکردم.افسوس

ساعت 5.5 اینا بلند شدیم و ب حامد گفتم من با آژانس برمیگردم، هوا سرد ـه ..

دم آژانسی ک معمولا با از اون ماشین میگیریم حامد پیاده م کرد و منتظر شد تا برم بپرسم ماشین داره یا نه، وقتی رفتم و همین سوال رو از آقاهه پرسیدم با خنده گفت: شما کی اومدی اینجا و من ماشین نداشتم .نیشخند

بعد هم رفتم ب حامد گفتم ک اکی ـه و بره اما صب کرد تا سوار ماشین بشم و بعد رفت.

توی راه اینقد ترافیک بود ک وقتی نزدیک خونه مون شد، مثل همیشه ک ب حامد میگم سر خیابون پیاده م کنه تا کلی نخواد دور بزنه، ب اقاهه گفتم اگه بخواین من رو دم خونه مون پیاده کنید کلی تو ترافیک گیر میکنید، من سر خیابون پیاده میشم، بند

/ 254 نظر / 115 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nika6749

سرمه جونم فردا اربعین هست میشه برام دعا کنی،خیلی محتاجم،در ضمن عزیزم خودتو ناراحت نکن چون هر کسی نمیتونه میزان عشق و علاقه شما و اقا حامد رو درک کنه،انشااااااااالله هر چی زودتر با هم ازدواج کنید

سمانه

سلام سرمه جان می گویند زن های عرب دلشان ک میگیرد،غصه ک میافتد ب جانشان،راه کج میکنندسوی حرم توآقا!می نشینندیک گوشه،چادرشان راروی صورتشان میکشند، هی میگویند:یاعباس! ادرکنی! ادرکنی بحق اخیک الحسین! اصلا حرم ات معروف است ب عقده گشایی وبازکردن سفره دل.میگویند شیعیان مدینه کارشان ک گیرمیکند،روزگارکه سخت میگیرد،یک راست میروندپشت دیوارهای بقیع،ستون دوم،روبروی حرم نبوی.میروندومادرتان راقسم میدهندبه شما،ب شمایی ک مشکل گشای دلهایی. میگویندشماکاشف الکرب حسینی آقا! میگویندهرکه میرودکربلا،غمهای دلش حواله میشودبه سوی حرم شما،عقده های دلش بازمیشوددرآن صحن،دلش آرام میگیرد. یاعباس! کرب هایم رابرایت آورده ام،غصه هایم راآورده ام، نه راهی ب مدینه دارم،نه ب کربلا.مانده ام دراین شهرپرالتهاب،مانده ام دراین خستگی. نذرکرده ام برای دل خسته ام ک بنشینم گوشه ای وبرای دل تنگم بخوانم: "یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ کَرْبی بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ" دریاب این دل را ک سخت دلتنگ حرمت هستم! اربعین حسینی رو تسلیت میگم

اشکهای پنهان

سلااام سرمه گولا[ماچ] شرمنده ی مدتی نبودم نت نداشتم عزیزم ولی بیادت بودم[بغل] هیچ وقت خودتو به خاطر ذهن مریض بعضیا ناراحت نکن بنظر من واقعا واقعا واقعا شجاعت میخواد خاطرات نوشتن خودم بارها شده تصمیم گرفتم ولی بازم نتونستم .. اصلا کامنتاشونو نخوووون بذار واسه عمشون بنویسن .. فک کن سرمه گولا افسردگی داشته باشه[نیشخند]

اشکهای پنهان

راستی التماس دعا عزیزم[قلب][قلب]

بارونی

دلم طاقت نیورد ارشیوتو ول کردم اومدم پستای جدیدتو بخونم [زبان] باهات موافق واقعا روزانه نویسی خیلی شهامت میخاد و اینکه از قضاوت مردم نترسی. پس بهت خدا قوت میگم گلم 13 کیلو به نظرم در عرض سه ماه خیلی خوب کم کردی حالا نمیدونم چقدر دیگه باید کم کنی ولی بازم افرین به ارادت

بارونی

دلم طاقت نیورد ارشیوتو ول کردم اومدم پستای جدیدتو بخونم [زبان] باهات موافق واقعا روزانه نویسی خیلی شهامت میخاد و اینکه از قضاوت مردم نترسی. پس بهت خدا قوت میگم گلم 13 کیلو به نظرم در عرض سه ماه خیلی خوب کم کردی حالا نمیدونم چقدر دیگه باید کم کنی ولی بازم افرین به ارادت

بارونی

دلم طاقت نیورد ارشیوتو ول کردم اومدم پستای جدیدتو بخونم [زبان] باهات موافق واقعا روزانه نویسی خیلی شهامت میخاد و اینکه از قضاوت مردم نترسی. پس بهت خدا قوت میگم گلم 13 کیلو به نظرم در عرض سه ماه خیلی خوب کم کردی حالا نمیدونم چقدر دیگه باید کم کنی ولی بازم افرین به ارادت

ستاره برفی

هر چی تو داری خوب وزن کم می کنی و لاغر میشی من دارم چاق میشم [نگران]

ستاره برفی

وای چه جمله های بامزه ای ... بعضیاشُ نشنیده بودم تا حالا [خنده]