الهی در هر خانه یک فرشته باشد !!! ( دل نوشت 557 )

سلام ب دوستای گل و بلبل م، حال و احوال چطوره؟ دماغ ها چاق ه؟؟

البته ایشالا ک دماغ هاتون لاغر باشه و جیب هاتون از پول چاقنیشخند

راستش هیچ اتفاق خاصی تو این دو روز نیوفتاده، وقتایی هم ک اینجوری ه میگم بیام چی بنویسم حوصله شماها رو سر ببرم اما خوب ب خودم میگم مبادا دل نگرانم باشید و منتظر ی خبر نیشخند اعتماد ب سقف م خداستعینک

جمعه صبح بلند شدم با تب و لرز و گلو درد و آبریزش بینی و بدن درد و .. بذارید ببینم دیگه علایم دیگه ای نبود؟!یول

با حامد صحبت کردم داشت میرفت مغازه و قرار شد واسه ظهر بیاد پیشم، بهم گفت: سرمه فقط غذا درست نکن، من خودم ی چی میارم

گفتم: میخوام ماهی شکم پر درست کنم

گفت: اوه چ غذای سختی هم، با این حال ت پای گاز بایستی ک چی بشه، مگه من تعارف دارم خودم غذا میارم، نپزی ها

ن باشه گفتم و ن نه! وقتی رسید مغازه و خدافظی کردیم خیلی زمان برد تا تونستم از سر جام بلند بشم و اول از همه رفتم دوش گرفتم ک ویروس ها برن.نیشخند

حالا واقعا من وقتی مریض م باید از سر جام بلند بشم و ی کاری بکنم وگرنه بیحالی بیشتر بر من غلبه میکنه و مریض تر میشم.

بعد از حموم دیگه شروع ب کار کردم و اول کته سبزی پلو رو ک کلی وقت بود رو مخ م بود و هوس کرده بودم درست کردم و بعد هم شکم آقای ماهی قزل رو پر کردم و دوختم تا تشریفشون رو ببرن توی فر.

همون موقع ها هم همسایه روبرویی مون تو تلگرام هی پیام میفرستاد ک آماده شو ما داریم نهار میریم بیرون تو هم ک تنهایی بیا با هم بریم ، با هزار بدبختی راضی ش کردم ک من دارم کتاب میخونمدروغگو و راحتم.

حوالی 4 حامد تماس گرفت و پرسید چی میخورم، وقتی ک فهمید درست کردم شروع ب غرغر کردن کرد ک چرا این کار رو کردی و من الان عذاب وجدان دارم ک تو ب خاطر من پاشدی غذا درست کردی.

تا برسه همه کارها رو کردم و غذا رو کشیدم و چون حامد عاشق شربت ه، ی پارچ هم شریت آناناس درست کردم و گذاشتم تو یخچال ک وقتی اومد ب خودش گفتم برای خودش بریزه تو لیوانزبان

وقتی ک از در اومد تو لب هاش ب خنده باز شد و گفت: چ لباس قشنگی پوشیدی

حالا بگم اینقد هم پیرهن م ب نظر خودم زشت بود. نیشخند

ی پرس چلو کباب ، ی نوشابه خانواده و ی سری قلیون ک توش تنباکو میذارن ک من بازم شکونده بودم قبلی رو ( فک کنم تا حالا صد تا شکوندم خخخ ) آورده بود.

همون موقع ها داشت فوتبال ستارگان شروع میشد ک دیگه ما غذا رو خوردیم. حامد خوشش اومد از طعم ماهی ه خوشش اومد و گفت تا حالا ماهی شکم پر بدون سبزی نخورده بودم، خوشم اومد.

بعد از غذا هم حامد قلیون رو چاق کرد ک بعد مدتها قلیون کشیدن تو خونه خیلی چسبید.مژه من م بساط شیرینی و چای و پفک رو علم کردمنیشخند

آخرای بازی بود ک دیگه حامد گفت باید برم ، سجاد دست تنهاست و بعد مثل همیشه کلی تشکر کرد بابت زحمت هایی ک کشیدم و بعد هم رفت.

جمع و جور رو کردم و با حامد صحبت کردم تا رسید مغازه و بعد رویا زنگ زد. البته از صبح هی زنگ میزد و بهم خبر از بله برون مهشید میداد.نیشخند

آخرشب هم دوباره با حامد حرف زدم و خندیدیم .

این چند روز بازم ب این نتیجه رسیدم ک من و حامد در کنار چقد آروم و در عین حال شادیم. خدایا لطفا ی راهی جلوی پای همه کسایی ک همدیگه رو دوست دارن و ب دلایل مختلف نمیتونن و یا حتی میترسن ک باهم زندگی رو شروع کنن، بذار، ممنونمقلب

از قدیم الایام گفتن شنبه روز کار ه، روز تلاش کوششنیشخند اما برای من فرقی ندارهیول چون همه روزهام همراه با تلاش و کوشش ه عینک

صبح ب نسبت زود بیدار شدم، خوشبختانه ب جز فین فین باقی علایم از بدنم رخت بر بسته بودن.

حامد ک زنگ زد دوباره اصرار کرد برای عصر غذا نپزم و خودش پاستا میاره ک من قبول نکردم. بعد از دوش گرفتن آماده شدم و رفتم بیرون، هم خرید خوراکی کردم و هم خرید کاسه بشقابیخنثی و البته گل هم خریدم.قلب

تند برگشتم خونه، تو راه رویا باهام تماس گرفت ک یادم افتاد این هفته مرخصی شه و خونه ست دیگه با هم کلی صحبت کردیم و همه ش از مراسم شب قبل و اتفاقاتی ک شنیده بود اونجا افتاده برام گفت و من م تند تند پیراشکی ها رو آماده کردم و گذاشتم تو فر.

وقتی میچیدمشون تو فر و دلیلم هم برای سرخ نکردن میزان کمتر کالری بود، یاد همون استادم ک وسط امتحان ها فوت کرد _ خدا رحمتش کنه _ افتادم، ک میگفت طرف میره دو پرس چلو کباب میزنه اخرش میگه آقا نوشابه رژیمی باشه!!خنده حالا جریان من شده خود پیراشکی اینهمه کالری داره اما فقط همون سرخ کردن اخرش مهم ه!!!نیشخند

این بار شربت سکنجبین رو آماده کردم ک این بار وقتی اومد خودم براش تو لیوان آماده بهش دادم و خورد.

ی پاستا چیکن آلفردو با سس خامه و ی زرشک پلو با مرغ آورده بود. من م پیراشکی هام آماده بود.

غذاها رو ک تو آشپزخونه  گذاشت دیدم رفت تو اتاق من، کمی صبر کردم و نیومد، خودم رفتم و دیدم رو تخت افتاده وخوابیده.خنثی

گفتم: حامد خوبی؟

ب زور چشماش رو باز کرد و گفت: سرمه ی کم رو کمرم راه میری؟

گفتم: آره پ بعدش هم تو راه برونیشخند ک اون این کار رو نکردقهر

بعد هرچقد بهش گفتم بگیر بخواب قبول نکرد و بلند شد و گفت بریم نهار بخوریم.

از زرشک پلو رو ک حتی ی قاشق هم ازش نخوردیم. من تقریبا پاستا خوردم و حامد پیراشکی.

بعد گفت: باید شش و نیم در مغازه رو باز کنم، ی کم بشین کنارم ک میخوام برم.

گفتم: خوب برو ی چرت بزن من م چایی میارم

گفت: ن اگه تو میای من م میرم.

گفتم: باشه و هنوز سرش ب بالش نرسیده بود ک خر و پف ش شروع شد، بیدارش کردم و گفتم: چایی میخورینیشخند

ی نه گفت و دوباره خوابید، من م دوباره بیدارش کردم وگفتم: چایی میخوری؟

دوباره گفت نه و خوابید، بار بعد دوباره همین سوال رو پرسیدم خندید و گفت: آره میخورم

گفتم: خو زودتر میگفتی، چرا تعارف میکنینیشخند

تا من رفتم تو آشپزخونه اونم بلند شد، باید میرفت مغازه، دو مدل کیک داشتیم ک هر دو تا رو آوردم، بعد چایی از تو قوری ریختم واومدم آب جوش از تو کتری بریزم توی لیوان ها ک دیدم دریغ از ی قطره آب خنثی

کتری رو ب حامد نشون دادم و گفتم:واای اگه مامانم اینجا بود و این صحنه رو میدید  می کشتمخنده

حامد گفت: چقد  دلم میخواست ی وقتایی جای مامان ت می بودم ولی حیف ک نمیتونمقهقهه

دیگه من م ی لیوان آب گذاشتم تو ماکروویو و جوش اومد و ریختم تو لیوان ها ک با کیک حامد خورد و رفت.

بعد از اینکه حامد رسید مغازه، تو تلگرام برای خانوم همسایه روبرویی پیام دادم ک برای فردا ک دخترش عمل بینی داره اگه کاری داره روی من حساب کنه ک بعدش خودش اومد دم خونه مون و ی کم حرف زد و بعد رفت.

خواهرم اینا برای شب بلیط داشتن اما مامانم نداشت ک طرفای 8 اس داد ک بلیط براش اکی شده و با همون پرواز همه شون میان.

راست ش اصن دست بخونه نکشیدم میدونستم هرچی ک باشه مامانم غر ش رو میزنه و البته خواهرم، ولی باور کنید همین خونه ای ک مامانم اینا میگن خیلی کثیف ه از خیلی جاها ک من دیدم واقعا تمیزتره.

رویا برام عکس بله برون مهشید رو فرستاد، اینقد زشت و دهاتی بود همه چیزش ک من فورا زنگ زدم بهش و گفتم: وای رویا تو اینقد از اینها تعریف میکنی، پ چی میگی ک از فلان جا و فلان مارک میخرن، این ه انتخاب شون؟!

رویا هم گفت خودمم جا خوردم، بعد پرسید: من بدتر بودم یا این؟

گفتم: والا من انتخاب تو رو هم دوست نداشتمنیشخند اما خوب تو اینقد از اینا برای من گفته بودی ک من منتظر ی چیز خاص و شاخ بودم، والا انگار روتختی دور خودش پیچیدهنیشخند

رویا گفت: یادم باشه برای مراسمم با تو برم لباس بگیرم، وگرنه عکس م رو میفرستم کلی حرف بازم میکنیخنده

بعد گفت: راستی ی خوابی دیدم برای مامان م تعریف کردم گفت زنگ بزن از سرمه بپرس تعبیرش رو و برام گفتش ک من اون برداشتم از خوابم رو براش گفتم.

حامد ی بار هم طرفای ده اینا زنگ زد ک بهش گفتم هنوز ماماینا نرسیدن و خودم هم سردرد بدی گرفتم.

ساعت از 11 گذشته بود ک فرشته هامون اومدن. مثل همیشه اول آروم و سر ب زیر  و بعد تند تند ماجراهای السا و فروزن و اینا رو برام تعریف کردن.نیشخندماچ

تا اومدم چمدون ها رو ببرم تو اتاق خواهرم گفت صب کن صب کن کجا میبری، چرخ هاشون خاکی شده، بذار اول تمیز شون کنیم بعد رو فرش بکشیم شونآخ

باور میکنید یکی از دلایلی ک بچه ها مریض میشن ب سختی همین وسواسی و زیادی تمیز بودن خواهرم ه، همین ک دو روز این بچه ها رو جایی میذاره روز سوم برمیگردن مریض شدن اما خوب ن ب گوش خودش میره و ن مامانم!

تو هواپیما بهشون چلو و جوجه کباب داده بودن ک آورده بودن و پاستا و پیراشکی ها و زرشک پلو با مرغ هم بود و همه رو گذاشتیم رو اپن با نوشابه حالا نخور و کی بخور، جالبی ش این بود ک هر سه تامون رژیم بودیم.یول

مامانم هی میخورد و میگفت: نچ نچ ، چقد خوردمخنده

بعد سوغاتی هام رو گرفتم، دیگه همه میدونن من چ چیزی دوست دارم تو همون مایه ها برام میارن. مامانم برای حامد هم آورده بود.قلب

مامانم رفت تو تراس و گفت: سررررررررمه اینها رو از رو بند نیوردی؟

تازه یادم افتاد وگفتم: واای نه، یادم رفت

دیگه مامانم شروع ب غر زدن کرد و بعد هم گفت: من نمیدونم این چطوری میخواد شوهر کنه

واکنشی ب حرف ش نشون ندادم ، چند دقیقه بعدش دوباره گفت: شنیدی چی گفتم، تو با این گیج بازی هات چطوری میخوای شوهر کنی

دیگه لج م گرفت و گفتم: ای بابا مگه حالا چی شده، والا شما ک با خیال راحت خونه رو میذارید و میرید، پس من از عهده ش برمیام، بعد هم اینهمه آدم شوهر دارن ک هنوز خیلی هاشون خییلی چیزها رو بلد نیستن،  من م میشم یکی مثل بقیه

دیگه مامانم چیزی نگفت.

آخر شب چون اون تایم هم کار داشتم زنگ زدم ب حامد گفتم ک کارم تموم شد خودم باهات تماس میگیرم ک وقتی بهش زنگ زدم خونه رسیده بودو کلی با هم صحبت کردیم.

خوب ی دعای دیگه هم میخوام بکنم انشالا با آمین گفتن های شما هم محقق بشه، اونم این ه ک خدا ب همه زوج ها بچه سالم و صالح عطا کنه ، میدونم چند تا از دوستای وبلاگی هستن ک در تلاش بچه دار شدن هستن، انشالا خدا به همه شون ب زودی فرشته های قشنگ بده.فرشته

--------------------------------

ی فکری تو کله م هست،  اما فعلا نمیگم اگه اتفاق بیوفته ک قطعا میام میگم میخوام چی کار کنم، از حالا بگم ک اصن ربطی ب ازدواج و خانواده حامد اینا نداره ها.

-------------------------------

نمیدونم تا کی رو این نظریه م هستم و یادم می مونه این حرفام ، اما دلم میخواد از بودنمون با هم لذت ببریم، شاید همین لحظه ای ک من دارم برای یکی دیگه آرزو باشه ( ک البته امیدوارم اینجور نباشه ) پس ازش باید استفاده کنم، همون طور ب شماها ک در کنار همسرهاتون هستین میگم ک سعی کنید بیشتر احساس خوشبختی بکنید چون بدونید یکی مثل خود من هست ک تو حسرت این موقعیت ه، نمیگم حسادت توش هست ک اصن نیست اما قطعا حسرت هست، پس سعی کنیم از داشته هامون نهایت استفاده رو بکنیم .

---------------------------------

ببخشید ک حرف خاصی نبود و خیلی پست آبکی شد.نیشخند

/ 0 نظر / 112 بازدید