جمعه !!! ( دل نوشت 509 )

من م ک دختر فعااال، پاشدم و یه بسته گوشت چرخ کرده در آوردم و دو پیمونه برنج هم ریختم تو قابلمه و گذاشتم کته بشه.مژه

حامد زنگ زد، داشت میرفت از اون خرید کلی ها بکنه ک خیلی زمان میبرد و تا زمانی ک تلفن ش تموم بشه، دو سه باری زنگ زد و از من پرسید برای کیک پختن چیزی نمیخوای ک دو سه تا مورد میخواستم اما اونجا نداشتن و اخر سر فقط گفتم ارد کیک بگیره.

همون طور ک کباب تابه ای رو درست میکردم ، با سمیه هم حرف زدم و کمی هم راجع ب رویا حرف زدیم.

سمیه میگفت: سرمه خوبه تو هستی و ب رویا اشکالات این آدم رو میگی اما بازم حاضر نیست قبول کنه و همون راهی رو ک واسه حمید رفت و هی الکی گنده ش کرد، واسه اینم داره میره، ینی هنوز سرش ب سنگ نخورده؟

مامانم اینا اومدن با یه عالمه کارت ویزیت.ابله از چیزایی ک دیده بودن واسم حرف زد ک بعضی هاش چقد قشنگ با قیمت مناسب بودن.

سیب زمینی سرخ کردم و بعد نهار رو واسشون کشیدم اما خودم تقریبا هیچی نخوردم.ناراحت

 

 

رویا زنگ زد و گفت: رفتیم برای دیدن خونه اما هیچی ب دلمون ننشست، سرمه ب نظرت خونه مناسب پیدا میکنیم؟

گفتم: انشالا چرا ک نه.

رویا گفت: راستی مامانم ب اکرم خانوم زنگ زد، بار اول جواب نداد و یه بار دیگه ک گوشی رو برداشت گفت مهمون دارم خودم باهاتون تماس میگیرم.

گفتم: انشالا ک بخواد بگه فعلا تو همین خونه بشینید

رویا گفت: مامانم میگه دیگه عمرا نمی مونم.

بعد حرف سعید شد ک هنوز همون دهاتشون بودن و دیگه هم نپرسیدم ک شب میرید بیرون یا نه، رویا گفت: پنج شنبه هفته دیگه چهلم عموش ـه، دیگه تو هفته بعدش باید بیاد، حالا شاید بهش بگم دوشنبه ش بیاد، چون شنبه یه جوری اول هفته ست و فورا بعد چهلم، یک شنبه هم ک مامانم شیفت ـه و میگم دوشنبه بیاد، اگر هم نه ک نهایت همون پنج شنبه دو هفته دیگه میشه.

گفتم: واقعا؟ چقد خووب ، انشالا ک زود بیاد و با مامانت صحبت کنه ببینیم چی میشه

رویا گفت: راستش سرمه فک نکنم خونه ب نامم کنه، آخه یه بار این حماقت رو کرده و خونه و ماشین ش رو ب نام زنش کرده و اون برده، دیگه نمیاد ک برای بار دوم هم این کار رو بکنه.

گفتم: شاید حرفت درست باشه ولی منطقی ش اینه ک باید انتظار این موضوع رو داشته باشه.

از 3 گذشته بود ک حامد زنگ زد و گفت دارم میام سمتت.

مثل همیشه اول ناز کردمزبان و بعد ک اکی رو دادم رفتم آماده شدم و واسه حامد یه ظرف از نهار خوشمزه مون کشیدم.

مامانم اینا هم میخواستن آماده بشن و برن عیادت دوست بابام. یه دسته گل نرگس خیلی بزرگ هم گرفته بودن واسشخیال باطل

خودم زنگ زدم ب حامد و گفت الان میرسم

تا این رو گفت شستم خبر دار شد این رفته گل فروشی، من م فورا لباس پوشیدم و غذاها رو برداشتم و رفتم بیرون و بهش زنگ زدم و گفتم: حامد کجایی؟ اگه رفتی گل بخری پس بده و بیا

گفت: سرمه من خریدم ش، داره واسم تزیین میکنه

گفتم: برام مهم نیست، پس ش بده

گفت: سرررمهه زشته، میگم داره میبنده

گفتم: اگه من واست مهمم برام هیچی نخر، دوست ندارم.

و منتظر موندم تا اومد. میخندید اما عصبی بود. رفتیم ب سمت ماشین و بعد گفت: سرمه این کارها چی ـه ک میکنی؟ واسه چی لج میکنی؟

گفتم: دوست ندارم گل بخری، من هنوز ازت ناراحتم، گل بگیری ک بعد بگی من همه کار واست کردم و حال تو خوب نشد؟ لازم کرده الکی پول بده و گل بگیری و ک نه بعدا منت سر من بذاری و نه انتظار اینکه حال من خوب بشه.

خیلی لجش گرفته بود، اما خودش رو کنترل کرد و پرسید: چی اوردی؟

گفتم: نهار واست،اگه میخوای یه جا بایست و بخور.

همین کار رو کرد و مثل همیشه ب زوور اولین قاشق رو فرو کرد تو دهن من و بعد خودش از غذاش خورد.

اینقد هم گرسنه بود ک حتی یه دونه برنج هم نذاشت تا ب گنجیشک ها برسهنیشخند

بعد پرسید: خووب حالا کجا بریم؟

واقعا جای خاصی مد نظرم نبود، اگه جایی هم ب ذهنم میرسید فورا ب یه دلیلی تو همون فکرم ردش میکردم و میگفتم نه حوصله اونجا رو ندارم تا یهو ب ذهنم رسید ک بگم بریم پارک.

حامد هم خوشش اومد و گفت: بریم سینما 5 بعدی؟

گفتم: نه اصن دلم نمیخواد تو یه فضای بسته برم، بریم پارک چایی بخوریم، کیک هم ک آوردم.

توی راه حامد بهم آرد و یه سری قیف هم خودش گرفته بود داد.

رسیدیم و حامد پارک کرد و پیاده شدیم و همین ک هوای پارک ب کله م خورد کلی روحیه م تغییر کرد ک خدا رو شکر تا همین الان مثمر ثمر بوده.قلب

همین ک پامون رو تو پارک گذاشتیم، گربه بود ک رژه میرفت، تازه خیلی هاشون هم ک نیمکت ها رو اشغال کرده بودن و یا دراز کشیده بودن و یا با دقت اطراف رو میپاییدن.یول

دو تا چایی گرفتیم و رفتیم ب سمت نگارخونه ش ک دور ایوانش مثل تمام جمعه ها میز چیده بودن و چیزای مختلف میفروختن.

ب حامد گفتم: چندوقت دیگه هم من میام اینجا و یه میز میگیرم و انواع کیک هام رو میفروشم.از خود راضی

بعد رفتیم روی نیمکت نشستیم تا اول چای مون رو بخوریم و بعد بریم سروقت جمعه بازارشنیشخند

 

 

همین جور ک داشتیم چایی میخوردیم ، تعداد بازدید کننده ها بیشتر میشد و من هی ب حامد میگفتم زود باش چای ت رو بخور، شلوغ شد همه رو بردن.ابله

کیک رو هم ک حامد خورد خیلی خوشش اومد و گفت فوق العاده ست.چشمک

بالاخره رضایت داد ک بلند بشیم و یکی یکی غرفه ها ینی همون میزها رو گشتیم، پر بود از زیور الات و شمع و ظرفای خوشگل و ... تو دور اول دو سه تا چیز رو زیر نظر گذاشتم و بعد رفتیم چند تا میزی ک خوراکی میدادن، از بوی فلافل و کتلت و آش رشته و کلوچه طالقان و .. مست شده بودم.خوشمزه

برای اینکه وسوسه نشم گفتم زودتر از اونجا دور بشیم و دوباره برگردیم ب سمت چیزایی ک دوست داشتم تا انتخاب کنم کدوم رو بگیرم.

بالاخره یه کاسه ریزه میزهنیشخند و با یه ظرف خوشگل انتخاب کردم و کلی از خریدام راضی بودم.قلب

بعد حامد گفت: حالا بریم نمایشگاه نقاشی رو هم ببینیم؟

گفتم: باشه بریم.

دو تا سالن پر بود از نقاشی با مواد گوناگون ، چیزی ک در همه شون مشترک بود این بود ک برگرفته از کتاب هزار و یک شب بودن و یه جورایی باحال بود.

با یکی از تابلوها من و حامد کلی خندیدیم، چشم زن ـه رو ببینیدخنده

 

 

فقط یادم رفت اسم نقاشش رو ببینم ک بنویسم.

وقتی از اونجا اومدیم بیرون زمانی تا ساعت 6 نمونده بود.

حامد گفت: هم جمعه ست و خلوته و هم سرد و با آژانس برو

من م ک حرف گوش کن، یه چشم گفتم و دم تاکسی سرویس پیاده شدم.مژه

وقتی رسیدم خونه ماماینا برنگشته بودن و من م چیزایی ک حامد واسم گرفته بود رو سرجای خودشون گذاشتم.

 

 

بعد ظرفای غذا ک آورده بودم رو شستم و تو همون حین ب حامد زنگ زدم و خبر هم دادم رسیدم.

مامانم اینا هم اومدن، فرداش مامان آزمایش قند داشت و از اونها ک بهش دوساعته میگن باید قبل و بعد ناشتا خون بدی، برای همین داشت واسه خودش کمی پنیر و نون میذاشت ک همونجا بخوره.

از خونه خانواده ای ک رفته بودن هم مامان برام گفت ک با اینکه خیییلی پولدارن اما حتی یه دست بشقاب نو تو خونه شون نبود .

رویا زنگ زد، از تلفن خونه ش و گفت: دیگه خودم پرداخت کردم، اصن هم تو این مدت نذاشتم سعید بفهمه ک تلفن م یه طرفه بودهخنثی

پرسیدم: اکرم خانوم زنگ زد؟

گفت: نه هنوز.. راستش با مامانم هم قهرم و باهم حرف نمیزنیم، گیرش انگار فقط شال و موهای من ـه. یا برای طرف من فقط حرفش اینه ک نماز خون باشه، همین

خلاصه ک از مامانش نالید و البته بین ش از سعید هم تعریف کرد ک اینهمه اسرار مگو زندگی ش رو بهش گفته و اونم خیلی باشعورانه پذیرفته.

یه جاهایی هم زد زیر گریه و داشت میگفت: سرمه دارم ب این فک میکنم من ده میلیونی ک گفتم جور میکنم رو از کجا جور میکنم، از کی بگیرم ینی... ک یهو گفت: راستی کیوان زنگ زدها!

برای خونه رفته بودیم و داشتیم برمیگشتیم ک من جواب ندادم و تا رسیدم خونه باهاش تماس گرفتم، آهان اول اینو و بگم ک از خودش و فرزاد تو لاین عکس گذاشته ، عکس یه مهمونی تو خونه کیوان اینا با دو تا دختر، شه شه هم زیرش کامنت گذاشته جی اف جدید مبارک، ک فهمیدم پس با شه شه بهم زده.

گفتم: خوووب زنگ زد چی گفت؟

رویا گفت:بهش گفتم شجاع شدی، قبلا جرات نداشتی با ما بیای بیرون حالا عکس دوست دخترت رو ک تو خونه خودته میذاری تو لاین و مامانت هم لایک ت میکنه.ولی در کل باهاش خوب حرف زدم، اونم هی میخندید ومیگفت وای رویا چقد دلم واست تنگ شده بود، واسه همین کارا و حرفات.

بعد یه کم از حرفاشون تعریف کرد و گفت: ولی سرمه اینقد حرصم گرفت تا رسید خونه قطع کرد ینی هنوزم جرات نداره تو خونه حرف بزنه، بهش گفتم چطور زود داری میری، گفت اخه دارم میرم گندهای شب قبلمون رو پاک کنم و خونه رو تمیز کنم.

سعید هم ساعت11:30 شب با سبی برگشته بود تهران و داشت میومد در خونه رویاینا ک براشون کارتن خالی بیاره واسه اسباب کشی شون.

خواستم بگم یه وقت خسته نشه اینقد وقت میذاره.زبان

آخر شب هم حامد تماس گرفت و گفت: سرمه فردا وقت دارم برای پام و باید برم فریز کنم انگشتم رو.

دیگه  یه کم حرف زدیم تا رسید خونه و خدافظی کردیم.بای بای

/ 0 نظر / 123 بازدید