اجبار (دل نوشت 82)

بعد از ظهر حامد زنگ زد و گفت بیا این طرف. و در جواب من که گفتم خوب چرا خودت نمیای جواب داد که جلوی در مغازه را کندن و نمیتونم ماشین رو دربیارم.

از اونجایی که مریض بودم حال و حوصله نداشتم که برم اما مجبور بودم چون حوصلم بشدت سر رفته بود.نیشخند

یاد یه جوک افتادم که به یکی میگن: اگه تو اقیانوس یه کوسه بیوفته دنبالت چیکار میکنی؟ میگه: میرم بالا درخت. میگن: آخه وسط اقیانوس که درخت نیست. میگه: مجبورم، میفهمی مجبورم....قهقهه (مدیون هستین بگین تکراری بود یا بیمزه و نخندینشیطان)

نزدیکیهای مغازه زنگ زدم و گفتم: من نزدیکم بیا بیرون که پرسید: چی می خوری برات بیارم. منم چون حالم خوب نبود به هیچی میل نداشتم اما از اونجایی که مجبور بودم، یه چیزی انتخاب کردم.قهقهه

بعد از خوردن غذا از آنجایی که حامد گفت: چون سرما خورده ای قلیون برات خوب نیست بریم کافی شاپ و من هم به اجبار پذیرفتم.نیشخند

رفتیم و در اونجا من تمام نصیحت های شما دوستان رو فراموش کردم و بی مقدمه گفتم: واسه چی با مامانت رفتی بیرونقهقهه

دور و برمان هم پر بود از یه عالمه بچه فنچ که نهایت 18 ساله بودن و با دوست دختراشون اومده بودن بیرون که زیاد جذابیتی برام نداشتند.

بعد از رسوندن حامد نزدیکی های خانه مان به یک سوپر مارکت رفتم. همزمان با من خانمی حدود چهل ساله وارد شد و رو به فروشنده که مردی همان سن و سال اما کاملا واضح که از تحصیلات خاصی برخوردار نبود پرسید: برای دندونی که عصب کشی شده چی دارین؟

باور کنید یه آن فکر کردم اجناس خوراکی که دارم میبینم توهمه و حتما من اشتباها وارد داروخانه شده ام.قهقهه

مرد فروشنده هم بادی به غبغب انداخت و گفت: از این خمیر دندون سنسدین (که منظورش سنسداین بود) ببر.نیشخند

زن هم مستاصل گفت: نه از اینا دارم.

فروشنده که گویا از طبابت خوشش اومده بود گفت: مشکلش دقیقا چیه؟قهقهه

زن هم که خیلی جدی جواب میداد گفت: عصب کشی کردم درد میکنه.

فروشنده متفکرانه گفت: اگه عصب کشی کردین که دیگه نباید درد بکنه من فکر کردم دندونتون رو پر کردین. دو تا مسکن با هم بخورید.

زن با همان حال نزار گفت: خوردم

آقای فروشنده دوباره گفت: خمیر دندون بذار روش و مسواک رو خیلی آروم روش بکش..

اینجای صحبت فروشنده من واقعا دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و در حالیکه از خنده ریسه میرفتم گفتم: شما از کجا مدرک پزشکی تون رو گرفتین؟قهقهه

با این حرف من تمام افرادی که در سوپر مارکت بودند از جمله مرد فروشنده و زن مذکور زدند زیر خنده.خنده

با اینکه خیلی از کارهای امروز اجباری بود اما در کل خوش گذشت. نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها :