اعتماد به نفس (دل نوشت 81)

در راستای این که امروز (یا به قولی دیروز) از حامد و مادرش به علت پیاده روی در بام به اندازه کافی حرص خوردم و البته ویروسها هم به اینجانب حمله ور شده اند و با تمام قدرت بنده را از پا در آورده اند و از آنجایی که زپلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید دوشنبه هم امتحان پایان ترم زبان با همان معلم گنده دماغ را دارم، به این نتیجه میتوان دست یافت که من از یک اعصاب فولادین برخوردارم که در حال آپ کردن می باشم، شاید هم سنگ پای قزوین را از رو برده باشم. باری بهر جهت تصمیم دارم یک خاطره برایتان بازگو کنم شاید کمی از زخم شمشیر امروز (یا به قولی دیروز) کاسته شود.نیشخند

حامد همیشه به من میگفت: سرمه من اگه اعتماد به نفس تو رو داشتم با پشتکار خودم تا حالا نصف جهان رو فتح کرده بودم و از زمانی که با افی جون آشنا شدیم گفت: من اگه اعتماد به نفس افی جون رو داشتم تا حالا تمام جهان رو فتح کرده بودم.

البته من هم این نکته باریکتر از مو رو به حامد خان تذکر میدم که زمان چنگیز خان مغول و لشکر کشی و فتح جهان گذشته.نیشخند

با افی جون (یا همون افسانه) من و حامد در جایی به انتظار نشسته بودیم، آشنا شدیم.

رو به من بی مقدمه پرسید: شوهرته؟

منم صادقانه جواب دادم: نه، منو نمیگیرهنیشخند

گفت: چندسالته؟

و من هم سنم را گفتم.

گفت: تو این سن و سال فکر ازدواجی؟

من که اینجوری بودمتعجب گفتم: سی سالمه، نباشم؟

جواب داد: نه من که سی هشت سالمه میگم زوده.

_ زوده؟تعجب پس چه سنی مناسبه؟

_ درسته با این که من از دوازده سالگی خواستگار داشتم.

_ از دوازده سالگی؟تعجب پس چی شد که تا حالا....

_ آره نه اینکه استخون بندیم درشته همه فکر میکردن من هجده، نوزده سالمه اما خودم نخواستم ازدواج کنم.چه خواستگارایی که نداشتم...

من و حامد هم خندمون گرفته بود هم متعجب از این شنیدن این حرفها بودیم. اما از اونجایی که حداقل به من یکی داشت خوش میگذشت صحبت را ادامه دادم.

_ مثلا چه جوری بودن خواستگاراتون؟

_ یکی از یکی بهتر،یکیشون که تا همین اواخر هم بود، پولدار پولدار

_ خوب، ردش کردین؟ چرا؟

_ آخه من هنوز به ازدواج فکر نمیکنم. آدم باید خوش بگذرونه چیزی که زیاده شوهر

_ ولی این نمیخواد با من ازدواج کنه

- بهتر، بیکاری ازدواج کنی، هی براش غذا درست کنی، خونه رو مرتب کنی، اصلا ارزشش رو داره

حامد که همین شکلی مونده بود.تعجب

منم که از خنده داشتم میترکیدم گفتم: نه اینقدرم که البته نهقهقهه

بعد از رفتن افی حامد می گفت: خدایا یه کم از این اعتماد به نفس ها به من هم میدادی به کجا برمیخورد.قهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها :