مادر فولاد زره (دل نوشت 79)

خوب الان من حرصم گرفته دیگه.منتظر

آقای حامد خان دیروز از ظهر رفتن با مادر محترمه این دکتر، اون دکتر قلب تا ساعت پنج عصر. بعدش هم آقا مادر مکرمه رو گذاشتن خونه، خودشون گشنه و تشنه رفته مغازه تا یک شب.عصبانی

جالبیش اینه که همه دکترا هم گفتن خانوم حالشون خوبه ها ولی بازم قبول نمیکنن.شیطان

امروز صبح هم میگه مامانم گفته بیا بریم بیرون.

میگم: مگه مادرت شوهر نداره.عصبانی

بعدش هم گفتم: اگه میشه از مامانت بپرس نوع افسردگیش چیه، منم برم از همون نوع افسردگی بگیرم به بقیه هم پیشنهادش رو بدم.قهقهه

خوب معلومه این مادر فولاد زره نمیزاره این پسر حتی به فکر ازدواج بیوفته چه برسه به اینکه بخواد عملیش کنه.عصبانی

حامد دعا کن دستم به مادرت نرسه.نیشخند

                                  *                *             *

راستی یادداشت خصوصیم رو که یادتونه؟

راهنمایی ازتون خواسته بودم که بعد از یه سری اتفاقات به دوستم زنگ بزنم یا نه.

بجز آسمونی جون و داداش جوکستانی در پیامهای خصوصیشون و پوپک جون و ماتی جون و هستی جون بقیه همه گفتند زنگ بزن. من هم برخلاف میلم کاری رو کردم که اکثریت گفته بود.

اول به خونشون بعد به موبایلش تماس گرفتم که جواب نداد. یه یک ساعت بعد یه اس ام اس اومد که بهتره با کسی که ناراحتت میکنه حرف نزنی و ...

منم خونم به جوش اومد و نوشتم من برای احوالپرسی زنگ زدم اما تو درست میگی...

خلاصه اینکه دوستان عزیز به استثنا اون 5 نفر اگه بقیه تون که نظر دادین از من یه سوال بپرسه منم میدونم چه جوری جواب بدم که گمراه بشه.قهقههقهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳٩۱
تگ ها :