اندر احوالات تاکسی سواری 4 (دل نوشت 77)

از دیشب حس سرماخوردگی دارم و یک نموره گیج میزنم.نیشخند

توی راه برگشتن از کلاس هم دوبار به دو تا ماشین که توی ترافیک بی حرکت ایستاده بودند و من قصد عبور از بینشون رو داشتم، محکم برخورد کردم.خنده

یکی از راننده ها هم گفت: خانم عینکت رو یادت رفته بزنی؟یول

مسافر هم تا دلتون بخواد ایستاده بود و دریغ از ماشین. اما از اونجایی که بالاخره یه بار تو زندگی شانس تصمیم گرفت به من هم لبخند بزنه، تاکسی جلوی پای من ایستاد.

همچنان تو گیجی بودم که یه دختره پرید و نشست روی صندلی جلو، دیگه تعلل جایز نبود رفتم و در صندلی عقب، کنار آقایی نشستم و کنار من هم پیرزنی با کلی اسباب و اثاثیه نشست.کلافه

منم که حال و حوصله درستی نداشتم چشمهام رو روی هم گذاشتم. نزدیکیهای رسیدن به خانه مان، تنها مرد مسافر از راننده خواست که بایستد تا پیاده شود.

با اجازه راننده در طرف خودش (سمت چپ) را باز کرد تا پیاده شود که رو به من گفت: اجازه میدید پیاده شم؟

با تعجب تعجبو عصبانیت گفتم: خوب پیاده بشین، مگه دستتون رو گرفتم؟عصبانی

گفت: نه خانم، اما از اول مسیر پاتون رو گذاشتین رو کفش من. همش هم خواب بودین منم چیزی نگفتم.

واقعا دیگه حرفی نداشتم بزنم.خجالتخجالت

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها :