غفلت (دل نوشت 76)

بجز چندتایی از دوستای خوبم که از اولین حضورم در اینجا با من بودند، بقیتون رو نمیدونم که از کی با من و خاطراتم همراهید.

همونطور که پیشتر هم گفته بودم، من همیشه آرزوی نوشتن داشتم و گاهی اوقات دست به قلم هم میبردم.

در دو پست 12 و 15 هم دو تا از داستانهای قدیمیم رو اینجا گذاشتم و الان تصمیم دارم سومین داستانم را هم بازگو کنم.

                                    *                *                *    

آرام و قرار نداشت. منتظر زنگ پایانی مدرسه بود. باید هر چه سریعتر خبر خوشش را به مامان و بابا میداد.

هنگامی که زنگ بصدا در آمد آنقدر عجله کرد که پاک کن نو و دوست داشتنیش را روی نیمکت جا گذاشت.

جزء اولین نفراتی بود که از مدرسه خارج شد. مانند بیشتر مواقع سرویسش نیامده بود و باید چند دقیقه ای معطل می ماند.

به یکی از هم سرویسی هایش سپرد که منتظر او نمانند. عجله داشت.

دفتری را از درون کوله پشتی که بر روی شانه های کوچکش سنگینی میکرد، بیرون آورد. در حین دویدن، باد موهای مجعدش را به طرفین مقنعه سفید توردوزی شده اش، می برد.

ایستاد و نفسی تازه کرد. برای رسیدن به خانه کافی بود از عرض خیابان گذر کند. قلبش تند تند میزد. به مسیرش ادامه داد. صدای بوق ماشین ها که به نشانه اعتراض بلند شده بود، وحشت زده اش کرد اما از دویدن باز نماند و از آن عبور کرد.

خانه شان نزدیک به خیابان بود. بعد از زنگ زدن و باز کردن در بوسیله مادرش به سرعت بالا رفت. در آپارتمان باز بود. آن قدر عجله داشت که در را هم نبست.

مادرش در آشپزخانه بود و به عکس همیشه خبری از نهار نبود.

صدای گریه برادر شش ماهه اش تمام خانه را برداشته بود. مادر با یک دست به کمر او میزد و با دست دیگر پیاز را در ماهی تابه تفت میداد.

جواب سلام دختر را نداد.

_ زود برو لباسات رو در بیار. چرا اینقدر نفس نفس میزنی؟

_ مامان بیا دفترم رو ببین....

_ از بابات دیگه خسته شدم. نمیفهمه من یه نفرم....

_ مامان یه لحظه دفترم...

_ نمیدونم چرا این چیزا رو دارم به تو میگم. نه که حالا تو خیلی هم میفهمی. گفتم برو لباسات رو عوض کن.

دختر همان جا ایستاد. انگار مادر فرسنگ ها از او دور بود و صدایش را نمی شنید.

_ تو که هنوز اینجا ایستادی. این آشپزخونه خودش چقدر هست که تو هم بیای تو دست و پام. هر وقت نهار آماده شد صدات میزنم.

دختر در هال خانه شان ایستاده بود که پدرش با چهره ای عبوس و اخمهایی درهم کشیده وارد شد.

_ چرا در خونه بازه؟

صورت پدر آن قدر درهم بود که اگر دختر نمی خواست خبر خوش حال کننده اش را بدهد تا ساعتها جرات نزدیک شدن به او را هم نداشت.

_ سلام بابا، دفترم رو ببین

پدر هم به جای جواب سلام به یک سر تکان دادن بسنده میکند.

مادر که متوجه آمدن پدر شده در درگاه آشپزخانه می ایستد.

_ چه عجب، آقا قدم رنجه کردن و تشریف آوردن

_ حوصله بحث ندارم، مرخصی گرفتم که با هم بچه رو ببریم دکتر

_ یه کم زود تشریف آوردید. خودمون تنهایی رفتیم، بابای بی وجدان

_ به من میگی؟

دختر بچه به فکر فرو رفت که حتما پدر بزرگ به حرفش گوش خواهد داد و از شنیدن آن خوشحال هم خواهد شد. فقط کافی بود یک بار دیگر عرض خیابان را طی کند.

پدر و مادر آنقدر در حال مشاجره بودن که اصلا متوجه رفتنش از خونه نشدند.

دوباره به خیابان رسیده بود. قلبش تند تند میزد. کمتر از یک ساعت پیش از همین محل به سلامت گذر کرده بود.

با تمام سرعتی که میتوانست دوید.

صدای ترمز وحشتناک ماشینی و متعاقب آن صدای همهمه و فریاد، زن و مرد را از مشاجره باز داشت.

هر دو متوجه غیبت دختر و باز بودن در شدند.

پدر به سرعت به طرف خیابان دوید.

دختر بچه ای بی جان که مقنعه تور دوزی سفیدش با خون یکی شده بود و در دستانش دفتری که در آن نمره بیست خودنمایی میکرد، بر زمین نقش بسته بود.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها :