بشکنه دستی که نمک نداره (دل نوشت 74)

این پست رو دو، سه روزه می خوام بنویسم. یعنی از وقتی که این جریان اتفاق افتاد و دلم شکست اما چون ساعات خوبی رو با حامد گذرونده بودم ترجیح دادم راجع به خوشیهام بنویسم اما الان دوباره همون ناراحتی دو، سه روزه اومده سراغم. گفتم شاید با نوشتن دربارش کمی آروم تر بشم و حتی از شما راهنمایی بگیرم.

اگه پست های قبلیم رو خونده باشین، گفته بودم متاسفانه رویا داره از شوهرش جدا میشه. واقعیت عقدشون از اول کاملا اشتباه بود و همه تقریبا مخالف این وصلت بودند چون سرانجام گرفتنش بعید به نظر میرسید.

اما رویا با لجاجت تمام، همه کارها رو برای سر و سامان دادن این عقد فراهم کرد.

از اونجایی که عقل جمعی معمولا بهتر عمل میکنه، حرف همه درست در اومد و خیلی زود بعد از عقد پسر حرف جدایی پیش کشید اما هر بار با خدماتی که رویا میداد این قضیه به چند وقت بعد موکول میشد.

علت اصلی رو همیشه رویا بی پولی خودش و شوهر بیکارش و البته حمایت نشدن از طرف خانواده شوهر گفته اما من بنظرم مشکل خیلی فراتر از این حرفاست.

اما دلیل ناراحتی من اینه که توی این چند وقت هر کاری از دستم بر اومده براش کردم. کار زیادی نبوده شاید در حد یک حرف زدن، اما تا هر زمان که اون خواسته این کار رو کردم. هر روز بهش گفتم: رویا جان با حامد یا خودم تنها بیام دنبالت بریم بیرون؟ یا میخوای من یا مامانم با شوهرت حرف بزنیم...

تا پریروز که با حالت طلبکارانه گفت: خیلی ناراحتم از دوستام. (که البته مشخصا یعنی من) هیچ کاری برام نکردن

من با ناراحتی و تعجب گفتم: من کاری به کسی ندارم اما اگه منظورت منم چه کاری باید میکردم که نکردم؟

و در ادامه گفتم: میدونی مشکل تو اینه که نمیخوای حقیقت رو قبول کنی. حقیقت اینه که حمید به هر دلیلی پاش رو کرده توی یه کفش که باید از هم جدا شیم و حتی اگه الان این کار رو نکنی رابطه تون ادامه پیدا کنه باز این آدم یک ساله دیگه همین حرفا رو میزنه ولی تو دوست داری همه بهت دروغ بگن و تو رو تایید کنن و بگن این پسر بهترین آدم دنیاست با وجودی که خودت بهتر از هر کسی میدونی چه بی احترامیهایی بهت که نکرده و اگه کسی خلاف این حرفها رو بهت بزنه تو با بد ترین لحن جوابش رو میدی.

گفت: خودتم برای موضوع حامد همین جوری.

گفتم: نه اشتباه نکن رویا، من هر کسی بهم راجع به حامد میگه که داری اشتباه میکنی که این همه مدت باهاشی، اصلا ناراحت نمیشم. حتی میگم این آدم به فکر منم هست. ممکنه من بگم عزیزم من عاشق حامدم و حاضرم همین جوری بمونم و کار خودمم بکنم اما از حرف اون شخص ناراحت نمیشم.

فردای اون روز دوباره با هم حرف زدیم و این بار سر حرف را من باز کردم چون خیلی حرفها توی دلم مونده بود.

گفتم: غیر از اینه که تنها وقتی که با تو حرف نمیزنم دارم با حامد حرف میزنم وگرنه تمام وقتم رو گذاشتم و دارم باهات تلفنی حرف میزنم. حتی غرغرها و عصبانیت مامانم از اینهمه پای تلفن نشستن به جون میخرم ...

پوزخند زد و گفت: حرف زدن چه دردی رو از من دوا میکنه

مثل این بود که من حمید رو بش معرفی کردم یا ازش گرفتم.

به روی خودم نیوردم. گفتم: چند بار ازت خواستم که بیام پیشت تا بریم بیرون؟

گفت: نه هیچ وقت این کار رو نمیکنم چون تو منت میذاری

واقعیت این رو که گفت از ناراحتی صدام در نمیومد.

گفتم: من؟ من رو میگی؟ یه بارش رو مثال بزن. همه میدونن من جونم رو هم برای دوستام میدم

گفت: حضور ذهن ندارم که مثال بزنم. در ضمن من گفتن این حرفها رو بی شخصیتی میدونم.

که این حرف یعنی بنده بی شخصیتم.

در نهایت هم از توی صحبتهاش اینجوری میشد فهمید که همه خوشحالن (والبته حتما من) که داره از شوهرش جدا میشه.

گفتم: واقعا ذهنیتت خرابه، اگه دوستات رو اینجوری میبینی که از ناراحتیت خوشحال میشن واقعا برات متاسفم.

در نهایت هم خداحافظی کردیم و الان دو روزه از هم بی خبریم.

نمیدونم چی کار کنم، زنگ بهش بزنم چون شرایط بدی داره یا چون اینقدر توهین آمیز باهام حرف زده بذارم که خودش بهم زنگ بزنه.

من این پست رو خصوصی کردم چون راجع به مسائل خصوصی دوستم بود نه خودم.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها :