پلنگه چشم قشنگه (دل نوشت 73)

امروز به حامد گفتم: هوس پاستا آلفردوتون رو کردم.خوشمزه

بعد از ظهر اومد با پاستا. خودش هم نهار نخورده بود و گفت: اگه مطمئنی که کباب نمیخواینیشخند و همین پاستا رو میخوری بریم پرپروک پیتزای اونجا رو هم تست کنیم.

بعد از پرپروک هم رفتیم، چای و قلیون.نیشخند

اونجا کنارمون یه دختر شاید بیست ساله با یه مرد نزدیک پنجاه سال نشسته بودند. دختر تا جایی که امکان داشت آرایش کرده بود و مرد که سیبیل های از بناگوش در رفته ای داشت و یه دسته کلید به خودش آویزون کرده بود.

من به حامد که در حال نگاه کردن فوتبال بود گفتم: به نظرت این دو تا چه جوری با هم دوست شدن؟سوال

حامد هم خندید و گفت: ماهواره سرمه، ویژژژژژژژژژژخنده والا نمیدونم چه جوری با هم دوست شدن اما اگه میخوای برم ازشون بپرسم.خنده

جواب دادم:لازم نکرده، تو همون فوتبالت رو ببین. عصبانی

متاسفانه زوج عجیب که هیچ گونه سنخیتی با هم نداشتند بدون رد و بدل شدن حرفی خاصی خیلی زود رفتند و من نتونستم سر از کارشون دربیارم.نیشخند

اما خوشبختانه هنوز چند دقیقه از رفتنشون نگذشته بود که دقیقا یک زوج در همان سن و سال زوج قبل وارد شدند و دقیقا کنار ما و جای آنها نشستند.نیشخند

حامد هم گفت: ناراحت نباش سوژه جدید برات رسید. میخوای از اینا برم بپرسم که چه جوری با هم دوست شدنقهقهه

با حرص گفتم: چی کار من داری، فوتبال ببین. شیطان

دختر این زوج خیلی ساده بود و مرد هم حول و حوش پنجاه سال سن داشت. و تمام مدت دختر در حال غر زدن بود که چرا این کار رو کردی و اون کار رو نکردی...

و من هی به حامد میگفتم: بشنو و یاد بگیرنیشخند

متاسفانه اونها هم خیلی زود رفتند.ناراحت

و من از روی بیکاری و نبود سوژه همین طور که حامد داشت فوتبال میدید، خیره خیره بهش نگاه میکردم که پرسید: به چی این جوری زل زدی؟

گفتم: حامد خداییش چه چشمای قشنگی داری، هم خیلی خوشرنگن هم مدلشون تو دل برو هستن.مژه

لبخندی زد و خیلی متواضعانه گفت: به پای چشمای شما که نمیرسه.خجالت

منم گفتم: اون که البتهنیشخند اما واقعا اگه یه ریمل بزنی چی میشی.نیشخند

گفت: چی؟تعجب

و من دوباره با خنده گفتم: ریمل، ریمل نمیدونی چیهقهقهه

گفت:حتما خط چشم هم بکشمخنده

جواب دادم: استعدادت هم خوبه ها، ببین چه زود راه افتادی.قهقهه

خودش هم خندید: ابروها رو چی کار کنم؟خنده

من در جوابش گفتم: والا اینا دیگه ابرو نیستن، پاچه بزن قهقهه

در آخر سر هم باز با کارت حامد بنرین زدم و به طرف خانه برگشتم.نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩۱
تگ ها :