خدا شانس بده!!!! (دل نوشت 6)

 مثل تمام زنهای کره زمین برای من هم خرید کردن لذت بخش ترین تفریح دنیاستنیشخند. حالا از هر نوعیش که میخواد باشه: خوراکی، پوشاکی، بهداشتی...... و اگه یه جایی باشه همه رو با هم داشته باشه که فبهاالمراد.

خونه ما نزدیک هایپراستار نیست اما من اینقدر دوسش دارم که حتما ماهی یه بار رو خدمتشون شرفیاب میشمخنده.

یه مسئله ای که همیشه اونجا شاهدشم و البته کلی باهاش حال میکنم و میخندم کنجکاوی (مدیونید فکر کنید منظورم فضولیه) بیش از حد مردم درباره خرید دیگرانه.

طرف با یه دستش بچه اش رو بغل کرده، با یه دستش داره از تو قفسه ها اون چیزی رو که میخواد بر میداره با پاش هم چرخ خریدش رو نگه داشته اما نگاهش توی خریدای بقیه چرخ میزنهچشم. خیلی وقتا هم میشنوی نظر هم میدن که مردم پول از کجا دارن اینهمه خرید میکنن، حالا خودش تا خرخره چرخش رو پر کردهانیشخند.

تقریبا یه سال پیش بود که مامان و بابا جان در سفر بودن و من در خانه تنها. حوصله ام سررفته بود، بعد یه تماس با سمیه به پیشنهاد من دوتایی رفتیم خدمت عشقم هایپر استارزبان

اونجا تصمیم گرفتیم به بقیه دوستامون هم زنگ بزنیم که نهار بیان برای همین چند مدل هم غذا گرفتیم و رفتیم به سمت صندوق برای حساب کردن.

خانمی که پشت سر ما توی صف ایستاده بود رو به سمیه به آرامی پرسید: مهمون داره غذا گرفته؟ سمیه هم که دوزاریش افتاده بود که سوژه خوبی واسه خنده گیرمون افتاده نیشخندجواب داد: بله، فامیل شوهرش قراره بیان اومده اینجا خرید کرده و غذا گرفته.خنده

زنه با چشمای گرد شده (این جوریتعجب) پرسید: چرا خودش نمیپزه؟ سمیه خیلی جدی گفت: بلد نیست الانم اینا رو میبره میریزه تو قابلمه به فامیل شوهرش میگه خودم درست کردم ( راستش این کاریه که رویا واسه نامزدش و سمیه واسه دوست پسراش میکنهقهقهه، غذا از بیرون میگیرن تو قابلمه میریزن میدن به اون بدبختا با کلی هم منت زبان میگن خودمون پختیمقهقهه

زن از حسادت و من از خنده داشتم منفجر میشدم. اما برای اینکه منم توی سرکار گذاشتن سهمی داشته باشم،گوشیم رو برداشتم و وانمود به شماره گرفتن کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم: سلام خوبی؟ هنوز نرسیدی خونه؟ پس تو رو خدا زودتر برو که تا قبل از اینکه مامانت اینا برسن یه سالاد درست کنی، نه خودم غذا گرفتم مرسی عزیزم.

زن که قرمزعصبانیشده بود و به نظر در حال سکته کردن بود پرسید: شوهرشم میدونه؟ سمیه هم با همون اعتماد به نفس قبل ولی یواشتر جواب داد: بله ولی اینقدر خاطرش رو میخواد بهش هیچی نمیگه.

متاسفانه نوبت حساب کردنمون شده بود و باید میرفتیم. ناراحت

آخرین جمله اش رو تقریبا توی گوش سمیه گفت: خدا شانس بده، خدا شانس بده.

سمیه هم آهی از ته دلش کشید و سری تکان داد و آهسته مثلا طوری که من نشنوم گفت:واقعا.قهقهه

این پست رو هم به درخواست سمیه جون نوشتم. چندتا خاطره دیگه رو هم به من یادآوری کرده. چشم، اونا رو هم مینویسم.چشمک 

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :