آرزویی که بر دل نماند (دل نوشت 71)

داشتم با حامد حرف میزدم که رفت توی سوپرمارکت تا کمی خرید برای خونشون بکنه، گفتم: حامد من که سیگار نمیکشم ولی کاش حداقل تو سیگاری بودینیشخند الان یه پاکت سیگار واسه خودت میگرفتی، میشستی رو پله های جلوی در خونتون، هی سیگار دود میکردی بعد هی به من فکر میکردی و هی میگفتی: بسوزه پدر عاشقیخیال باطل

با تعجب تعجب گفت:ببین چی میگه! همه از خداشونه طرفشون اهل هیچی نباشه، تو رو خدا از این آرزوها دیگه نکن، شانس که نداریم مثل جریان تلفن کارتی میشه.ناراحت

از خنده غش کرده بودمقهقهه

قبلا ها همیشه به حامد میگفتم: اینقدر دلم میخواد از تلفن کارتی بهم زنگ بزنی و ساعتها با هم حرف بزنیم.نیشخند

اونم همیشه میگفت: آخه برای چی از تلفن کارتی وقتی موبایل هست؟تعجب

چند وقت بعد شرایطی پیش اومد که برای مدتی حامد موبایل نداشت و تماس هاش رو از تلفن کارتی میگرفت و هر بار میگفت: سرمه بخواب هم نمیدیم یه روز خسته و کوفته بیام دم تلفن کارتی و زنگ بزنم، میتونم ازت خواهش کنم دیگه آرزویی نکنی.قهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها :