زندگی شیرین میشود (دل نوشت 68)

از دیشب با حامد یک کم تو کنتاکت بودم، دلیل خاصی هم نداشت همین جوری هوس کرده بودم براش قاطی کنم.نیشخند

صبح که بهم زنگ زد و متوجه شدم با مامی جونشون رفتن خرید، کاردم میزدن خونم در نمیومد.عصبانی

خانم والده تو این گرونی دارن دوباره برای خودشون جهیزیه میخرن.خخخخخخخخخخخخشیطان

ساعت چهار بعد از ظهر زنگ زده میگه همین الان کارم تموم شده وانت گرفتم داریم ماشین ظرفشویی و ماکروفر و فر مدل تو کار رو میبریم خونه، اما یخچال، فریز و ال ای دی،دیگه وقت نشد.

منو میگین از پشت تلفن اینجوری بودم.تعجبتعجب

دیگه شمشیر هم بهم میزدن خونم در نمیومد.عصبانیعصبانی

منم اینقدر غر زدم که داشت دیوونه میشد. تازه اینقدر لجم گرفته بود که حتی یه مبارک باشه خشک و خالی هم بش نگفتم. خیلی هم خوب کاری کردم.از خود راضی

بعدش بهم زنگ زده میگه آماده شو جلو در خونتونم بیا بیرون ببرمت یه جای خوب.

با کلی غرولند رفتم.نیشخند تا دیده من رو، دستم رو بوسیده و میگه من واقعا هنوز نمیدونم تو از چی ناراحتی.ناراحت

بعد میگه سرمه آماده باش میخوام ببرمت یه جا سوپرایزت کنم.خلاصه اینکه آقا ما رو برده دم یه کبابی و میگه اینجا کباباش معروفهنیشخند

منم که نقطه ضعفم کبابه، دیگه پرچم سفید رو بالا آوردم و آشتی کردم.خنده

بعد رفتیم دم خونشون که بره جعبه پیتزا و ساندویچ بیاره چون تو مغازه تموم کرده بودن، چون جا پارک نبود جلوی در یه پارکینگ پارک کرد. وقتی رفت من اومدم جای یه ماشینی که رفت پارک کنم، پارک هم کردم، اما یهو حس کردم ماشین داره به عقب میره، اولش فکر کردم فقط یه توهمه اما وقتی محکم خورد به ماشین پشت سری تازه فهمیدم واقعیت بوده.قهقهه

خوشبختانه نه تو اون ماشینه کسی نشسته بود نه حامد متوجه شد.قهقهه

بعد حامد کارتونهای خیلی سنگینه جعبه ها رو چند تا چند تا که رو هم گذاشته بود میورد توی صندوق عقب ماشین میذاشت و هربار که رد میشد یه چیزی به من با خنده میگفت: سرمه خسته نباشی...، یه وقت خسته نشی...، کمک نمی خوای...قهقهه

وقتی هم کارش تموم و اومد که بریم گفت: احیانا تو از نوادگان شاه عباس نیستی؟قهقهه

منم بهش گفتم: باور کن حامد من حتی وقتی یکی رو میبینم کار میکنه خسته میشم وای به حال اینکه خودم بخوام کاری بکنم. مژه

با چشمای گرد شده تعجب نگام کرده و میگه: عزیزم چشمات رو می بستی خسته نشی.

منم جواب دادم: آخه اگه بدون اینکه خوابم بیاد چشام رو ببندم، سرم درد میگیره.قهقهه

دوباره با همون چشمها تعجب نگام کرده و تند تند میگه: وای زنها، زنها، زنها...قهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها :