یک پیشنهاد کاری (دل نوشت 67)

چند شب قبل، طبق معمول شبها با حامد تو راه برگشت به خونشون حرف میزدم. دیگه تو آسانسور مجتمع شون رسیده بود و میخواستیم خداحافظی کنیم که من گفتم: حامد کاش یه کار پیدا میکردی که شب تا صبح هم بیدار بودی بعد هی به من زنگ میزدی، هی با هم حرف میزدیم.خیال باطل

میگه: آره واقعا، چرا تا حالا به فکرم خودم نرسیده بود.نیشخند خوب حالا چه کاری بکنم؟

میگم: مثلا میشدی مدیر آسانسورتوننیشخند مثل این بیمارستانها هست که یه نفر میشینه تو آسانسور تا برای ملت دکمه طبقاتی رو که میخوان برن فشار بده، تو هم بشو رئیس آسانسور مجتمعتونخنده

روی یه صندلی راحت میشینی، تازه نزدیک خونتون هم که هستی واسه قضای حاجت هم مشکل نداریزبان تو شب هم رفت و آمد کمتره، میتونیم هی با هم حرف بزنیم.قهقهه

یه آهی از ته دلش کشید و گفت: سرمه این همه مریض بدحال تر از تو شفا پیدا کردن، تو چرا بهتر نمیشی که هیچ، بدتر هم میشی.

بعد اضافه کرد: خدایا نمیدونم چه حکمتی توشه اما خودت به جونیش رحم کن.نیشخند

منم بهش گفتم:همه چیز رو به مسخره میگیری همینه که پیشرفت نمیکنی.قهرقهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩۱
تگ ها :