سیب زمینی سرخ شده کذایی (دل نوشت 64)

شاید لازم باشه که برای تعریف این بدترین خاطره (یا یکی از بدترین خاطره های) زندگیم از چهره ام بگویم، اما نمیگویمزبان چون به نظرم زیبایی و زشتی کاملا نسبی است، بجز موارد استثنا که همه روی آنها متفق القول هستن در باقی موارد ممکن است علف به دهن یک بزی شیرین آید و به دهن دیگر بزینیشخند تلخ.

بهرحال همین قدر بگویم که به من میگویند کمتر از سن واقعیت به نظر میرسی. این را هم گفتم چون لازمه این پست بود.

سه سال پیش اسفند ماه بود و نزدیک عید. همه جا از این غرفه های نوروزی زده بودند و ملت و از جمله خود بنده از سر فضولی و البته بیکاری برای دیدن از اجناس به یکی از این جاها رفته بودم.

بعد از خرید یک سری خرت و پرت که حتی یک بار هم از آنها استفاده نمیشهنیشخند تصمیم به بازگشت به خانه را گرفتم.

ابتدای غرفه ها چند اغذیه فروشی بود که هات داگ و سمبوسه و آش میفروختند و البته سیب زمینی سرخ کردهخوشمزه

من هم با نایلون های خرید در صف طولانی سیب زمینی سرخ کرده ایستادم. آقای فروشنده هم سعی میکرد هرچه سریعتر مردم را راه بیندازد. تا اینکه نوبت به من رسید تا آمدم خریدهایم را در یک دست بگیرم که بتوانم سیب زمینی را با دست دیگرم بردارم حدود یک دقیقه ای طول کشید.

سرم را که بالا آوردم دیدم اثری از سیب زمینی ها نیست، با تعجب سراغشان را از آقای فروشنده گرفتم که دیدم او هم با خونسردی با اشاره به کنار من میگوید: دیدم دستتان پر است به پسرتان دادم.

با دهان باز گفتم: به پسرمتعجب و رد انگشت آقای فروشنده را گرفتم و یک پسر بزرگ و چاق و چله (البته به نظر دبیرستانی میرسید) دو برابر خودم کنارم ایستاده و در حال خوردن سیب زمینی های من است.

داشتم از عصبانیت منفجر میشدم.عصبانی آن زمان هم هنوز در دهه بیست به سر میبردمافسوس. من بیست و هفت ساله چطور ممکنه بچه ای به این سن داشته باشم. به ظاهرم هم که اصلا نمی خورد.شیطان

خونسردی خودم رو حفظ کردم و رو به آقای فروشنده گفتم: نه این که پسر من نیست، قربونش برم پسرم کوچیکم الان سال آخر دانشگاست.قهقهه

ولی شما بگین این آقای فروشنده خم به ابرو آورد و یا تعجب کرد، نه نکرد.گریه و فقط یک ظرف سیب زمینی سرخ کرده دیگر داد و از آن پسر هم پول ظرف سیب زمینی را که برداشته بود گرفت.

خیلی جلوی خودم را گرفتم که سیب زمینی ها را توی صورتش نریختم.شیطان

چند ساعت بعد ماجرا را با ترس و لرز برای حامد تعریف کردم. می ترسیدم که مبادا از آقای فروشنده عصبانی شود و بخواهد برود و کاری بکند اما در کمال تعجب وقتی جریان را کامل برایش توضیح دادم اینقدر خندید که داشت منفجر میشد. و من خیلی جلوی خودم را گرفتم که یک مشت نثارش نکنم.عصبانی

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها :