آرزویی که بر دل می ماند (دل نوشت 63)

از اونجایی که چند وقته من بر سر موضوع ازدواج ناراحتم جناب آقای حامد خان توجه شون رو به من دو چندان کرده اند و مرا با دعوت به کباب تطمیع مینمایند تا شاید دست از سر کچل ازدواج بردارم. اما فکر کرده من هم کباب رو میخوام هم حامد روزبان

امروز هم در این هوای تمیزنیشخند قرار شد بریم بیرون، اما چون طرح زوج و فرد از درب منازل اجرا میشد، ماشین نداشت و در نتیجه من به دیدارش رفتم.

حال و حوصله نداشتم و با اینکه خودش هم خیلی روبراه نبود با هزار ترفند و دلقک بازی دلقک من رو خندوند.

رفتیم دو تا کاکتوس برای بچه های خواهرم که بهشون قول داده بودم،خریدیم و بعد حامد گفت کارت بنزینم همرامه، میخوای بریم بنزین بزنزبان البته الان مدتهاست که از کارت خودم استفاده نمیکنم و کلی بنزین دارمنیشخنداز خود راضی

رفتیم کافی شاپ قهوه و کیک شکلاتی خوردیم.خوشمزه

در حین خوردن کیک بی مقدمه به حامد گفتم: حامد خیلی دوست دارم.

اونم در کمال خونسردی گفت: مرسی عزیزم منم همین طورخنثی

با لج گفتم: همین و اداش رو در آوردمشیطان

خندید و گفت: یعنی باید چی کار می کردم؟ غش می کردم؟

جواب دادم: وای فکرش رو بکن حامد، غش میکردی، میوفتادی رو زمین، زنگ میزدن به اورژانس، بعد آقا اورژانسی میومد میگفت: چرا اینجوری شده؟ بعد تو همون موقع به هوش میومدی و من به آقا اورژانسی می گفتم: من بهش گفتم دوستش دارم، بعد تو که به هوش اومده بودی این رو میشنیدی و دوباره غش میکردی، دست و پات میلرزید، بعد آقا اورژانسی میگفت: خانوم نگو، یه بار دیگه بگی ممکنه جونش به خطر بیوفتهافسوس

اما خودش دوباره خندید و گفت: سرمه، تو رو خدا یکی رو استخدام کن واسه اینکه قرصات رو بهت بده همش اشتباه میخوریشون گرچه فکر کنم این دفعه پمادهات رو خوردیقهقهه

منم با حرص گفتم: آره با چایی شیرین و نون اضافه.عصبانی

یعنی میشه یه روزی حامد سر عقل بیاد و اینجوری بشه؟گریه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩۱
تگ ها :