لوبیای سحرآمیز (دل نوشت 5)

وقتی به سمیه ،گفتم دارم وبلاگ مینویسم اینقدر ذوق زده شد که واسه چند لحظه فکر کردم شاید شنیده دارم آپولو هوا میکنمتعجب. طبق عادت همیشگیش کلی تشویقم کرد و انرژی مثبت فرستاد و ازم خواست حتما ماجرای لوبیا رو بگم و منم گفتم بروی چشم.

قصه لوبیا از اینجا شروع میشه: چندین سال پیش که میرفتم سرکار بیشتر صبحها صبحونه میگرفتم و در این بین هرروز صبح آقایی رو کنار میدون با دو تا دیگ بزرگ روی یک گاری میدیدم که مردم برای خرید لوبیاچیتی و عدسی از اون صف کشیده بودن. یادم نیست چند وقت بعد این فکر بکر به ذهنم رسید که من هم میتونم از این راه پولدار بشم و شاید هم میلیاردرخنده  

اما میدونستم روی خانوادم هیچ حسابی نمیتونم بکنم. فکرش رو بکنید به اونا که تحصیلات تمام زندگیشونه میرفتم و میگفتم میخوام لوبیافروش بشمقهقهه

ماجرا رو برای سمیه توضیح دادم. طبق نظریه کارشناسانه من اگه روزهای جمعه که تنها روز بیکاریمون بود رو از صبح تا شب توی پارکهای شلوغ لوبیا میفروختیم میتونستیم روزی 100 هزار تومنی کاسب بشیم و اگه 4 تا جمعه توی هرماه باشه ماهش میکنه 400 تومن. خدا بده برکت 400 تا واسه 4 روز خیال باطل.

تازه فکر کردیم اگه کار و کاسبیمون بگیره چه بسا هر روز عصرا هم بریم.نیشخند

پختن لوبیا به اندازه یه قابلمه بزرگ خودش قصه ای جداست که با هزار دوز و کلک انجام شد.

 قابلمه رو گذاشتیم توی صندوق عقب ماشین و به راه افتادیم و بعد از شور و مشورت به پارک پردیسان رسیدیم.

سمیه با دیدن جمعیت گفت به هیچ عنوان از ماشین پیاده نمیشه. وقتی دیدم حرف زدن روش تاثیری نداره قیدش رو زدم و تصمیم گرفتم به تنهایی مسیر پولدار شدن رو طی کنم.نیشخند

قابلمه و کاسه های یه بار مصرف رو روی صندوق ماشین گذاشتم و با لبخند مردم رو به خریدن و خوردن لوبیای خانگی و خوشمزه خوشمزهترغیب میکردم.

مردم با تعجب نگاهم میکردن و به خاطر فرونشوندن حس کنجکاویشون هم که شده به بهانه خریدن جلو میومدن.

یادمه خانم مسنی رو که با تعجب از من پرسید: هر هفته اینجایین؟ و من در حالیکه بزور جلوی خنده ام رو گرفته بودم گفتم: بله عزیزم خیلی وقته. اون هم گفت : آفرین هفته دیگه هم من به همراه خانوادم دوباره میام فقط میشه آش رشته هم بیاری و من با اطمینان گفتم: حتما چرا که نه. اگه چیز دیگه ای هم میخواین سفارش بدین میارم. یادمه اون هم جو گیر شد و چندتا کاسه لوبیا خرید.

و البته خانم دیگه ای که با کنجکاوی عجیبی از من سوالهای شخصی می پرسید و بعد یهو از پسری که خدا میدونه وجود داشت یا نه شروع کرد به تعریفتعجب. اینجور که به نظر میرسید لوبیاها اگه هم سود مالی ندارن اما خاصیت بخت گشایی دارنمژهزبان.

وقتیکه لوبیاها فروش رفت تازه یادمون افتاد حتی یه دونه از اونا رو هم خودمون نخوردیم.ناراحت 

خلاصه اینکه من و سمیه اون روز به اندازه تمام عمرمون خندیدیم. (البته اینم بگم ما کلا توانایی اینو داریم که به ترک دیوار هم بخندیم خصوصا وقتی باهمیم)

در آخر سر هم درآمد حاصله از فروش لوبیا فقط یه اندازه ای شد که دود کردیم و دادیم هوا.قهقهه

جاتون خالی رفتیم شام و چای و قلیون.خنده

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :