اندر احوالات تاکسی سواری2 (دل نوشت 56)

در تاکسی نشسته و غرق در احوالاتم بودم که حامد خان با وجود من دیگر از زندگی چه میخواهدنیشخند و با این حال چرا مرا نمیخواهدگریه موبایل مسافر کناریم زنگ خورد. (خوشبختانه صدای زنگ آدمیزادی بودنیشخند)

مرد مسافر بعد از کلی خوش و بش و قربون صدقه رفتن با شخص پشت خط که کاملا واضح بود از جمعیت نسوان جامعه میباشند(به به چقدر ادبیچشمک) گفت که الان سوار تاکسی هستم و دارم میرم به سمت شرق.

من رو میگی اینجوری شده بودمتعجبتعجبتعجب

شرق؟ به سمت شرق؟ تعجب

اینجا کجا؟ اونجا کجا؟ به هم نوع من دروغ میگی؟ اونم بعد این همه قربونت برم، حالتو میگیرمنیشخند

رو به آقای راننده با صدای بلند گفتم: آقا تا انتهای ...  و اسم منطقه را آوردمقهقهه

یهو دیدم آقاهه با عصبانیت به من نگاهی انداخت و تا زمانی که پیاده شدم داشت دلیل میاورد که چرا راستش رو نگفتهقهقهه

به سلامتی همه راستگو هاهورا

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها :