اندر احوالات تاکسی سواری1 (دل نوشت 55)

این چند روزه در مسیر رفت و آمد به کلاس زبانم چند اتفاق در تاکسی افتاد که خالی از لطف ندیدم برای شما عزیزان هم تعریف کنم:

توی تاکسی نشسته بودم و غرق در احوالات خویش که چرا این حامدوک سر عقل نمیاد و در حضور همه جلوی من زانو نمیزنه تا ازم بخواد به غلامی بپذیرمشگریه صدای جیرجیرک مرا از خواب و رویا بیرون آورد. نمیدونستم از ترس چیکار کنم و اگه ناغافل بپره توی صورتم چه عکس العملی از خودم نشون بدم. توی صورت راننده جیغ بنفش بکشم یا مسافرانیشخند که دیدم مسافر کناری در کمال خونسردی گوشی موبایلش رو از جبیش در آورد. تازه متوجه شدم این صدای زنگ موبایل آقا بودهخنده

ای بر پدر و مادر مردم آزار درودنیشخند

خاطره بعد:

بعدا میگم...نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها :