باران کباب (دل نوشت 53)

ظهر رفتم مهد کودک رویا و تا تونستیم با هم مردم شناسی (یا به قول حامد غیبتنیشخند) کردیم. خدا رو شکر هیچ کس از زیر دستمون نتونست قصر در برهنیشخند

هم راجع به فرد مورد نظر و هم البته کل خانواده اش به شور و مشورت (و نه غیبتنیشخند) نشستیم.

همون موقع ها بود که حامد زنگ زد که بریم بیرون وقتی گفتم با رویا هستم خندید و گفت: پس شما به غیبتتون برسید منم یه کاری دارم انجام میدم بعد میریم بیرون.

به پیشنهاد رویا چلو و کباب سفارش دادیم و با میل نوش جان کردیمخوشمزه در این مدت هم سمیه مرتب تماس میگرفت و اصرار میکرد که یه توک پا برم خونشون.

بعد از رسوندن رویا به سمت خونه سمیه نا رفتم که با میز نهار چیده شده روبرو شدم. سمیه جونم چون میدونسته من کباب دوست دارم و طرفهای خونشونم بنده را خواسته بود سوپرایز کنه که نهار با هم کباب بخوریمقلب

من هم دیگه چیزی راجع به اینکه همین یه ساعت پیش کباب خوردم نزدم و دوباره با سمیه و فاطمه (خواهر سمیه) و بچه هاش که طبقه پایین سمیه نا زندگی میکنند به خوردن کباب مشغول شدم.

نهار دومم تموم نشده بود که حامد زنگ زد و کمی بعد در خونه سمیه نا منتظرم بود. بعد از احوالپرسی گفت که خیلی گرسنه ست و بریم غذا بخوریم و به خاطر من کباب بخوریم.

میدونستم اگه بگم نهار خوردم خودشم از خوردن غذا منصرف میشه برای همین گفتم خوب بریم یه جا ساندویچ بخوریم.

گفت: نه آخه تو کباب دوست داری

حالا از من اصرار و از اون انکار. ای بر پدر و مادرت درودنیشخند بی خیال کباب شو. اما نشد که نشد.

و بدین ترتیب برای سومین بار در یک روز نهار کباب خوردم.قهقهه

بعد از اون هم رفتیم سینما فیلم "من مادر هستم" اما تمام مدت دل پیچه و گلاب به روتون ...... داشتم.سبز

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها :