بی خیالی (دل نوشت 52)

یه وقتایی مثل دیشب با حامد دعوام میشه در حد جنگ جهانی سومنیشخند

و هر بار به خودم میگم اینبار دیگه همه چیز تموم شد و شروع میکنم به زار زدن.گریه

یه دو ساعت بعد حامد زنگ میزنه و با شادترین حالت ممکن میگه: سلام، چطوری؟

منم هر بار اینجوری میشمتعجب و میگم: مرسی خوبم.

با تعجب میگه: چرا صدات اینجوریه؟ گریه کردی؟ چیزی شده؟

این حرفا رو که میشنوم ها میخوام منفجر بشمعصبانیولی در کمال خونسردی میگم: نه چی شده باشه؟ مگه اتفاقی افتاده که بخوام ناراحت بشم. فقط خوشی زده بود زیر دلم، داشتم یه کم آواز میخوندم. شاید واسه این صدام گرفته.نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها :