یک شیطنت کوچک (دل نوشت 49)

واقعیت اینه که بازم با حامد سر مسئله بغرنج ازدواج بحثم شده. نمی خواد که نمی خوادگریه

اما دلم هم نمیخواد شما رو که اینهمه به من لطف دارین بیشتر از این ناراحت کنم و میخوام یه خاطره از یک خرید رو براتون بگم:

چند وقت پیش با رویا رفته بودم خرید، خوشبختانه من از اون دسته آدمهایی هستم که از اولین مغازه خرید میکنم و خیلی اهل گشتن و قیمت گرفتن تو مغازه ها نیستم و بیشتر انرژیم رو صرف چونه زدن میکنمنیشخند

کیف مورد نظرم به سرعت خودش را در جلوی چشمانم ظاهر کردچشمک فروشنده یه نیم ساعتی از محاسن کیف و اینکه فقط تعداد محدودی از این کیف درست شده (به قول خودش limited) هست سخن گفت.

بعد از صحبتهای جناب فروشنده نوبت ما شده بود که برای چونه زنی وارد عمل بشیم، اما گویا به هیچ صراطی مستقیم نبود. رویا و من از تمام ترفندهای چانه زنیمان استفاده کرده بودیم اما متاسفانه کارساز نبود و داشتیم ناامید میشدیم که فرشته نجات وارد شد:

یکی از دوستان فروشنده وارد مغازه شد و آروم با او صحبت کرد اما من آنچه را که باید بفهمم فهمیده بودم. و آن اسم مبارک نیشخند ایشان بود: محسن

بعد از رفتن دوست در یک حرکت هماهنگ با رویا از روش یک دستی زدن استفاده کردیم که بسیار هم جواب دادزبان

دوباره بعد از چند بار چونه زنی و جواب منفی گرفتن من رو به او گفتم: آقا محسن فکر نمیکردم تا این اندازه خودرأی باشین.

آقا محسن چند ثانیه اینجوری بودتعجب و بعد از قورت دادن آب دهانش با خنده ای تصنعی پرسید اسم من رو از کجا میدونید؟

رویا پیشدستی کرد و گفت: یک آشنای قدیمی که خیلی بهتون ارادت داره حتی اگه شما به یادش هم نباشیننیشخند

آقا محسن بعد از کمی من و من کردن گفت: من که همچین کسی رو نمیشناسم ولی اگه هست خوب چرا نمیخواد اسمش رو بدونم؟سوال

تنها حسن من و رویا (یا به قول حامد پت و مت) اینه که توی جواب دادن کم نمیاریم برای همین بی معطلی گفتم: وقتی که چیزی تو قلب آدم باشه دیگه به گفتن اسم چه نیازیه

خنده از سر شادی آقا محسن کاملا نشون میداد که ما به هدف زده ایمخنده

آقا محسن در آخر سر با تاکید بر اینکه من فقط به خاطر گل روی خودتون دارم این قیمت میدم نه چیز دیگری و کلی قسم و آیه دادن ما که مبادا جایی بگیم این قیمت خریدیم، با خوشحالی ما را تا دم در مغازه بدرقه کرد.

بعد از بیرون اومدن دو پا داشتیم و دوپای دیگه قرض کردیم و رویا با خنده گفت: عشق آقا محسن دمت گرمچشمک

و به این ترتیب بنده صاحب یک عدد کیف limited شدمقهقهه

 

* راستی یه چیزی میگم یه وقت با دمپایی نزنیدمنیشخند برای شام واسمون مهمون رسید مامانم ازشون پرسید چه غذایی میخورید که سفارش بدم اونا هم گفتن کباب و جوجه کبابقهقهه

و امشب هم باز هم کبابقهقههقهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳٩۱
تگ ها :