سفید برفی (دل نوشت 4)

داشتم قهوه درست میکردم که حامد زنگ زد. در جواب سوال چی کار میکردیش گفتم قهوه دم میکنم. قاه قاه خندید و گفت بازم داری فال میگیری. ( آخه از علاقه من به فال و فالگیری کاملا خبر داره. راستش رو بخوای یه پا فالگیرم. حتما جریان اون رو هم مینویسم )

با خنده گفت: اینقدر قهوه نخور رنگ پوستت تیره میشه ها. جواب دادم: وای نه یعنی از این سیاه تر نیشخند

گفت قبلا ها یه مطلبی خوندم که اگه یه چیزی رو زیاد بخوری رنگ پوست همون رنگی میشه. جواب دندون شکنی دادم که صحت مطلبش رو زیر سوال میبرد: اگه اینجوره که تو میگی پس چرا منی که با هر غذایی "حتی پیتزا" ماست میخورم این رنگیم؟ ناراحت بجز خنده هیچ جوابی نداشت.خنده

این حرفا منو برد به زمان بچگی زمانیکه سایه میخوند سفید سفید 100 تومن سرخ و سفید 300 تومن حالا که رسید به سبزه هرچی بگی می ارزه و من همیشه با لج میگفتم این یعنی اینکه سبزه ها خیلی قیمتی هستنچشمک

یادمه کلاس سوم دبستان برای تولدم دوستم یه کتاب داستان با نوار کاستش آورد به نام "بچه ماهی سیاه" و هنوز آهنگش یادمه که میگفت: اگه رنگ من گناه من چرا سیاه شدم و من فکر میکردم پس سیاه بودن حتما جرمهخنثی

بدی ماجرا این بود که سایه سفید سفید بود سالی گندمگون و منم کهخجالت سبزه و هروقت بدجنس میشدن به من میگفتن سفید برفیقهقهه

هر چند آخر داستان من مثل جوجه اردک زشت که تبدیل به قویی زیبا شد نیست اما خوب همیشه گفتن گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.

 الان دیگه رنگ من مده.از خود راضی

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :