ماجراهای تخت کناری (دل نوشت 46)

عصر با حامد رفتیم رستوران آبشار فرحزاد و چلو کباب و چای قلیون زدیم به بدن، جاتون خالی. 

تصمیم گرفته بودم همه زمان بعد از شام رو یعنی در حین کشیدن قلیون به حرفهای مهم درباره آینده دوستیمون اختصاص بدم که یک خانومی نزدیک به چهل سال با یک آرایش غلیظ همراه با آقایی در همون رنج سنی یکراست آمدند و در تخت مجاور ما نشستند.

ای خدا چرا این سوژه ها رو الان فرستادی؟ به خودم دلداری دادم حتما سرمه الان وقت گفتن حرفات نبوده و خدا میخواسته اینجوری حواست رو پرت کنه.نیشخند

خدای مهربون دمت گرم اینقدر هوام رو داریچشمک حامد گفت: سوژه حرف زدنت با رویا و سمیه رسیدخنده

خوشبختانه به حد کافی بلند حرف میزدند که زیاد برای شنیدن حرفاشون دچار مشکل نشمزبان. کاملا واضح بود که تازه با هم آشنا شده بودن.

آقا شروع کرد به صحبت که من جدا شده ام و یه بچه سه ساله دارم.

خانومه جیغ کوتاهی کشید و گفت: وای شوخی میکنید، اصلا بهتون نمیاد.

به حامد گفتم: چشماش چکاپ لازمه هانیشخند

در ادامه پرسید: حالا چرا جدا شدین؟

مرد هم توضیح داد که همسر سابقشون از دوستان خواهرش و همسایه دیوار به دیوارشون بود...

در اینجا رو به حامد گفتم: یاد بگیر ببین چه با ریز جزئیات تعریف میکنهنیشخند

.... ولی بعد از ازدواج به خودش نمیرسیدتعجب

داشتم فکر میکردم که خدایا آخه اینم شد دلیل طلاق تازه وقتی یه بچه هم داری.

به حامد گفتم: تا حالا واسه هیچ موضوعی اینقدر قانع نشده بودمچشمک

گفتم الان که زنه چار تا حرف بار مرده میکنه که آخه اینم شد دلیل طلاق که شنیدم زن گفت:

آهان فهمیدم، از اون آدمایی بوده که زیاد هپی (happy) نبوده، وای خیلی سخته با این جور آدما زندگی کردنتعجب

من و حامد:تعجب

و بعد پرسید که حالا خونتون کجاست؟

مرد: نارمک

زن: کجای نارمک؟

و فقط شماره پلاک خونه رو نپرسید یعنی تا اسم کوچه هم پیش رفت.چشمک

به حامد گفتم: من چقدر ساده بودم تا کی راجع به تو چیز خاصی نمیدونستم و نپرسیدم.چشمک

زن از کسب و کار مرد پرسید و اونم گفت که چند جا کار میکنه.

_ یعنی کی ها وقت تفریحتونه؟

_ زیاد وقتی برام نمیمونه

_ وا حتی کارخونه داراش هم بعد از چند روز کار یه مدت به خودشون استراحت میدننیشخند

بعد هم زن شروع کرد به تعریف و تمجید از خودش که قیافش غلط اندازه اما وقتی همه میشناسنش میگن تو چقدر ساده اینیشخند

اینکه یه آرایشگاه با دوستاش زده بوده اما چون بین دوستا داشته بخاطر چیز بی ارزشی به نام پول اختلاف میوفتاده قید کار و ده میلیون تعجب رو زده اما دوستیش رو نگه داشته.

به حامد گفتم: خدا رو شکر، خیالم راحت شد. امشب راحت سرم رو میذارم رو بالشخنده

بعد از اون هم کلی از خواستگارهای پولدار سابقش گفت که هرکدوم بنا به دلایلی نشده.نیشخند و کلی تعریف و تمجید عجیب و غریب راجع به پاکی خودش که تو این زمونه دخترا یکی یه ماشین زیر پاشونه که معلومه از کجا آوردن و اون ترجیح میده که نداشته باشه....

البته در ادامه گفت که یه تویوتا کمری داشته که فروخته اما راجع به چگونگی خریدش هیچ توضیحی ندادنیشخند

قبل از اینکه برن زنه به مرده گفت:

اهل سفر هستی؟ فرقی نداره چه داخلی چه خارجی.

من و حامد:تعجب

در آخر سر هم دست به کمر هم رفتن.

به حامد گفتم: چهار ساله با همیم یه بار اینقدر عاشقانه باهم راه نرفتیمگریه

بعد از اونم دوباره راجع به ازدواج گفتم و از اونجایی که حرف مرد یکیه گفت: من اصلا قصدی برای ازدواج ندارمگریه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها :