یک درخواست کوچولو (دل نوشت 42)

یکی از فانتزیام همیشه این بوده که یه روز زنگ خونمون رو بزنن و ازم بخوان بیام دم در. همین که ییام بیرون ببینم جلوی خونمون جمعیت موج میزنه، پلیس و آتش نشانی هم هست و تا چشمشون به من میوفته همه یک صدا بلند میگن: صبر کن، اینکارو نکن، اومد اومد.

و من یهو حامد رو ببینم که بالای ساختمون نیمه کاره روبروی خونمون وایساده و تا منو میبینه همون بالا زانو می زنه، سرش رو می گیره پایین و دو تا دستاش رو که تو یکیش حلقه ست و تو یکیش یه شاخه گله میگیره بالا و با صدای بلند میگه: با من ازدواج میکنی؟ (در این لحظه همه حضار سکوت رو رعایت میکنن تا صداش بهم برسه)

 بعد همه یک صدا میگن: قبول کن، قبول کن...

و من گرچه میخوام ادامه تحصیل بدم اما با خجالت خجالتسرم رو پایین بندازم و بگم: بلهمژه (در این لحظه همه حضار سکوت رو رعایت میکنن تا صدام بهش برسه)

دیگه صدای دست و سوت بلبلی که شنیده میشههورا، اشک شادی تو چشمای همه حلقه میزنه و میخوان منو روی دستاشون بندازن هوا (البته قسمت زنونه حضار)

اما هر وقت واسه حامد این خواسته بجام رو تعریف میکنم بعد ازاینکه کلی بهم میخنده  میگه:سرمه بی توقع، بازم قرصات رو اشتباهی خوردی؟ چند بار بگم قرص آبی رو نباید با قرمزه بخورینیشخند

یعنی واقعا من نمیتونم یه درخواست به این کوچیکی ازش داشته باشم؟گریه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢ دی ۱۳٩۱
تگ ها :