عصبانیم (دل نوشت 39)

کلاس خسته کننده زبانم که تموم شد طبق قرار قبلی با فاطمه ، مینا، ناهید و راحله که همه از دوستان خوب کلاس زبانم هستن رفتیم به محل کار مینا،که منشی یک خانم دکتره، که تا اونجا قبل از اومدن خانم دکتر یه تولد کوچولو برای فاطمه بگیریم. خوب، جاتون خالی (البته جای خانوماچشمک) خوش گذشت. کلی حرفای زنونه زدیم و البته گل مجلس بندهنیشخند ادای همه بچه های کلاس و معلم ... در آوردم که البته بعدش خدا حالمو گرفتناراحت

خونه که رسیدم قیافه ها همه یه جوری بودشیطان به نظر یه کمی عصبانیعصبانی

خدایا چه شده؟ من که کار خلافی نکرده ام حداقل این اواخرنیشخند

زمان زیادی نبرد که مامانم قضیه رو لو داد: از بانک زنگ زدن با بابا حرف زدن.....

وای خدایااااااااااا چرااااااااااااااااااا الان؟

بذارین جریان رو برای شما از اول بگم:

یه دوستی داشتم که تازه ازدواج کرده بود (نمیدونم اسم و فامیل خودش و شوهرش رو بگم یا نه؟) و پدر نداشت و وضع مالی خوبی هم نداشتن من هم به معنای کامل خریت کردم و از سایه جان، خواهرم (قربونش برم) و بابام خواستم که هر کدومشون ضامن خودش و شوهرش بشن تا بتونه با 2میلیون وام ازدواجی که به جفتشون میدادن (خدا رو شکر اون موقع ها به هرکس یک میلیون میدادن) یه مقدار از وسایل مورد نیاز جهیزیه اش رو بخره. اون بنده خدا ها هم به خاطر من و ثوابش قبول کردن.

دردسرتون ندم ما سر یه مسئله ای بحثمون شد و قهر کردیم و مدتها بعد وقتی از بانک با سایه (خدا را شکر نه با بابام) تماس گرفتن که اینا بجز یه مقدار خیلی اندکی، خیلی وقته که چیزی پرداخت نکردن، رفتم که علت رو جویا بشم متوجه شدم که خونه شون عوض شده و هیچ کس هم نشونی نداشت. تلفن هاشون هم اعتباری بود و خاموش.

باور کردنش سخته اما خونه مادر شوهر و خواهر شوهرش هم عوض شده بود. (البته مستاجر بودن اما خوب...)

خونه مادرش رو یه بار با خودش رفته بودم که طرف نیروی هوایی بود و با ما یه عالمه فاصله داشت اما دقیقش رو یادم نمیومد اما با خونشون تماس گرفتم و جریان رو برای خواهرش گفتم با بی تربیتی کامل بدترین حرفا رو زد و قطع کرد.

بعد از اون با مراجعه به بانک مذکور گفتم خودم اقساط رو میدم فقط به بابام هیچ وقت زنگ نزنید. اون هم روی پرونده همین موضوع رو نوشت.

تو این مدت میرفتم و هر از گاهی صد تومن، دویست تومن میریختم تا هفته پیش خودم تماس گرفتم و گفتم میخوام حسابشون رو صفر کنم و بازم تاکید کردم که بابام نفهمه.

منم رفتم پرداخت کردم فقط حول و حوش 200 تومن از اقساط شوهره موند. اون رو هم امروز میخواستم برم پرداخت کنم که دیگه رفتیم برای تولد و گفتم چه فرقی داره شنبه میرم.

که متاسفانه رسیدم خونه و متوجه شدم با بابام تماس گرفته، نمیدونم چراااا؟ اونم حالاااااا؟ فقط دمش گرم، نگفته تا حالا هم دخترتون پرداخت میکرده، فقط گفته: ما به دخترتون زنگ زده بودیم. حالا هم میخوایم نامه بدیم که از حقوق شما کم کنن.

فردا حتما میرم قضیه رو تموم میکنم اما قبلش باید بفهمم چرا زنگ زده؟؟ البته به قول حامد دیگه چه فرقی داره کاری که نباید میشد، شده.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :