زنها... (دل نوشت 35)

داشتم میرفتم کلاس زبان که حامد زنگ زد، بعد از احوالپرسی گفت: بعد کلاست بریم بیرونلبخند

در جوابش گفتم همین الان بریم،اولا این جلسه فقط صحبته و درس خاصی نیست بعلاوه اینکه مامانم گفته ساعت 4 خونه باشم کارم داره.

قبول کرد و من هم کلاس رو پیچوندمنیشخند

جاتون خالی رفتیم کبببببااااااااببببببب خوردیم.خوشمزه

اون اوایل حامد معمولا یه غذایی بجز کباب انتخاب میکرد اما کم کم ذائقه اش عوض شد و الان مثل خودم شده یه پا کباب خور حرفه ایخنده

امروز میگفت سرمه توی این مدت همه سلایق من تحمیلی عوض شده.نیشخند و در ادامه اش گفت: وای زنها زنها زنها.....قهقهه

و من یاد اون لطیفه افتادم که از یه آقایی می پرسن کجایی هستی؟ میگه هنوز زن نگرفتم.چشمک

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :