با تمام مشکلات، هنوز رژیم م !!! ( دل نوشت 284 )

دیروز ظهر حامد مغازه رو ب دستور باباشون تعطیل کرده بودن.زبان روز قبلش ک باهم رفته بودیم چای و قلیون بهم گفت ک بابام میگه فردا رو ببند.

من با عصبانیت گفتم: نه، برای چی ببندی، یه روز تعطیلیِ مردم میان بیرون.

وقتی ظهرش زنگ زدم و فهمیدم خونه ست، ازش پرسیدم، بالاخره مغازه رو بستی؟شکلک های شباهنگShabahang

گفت: آخه خیلی خسته بودن، دیروز کلی فیله و استیک پاک کردیم و خیلی هم بار اومده بود، من م گفتم بهشون یه استراحتی بدم، خسته میشن.

خواستم بگم: خودتی!

 بعد یه کم باهام حرف زدیم و گفتم: بیا بریم جاده چالوس..

گفت: اون رو صب باید رفت، الان ک دیره!!!

گفتم: اونوقت کدوم صب؟؟؟ 4 سال داره تموم میشه اما این یه بار صب نرسیده. تازه الان تازه ساعت 1 ظهر، دیر نیست!!

میدونستم عرضه نداره بیاد از خونه شون بیرون. یه وقتایی میخوام سرش رو بکوبم ب دیوار  این قد ک در مقابل خونواده ش منفعل عمل میکنه.نیشخند

چقد دلم میخواست دهنم رو باز میکردم و میگفتم: از پسرای دیگه نمیخواد یاد بگیری، فقط یه نگاه ب خواهرت بکن ک شوهر و بچه و تو و پدر و مادرش رو ب هیچ جاش حساب نمیکنه و کار خودش رو میکنه.

 

یه یک ساعت بعد دوباره باهم حرف زدیم و در حال بگو و بخند بودیم ک سلیطه خانوم از راه رسید با داد و بیداد.

من م اینقد بدم میاد با یکی حرف بزنم و خونواده ش بگن قطع کن یا الکی غر بزنن ک من بفهمم ب خاطر تلفنِ ( ینی برای دختر میگم هاا، حالا فک کنید برای حامد چقد کفری شده بودم دیگه!!)

 

ساعت 6 این طوریا ک زنگ زد نتونستم باهاش خوب حرف بزنم ، خودش گفت: برای نهار جوجه کباب درست کردم

این رو ک شنیدم دیگه راستی راستی میخواستم خفه ش کنم، و بگم ک واقعا برات متاسفم ک ننه ت یه روز هم ک تو خونه ای دست ب سیاه و سفید نمیزنه و بازم غذا بعهده توست.عصبانی

 ________

عصرش رفتم دور و اطراف خونه مون و ساعت م رو باطری انداختم، بعد هم ب سفارش خواهرم از شیرینی فروشی، نیم کیلو شیرینی لطیفه برای یچه ها خریدم و برگشتم.

وباور کنید یا نه، حتی یه دونه هم نخوردم.176719_47b20s0.gif

 

وقتی برگشتم خواهرم هم از سوپری برگشته بود، مامان م بهش گفته ک لوبیا سفید بگیره و خواهرم داشت ب مامانم می گفت ک چقد قیمت حبوبات بالا رفته..

خاله م هرچقد ک چشماش نمی بینه، گوشاش خوب میشنوه، از تو هال اومد تو آشپزخونه و از اونجایی ک با ما حرف نمیزنه ب مامان م گفت: این بسته رو چند خریده؟

و وقتی جواب ش رو شنید گفت: نچ نچ، چقد گرون!! خوب چرا بسته بندی میخرید؟ من م دفعه پیش ک رفتم برای خودم خرید کنم، دیدم خیلی گرونه ب آقاهه گفتم برام از فله بکش ک ارزون تره.

_____________

شب هم با حامد بی حوصله حرف زدم، اونم همچین پرحوصله نبود.

 

صب رو وقتی زنگ زدم ک نزدیکای مغازه بود، ب کوچکترین چیز گیر دادم و مثل گ%او بو^فا^لو بهش حمله کردم، البته دور از جونم هاا.

بعد از کمی جروبحث گفت: الان رسیدم مغازه، باید برم.

گفتم: ب جهنم ک رسیدی مغازه، فک کن هنوز نرسیدی.

اونم عصبانی گفت: ب خاطر خانوم ک نمیتونم کارم رو تعطیل کنم..

خلاصه دیگه دعوا داشت بالا و بالاتر میگرفت ک دل گنجیشکی م کار دست م داد و گفت: خوب برو مغازه.621221_LaieA_011.gif

___________

از دیروز یادم افتاده بود ب اینکه ماساژم یه مقداری ش هم با وردنه بود.نیشخند برای همین صب رو شروع کردم با کشیدن وردنه روی شکم م.

_______

بعد از اون با آسا حرف زدم و قرار  شد اگه برنامه مون اوکی شد، همدیگه رو ببینیم.

برای نهار هم بیشتر ماست خوردم، چون حدس میزدم حامد بیاد و مجبور بشم با اون غذا بخورم.

__________

بعد از اون دخترعمه م از اصفهان زنگ زد و من در باره مدرسه پسرش پرسیدم..

جریان از این قراره ک پسرش کلاس سوم دبستان و میره چهارم و از اونجایی ک دبستان شده شش کلاسی دیگه مدرسه خودشون پایه چهارم نداشته، این هم پسرش شاگرد ززنگ و باهوشیه ، میره دو تا از بهترین مدارس غیر انتفاعی اصفهان امتحان ورودی میده و هر دو رو با نمره عالی و جزء نفرات اول قبول میشه، اما دخترعمه م یکی ازاون مدرسه ها رو دوست داشته و شوهرش اون یکی روآخ

بالاخره مدرسه مورد قبول شوهرش ثبت نام میکنه بچه رو، اما از اونجایی ک دلش راضی نبود و شوهره هم کوتاه نمیومده و راضی ب اون یکی مدرسه نمیشده ، دختر عمه بنده تشریف میرن و استخاره می کنن و استخاره در میاد ک هر دو تا مدرسه بدن.آخ

اونباری ک بهم گفت این کار رو کرده، گفتم: آخه آدم عاقل، چرا برای این موضوع استخاره کردی، تو میتونستی با تحقیق متوجه شی کدوم خوبه، کدوم بده، دیگه احتیاج ب استخاره نداشته این موضوع..

بعد امروز ازش پرسیدم چی کار کردی؟

گفت: رفتم پرونده ش رو گرفتم، مدیره نمیداد و هی میگفت پشیمون میشید، چون توی تابستون هم کلاسهای اون مدرسه رو رفته بود و اخر سر ازشون ازمون گرفتن، با نیم نمره اختلاف نسبت ب نفر اول، دوم شده.

گفتم: حالا برنامه تون چیه؟

گفت: دوباره رفتم استخاره کردم برای مدرسه های غیر انتفاعی کلا بد اومده.خنثی برای همین بردمش مدرسه دولتی اسم ش رو نوشتم.

من م خندیدم و گفتم: کاش برای مدرسه دولتی هم یه استخاره میگرفتی، یه وقت دیدی برای اونم بد میومد، کلا پسرت باید ترک تحصیل میکرد.قهقهه

ولی واقعا چقد دلم برای اون بچه سوخت ک با اینهمه هوش قربانی اختلاف نظر پدر و مادرش شده، و هنوز این مادر و پدر ک هر دو تا تحصیل کرده هم هستن، متوجه نشدن ک استخاره رو باید کی ب کار ببرن!!

___________

طرفای ساعت 4.5 حامد زنگ زد و گفت: آماده شو، من میام دنبالت، فقط برگردیم نزدیک مغازه، چون سجاد نیست و باید من 6.5 در مغازه رو باز کنم.

گفتم: باشه، کی میای؟

گفت: الان منتظر یکی از پیکی ها هستم، بیاد تسویه ش رو بگیرم راه میوفتم. و بعد پرسید: چی بیارم برات؟

وای خدایاااا، آخه چرا؟127519_pa7t53t2o01ykpjj.gif

گفتم: من اصلا گشنه م نیست.

گفت: مگه نهار خوردی؟

دیگه نمیشد بگم آره، برای همین جواب دادم: نه، اما گرسنه م نیست.

گفت: پاستا یا پیتزا ، ساندویچ؟؟

تا حالا تو شرایط ب این سختی قرار نگرفته بودم.

گفتم: حالا تو خودت بیا اما اگه میتونی برام یه سالاد بیار.

گفت: باشه، پس میریم کباب میخوریم، فقط جاش رو در نظر بگیر ک نخوایم معطل بشیم.

 

تا قطع کردم فورا دست ب کار شدم و توی دو تا نون همبرگر رو از خوراک قارچ و مرغی ک مامانم درست کرده بود با جعفری تازه و خیارشور و گوجه پر کردم. یکی ش رو هم سس زدم و اون یکی رو هم با این ک ب نیت خود حامد برده بودم، اما گفتم شاید مجبور بشم بخورم، سس نزدم.

مامانم من رو در حال آماده سازی دید و گفت: این ساندویچ رو میخوای بخوری؟منتظر

گفتم: نه بخدا. 

بعد خواهرم با خنده گفت: این الکی میگه رژیمم میره بیرون چند پرس غذا میزنه و میاد خونه.

من م خندیدم و گفتم: فک کردی همه مثل خودت ن و یه خاطره ای ک برامون تعریف کرده بود رو برای خودمون دوباره یاد آوری کردم و سه تایی زدیم زیر خنده.

چون شماها هم خودی هستید، میگم در جریان باشید.

خانواده شوهر خواهرم از این لاغرمردنی ها هستن ک هیچی هم نمیخورن، ینی یه گیلاس میخورن فوری میگن آخ دلم ، چقد خوردم...آخ

خواهرم میگفت:کلا اینقد هیچی نمیخورن، اصن روم نمیشه دو تا میوه با خیال راحت بخورم.

یه بار خانواده شوهرش رفته بودن شهر خواهرم اینا مسافرت و خواهرم میگه اینقد هوس بستنی کرده بودم ک داشتم میمردم، ولی روم نمیشد جلوی اونا بخورم، برای همین در یک حرکت انتحاری رفتم در فریزر و یه بستنی انداختم زیر بلوزم و دویدم سمت اتاقمون و در قفل کردم و با یه استرسی بستنی رو خوردم ک مبادا بچه ها یا یکی از اونا بیاد در بزنه و بعد هم پوست بستنی رو تو کمد لباسهام قایم کردم و اومدم بیرون.515919_129fs2705461.gif

________________

تا حامد بیاد با آسا یه هماهنگی کردم ک ساعت 7 همدیگه رو ببینم.

 

فلاسک چایی و چند دونه میوه و کمی خوراکی دیگه هم برداشتم ک بریم توی یه پارک بشینیم.

 

حامد رو دیدم و قیافه ش خسته بود اما از وقتی ک موهاش رو هم کوتاه کرده خیلی جیگرتر شده.

گفت: کجا بریم؟

گفتم: پارک، من غذا اوردم.

توی راه گفت: بریم کیک از بی بی بگیریم.

نمیتونم بگم چ تلاشها کردم برای ممانعت از خرید کیک، اما ثمر بخش نبود. هر چی گفتم: زمانمون کمه، بریم ک زودتر برسیم

گفت: نه ، نهایت 5 دقیقه فرق ش میشه.

گفتم: اونجا هم باید یه تایمی بزاریم برای خوردنش!!

گفت: تا 6.5 میرسیم...

خلاصه این ک ناگزیر رفتیم و حامد کیک رو گرفت.

 

توی پارک رفتیم روی یه نیمکت نشستیم و غذاها رو چیدم، حامد سالاد آورده بود اما نوشابه هم همراهش بود.

این م سفره مون.مژه

 

حالا من باید خودم رو هم مشتاق غذا خوردن نشون میدادم و هم نمیخوردم. برای همین ظرف سالاد رو برداشتم و بدون اینکه ب حامد تعارف کنم شروع کردم ب خوردن تا حامد ساندویچ خودش رو خورد. بهش گفتم: حامد ، ناراحت میشی اگه بهت بگم همه سالاد رو میخوام خودم بخورم؟

گفت: واا، اگه میخواستم ک برای خودم میوردم، نوش جون ت.

گفتم: پس تو ساندویچ من رو بخور.

گفت: نه!!مشغول تلفن

چقد ب جد و آباء م قسم خوردم ک من نمی خوام و ترجیح میدم همین سالاد رو بخورم ک راضی شد اون ساندویچ رو هم بخوره ب شرطی ک اولین گاز رو بزنم، من م یه گاز کوچولو ک هیچ سنخیتی با دهن م نداشت زدم.34019_j4m1w5950m851i23.gif

البته یه کم از آخراش رو گفت دیگه نمی تونم و سیر شدم، من م سالادم رو تموم کرده بودم و گفتم من م نمیخورم، چون اونوقت دیگه جایی برای کیک برام نمی مونه.

وسطای غذامون اول نوشابه من رو باز کرد و تا خواست نوشابه خودش رو باز کنه، پریدم و گفتم: دست نگه دار، بزار از تو ساک لیوان یه بار مصرف در بیارم ، فعلا همین رو بخوریم تا بعد و بعد لیوان حامد رو لب ب لب پر کردم و برای خودم شاید در حد یک قلپ ریختم و لیوان و گذاشتم سمت دیگه م ک نبینه توش رو و تا حامد روش رو برمیگردوند، لیوانش رو پر میکردم.

و ب این ترتیب نوشابه هم نخوردم.هورا

 

و اما قسمت سخت ماجرا ینی کیک خورن مونده بود. من ی ک همیشه تا خرخره کیک میخوردم ...38619_piesmiley1.gif

کیک رو گذاشتیم وسط و من اون یه مقدار چیزایی رو هم ک آورده بودم چیدم و چایی رو هم ریختم ک ب این جوری شد.مژه

بعد حامد یک چهارم رو قاچ کرد و اون رو ب دوقسمت تقسیم کرد. من یه کوچولو از یکی ش برداشتم و خودم رو با همون یه ذره و لیوان چایی و حرف زدن مشغول کردم، اما در نهایت دو بار دیگه هم خیلی کوچولو ب خاطر اصرارهای حامد برداشتم.اما با وجود این باز هم از خودم راضی م.از خود راضی

 

ساعت از 6.5 گذشته بود، تند تند جمع و جور کردیم و سوار ماشین شدیم، حامد گفت: من ک کیک رو نمیبرم، میدونستم اصرار فایده نداره چون همیشه باقی کیک رو من با خودم میوردم. فقط بقیه خوراکی ها و فلاسک چای رو تو ماشین ش گذاشتم و گفتم: چون با آسا قرار دارم دستم سنگین میشه.

_____________

بعد از اینکه من رو پیاده کرد و رفت زنگ زدم ب آسا ک تو ترافیک بود، جای قرارمون رو عوض کردیم و من سوار تاکسی شدم و وقتی رسیدم کمی نشستم تا آسا اومد.

بعد از کلی همدیگه رو دیده بودیم و خییلی چسبید. اما چیزی ک خیلی بهم مزه داد، جمله اولش بود ک گفت: سرمه، لاغر شدی...538419_flirtysmile3.gif

ب پیشنهاد من رفتیم یه جایی نزدیک خونه ما چای و قلیون، البته تازه باز شده بود و خودم هم تا حالا نرفته بودم و نمیدونستم چ جور جاییه برای همین قبلش با آسا اتمام حجت کردم ک اگه رفتیم و خوشت نیومد ب من ربطی نداره هاا. 

 

رفتیم و از جاش خوشمون اومد و ب پیشنهاد آسا، سفارش قلیون انگور دادیم. ک میتونید ببینید. ایناهاش.مژه

کیک رو هم آوردم و آسا رو تشویق کردم ک بخوره. آخه خودم ک نمیتونستم. 408019_hanghead.gif

 آسا هم هی میگفت: من از امروز رژیم گرفتم.

گفتم: حالا تو میتونی بندازی از فردا، اما من الان داره دوهفته میشه و حیفِ ک بشکونمش.

اما یه دو ، سه تا از اون میوه خشک ها خوردم. ولی برای اینکه بیشتر از این اغفال نشم، آجیل رو گذاشتم کنار آسا ک حتی نگام بهشون نیوفته.

میخواستیم بیایم ک دلمون نیومد اون میوه خشک ها رو ک میخواست یه عالمه پول ب ازاشون بگیره، بذاریم و بیایم، برای همین آسا برداشت ک بریزه توی دستمال کاغذی ک همون لحظه گارسونِ عین اجل معلق سر رسید و گفت: چیزی لازم ندارید؟

ینی اینقد ب شانس مون خندیدم، اما اگه فک کنید از کارمون صرف نظر کردیم اشتباهه چون با خودمون آوردیمشون و البته ک وقتی مبلغ فیش رو شنیدم بسی خرسند شدیم از این حرکت عاقلانه مون.شکلک های شباهنگShabahang

برگشتن هم خواهرم زنگ زد و گفت یه سیب زمینی سرخ کرده برای بچه ها بخر و با آسا رفتیم و من پریدم تو یه فست فودی و گرفتم و اومدم و بعد هم آسا نون تست برای توی سالاد میخواست ک گرفتیم و اومدیم خونه.

___________

فردا کوییز دارم اما از شنبه تا حالا حتی جای کتاب م رو هم تغییر ندادم. :دی

_______

نمیدونم چرا فک میکنم یه چیز یادم رفته. 

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :