جغجغه !!! ( دل نوشت 283 )

صب ب حامد ک زنگ زدم گفت: چند دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم.

کمی بعد زنگ زد و گفت: صب بیدار شدم بقیه تمرین هام رو انجام دادم و بعد جغجغه زنگ زد و گفت اگه میتونی ( البته من مطمئنم اگه میتونی نبوده ، بلکه باید بری بوده!Smiley ) برو دنبال رهام ، آخه بنده خدا خودش رفته بود مغازه و نمیتونست بره دنبال پسرش.

خواستم بگم من ک میدونم اون خودش خواسته ک رفته مغازه و حتما کاری داشته وگرنه ب خاطر تو نبوده، اما حرفی نزدم.

____________

نمیدونم قبلا این جا گفتم یا نه، ک اون سری ک رفته بود آرایشگاه، با زن فالگیره حرف زدم و بهش درباره این ک من خودم هم حس م برای فالگیری خوبه و یه چیزایی هم میدونم گفتم و درباره آموزش ازش سوال کردم ک بهم یه مبلغی رو گفت ک یادم میده و بیشتر گفت نحوه روبرو شدن با مشتری و ریزه کاری هاش هم بهت میگم تا بدونی، اما خوب در راستای بی پولی من، این قضیه ب فراموشی سپرده شد.176019_drtboeiwydmrw9jt.gif

 _____________

امروز با حامد یهو حرف ب این جا کشیده شد و گفتم: حامد واقعا این کار رو دوست دارم، تازه چقد پول توش هست، وقتی من این توانایی رو توی خودم می بینم چرا ازش استفاده نکنم.408019_hanghead.gif

اون هم گفت: باشه، من بهش پولت رو میدم اما ببین واقعا فالگیری اشکالی نداره؟؟ تو قران و اینا چیزی راجع به ش نوشته نشده؟ کاش از خود زن میپرسیدی ک نظرش چیه و این کار رو بکنی خوبه یا نه.

گفتم: اتفاقا پرسیدم، کلی هم تشویق م کرد و از کارآموزای قبلی ش گفت.

گفت: خوب معلومه اون تعریف میکنه.

خواستم بگم: پ تکلیفت رو با خودت مشخص کن، اول میگی کاش سوال میکردی، بعد میگی خوب معلومه این رو میگه!!!شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: چ آدمی هستی ک من رو تشویق نمیکنی، من همیشه سعی کردم برای تو مشوق خوبی باشم.

گفت: من م هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم، الان هم میگم اگه اوکی باشه پولش رو میدم، مگه نه اینکه قبلا هم میخواستی زبان ت رو دیگه نری و دوباره بری سر کار بهت گفتم این کار رو نکن و زبانت رو ادامه بده و برس ب یه جایی ک بتونی درس بدی، الان هم همه جوره بهت میگم برو تلاش ت رو بکن برای درس دادن، کلاس های تی تی سی رو بگذرون ک بتونی درس بدی...

گفتم: ای بابا، تو ک دوباره میگی زبان.

 

صدای پرهام دیگه نمیومد، پرسیدم: پرهام خوابش برده؟

گفت: آره.

کمی بعد هم نزدیکای مغازه رسید و باهم خدافظی کردیم.

 ___________

ساعت 4 این جوریا بود ک بهم زنگ زد و گفت: چی میخوری درست کنم و بیارم؟

خدا میدونه آه از نهادم بلند شد...شکلک های شباهنگShabahang

گفتم: من غذا خوردم، اما برای تو هم گذاشتم ، دیگه چیزی درست نکن ، من برات میارم.

گفت: غذا چی هست؟

گفتم: برنج و کباب تابه ای.

 

تا اماده شدم و حامد کارش تموم بشه و برسه، ساعت 5.5 اینا بود. طبق معمول این روزها ترافیک وحشتناک بود.آخ

توی ترافیک بودیم ک مامانش زنگ زد و حامد با عصبانیت گفت: من چمیدونم!! اول بدون قضیه چیه بعد این جوری بگو.804721_LaieA_010.gif

مامانش هم پرسید جریان چیه اما کاملا معلوم بود ک حامد دوست نداره جلوی من حرف بزنه!!

عجب موزماری بخداا.

 

اما از اونجایی ک تو ترافیک بودیم و شانسی برای این ک بره جای دیگه حرف بزنه وجود نداشت و مهم تر هم این ک میدونست مامانش بی خیال قضیه نمیشه ، مجبور شد توضیح بده و گفت: امروز من رفتم دنبال رهام، توی راه خوابش برد، دیگه رسیدم مغازه خواب بود، من م بیدارش نکردم و کولر ماشین رو روشن گذاشتم تا ساعت 3 ک بیدار شد. از اون طرف هم هی ب جغجغه میگفتم برو خونتون این بچه خوابیده، میگفت نه!! کار دارم!! آخر گفتم ب من چه!! دیگه ساناز ( دوست صمیمی جغجغه ست ) اومد دنبالشون ، قبل از اینکه هم بره شهرام ( شوهر جغجغه ) زنگ زد و جغجغه بهش گفت : دارم میام، دارم میام.. کلی بعد شهرام ب من زنگ زد و گفت: من خیلی وقته خونه م، پس چرا نیومده؟؟ من م گفتم اینا خیلی وقته ک اومدن!!!!!!!!!! خلاصه هی من زنگ بزن ب گوشی جغجغه ، هی شهرام زنگ بزن، جواب نمیداد. نگران بودیم ک من یهو یادم افتاد و زنگ زدم ب ساناز، اونم گفت ک جغجغه رو بردم باشگاه، دم باشگاه هم با خواهر شوهرش قرار گذاشتیم ، بچه رو داده ب اون...تعجب

 

مامان حامد یه چیزی گفت ک وقتی حامد جواب داد: حق داره عصبانی باشه، فهمیدم شوهر جغجغه حسابی عصبانی و حامد ادامه داد: وقتی بهش میگه میام و نمیره، از اون طرف هم بچه باهاش هست، خوب راست میگه، اون بچه از صب بیرون بوده، ببرتش خونه ، بعد بره دنبال کارای خودش.

مامانش پرسید: پ چرا گوشی ش رو جواب نمیداده؟؟

دیگه حتما گذاشته توی لاکر و وقتی بخواد بره خونه بر میداره. حالا هر وقت زنگ زد بهش میگم بهت زنگ بزنه.

__________

توی یه کوچه نگه داشت و ظرف غذاش رو به ش دادم و در ماست رو باز کردم و همون طور ک غذا میخورد، با هم حرف زدیم.

گفت: خوب پس میخوای بری برای فالگیری؟

گفتم: آره، تو کمکم میکنی؟

گفت: اوهوم، اما اولا ب شرطی ک موردی نداشته باشه و دوم اینکه مامانت اینا راضی باشن.

گفتم: خوب یبارکی بگو نمیخوام پولش رو بدم ، چرا می پیچونی.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز من اگه میخواستم اونا بدونن و راضی بودن خو چرا ب تو گفتم!!

گفت: چــــــــی؟؟ ینی مامانت اینا ندونن؟؟

گفتم: معلوم ک نه!! حداقل فعلا، بعدش ک یه جا پیدا کردم بهشون میگم. 

و کلی راجع بهش حرف زدیم البته بی نتیجه.افسوس

______

نهارش ک تموم شد، گفت: بریم کافی شاپ ؟

گفتم: نه من اصن حوصله کافی شاپ ندارم.شکلک های شباهنگShabahang

گفت: چای و قلیون چی؟

گفتم: بلی، بلی، انتخاب بجایی بود.

 

تا برسیم اخمالو بودم، چون میدونستم ب لطف جریان خواهرش کلی تلفن بازی داریم.زبان از اونجایی ک جریان رو هم فهمیده بودم برام جالب نبود سوال درباره ش.مشغول تلفن

 ___________

تا ماشین رو پارک کردیم، جغجغه جان زنگ زد و جیغ میکشید.خنثی

حامد بهش گفت: کار اشتباهی کردی، قبول کن!!! من بودم ک تو بهش گفتی میام، مگه نگفتی؟؟؟ خووب، پس باید بهش اطلاع میدادی، همه رو تو نگران کردی، بچه هم ک باهات بود، همه داشتیم از استرس می مردیم.

جغجغه جان تمام مدت در حال داد زدن و بد و بیراه گفتن!!

یهو با تن صدای بلند تر گفت: مرتیکه روانی همه جا زنگ زده!!!

حامد این جا دیگه پرید پایین  و من اما پیاده نشدم، چون صدای حامد رو میشنیدم.

حامد گفت: من نمیدونم ، تو بهش تعهد داری و این کارهات درست نیست، چرا بهش خبر نمیدی؟؟ دیشب ساعت 10 شب چرا از خونه رفتی بیرون؟ اصن کجا رفتی؟ چرا نباید بهش بگی؟

خدایی اینا رو ک شنیدم، فکم افتاد.

بعد گفت: اگه حق با تو بود ک ما طرف تو رو میگرفتیم ، وقتی اینا رو میگه خوب داره درست میگه، ما بریم بهش چی بگیم!!! تکلیف خودت رو مشخص کن، ببین میخوای چ جوری ادامه بدی اما این جوری نمیتونی!!

 

میدونستم جغجغه با شوهرش رابطه خوبی نداره، اما در این حدش رو نه! حتی گاهی اوقات فک میکردم شاید حامد زندگی خواهرش رو می بینه و البته خود خواهرش رو ک یه زن سرکشِ و اینقد از ازدواج فراریِ، حالا نمیدونم این م ربطی داره یا نه.

 

آخر سر فک کنم خواهره گوشی رو قطع کرد و حامد اومد تو ماشین نشست، من م اعصابم گه مرغی شده بود ک چرا بازم با من بیرون و یه چیزی شده و دوباره آقا بهم ریخته.زبان

گفت: چرا پیاده نمیشی؟

گفتم: من نمیام.211519_screaming.gif

چند باری اصرار کرد اما از اونجایی ک مرغ م یه پا داشت گفتم: نه.

اونم ماشین رو روشن کرد و با عصبانیت گفت: باشه اما میرفتیم برای من بهتر بود اما بی خیال.

گفتم: باشه ب خاطر تو میخوای میام.

و کمی یک و ب دو کردیم و در نهایت دوباره ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم.

____________________

سفارش قلیون انگور دادم . اول برامون چایی رو آوردن، ب حامد گفتم بزار قلیون رو بیارن ک عکس بگیرم، مگه میذاشت، هی میگفت نه، فقط از همین چایی بگیر، چرا بد آموزی داشته باشی تو وبلاگت.57119_oregonian_gaah.gif

ک کاملا واضحه من کار خودم رو کردم این عکس رو گرفتم.از خود راضی 

گفت: یه کیک بگیرم بخوری؟

گفتم: نه.

گفت: چرا؟؟ اون دفعه ک خوشمون اومد؟

گفتم: الان میل ندارم.

______

مامان ش زنگ زد و این گفت ک جغجغه بهم زنگ زده و دیگه الان رفته خونه. باباش هم زنگ زد و پرسید کجایی و چرا نمیای و نون هم بگیر.

نمیدونم چرا اخلاقم اینقد بد بود، ینی از خانواده ش عصبانی بودم، دیگه برام کلی از خاطرات سربازی ش تعریف کرد و هی میخواست من رو بخندونه ک من م مثل برج زهر مار بودم.

____________

بعد هم رفتیم نون گرفتیم و این رو هم برای من گرفت ک خیلییی خوشمزه بود. اینقد ک نتونستم ازش بگذرم و یه تیکه خوردم.

هی هم اصرار داشت بریم کیک بی بی بخریم، من نمیدونم چرا این جوری با روح و روان من بازی میکنه.

__________

تو مسیر بهش گفتم من رو اینجا پیاده کن با تاکسی برم و ب تاکسی های خطی برسم اما قبول نکرد و تا نزدیکی همون تاکسی خطی ها پیاده کرد و گفت الان چند دقیقه پیاده روی داره ، دیگه راحت تر میری فقط تا سوار شدی ب من زنگ بزن.

تو مسیر سیب و هلو انجیر وگوجه و گردو خریدم ولی تو تمام راه ب حامد بد و بیراه میگفتم ک چرا باعث شده من پیاده بیام ک بخوام اینقد مواظب باشم هی یکی تنه نزه و یکی دستش ب جایی نخوره..سبز

از یه جایی ب بعد هم یه مرده دنبالم افتاده بود، با اینکه اونجا خییلی شلوغ بود و من راهم تا تاکسی ها کم بود اما ترس برم داشته بود. هی دم هر مغازه می ایستادم شاید بی شرف بره اما اونم می ایستاد، دیگه یه جا ک کاملا شونه ب شونه من راه میومد، برگشتم و چند تا فحش بهش دادم، اونم با تعجب گفت: شما خوبید؟؟ !!!!!!

اما خدا رو شکر بعدش گورش رو گم کرد اما من همچنان تو دلم ب حامد بد و بیراه میگفتم.

 

تاکسی ک راه افتاد بهش زنگ زدم اما جواب نداد. مسیر خلوت بود و ده دقیقه ای رسیدم و دوباره بهش زنگ زدم و گفت: دارم فیله ها رو پاک میکنم.

با عصبانیت گفتم: یه خواهشی ازت دارم دیگه ب من نگو چطوری برو، خودم بهتر میدونم.عصبانی

چیزی ازم نپرسید ک چرا، فقط گفت: رسیدی الان؟

گفتم: آره.

گفت: خدا رو شکر و بعد هم خدافظی کردیم.

گرچه حدس میزنم شب بپرسه ک چرا این حرف رو زدم. نمیدونم.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :